چهارده سال پيش در 1989 من مقاله اي نوشتم تخت عنوان "تئوري ارزش ويژه " و در آن نوشته موضوع عدالت اجتماعي را در اقتصادهاي متكي به دانش تمدن نوين، مورد بررسي قرار دادم. در واقع تئوري اقتصادي من در باره اقتصاد نو، بر ارزيابي من از تحولاتي است كه عمومأ انقلاب كامپيوتري خوانده ميشوند، و من در مقياس تاريخي در 1985 در مقاله ابزار هوشمند، اين تحولات را آقاز تمدن نويني خواندم، كه يا توان جديد بشر در توليد ابزار هوشمند امكان پذير شده اند.
من به تفصيل در 2002 درمقاله اي درباره سوسياليسم نشان داده ام كه سوسياليسم نيز همچون سرمايه داري، در پاسخ به معضل عدالت اجتماعي قرن 21 ناتوان است، و سالها پيش در 1989 ، در نوشته اي تحت عنوان viewpoint ، خاطرنشان كردم كه مسأله عدالت اجتماعي ميبايست در چارچوب تغييرات ساختاري كه در سطح گلوبال در حال شكل گيري است طرح شود و نه به صورت مجزا در سطح محلي. و جريان ارتجائي ضد گلوباليسم كوششي لودايت وار Luddite ، براي حل معضلات حال، از طريق باز گشت به "بهشت" تخيلي گدشته است.
جريان چپ همانقدر از حل اين مهم عاجز است كه جريان راست و اين دو نه تنها راه حلي براي مسأله دموكراسي در تمدن نوين ندارند، بلكه آنگونه كه در زير توضيح ميدهم اين دوانديشه از درك معضل عدالت اجتماعي در جامعه فراصنعتي نيز عاجزند.
در 1989 زماني كه من درباره معضل عدالت اجتماعي در قسمت چهارم مقاله تئوري ارزش ويژه بحث كردم، اين موضوع در محافل سياسي مورد توجه نبود. آنها كه از توسعه سريع تكنولوژي هاي نو سر مست بودند، چنين معضلي را جدي نميگرفتند، و تصور ميكردند پيشرفت هاي جديد بطور اتوماتيك مسدأله عدالت را هم حل ميكند. از سوي ديگر آنهائي كه نظيرسوسيليست ها كماكان دنيا را از ديدگاه پاراديم صنعتي مينگريستند، موضوع عدالت را نيز كماكان در چارچوب ارزش اضافي توليد صنعتي ميديدند، و پديده جديدي كه من در نحوه پاداش براي ماحصل آنجه كار دانشي خوانده ميشود ميديدم برايشان بيگانه بود. نگرش آنها مرا به ياد كساني مييانداخت، كه در آغاز اروپاي عصر صنعت، نيازي به سخن از نيروي كار صنعتي جديد نمي نميديدند، و فكر ميكردند مسأله عدالت مسأله دهقانان است.
اگر نخستين بحران هاي جامعه صنعتي لازم بود تا نياز به طرح موضوع عدالت اجتماعي درك شود، و نخستين اتحاديه هاي كارگري در پاسخ اين نياز شكل گيرند، امروز نيز نخستين بحران جدي توليد فراصنعتي در سيليكان ولي Silicon Valley كاليفرنيا در آمريكا، مسأله عدالت اجتماعي را براي توليد نو،طرح كرده است. همچنين بيشتر و بيشتر آشكار ميشود، كه همانقدر كه طرح موضوع عدالت براي كارگران صنعتي با موضوع عدالت براي دهقانان تفاوت چشمكير داشت، طرح موضوع عدالت اجتماعي براي مولدين دانش با مسأله عدالت براي كارگران صنعتي تفاوت اساسي دارد.
من در همان مقاله "تئوري ارزش ويژه " در 1989 نشان داده بودم كه معضل اصلي عدالت اجتماعي در تمدن نوين مربوط به نحوه پاداش نتيجه كار حرفه هاي جديد است، كه انچه* بهترين* است و يا *تصور* شود بهترين است، پاداش همه كارهاي مشابه را ميبلعد. پاداش محصول كار موسيقي دانان در طي قرون اينگونه بوده، اما نويسندگان و موسيقي دانان همواره گروه كوچكي بودند و معضل نحوه پاداش ثمر كارآنان موضوع مهم جامعه نميشد. وليكن مولدين دانش، بخش عظيم مولدين جامعه فراصنعتي هستند. در نتيجه موضوع عدالت اين جامعه اساسأ نه در مرحله توليد manufacture ، بلكه قبل از آن طرح است، يعني زمان انتخاب يك محصول انديشه، مثلأ زمان پذيرش يك ASIC layout از طرف چند مشتري تعيين كننده.
