در شناسايي وضعيت اخلاقي جامعه ايراني از منظرهاي متعددي ميتوان به بحث و بررسي پرداخت. جامعهشناسان پيش از اينكه به بررسي ماهيت اخلاق بپردازند از نقش عناصر ساختاري در شكلگيري شرايط متعادل اجتماعي و موثر در ارتباطات سهل اجتماعي و تعاملات فرهنگي سخن ميگويند. زماني كه جامعهشناسان با اتكا به نظم و وفاق اجتماعي سخن از اخلاق به ميان ميآورند.
بدين لحاظ است كه اخلاق امري اجتماعي و تعاملگرايانه است. در حالي كه فيلسوفان و معلمان اخلاق از ماهيت اخلاق سخن ميگويند. آنها بحث اخلاق را از منظر اتكا به مفاهيمي چون جامعه سالم جستوجو ميكنند زيرا اخلاق در سايه شناسايي و معرفي عناصر و ابعاد جامعهاي سالم ممكن ميشود.
با توضيح فوق است كه ميتوان به طرح مجموعهاي از سوالات پرداخت: جامعه سالم چه جامعهاي است؟ معيار اصلي جامعه سالم كدام است؟ به چه جامعهاي ميتوان عنوان سالم داد و به كدام نوع جامعه با چه درجهاي از نابساماني ميتوان جامعه ناسالم اطلاق كرد؟ آيا اصلا زمانه حاضر، بحث در مورد جامعه سالم را ميطلبد؟ اگر اين شرايط و موقعيتها براي بحث و گفتوگو در مورد جامعه سالم وجود دارد، چه كساني با چه نوع نگاه و توانايي ميتوانند و بهتر است كه به اين بحث بپردازند؟ آيا رابطهاي بين اخلاق و جامعه سالم وجود دارد؟ اگر در جامعه سالم اصل بر اخلاقي بودن است، چه نوع اخلاقي داراي اهميت است؟ منشا اخلاق كجاست؟ دين چه نقشي دارد؟ آيا رابطهاي بين اخلاق ديني و اخلاق اجتماعي وجود دارد؟ آيا در طراحي و ساماندهي اخلاق در جامعه جايي براي جامعهشناسان و ديگر اصحاب علوم انساني و اجتماعي در كنار متالهان وجود دارد؟ اين نقش و رابطه چگونه سامان داده شده است؟ تعارضات و تزاحمهاي بين دو نگاه كي و چگونه ميتواند بروز كند؟ آيا حاصل كار و تلاش جامعهشناسان جامعهاي با اخلاق سكولار است در حالي كه حاصل تلاش و كار متالهان در جامعه اخلاق ديني است؟ آيا ميتوان اينگونه تمايز و جدايي قائل شد؟
امر مسلم در مورد جامعه ايراني و در شرايط فعلي بدينگونه است؛ جامعه ايراني از بياخلاقي و بداخلاقي رنج ميبرد. هر يك از ما با نگاهي به پيرامونمان ميتوانيم به اين واقعيت پي ببريم. فرد ايرانياي وجود ندارد كه پرونده بداخلاقي نداشته باشد. اگر قرار بود سازماني براي رسيدگي به اخلاق مردم ايراني تشكيل شود، بايگاني كردن اسناد و مدارك در اين زمينه فضاي بسيار زيادي را اشغال ميكرد. همين كه موارد بداخلاقي در ايران زياد است و به لحاظ اداري هم امكانات كافي براي سازماندهي آن وجود ندارد، مساله بدون رسيدگي در جامعه رها شده است.
