1. دموكراسي و شناخت
افلاطون در ديالوگ جمهوري (b489) مي نويسد: «برخلاف جريان طبيعي امور است كه ناخدا به جاشوان التماس كند كه از او فرمان ببرند.» معناي ضمني اين سخن اين است كه اگر بخواهيم به منزل مقصود برسيم، عاقلانه نيست كه فرض كنيم عقايد همه كس متساوياً صحيح و معتبر است، بلكه بايد از كساني كه مي دانند يا شناخت دارند پيروي كنيم. بنابراين، چون دموكراسي عقايد همه كس را به يك چشم مي نگرد، براي تعيين اينكه راه درست چيست و چه بايد كرد، وسيله كارآمدي نيست.
اين استدلال برپايه چند پيش فرض قابل ترديد استوار است. ممكن است بعضي از مردم بيش از ديگران درباره چيزي شناخت داشته باشند؛ اما به شرط آنكه درواقع چيزي باشد كه شناخته شود- يعني مستقل از عقايد مردم، حقيقتي درباره فلان موضوع وجود داشته باشد. ولي وقتي اين مسئله در ميان است كه دولت چه بايد بكند، دقيقاً وجود چنين حقيقت مستقلي محل ترديد و منازعه است، چون اين امر متضمن ارزشگزاري است. مي توان گفت كه هيچ گونه حقيقت مستقل و لذا شناختي موجود نيست. به عبارت دقيق تر، مي توان چنين تصور كرد كه ميان دو زمينه عمده بايد قائل به تفكيك شد: يكي زمينه اي كه در آن شناخت موجود است و مي توان آن را به متخصصان و صاحبنظران سپرد؛ ديگري زمينه اي كه در آن شناخت دست يافتني نيست و بايد به تصميم دموكراتيك اشخاص عادي و فاقد تخصص واگذار شود. مثلاً يكي از متفكران به نام بنجامين باربر سياست را حوزه عمل مي داند نه عرصه حقيقت و معتقد است دموكراسي از جايي وارد ميدان مي شود كه متافيزيك قاصر مانده است و شناخت شناسي يا بحث معرفت در دموكراسي از نوع خاصي مخصوص به خود آن است.
البته بايد توجه داشت كه استدلال به طرفداري از برتري تصميم گيري به شيوه دموكراتيك نمي تواند برپايه شكاكيت كامل درباره ارزشها صورت بگيرد، زيرا اگر هيچ حقيقتي در مورد ارزشها وجود نداشته باشد، طبعاً هيچ حقيقتي درخصوص ارزش دموكراسي نيز وجود نخواهد داشت. بنابراين، از اين مقدمه نمي توان صحيحاً نتيجه گرفت كه حقيقت اين است كه دموكراسي ارزشمند است.
عكس قضيه نيز درست است، زيرا حتي اگر وجود حقايق مستقلي را درباره ارزشها بپذيريم، باز لازم نمي آيد كه دموكراسي براي كشف آن حقايق شيوه اي نامناسب است. كاملاً امكان دارد كه حقيقت درباره اينكه دولت عموماً چه بايد بكند، آن نوع حقيقتي باشد كه مردم براي پي بردن به آن از توان كمابيش برابر برخوردارند. به علاوه، حتي اگر مردم از توان برابر بهره مند نباشند، تا هنگامي كه نتوان تشخيص داد كه كدام افراد از ديگران برترند، دموكراسي همچنان روشي مناسب خواهد بود. در استدلال افلاطون فرض بر اين است كه (1) در اين خصوص كه چه بايد كرد حقيقتي وجود دارد، (2) اين حقيقت براي بعضي بهتر از ديگران شناخته شده است و (3) مي توان كساني را كه حقيقت را بهتر مي شناسند بدون اطلاع از عقايدشان، معين كرد. همه اين فرضها محل تشكيك و ترديدند.
اگر مردم كمابيش از توان برابر برخوردار باشند (يا نتوان معين كرد كه كدام كسان از ديگران برترند)، تا هنگامي كه احتمال داشته باشد همه كس بيش از آنكه اشتباه كند درست بگويد، رأي دادن و اتخاذ نظر اكثريت روش كارآمدي خواهد بود. احتمال درست بودن تصميم اكثريت در مقابل هر تصميم فردي البته قويتر است. اگر من مجبور به يك رشته نتيجه گيري درخصوص حقيقت چيزي باشم و ضمناً عضو گروهي باشم كه هر يك از اعضاي آن بيشتر پاسخ صحيح مي دهند تا غلط، بسيار بهتر است همواره از نظر اكثريت پيروي كنم تا از نظر اوليه خودم.