يك موسيقيدان كه مليون ها كپي از نوار آهنگش فروش ميرود، بخش اصلي منفعت آهنگ سازان مشابه را تصاحب ميكند، هرجند شركتي كه حق فروش آهنگ او را دارد، در پروسه صنعتي توليد "ارزش اضافي" بدست ميآورد. اما بقيه موسيقيدانان كه در رنجند و احساس "اسنثمار" ميكنند، احساس بهتري نداشتند اگر سرمايه دار تمام فروش موزيك بي خريدار آنها را به ايشان ميداد. حتي سرمايه داري كه آهنگ همكار موفق آنها را پخش ميكند "استثمارگر" اينان نيست. هرچند همكار موفقشان گهگاه از قراردادهايش مينالد، وي نيز ابدأ احساس استثمار نميكند. در واقع همكار موفق آنهاست كه محصول كوشش كل گروه اجتماعي آنها را تصاحب كرده است، چرا كه كار وي بهتزين است، و يا پذيرفته شده است كه بهترين است، و در اينگونه توليد همانطور كه در بخش اقتصادي مقاله ارزش ويژه بتفصيل توضيح داده ام، پاداش بر مبناي ميانگين نبوده، بلكه بر مبناي بهترين است.
همين نكته درباره بازي در فيلم سينمائي، نوشتن كتاب، طراحي نرم افزارو سخت افزار كامپيوتر، طراحي معماري، بازي در تيم هاي فوتبال و بسكتبال حرفه اي، و امثالهم صادق است. بخاطر تسهيل بحث بيائيم مدل كارگر-سرمايه دار را استفاده كنيم. اگر كارخانه اي با 1000 كارگر داشته باشيم و بهنرين كارگر معادل 800 كارگر حقوق بگيرد و بقيه اصلأ حقوق نگيرند، آيا ديگر موضوع عدالت مربوط به سرمايه دار است كه ارزش اضافي را پرداخت نميكند، يا سوپر كارگر "superworker"، كه "مشروعأ" حقوق 800 كارگر را تصاحب كرده؛ و درصد كوجكتر از آن را به صورت "ارزش اضافي" به صاحب كارخانه ميدهد.
نجار دوران اقتصاد كلاسيك ميز را ارزانتر يا گرانتر؛ نسبت به هزينه ميانگين توليد ميكرد. وليكن تابلوي لبخند ژوكوند ميليون ها برابرهزينه كاغذ و مركب و كارمزد داوينچي ارزش دارد، حتي اگر سخاوتمندترين صاجب كار، لئوناردوداوينچي را استخدام ميكرد. از سوي ديگر هزاران كار هنري، ارزششان از كاغذ و جوهري كه بكار برده اند كمتر است و به دور ريخته ميشوند. ناشرين هر ماهه هزاران كتاب جلد مقوائي hardcover را به دور ميريِزند. اينها انتخاب بهترين، و نه انتخاب معدل در اين عرصه هاست. 99 تا از 100 كتاب درسي مقاومت مصالح بايستي "مشروعأ" خدف شوند و يكي انتخاب، و آن يكي تا سال ها، در صدها هزار نسخه منتشرخواهد شد و هزاران دلار در آمد خواهد داشت در صورتيكه 99 تاي بقيه بدور ريخته شده و نويسندگانش در آمدي از كار خود كسب نخواهند كرد.
نويسنده يك رمان موفق، پس ازانتشار چلد مقوائي، حق طبع و نشر كتاب جلد كاغدي، كتاب-نوار،تئاتر، فيلم سينمائي، ويديو، و غيره را سال پس از سال ميفروشد. در چنين حالتي ديگر بي عدالتي به دليل صاحب كار نيست، حتي ديگر در محيط كار صنعتي نيست. بي عدالتي در اصول اخلاقِي حاكم برنحوه پاداش كارهاي خلاق در جامعه نهفته است چرا كه در درون گروه هاي خلاق الزامي وجود ندارد كه مولف آن يك كتاب درسي موفق، تعهدي نسبت به زندگي مولفين 99 كتاب شكست خورده داشته باشد.
درست است كه همين مسائل پاداش عادلانه درباره حرفه هاي خلاق، در قرون وسطِي نيز ميتوانست گفته شود، اما تفاوت در سرعتي است كه امروزه كارهاي مختلف حذف شده، و "بهترين" ها تعيين ميشوند (اسكار، پوليتزر، گرمي، ...)، و مهمتر آنكه در توليد فراصنعتي كارهاي خلاق نظير طراحي نرم افزار و سخت افزار بخش اصلي توليد جامعه را تشكيل داده، و نظير نويسندگان جوامع گذشته، قشر كوچكي با اهميت ناچيز اقتصادي نيستيد.
