باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 21 مهر 1387 كاربران برخط 41 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تفسیر هایدگر از کانت(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
مقايسه تفسيرهای آنتولوژيك با تفاسير اپيستمولوژيك


متن پیش روی شما، حاصل نوشتاری سخنرانی دکتر بيژن عبدالكريمي استاد و محقق فلسفه با عنوان: مقايسه تفسيرهای آنتولوژيك (وجود شناختی) با تفاسير اپيستمولوژيك (معرفت‌شناختي) از كانت است که پنج شنبه 28 تیر ماه 1386 در محل موسسه معرفت و پژوهش ایراد شد. بخش اول این سخنرانی دیروز تقدیم شد. توجه شما را به بخش دوم آن جلب می کنیم.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● سخنران: بيژن - عبدالکريمي

خبرنگار: سعید - بابایی

 
 
نكته ديگر اينكه در تفسير هايدگر از كانت، هايدگر نشان مي‌دهد كانت چگونه قصد دارد از سوبژكتيويسم دكارتي گذر كند. او مي‌خواهد نسبت ديگري بين انسان و جهان برقرار كند. كانت همچنين مي‌كوشد امكان استعلا را نشان دهد. همچنين كانت انسان را بر اساس زمان مي‌فهمد. مي‌دانيد كه صور شهود براي كانت عبارتند از: زمان و مكان.
اما مكان به تدريج در دل زمان حذف مي‌شود و زمان صورت كلي شهود است. كانت ابتدا مي‌گويد ما دو صورت شهود داريم: زمان و مكان. بعد مكان در دل زمان حذف مي‌شود. در واقع هايدگر قصد دارد بگويد كانت انسان را بر اساس زمان مي‌فهمد. همچنين هايدگر در تفسير خودش مي‌كوشد نشان دهد كانت چگونه زمان افقي را تشكیل مي‌دهد تا وجود، خود را آشكار كند. كانت هم مي‌داند كه زمان شرط كلي هر نوع شهودي است. يكي از دشوارترين قسمت‌هاي كتاب نقد عقل محض، بحث شماتيسم است. كانت در اين بحث مي‌كوشد نشان دهد چگونه مقولات با عنصر زمان پيوند دارند.
هايدگر معتقد است شاكله‌سازي (شماتيسم) قلب كتاب نقد عقل محض است و بين اين بحث (شاكله‌سازي) كه بحث از رابطه زمان و مقولات است (مفاهيم آنتولوژيك و فهم وجود) با فهم وجود ارتباط وجود دارد. مي‌دانيد كه "وجود و زمان" عنوان مهمترين كتاب هايدگر است. در واقع بين كانت و هايدگر در بحث شاكله‌سازي تقارني وجود دارد كه اتفاقي نبوده و ناشي از سنت به هم پيوسته فكري است. نكته ديگر اينكه هايدگر در شرح خود از نقد عقل محض كانت قصد دارد نشان دهد به اعتقاد كانت نيز مواجهه انسان با وجود امري اجتناب ‌ناپذير است. اين مشابهت و مقاربت به طور طبيعي اين سؤال را در ذهن ايجاد مي‌كند كه آيا هايدگر واقعاً كانت را تفسير مي‌كند يا حرف‌هاي خود را در دهان كانت مي‌گذارد؟! آيا كانت واقعاً اين حرف‌ها را مي‌زند يا او خود را بازگو مي‌كند؟ اين سؤالي بود كه در ذهن كاسيرر و بسياري ديگر شكل گرفت. بحث از ارزش و اعتبار تفسیر هایدگر از كانت براي اول‌بار از كاسيرر آغاز شد. او در مقاله‌اي با عنوان: "درباره كانت و مسأله مابعدالطبيعه هايدگر" صراحتاً اعلام مي‌كند كه هايدگر در مقام يك غاصب با كانت برخورد كرده است نه يك مفسر. هايدگر در واقع مي‌كوشد حرف‌هايي را كه قبلاً در وجود و زمان زده بود به دهن كانت حقنه كند!
 تفسير او يك تفسير به رأي است. از آن زمان بحث‌هاي متعددي درباره تفسير هايدگر از كانت صورت گرفت. در چاپ بعدي كه هايدگر از كتاب كانت و مسأله مابعدالطبيعه صورت مي‌دهد در مقدمه‌اي چندخطي اظهار مي‌كند كه: «تفسير من از كانت بسيار خشونت‌آميز به نظر مي‌آيد.»