به لحاظ اجتماعي با كمي نظاره بر اطراف ميتوانيم ادعا كنيم كه واقعا جامعه ايراني داراي مشكل اخلاقي است. همه جا بياخلاقي است كه حادثه ميآفريند. همه در پي حذف رقيبند. حذف رقيب براي انجام سهلتر كار راه بدي نيست، ولي تنها راه مفيد هم نيست. اين نوع نگاه به حل بداخلاقي و بياخلاقي، خود مولد بداخلاقي و چرخه معيوب است. چرا براي حذف رقيب بايد به طرح نقشه قتل رقيب اقدام كرد؟ چرا نبايد براي مقابله با رقيب به تقويت خود پرداخت؟ اين تزاحم از كجا آمده است؟ چرا همه دستهايمان به سوي آسمان دراز است و طلب مرگ و نابودي رقيب ميكنيم تا هدايت گناهكار و رستگاري خودمان؟ آيا خدايمان اين قدر جهان را دوگانه ميبيند؟ خداي اسلام كه از رافت و گذشت و بخشش سخن ميگويد و ما را به اين راه از طريق پيامبرش ميخواند پس چرا اولين چيزي كه از خدا ميخواهيم مرگ دشمن و رقيب و در نهايت بقاي خودمان است؟ چرا هدايت گمراهان را از خداوند طلب نميكنيم؟ مگر به لحاظ سنتي نياموختهايم كه اول بايد درخواست بخشش گناهان، هدايت گمراهان و صبر در معصيت و رستگاري در دنيا و آخرت را از خداوند بخواهيم تا مجازات و مرگ رقيب؟ به نظر ميآيد، جهاني كه براي خود در نظر گرفتهايم و از آن به عنوان جامعهاي سالم نام ميبريم، جامعهاي بدون رقيب است، جامعه سالمي كه در آن همه چيز مطابق خواسته ماست و امكان اعوجاج نيست. پس ميتوان به يك اصل عمده دست يافت كه ما به بيراه رفتهايم. دست يافتن به جامعه بهتر را در حذف رقيب دانستهايم و اين خود مشكلات بسياري هم براي رقيب فراهم كرده و هم براي ما. هر دوي ما از جامعه بدون رقيب سخن ميگوييم. اين است كه ميزان كشت و كشتار، خطا و درگيري، بيادبي و بيحرمتي، دزدي و تجاوز، شكستن حريم خصوصي ديگري، از بين بردن عزيزان و محترماني چون پدر، مادر، زن، شوهر، فرزند، پدربزرگ و مادربزرگ و دايي و عمو و... آسان ميشود. آن وقت جامعهاي كه از شنيدن ماجراي يك دعواي خانوادگي ابراز نارحتي ميكرد، هر روز در جرايد شاهد حوادث بسياري در اين زمينه است. هر روز خواننده حوادثي است كه در جريان آن افراد صميمي نقشه قتل يكديگر را ميكشند و به انجام آن نيز اقدام ميكنند. معمولا آن نوع نقشههايي كه عملي ميشود به اطلاع نيروي انتظامي و حقوقي و جزايي كشور ميرسد و در نهايت انعكاس مطبوعاتي نيز پيدا ميكند.
در اين وضعيت ما با اين سوال روبهرو هستيم كه <چرا اين همه بداخلاقي در جامعه ايراني كه اساسا جامعهاي ديني و اخلاقي است، وجود دارد؟> به نظر ميآيد يكي از دلايل اصلي آن تاكيد زيادي بر دشمن و شناسايي و اهميت دادن به آن است. شناسايي به دشمن كه موجب توجه به خود شود بسيار مناسب و بجاست. شايد به همين دليل است كه شناسايي شيطان راهي در درك انسان است. نميگوييم كه دشمنشناسي نكنيم بلكه نقشه قتل دشمن كشيدن اساس بدبختي و بياخلاقي است. شناسايي دشمن براي آمادگي به تنظيم رابطه انساني و اسلامي است ولي اگر كمي گام را فراتر بگذاريم و نقشه قتل دشمن را در سر داشته باشيم، آن وقت از انسانيت خود خارج شده و همان كاري را ميكنيم كه شيطان خواسته است. خب پاسخ به اين سوال كه چرا ما اينقدر بياخلاق هستيم را بايد در نگاهي كه نسبت به جامعه (ديگري) داريم بيابيم. در نگاه بد و توطئهآميز به ديگري است كه بداخلاقي شكل ميگيرد و آنگونه عمل ميكنيم كه پيامبر (ص) و ائمه (عليهم السلام) عمل نميكردهاند. گويي آنها نميدانستهاند كه دشمنان خودشان و انسانهاي خوب چه كساني هستند. خير آنها ميدانستهاند ولي قبل از اينكه عملي اتفاق بيفتند مجازاتي در نظر نميگرفتند. در صورت وقوع جرمي، مجازات نيز متناسب با آن در نظر گرفته ميشد و در نهايت اينكه نابودي دشمن هم در اختيار آنها نبوده است.