امروزه در سيليكان ولي Silicon Valley كاليفرنيا ميتوان بسياري مورد هاي مشابه مثالهاي بالا يافت. بسياري مهندسين سخت افزار و نرم افزار كه نتيحه كارشان بهترين بوده و يا بهترين قلمداد شده، بليونر شده اند و آنها كه نتيجه كارشان بهترين نبوده يا بمثابه بهترين تلقي نشده، با فقر دست به گريبانند. در نتيجه معضل عدالت اجتماعي براي اينان درسكتور صنعتي نيست، يعني مسأله اشان اين * نيست* كه manufacturer ثمره فكر آنها را ساخته و فروخته و فقط سهم كوچكي از سود را به آنها داده است ، بلكه همكار موفق آنها است كه ثمره كار كل گروه اجتماعيشان را تصاحب كرده است . البته براي محصولاتي كه موفق ميشوند، نظـير يك آهنگ موفق، مسأله عدالت در توليد صنعتي نوار يا ويدئو، مثل توليد صنعتي در گدشنه، وجود دارد، هرچند اصل موضوع عدالت اجتماعي براي مولدين دانش و كارهاي خلاق، در آن بخش نيست، و به آنچه من ارزش ويژه ناميدم بستگي دارد.
بنظر من كساني كه به كارهاي خلاق اشتغال دارند سازندگان اصلي تمدن آينده بشرند و معضل عدالت مسأله مركزي كيفيت جامعه آينده ماست. وليكن از انجا كه مسأله في مابين همكاران حرفه اي است، و نه بين طبفات متخاصم احتماعي، شناسائي مسأله مشكل تر شده است. بنظر من پاداش بر مبناي نياز welfare state نيز حل اين مشكل نيست، چرا كه *قصد* را براي پاداش به رسميت نميشناسد. نياز يك نقاش گمنام براي رقابت با پيكاسو، فقط غذا و خانه نيست بويژه اگر در بنگلادش زندگي كند.
اختلاف بين يك كارخانه كفش دوزي پيشرفته و يك كارخانه متوسط و يك كارخانه توسعه نيافنه آنقدر زياد نيست، و آنكه بالاتر از متوسط است سود ويژه ميسازد اما خيلي زود بقيه بالا آمده، و توازن در ميانگين جديد ايجاد ميشود. اما تفاوت يك نوار موسيقي كه فروش نرود و يك نوار hit پرمشتري كه مليون ها فروش ميرود با قانون ميانگين قابل توضح نيست و همانگونه كه به تفصيل در مقاله اقتصادي نوشتم با تئوري ارزش ويژه قابل تبيين است.
آنچه از نطر اجتماعي آشكار است اين است كه هيچ قانوني وجود ندارد كه سراينده نوار hit پرمشتري را موظف كند كه براي رفاه افراد ديگر حرفه خود مالياتي بدهد. در واقع وي همانگونه ماليات ميدهد كه اگر پولش را در صنعت يا سهام يا املاك كسب كرده باشد، و تخصيص پول به بنيادهاي موسيقي رابطه اي با درآمد ستارگان معروف موسيقي ندارد.
در اخلاق و قانون جامعه صنعتي بدرستي اينگونه فرض شده كه صاحب كارخانه براي رفاه و امنيت اجتماعي كارگران بايستي ماليات بپردازد، و چنين انتطاري امروزه بمعني "محدود" كردن آزادي تلقي نميشود. وليكن گرفتن ماليات از اعضاء پر درآمد يك حرفه، بنفع اعضاء كم درآمد را، عرف و قانون هنوز نپذيرفته است..
لازم است در پايان ذكر كنم كه مسأله عدالت اجتماعي براي كارگران صنعتي، كه با توسعه فراصنعتي كار خود را از دست ميدهند و نياز به آموزش حرفه هاي جديد دارند، نيز بحشي از واقعيت دوران كنوني است. اگر جابجا شده، به بخش فراصنعتي بپيوندند، عدالت اجتماعي در سيستم فراصنعتي ارزيابي ميشود همانطور كه در اين مقاله بررسي كردم، و ليكن مسأله عدالت اچتماعي تا آنجا كه در توليد صنعتي هستند، نظير گذشته در چارچوب جامعه صنعتي تبيين ميشود. همچنين موضوع آلترناتيو هاي رفاه اجتماعي و تجديد آموزش حرفه اي، براي كمك به شاغلين و بيكاران سكتورهاي صنعتي و كشاورزي، در دوران تحول به جامعه فراصنعتي، موضوع اين نوشته نبوده، و در جاي ديگر در آن باره نوشته ام، و مقاله جيمز البس نيز طرح جالبي براي آلترناتيو سيستم دولتي رفاهي welfare system براي جامعه فراصنعتي است كه ميتواند پايگاه غيروابسته به دولت را براي چنين پروژه هاي تجديد آموزش ايجاد كند.