 این حرف او ادله خوبي به دست مخالفانش مي‌دهد تا كتاب كانت و مسئله مابعدالطبيعه را مورد ترديد قرار بدهند.
اما هايدگر بسيار فكورانه و با يك جمله مي‌كوشد بي‌آنكه اسمي از كاسيرر ببرد به اشكال آنها پاسخ دهد. جمله هايدگر اين است: "اما بايد مخالفان من بدانند كه ديالوگ بين متفكران با تفسيرهاي فيلولوژيك بسيار متفاوت است."
هايدگر قصد دارد بگويد تفسيرهايي از قبيل تفسيرهاي كاسيرر تفسير نيستند بلكه نسخه‌شناسي‌اند.(فيلولوژي) نسخه‌شناسان در واقع در بررسي متون، پاره‌اي از جملات و اصطلاحات سخت را تفسير و شرح مي‌دهند. هايدگر معتقد است كار او برقراري ديالوگ با كانت است نه صرفاً يك تفسير فيلولوژيك. در ديالوگ دو طرف ديالوگ صاحب موضع هستند. اگر منِ عبدالكريمي بخواهم شرحي بر ابن‌سينا بنويسم، اين شرح چيزي بيش از نسخه‌شناسي نخواهد بود. چون من هم‌شأن ابن‌سينا نيستم. اما گاهي دو متفكر با هم وارد ديالوگ مي‌شوند كه هر دو صاحب موضع هستند. هايدگر به عنوان يك صاحب موضع با كانت وارد ديالوگ مي‌شود. ديالوگ بين دو متفكر قابل قياس با شرح‌هاي عادي نيست. شايد هيچ حادثه‌اي براي يك دانشجوي فلسفه شورانگيزتر از اين نباشد كه شاهد ديالوگ دو متفكر درجه يك باشد. شما در اين ديالوگ بسيار چيزها مي‌آموزيد. اگر بتوانيد شاهد اين ديالوگ باشيد و در مسير آن قرار گيريد، مي‌توانيد وارد حوزه تفكر فلسفي شويد و از حوزه به قول ياسپرس حرف زدن درباره فلسفه و وراجي كردن درباره فلسفه و نقادي آن خارج شويد. فلسفه، تاريخ فلسفه نيست. شما در اين ديالوگ وارد مسير تفلسف مي‌شويد. به طور خلاصه بايد گفت كه تفسير هايدگر از كانت يك تفسير متداول نيست. هايدگر حتي از امكان فهم بهتر صحبت مي‌كند. او معتقد است ما مي‌خواهيم كانت را بهتر از خودش بفهميم. عبارتي كه جاي مناقشه بسياري است كه آيا اساساً مي‌توان متني را بهتر از نويسنده‌اش فهميد؟ يا نه؟
هايدگر در صدد است كانت را بهتر از خودش بفهمد. يعني نتايج و لوازم انديشه‌هاي كانت را ادامه دهد. هايدگر آنجايي كه كانت متوقف شد و نتوانست بحث را ادامه دهد، خواهان ادامه بحث است. به هر حال ياسپرس معتقد بود هيچ كدام از شارحان كانت هم‌شأن او نبودند. ولي من معتقدم اين سخن درباره هايدگر صادق نيست. به عنوان يك دانشجوي فلسفه كه اكثر تفسيرهاي هايدگر از كانت را دقيق و بارها مرور كرده‌ام بايد گفت تفسير هايدگر از کانت فوق‌العاده است. حتي به لحاظ فيلولوژيك. به لحاظ رجوع به متن. چطور حتي به رسم‌الخط كتاب‌هاي كانت توجه مي‌كند كه كدام كلمات را ايتاليك نوشته نه با حروف معمولي. توجه عجيبي كه هايدگر به حروف اضافه در عبارات كتاب‌هاي كانت مي‌كند كه مثلاً مي‌گويد اين حروف اضافه در اينجا بد ترجمه شده است و از دل آن چه نتايج فلسفي را پيش مي‌كشد. از اين جهت واقعاً حيرت‌انگيز است. بايد توجه داشت جنبه‌هاي متعارف و متضادی در وجود هايدگر جمع شده است. يكي از اين وجوه، وجود يك نوع شور فلسفي، شور كير‌كه‌گوري، اروس افلاطوني، در كنار يك نوع دقت نظر كانتي در انديشه‌ فلسفي اوست كه هر دو با هم در كنار هم جمع‌اند. متأسفانه در ايران آنچه كه از هايدگر مي‌شناسيم شور كير‌كه‌گوري او و بحث درباره وجود و تفسير وجود به امر قدسي و جنبه‌هاي شورانگيز است. اما هايدگر به عنوان يك متفكر؛ جنبه‌هاي تحليلي، پديدارشناختي و دقت‌نظرهاي فلسفي اش گاه تعجب‌ برانگيز است و گاه احساس مي‌كنيم كه با فيلسوفي تحليلي مواجه‌ايم كه چنين تحليل‌هاي اتیمولوژيستي، تاريخي، واژه‌شناسانه و متني ارائه مي‌كند. با اين مقدمات بحث را مطابق با عنوان پي‌مي‌گيرم.