حتي اگر بعضي كسان به وضوح نظريات بهتري از ديگران داشته باشند، باز هم لازم نمي آيد كه تصميم گيري به شيوه دموكراتيك شيوه اي ناكارآمد است. به فرض هم كه آشكار باشد كه متخصص كيست، مردمي كه بخواهند درست را از نادرست تشخيص دهند عموماً از او پيروي خواهند كرد. به عبارت ديگر، در اين صورت نيز همان پاسخ هاي درستي به دست خواهد آمد كه اگر مطابق رأي افلاطون افراد خبره و صاحب نظر در مقام ديكتاتوري قرار مي گرفتند. دموكراسي نه تنها از جهت كشف حقايق در مرتبه پائين تر نيست، بلكه برخي مزيتهاي ديگر نيز دارد.
ولي اكنون فرض مي كنيم كه آشكار نباشد متخصص و صاحب نظر كيست. در اين صورت، البته ممكن است مردم از رأي كارشناس پيروي نكنند. اما امكان دارد كسي در مقام ديكتاتوري قرار بگيرد اما خبره و صاحب نظر نباشد. در اين حالت، پيروي از نظر اكثريت همان قدر خطر اشتباه دربردارد كه رسانيدن افراد ناصالح به مقام ديكتاتوري. پس استدلال افلاطون تنها به شرطي به كار مي آيد كه همان گونه كه او در جمهوري مي گويد، افراد خبره را بتوان به دليل آموزش و پرورش ويژه اي كه دريافت كرده اند، پيشاپيش تشخيص داد.
2. فوايد دموكراسي
در توجيه دموكراسي دلايل ديگري نيز مي توان ارائه داد كه يكي از آنها اصول سودنگري است. به موجب اين اصل، چيزي موجه است كه به پيشبرد خوشبختي عمومي كمك كند و فايده عام داشته باشد. در مورد حكومت نيز مانند هر چيز ديگر، بايد ديد اين اصل به حصول مقصود كمكي مي كند يا نه. پاسخ پيروان مكتب كلاسيك سودنگري- يعني كساني مانند بنتام وجيمز ميل- از اين جهت در مورد دموكراسي مثبت است.
ساده ترين صورت اين استدلال در كتاب كوچك جيمز ميل موسوم به حكومت (1820) آمده است. او استدلال را از دو مقدمه آغاز مي كند: يكي ارزشي (يعني آنچه بايد باشد) و ديگري مربوط به امور واقع (يعني آنچه هست). مقدمه نخست اين است: هر عملي تا جايي كه به پيشبرد خوشبختي عمومي كمك مي كند، درست است. مقدمه دوم مي گويد همه در پي نفع خويشند: مردم در جستجوي چيزي هستند كه به پيشبرد منافع شان كمك كند. مسئله پيداكردن شكلي از حكومت است كه اين هر دو مقدمه توأماً در آن راست باشند- يعني شكلي از حكومت كه مردم در آن در عين اينكه نفع خويش را مي جويند، معهذا دست به كارهايي مي زنند كه به سعادت عمومي كمك كند. به آساني مي توان نشان داد كه پاسخ مسئله، دموكراسي انتخابي است. شاهان منافع شاهان، ديكتاتورها منافع ديكتاتورها و حكومتهاي جرگه اي (اليگارشيها) منافع حكومتهاي جرگه اي را پيش مي برند. ولي اگر عامه مردم زمام امور را در دست داشته باشند، منافع عامه مردم را پيش خواهند برد و در عين دنبال كردن منافع خويش، به پيشبرد سعادت عمومي نيز كمك خواهند كرد و لذا هر دو مقدمه اي كه گفتيم صادق خواهند بود.
شايد تعجبي نباشد كه بيشترين خوشبختي براي بيشترين عده به اين شرط به دست مي آيد كه اكثريت (يعني بيشترين عده) زمام امور را دست گيرند. اما اين پاسخ قائم به بعضي پيش فرضهاست. فرض بر اين است كه مردم بر وفق منافع خويش عمل مي كنند. ولي حتي اگر عموماً چنين قصدي داشته باشند (كه باز خود جاي مناقشه دارد)، لازم نيست همواره در اين راه موفق شوند، زيرا ممكن است منافع خود را تشخيص ندهند. مثلاً اغلب گفته مي شود كه مردم آينده را دست كم مي گيرند و بنابراين، منافع آني و داراي اهميت كمتر را به منافع درازمدت داراي اهميت بيشتر ترجيح مي دهند. اگر چنين باشد، تصميم گيري به شيوه دموكراتيك به نتايج كوتاه مدتي خواهد انجاميد كه به نفع رأي دهندگان نيست.