قصد این سخنرانی مقايسه بين تفسيرهاي اپيستمولوژيك و تفسيرهاي آنتولوژيك است.
مشخصاً اين فقط هايدگر است كه از كانت تفسيري آنتولوژيك به دست داده است. من فقط خطوط كلي را بيان کرده و بحث را در 4 محور بيان مي‌كنم. اول: كليات، دوم: در بحث حسيات استعلايي اين دو تفسير چه اختلافاتي دارند، سوم: در بحث منطق استعلايي اين دو تفسير چه اختلافاتي دارند و چهارم: در حوزه خيال استعلايي چه تفاوتي بين اين دو تفسير ديده مي‌شود.
 
" تفاوت تفسيرهای آنتولوژيك با تفاسير اپيستمولوژيك در کلیات"
دليل اين تقسيم‌بندي اين است كه كانت براي معرفت دو منبع قايل بود: حس و فاهمه. كتاب كانت در اين‌باره نيز به دو قسمت تقسيم مي‌شود. (صرف‌نظر از مقدمه و مؤخره)در بخش اول با عنوان: حسيات استعلايي درباره صور استعلايي حس بحث می شود و بحث منطق استعلايي كه بحث از صور فاهمه است. چون منبع معرفت دوتاست پس كتاب كانت هم دو بخش است: حسيات استعلايي و منطق استعلايي. اما كانت در مسير پژوهش خود متوجه شد بين اين دو منبع شكافي وجود دارد. يعني يك طرف حس است و طرف ديگر فاهمه. لذا ناچار شد بين اين دو پلي ايجاد كند. در اين میان پاي قوه سومي به نام خيال استعلايي به ميان كشيده شد تا بين حس و فاهمه ايجاد ارتباط كند. لذا بحث من در بررسي تفاوت اين دو تفسير ناظر به اين موارد است.
 
در كليات:
 تفسيرهاي اپيستمولوژيك معتقدند نقد عقل محض به منزله مهمترين اثر معرفت‌شناختي فلسفه دوره جديد است. اما هايدگر معتقد است نقد عقل محض مهمترین اثر وجودشناختي دوره جديد است و مباحث معرفت‌شناسي در نقد عقل محض صرفاً جنبه فرعي و ثانوي دارد.
مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك هدف فلسفه استعلايي كانت نفي امكان ذاتي مابعدالطبيعه است. يعني سؤال اين است: آيا ما مي‌توانيم فلسفه داشته باشيم؟ آيا مي‌توانيم به سؤال‌هاي فلسفي جواب بدهيم. مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك كانت مي‌خواهد بگويد: نه. ولي حرف هايدگر اين است كه هدف اصلي فلسفه استعلايي كانت اثبات امكان ذاتي مابعدالطبيعه است. كانت مي‌خواهد بگويد ما مي‌توانيم به مسائل مابعدالطبيعه جواب بدهيم.
البته از نظر هايدگر، كانت در اين راه شكست خورد و نتوانست آن را اثبات كند. نكته ديگر اينكه مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك هدف فلسفه استعلايي نفي فلسفه و تحكيم مباني علم جديد است. يعني قصد دارد نشان دهد علم نيوتوني موفق است. به بیان دیگر كانت مي‌خواهد زيرآب فلسفه را بزند و به اثبات مباني علم تجربي جديد بپردازد. هايدگر ولی معتقد است هدف كانت پي‌ريزي مباني فلسفه (متافيزيك) است و نه مباني علوم تجربي. اگر كانت به علم جديد توجه دارد، صرفاً به عنوان يك مسئله فرعي است.
تفسيرهاي اپيستمولوژيك معتقدند كانت قصد دارد به اثبات عدم امكان ذاتي وجودشناسي بپردازد. به عبارت ديگر كانت مي‌خواهد بگويد كه ما نمي‌توانيم وجود را بشناسيم. هايدگر مي‌گويد نه! كانت خواهان تأسيس وجودشناسي بنيادين است. به عبارت ديگر كانت خودِ وجودشناسي را مورد تأمل قرار مي‌دهد.
مطابق تحليل‌هاي اپيستمولوژيك اصلي‌ترين مسئله كتاب نقد عقل محض، معرفت‌شناسي و ارائه نظريه معرفت است. از نظر هايدگر به هيچ وجه چنين نيست. بلكه مسئله اصلي كانت، شناخت ساختارهاي وجودي و وجودشناختي انسان است. كانت مي‌خواهد ساختارهاي انسان را بشناسد. به اين اعتبار كه آيا انسان مي‌تواند با وجود في نفسه ارتباط داشته باشد يا نه؟ از نظر تفسيرهاي رايج، (اپيستمولوژيك) فلسفه كانت فلسفه انتقادي است. به اين معنا كه با فلسفه كانت مي‌شود همه فيلسوفان گذشته را مورد نقد قرار داد و كانت مي‌كوشد مباني اين معرفت و حدود و ثغور مابعدالطبيعه را نشان دهد. از نظر هايدگر فلسفه كانت نمي‌تواند فلسفه انتقادي باشد. فلسفه كانت همه چيز را زير سؤال مي‌برد جز مباني خودش را. از نظر هايدگر فلسفه كانت آئينه تمام‌نماي فلسفه جزمي دوران خودش است. كانت علي رغم اينكه ادعا مي‌كند فلسفه نقدي بيان مي‌كند، اما خود فلسفه او آئينه تمام‌نماي سنت متافيزيكي است كه كانت در آن قرار دارد. در واقع خود فلسفه انتقادي، مبتني بر مفروضات بسيار زيادي است كه همه اين مفروضات غيرانتقادي اند. به تعبير ديگر فلسفه انتقادي، خود فلسفه غير انتقادي است.
كانت فلسفه خود را استعلايي مي‌نامد. مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك كانت هر جا كه مي‌گويد استعلايي يعني اپيستمولوژيك و معرفت‌شناختي.
از نظر هايدگر، كانت هر جا كه مي‌گويد استعلايي، منظورش وجودشناختي است. تفسيرهاي اپيستمولوژيك بيشتر به ويرايش دوم این کتاب توجه دارند. اما تفسیر هایدگر بیشتر به ویرایش اول نقد عقل محض توجه دارد. اين نكته بسيار مهمي است. مي‌دانيد كه از كتاب نقد عقل محض دو ويرايش وجود دارد. قسمت عمده كتاب يكي است اما كانت در مسير پژوهش خود متوجه شد بايد پاي قوه ديگري را به منزله پلي واسطه بين حس و فاهمه به ميان بكشد. كانت در مقدمه نقد عقل محض مي‌گويد: ما دو منبع شناسايي داريم. اما ممكن است اين دو منبع يك ريشه مشترك داشته باشند. يعني" قوه خيال."
قوه خيال در ويرايش اول اين كتاب نقش عمده‌اي دارد. اما كانت در ويرايش دوم نقش قوه خيال را كم مي‌كند و به جای آن نقش فاهمه را برجسته مي‌كند. در واقع اينكه شما به كدام ويرايش توجه داشته باشيد باز صحبت از حقيقت انسان است. حقيقت انسان را بايد در كجا جستجو كنيم. اگر شما به فاهمه يعني كاركرد منطقي ذهن توجه داشته باشيد، به تعبير ساده به علم حصولي توجه داريد. اما وقتي به قوه خيال توجه داريد در واقع به معرفت‌ حضوري و يك رابطه غير سوژه و ابژه توجه داريد. كساني كه به قوه خيال توجه مي‌كنند در واقع به يك نوع حضور در جهان توجه دارند. آنهايي هم كه به فاهمه توجه دارند در واقع به معرفت حصولي و رابطه سوبژه و ابژه تأكيد مي‌ورزند و حقيقت انسان را در معرفت مفهومي و كاركردهاي منطقي ذهن جستجو مي‌كنند.