نكته ديگر مرتبط با اين امر اينكه در اين مدل ،ترجيحات چنانكه هستند در نظر گرفته مي شوند بي آنكه امكان داده شود در فرايند دموكراسي تغيير كنند. ولي اگر مردم اطلاع صحيح نداشته باشند كه چه چيزي سودمند به حال آنهاست، بهتر است پيش از رأي گيري، كاري در زمينه ترجيحات صورت گيرد. در دموكراسي همه آراء برابرند. اما مردم ممكن است درباره منافع شان اطلاعات برابر نداشته باشند. درنتيجه، امكان دارد برخي منافع بيش از ساير منافع رعايت شوند.
3. پيامدهاي ديگر
دربرابر اين انتقاد كه سودنگري جز عمل كردن مطابق ترجيحات قبلي مردم به كار ديگري نمي خورد، جان استوارت ميل در ملاحظاتي درباب حكومت انتخابي و ويليام نلسن در كتاب توجيه دموكراسي به بيان اين اعتقاد پرداخته اند كه دموكراسي شكل موجهي از حكومت است زيرا مردم را آموزش مي دهد و به رشد مي رساند. در نظام سياسي دموكراتيك، افراد وادار به تفكر مي شوند و بهبود مي پذيرند. حتي اگر تصميماتي كه مي گيرند بهترين تصميمات نباشد، به سود خودشان است كه در تصميم گيري مشاركت كنند.
پيامد ديگري كه در توجيه دموكراسي از آن استفاده شده، تقويت ديناميسم فعاليت اقتصادي است، دربرابر سستي و كندي ناشي از برنامه ريزي و كنترل مركزي. ولي به فرض هم كه ميان دموكراسي و اينگونه آثار سودمند اقتصادي همبستگي مثبت وجود داشته باشد، روشن نيست كه اين امر به تنهايي دليل كافي براي طرفداري از دموكراسي باشد. شايد اين آثار تنها هنگامي حاصل شود كه مردم به دلايل مستقيم تر به دموكراسي دل ببندند و مثلاً آن را حكومتي عدالت پرور بدانند. اگر مردم تنها به تصور اينكه دموكراسي ديناميسم اقتصادي را تقويت مي كند پشتيبان آن باشند، نه فقط دموكراسي از كار خواهد افتاد، بلكه ديناميسم اقتصادي نيز به دست نخواهد آمد.
دموكراسي بايد وسيله اي دانسته شود براي اينكه مردم نظريات خويش را درباره درست و نادرست بهتر بپرورانند. مردم هنگامي كه درباره درست و نادرست مي انديشند، بايد فكر كنند كه چه چيزي نه تنها براي آنان، بلكه براي گروه خوب و درست است، و بنابراين، بايد در تصميم گيريها مشاركت جويند، نظريات خويش را با ديگران در ميان گذارند، گفت وگو كنند و اگر بخت يارشان باشد، به وفاق عمومي برسند. اگر افراد به جاي نگريستن به امور از منظر منافع فردي، از ديدگاه همگاني نظر كنند، مسلماً اين امر در نحوه استدلال و داوري و تصميماتشان تأثير خواهد گذارد. آنگاه به جاي رأي دادن، بحث و مذاكره و تبادل نظر صفت مميز و وجه بارز دموكراسي خواهد شد. پس آنچه دموكراسي را از ديگر شكلهاي حكومت ممتاز مي كند، امكان گردآمدن و سخن گفتن مردم با يكديگر و نقد و بررسي هر موضوع پيش از تصميم گيري است.
اما بحث و مذاكره و مشاركت بر چند پيش فرض استوار است: يكي اينكه مردم اگر با هم كار كنند، بهتر مي توانند نتيجه بگيرند كه حقيقت چيست و چه چيزي به سود گروه است. مذاكرات جمعي بيشتر مؤدي به عقلانيت مي شود، ولو همه افراد گروه براي كشف حقيقت انگيزه يكسان نداشته باشند. پيش فرض ديگر وجود آزادي و برابري است. اگر بنا باشد بحث و مذاكره به نتيجه درست بينجامد، افراد بايد كمابيش از قدرت و اختيار برابر برخوردار باشند، وگرنه مذاكره به سود قويتران تمام خواهد شد. به اين جهت، جان رالز مي گويد براي جلوگيري از اينكه گروههاي نيرومندتر آراي مردم را بخرند، دولت بايد هزينه احزاب را بپردازد و نيازهاي مالي آنها را تأمين كند. اعتراض نظريه پردازان فمينيست نيز از اينجا آب مي خورد كه مي گويند اگر مردان و زنان پيشاپيش از حيث قدرت در دو موقعيت نابرابر باشند، مساوات در دموكراسي صرفاً به اين منجر خواهد شد كه قدرت بيشتر همچنان در دست مردان بماند. بحث و مذاكره خوب است، اما به شرط وجود قواعد و كنترل قوي.