 به همين دليل تكيه بر نسخه A يا B نقد عقل محض بحث حاشيه‌اي نيست. به هر حال هايدگر به نسخه اول توجه دارد و معتقد است كانت در ويرايش اول در مورد اهميت قوه خيال به بصيرت‌هاي بسيار با اهميتي دست يافته بود. اما به دليل سيطره‌اي كه متافيزيك و منطق ارسطويي بر او داشت (زيرا قوه خيال در منطق ارسطويي تحقير و عقل و فاهمه تمجيد مي‌شوند) كانت از بصيرت‌هاي اساسي كه به دست آورده بود عقب‌نشيني كرد.
مطابق تفسيرهای اپيستمولوژيك، استعلا براي انسان امكان‌پذير نيست. اما هايدگر در تفسير آنتولوژيك خود قصد دارد بگويد حقيقت انسان چيزي جز استعلا نيست. وقتي مي‌گوئيم استعلا، مقصود نسبت ما با وجود است. وجود هم وجود في‌نفسه است و وجود في‌نفسه هم چيزي نيست جز حقيقت بنيادين. اگر بخواهیم بحث را ساده كنیم بايد گفت:
 وقتي از نسبت آدمي با وجود و استعلا صحبت مي‌كنيم يعني نسبت ما با حقيقت بنيادين. حقيقت بنيادين هم مطابق يك تفسير رايج چيزي جز امر قدسي نيست. (كانون معنابخش جهان و بنياد جهان كه به تعبير تئولوژيك آن را خدا گويند) هايدگر از بيان اين تعبير تئولوژيك امتناع مي‌كند و اسم خدا را نمي‌آورد و مي‌گويد وجود في‌نفسه.
از نظر هايدگر، وجود انسان چيزي نيست جز استعلا و آدمي با نسبت با حقيقت، وجود في نفسه و امر قدسي تعريف مي‌شود. در تفسيرهاي اپيستمولوژيك، امر ماتقدم و عناصر ماتقدم تجربه يعني آن چيزي كه مربوط به ساختار ذهن است. چيزي كه تجربه را امكان‌پذير مي‌كند و تجربه هم نيست.
از نظر هايدگر، آنچه كه ماتقدم است يعني دريافت پيشيني از وجود موجود. يعني چيزي نيست كه مربوط به ساختار ذهن من باشد. بلكه مربوط به دريافت من از وجود موجود است.
در تفسيرهاي اپيستمولوژيك گفته مي‌شود كه هر معرفت تجربی مبتني بر ساختارها و امور ماتقدم است. يعني زمان و مكان و مقولات. از نظر هايدگر، هر فهمي كه ما از موجودات داريم مبتني است بر فهمي كه از وجود داريم.
مطابق تفسيرهاي رايج، مفهوم عقل محض در اصطلاح نقد عقل محض طنين منفي و سلبي دارد. يعني كانت وقتي مي‌گويد نقد عقل محض، در واقع قصد دارد بگويد كه عقل محض نمي‌تواند به معرفت برسد يعني در واقع مي‌خواهد زيرآب فلسفه را بزند.
هايدگر مي‌گويد به هيچ وجه! نقد عقل محض نه تنها طنين منفي ندارد بلكه طنين ايجابي دارد. عقل محض يعني همان قوه‌اي كه ما به آن معرفت ماتقدم پيدا مي‌كنيم. ( به دريافتي از وجود موجودات مي‌رسيم)
براي تفسيرهاي رايج يا اپيستمولوژيك نقد عقل محض طنيني ضد مابعدالطبيعه دارد. گويي كانت مي‌خواهد جلوي بلندپروازي‌هاي مابعدالطبيعه جزمي را بگيرد.
هايدگر معتقد است نقد عقل محض براي كانت يعني بررسي قوه‌اي كه ما به واسطه آن به معرفت وجودشناختي دست پيدا مي‌كنيم. (يعني به دريافتي پيشين از وجود موجودات دست پيدا مي‌كنيم) دريافتي پيشيني كه شالوده هرگونه معرفت است. يعني شالوه معرفت تجربي.
كانت مي‌گويد مهمترين مسئله‌اي كه در كتاب نقد عقل محض به آن مي‌پردازد، احكام تأليفي ماتقدم است. او خود مي‌گويد 14 سال در مورد احكام تأليفي ماتقدم فكر كردم. در تفسيرهاي رايج، احكام تأليفي ماتقدم يعني احكام جزمي ماوراالطبيعه رسمي. يعني احكام ماورالطبيعه جزمي.
مطابق تفسير آنتولوژيك (هايدگر) احكام تأليفي ماتقدم يعني معرفت‌ وجودشناختي. يعني معرفتي كه هستي موجود را بيان مي‌كند. معرفتی كه مقدم بر تجربه است.
هايدگر مي‌گويد درست است كه مهمترين مسئله كانت احكام تأليفي ماتقدم است. اما بايد معنا شود كه مراد از تأليف چيست؟ آنچه كه ما از تأليف مي‌فهميم، عمدتاً تعريف موضوع و محمول است. مطابق تفسير هايدگر، كانت تأليف را در چندين معناي گوناگون به كار مي‌برد. تأليف مفهومي – محمولي در واقع يك گونه تأليف است. اما وقتي كانت از احكام تأليفي ماتقدم به عنوان بنياد معرفت صحبت مي‌كند، اينجا تأليف شكل ديگري دارد. هايدگر از 5 نوع تأليف صحبت مي‌كند. تأليفي كه مورد نظر هايدگر است عبارتست از: نوعي تأليف حقيقي محض كه بر تعريف مفهومي مقدم است. در واقع آنچه كه كانت اسم آن را تأليف حقيقي مي‌گذارد، آن چيزي است كه هايدگر از آن به ترانسندنس يا استعلا تعبير مي‌كند كه يكي از مشخصات اگزيستانسيل انسان است.
مطابق تفسيرهای رايج، تأليف محمولي يعني علم حصولي بنياد معرفت است. مطابق تفسير هايدگر اين تأليف حقيقي محض يعني يك نوع حضور، بنياد و شالوده معرفت است. (يك نوع شهود و حضور نسبت به موجودات).
مطابق تفسيرهاي رايج (اپيستمولوژيك) فهم وجود موجودات حاصل تجربه هستند اما از نظر هايدگر فهم وجود موجودات، بنياد معرفت تجربي‌اند و نه حاصل تجربه.
 از نظر تفسيرهاي رايج، استعلا (يعني دستيابي به وجود موجود) امكان‌پذير نيست ولي از نظر هايدگر استعلا، اجتناب‌ناپذير است.
از نظر تفسيرهاي رايج انقلاب كپرنيكي كانت به معناي عدم امكان دسترسي انسان به وجود اشياء است. يعني ما همواره به پديدارها دسترسي داريم نه به وجود في نفسه.
هايدگر ولي معتقد است انقلاب كپرنيكي كانت براي نخستين‌بار به ما نشان مي‌دهد كه چگونه امكان دستيابي به خود اشياء و شيء في نفسه را داريم. مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك، انقلاب كپرنيكي كانت معنا و مفهوم سنتی حقيقت به منزله مطابقت را متزلزل مي‌كند. يعني در سنت متافيزيكي و مطابق تلقي ارسطو، حقيقت يعني مطابقت ذهن با عين و گفته مي‌شود كه با انقلاب كانت معناي حقيقت دگرگون شد.
حقيقت دیگر مطابقت ذهن با عين نيست، بلكه مطابقت عين با ذهن است. هايدگر معتقد است كه نه اينگونه نيست.
كانت با انقلاب كپرنيكي‌اش معنا و مفهوم سنتي حقيقت را تأييد و تثبيت مي‌كند. از نظر هايدگر فرقی نمي‌كند كه بگوييم مطابقت ذهن با عين و چه بگوييم مطابقت عين با ذهن. هر دو مطابقت است. اما معناي انقلاب كپرنيكي كانت اين است كه او مي‌خواهد بنياد حقيقت را نشان دهد. يعني مرحله مقدماتي‌‌تر از حقيقت را كه امكان مطابقت را فراهم مي‌كند نشان دهد.
مطابق تفسيرهاي رايج كانت خواهان تكيه بر معرفت تجربي است. مطابق تفسير هايدگر، كانت خواهان تكيه بر حقيقت استعلايي است. حقيقت استعلايي يعني همان چيزي كه متعلق تفكر مفهومي ما قرار نمي‌گيرد. بنياد تجربه است اما خود بي‌آنكه تجربه بشود. بنياد اُبژه شدن اُبژه است بي‌آنكه خود اُبژه شود. كانت نمي‌خواهد توجه ما را به علم معطوف كند. فلسفه استعلايي كانت يعني توجه دادن ما به حوزه‌ای از معرفت (يعني استعلايي) كه اين معرفتِ استعلايي است. به اين معنا كه معرفت بنياد تجربه است بي‌آنكه تجربه‌پذير باشد.
مطابق تفسيرهاي رايج، كانت خواهان تكيه بر معرفت اُبژكتيو است. از نظر هايدگر كانت بر معرفت استعلايي تكيه مي‌كند نه بر معرفت اُبژكتيو. يعني معرفت استعلايی كه معرفت اُبژكتيو را امكان‌پذير مي‌سازد اما خودش از سنخ معرفت اُبژكتيو نيست.
 مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك از نظر كانت معرفت بشر پديداري است. هايدگر هم البته مي‌گويد معرفت بشر پديداري است. اما آنچه كه هايدگر پديدار را تفسير مي‌كند با آنچه كه ديگران تفسير مي‌كنند بسيار متفاوت است. در واقع پديدار مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك در برابر شيء في‌نفسه قرار دارد. يعني يك نوع سنديت داريم. يك شيء فی ‌نفسه داريم كه ما به آن دسترسي نداريم و يك پديدار.
اما مطابق تفسير هايدگر، معرفت انسان پديداري است و پديدار با شيء في نفسه وحدت دارد. يعني پديدار همان شيء في نفسه است نه چيز ديگري. به تعبير ديگر مطابق تفسيرهاي رايج بر اساس انقلاب كپرنيكي، همواره حائل و مانعی وجود دارد كه يك طرف ديوار شيء في‌نفسه كه ناشناخته است قرار دارد و به آن دسترسي نداريم. بلكه فقط به معرفت پديداري (تجربي) دسترسي داريم. ولي از نظر هايدگر اساساً ديواري وجود ندارد. بين ذهن و جهان شفاف است و آن ديوار سياهي كه در تفسيرهاي اپيستمولوژيك بين ذهن و جهان قرار داده شده، فرو مي‌ريزد. يعني رابطه انسان با جهان بر اساس نوعي شفافيت است.
تفسيرهاي اپيستمولوژيك نقد عقل محض را بر اساس سوبژكتيويسم دكارتي تفسير مي‌كنند. يعني تلقي انسان به عنوان سوبژه، تلقي شيء به عنوان اُبژه و رابطه انسان با جهان بر اساس رابطه ادراكي سوبژه – اُبژه شكل مي‌گيرد. اما تفسير هايدگر از كانت بر تخريب سوبژكتيويسم دكارتي مبتني است. انسان بر خلاف تلقي دكارتي فقط ذهن و حيوان ناطق نيست. انسان چيزي بيش از ذهن است و رابطه انسان با جهان فقط رابطه ادراكي نيست. بلكه نوعي حضور و شهود وجود دارد. به تعبير ديگر، تفسيرهاي اپيستمولوژيك از كانت تفسيرهاي ذهن محوراند. اما هايدگر مي‌كوشد چگالي بحث انسان – جهان و حقيقت را از سوبژه به اُبژه منتقل كند. در حقيقت تفسير هايدگر از نقد عقل محض تفسيري object center است نه تفسيري subject center.
تا اينجا به بحث كليات پرداختم.
ادامه دارد ...
 

    569 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   وجود (41)

افراد مرتبط
●  كانت   امانوئل(72)
●  هايدگر   مارتين(45)

عناوين مرتبط
●  تفسیر هایدگر از کانت(1) 

دسته
●  

رسته :1

تاريخ ارسال:14/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب