باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 50 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
زبان شعر(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
شاعران در زمانه عسرت به چه كار مي آيند؟


 
   ● نويسنده: رضا - داوري اردکاني

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از کتاب شاعران در زمانه عسرت

 
 
اما چرا شاعر اين كار خطير را بر عهده گرفته است؟ يعني چه مي شود كه شاعر بنياد هستي خويش را زير و زبر مي كند تا مبنائي براي هستي ديگران بگذارد؟ آئينة روح شاعر غمازتر است و اگر بشر مظهر و آئينه حقيقت است مظهريت شاعر بيشتر است: همه «ما كه به جهان آمده ايم نقش خرابي با خود آورده ايم» اما «در خرابات» هم در جستجوي «هشيار» و هشياري هستيم. ما عهد الست را فراموش كرده ايم، ولي شاعر كه مظهريت بيشتر دارد و «عشق را كه قدسي ترين مواهب» است از ياد نبرده حجاب كفر را آسان تر مي درد و نور حقيقت را منكشف مي سازد و درخشش همين نور است كه او را به تاريكي شب مي افكند و اين افتادن در تيرگي شب با گم شدن در ظلمات محض يكي نيست؛ زيرا تاريكي شب سايه است، حاصل حجاب نور است، با اين سايه و حجاب بايد آشنا شد تا بتوان آن را برداشت . اما پرده كفر را برداشتن كاري صعب و خطرناك است؛ بايد تاب آذرخشهاي مقدس را داشت تا بتوان اين گونه خطر كرد. به همين جهت وقتي هولدرلين مي گويد «آپولو مرا زده است!» شكوه نمي كند بلكه از سردرد سخن مي گويد، و امروز بعد از صد و پنجاه سال كه از مرگ شاعر مي گذرد(4) مي بينيم كه آپولو به عنوان مظهر و صورت نوعي جنون عقل مشترك ديگر شاعر را به تاريكي شب نمي كشاند، آپولو «شعر يعني هنر بزرگ را نابود كرده است» و دارد بر ذات بشر مسلط مي شود. به قول نيچه بگذار بشود؛ اين بشر بايد بميرد و نابود شود تا انسان زنده شود. اما كساني بايد باشند كه اين را احساس كنند و در زبان احساس كنند. اگر بشر خود، بنياد خود بود و جهان را او ساخته بود، مي بايست كار ما به يأس و نوميدي بكشد. اما اين همه كه ما داريم يعني حقايق خودمان هم موهبت حقيقت است و از آنجا كه ذات بشر با حقيقت نسبت دارد، حقيقت و ذات بشر مي تواند پوشيده بماند اما بكلي نابود نمي شود. يك بار ديگر بايد كساني بيايند كه اهل تفكر يعني اهل عشق و از آنجا همخانه مرگ باشند و نور حقيقي را كه در آئينه هستي نماي آنها(18) منعكس مي شود به ما برگردانند، بايد كساني پيدا شوند كه در شب تيره و ظلماني سرگردان و بيدار بمانند و نور بيفشانند تا آدميان بتوانند بيارامند. اگر ما امروز جز انوار ماه علم نوري نمي بينيم و آن را هم ناشي از خودمان مي دانيم و غافليم كه ماه مستنير از خورشيد منير حقيقت است، كار شاعر كه مانند ماه بايد «دوست خانه» باشد بسيار خطير مي شود و به همين جهت «ما در خانه عالمي سرگردانيم كه دوست در آن غايب است». (هيدگر) اما اين غيبت و غياب بدان معني نيست كه نور حقيقت وجهاً در اشياء و امور نفوذ نداشته باشد، منتهي كفر چنان غلبه كرده و همه جا را گرفته است كه شاعر هم ممكن است از غيبت دوست غافل بماند و دراين صورت است كه كارش به «نيست انگاري» منتهي مي شود. اما از آنجا كه به هر حال حجاب مفهوم را مي درد، نمي تواند طبق رسم عادي مردمان زندگي كند. اين قدمي كه او برمي دارد نوعي عهدشكني است، يعني شاعر عهدي را كه بشر امروز با خود بسته است مي شكند و با «ياد» مبهم «چشم دوست» خود را خراب مي كند و احياناً عهده قديم را نمي تواند تجديد كند، آن وقت در همان مرتبه حديث نفس و بيان انفعالات نفساني سرگردان مي شود. اما شاعراني هم بايد باشند ( اين «بايد» هيچ گونه الزامي را نمي رساند) كه تاريخ عيش خود را كه شب ديدار دوست بوده است به ياد آورند و با اين خود «خود را خراب كنند و بناي عهد قديم را استوار سازند». بناي اين عهد به قول هيدگر در زبان ، در زبان شعر استوار مي شود. اگر زبان نبود هيچ عهدي هم نبود. ما چگونه زبان شعر را درمي يابيم؟ از آن جهت كه نقش خرابي با خود داريم، از آن جهت است كه محادثه ايم و اهل همزباني هستيم و گوش نيوشاي زبان داريم. گوش ما امروز آشنا به صداي همزباني نيست و وقتي زردشت نيچه مي گويد من براي اين گوشها زبان نيستم اين را خوب احساس كرده است. با اين همه نيچه اگر براي هيچكس نمي گويد در همان حال براي همه مي گويد، يعني همه بايد بشنوند و در ذات خود مي توانند بشنوند.
اين محادثه و همزباني و همداستاني چيست؟ همداستاني و همزباني روح زبان است و همين روح ضامن نسبت با حق و با خلق است و اگر ما زبان يكديگر را درمي يابيم و سخن تازه مي گوييم و معناي سخنان تازه را درمي يابيم همه بسته به اين روح زبان است. به تعبير ديگر همداستاني نوعي حضور مشترك است، اما در برابر چه چيز؟ در اينكه محادثه اقتضاي التفات مشترك به امري واحد دارد حرفي نيست، اما آن امري كه دو طرف محادثه در برابر آن حضور دارند چيست؟ اين حضور بايد در برابر امري ثابت باشد كه بدون آن تغيير هم امكان ندارد، زيرا در دنيايي كه همه چيز در تغيير است نه تنها تغيير بدون اساس مي شود و آشوب همه جا را مي گيرد، هرگونه عهد بستن و نجديد عهد نيز منتفي مي گردد و بشر ناگزير با خود عهد مي بندد و به گرد خويش مي چرخد. همداستاني از راه نطق و منطق به معني جديد لفظ همداستاني نيست؛ بر عكس همداستاني مستلزم گذشت از نطق و منطق است . اگر ما امروز همداستاني را از طريق منطق و حتي رياضيات توجيه مي كنيم و امر ثابت اين همداستاني را از طريق منطق وحتي رياضيات توجيه مي كنيم و امر ثابت اين همداستاني را مفاهيم منطق و رياضي مي دانيم و بر اساس اين مفاهيم منطق علم و فلسفه مي سازيم، و هم مي بافيم، زيرا اين امر ثابت چيزي جز وهم ما نيست. به بيان ديگر وقتي امر ثابت را عقل جزوي مي گيريم و ذات بشر را در نطق (به معناي عقل جزوي) مي گيريم، در چه امري همزبان هستيم؟ در اين صورت ما فقط حرف مي زنيم و حرف روزمره يا حتي فلسفه بافتن مستلزم هيچ حضوري نيست، حرف زدن در خلأ است و هر چه بيشتر زبان، زبان منطق و مفاهيم انتزاعي شود بيشتر از همداستاني دور مي شويم . «ما از كي محادثه بوده ايم؟» از وقتي كه زمان بوده است، زيرا كه همداستاني مستلزم گذشتن از عهد معتاد و متداول و عهد بستن تازه است و اين تجديد عهد در وقت به معني عارفانه كلمه بسته مي شود و همين عهد است كه مبناي تاريخ است. پس ما از آن وقت كه زمان آمده است يعني از وقتي كه تاريخي هستيم محادثه ايم . همزباني و تاريخي بودن امر واحد و مأخوذ در ذات بشر است. بشر حيوان ناطقي نيست كه مركب از تن و نفس و روح باشد، به عبارت ديگر بشر موجود زنده اي نيست كه علاوه بر قابليتهاي بسياري كه دارد داراي زبان هم باشد. زبان خانه حقيقت است و بشر شاعرانه در اين خانه سكني مي گزيند، اما اين زبان يعني زبان محادثه به معنايي كه ما معمولاً از زبان مراد مي كنيم نيست.
ما مي توانيم في المثل زبان را مانند بشر داراي جسم و نفس و روح بدانيم و بگوييم صورت، تن زبان و آهنگ، نفس آن و معني و دلالت، روح زبان است، اما همه اين تفاصيل ذات زبان را معلوم نمي سازد بلكه آن را مي پوشاند، چه با اين بيان مي توانيم بگوييم كه زبان چيزي زائد بر ذات ماست يا صداي گنگي است كه از فضاي مرده اي برمي خيزد كه حيات روزمره ما در آن تكرار مي شود و بي آنكه نسبت ذاتي با ما داشته باشد، آن را به كار مي گيريم. ما امروز چه نسبتي با زبان داريم؟ ما از طريق حرفها و نوشته هاي روزمره و متداول ، در عهد شتاب و ابتذال و عصر جنون عقل مشترك، نسبت ديگري جز آنكه در اصل داشته ايم با زبان پيدا كرده ايم و از روي اين نسبت خيال مي كنيم زبان هم مثل وسايل ديگري است كه معمولاً آنها را به كار مي بريم : يعني وسيله تفهيم و تفاهيم . اين معني آنقدر متداول شده است كه ما باشكال قدرت ويرانگري و پريشان كننده زبان را احساس مي كنيم. مع هذا اين جنبه ويرانگري روزبروز آشكارتر مي شود.
اين قدرت ويران كننده زبان چيست؟ معمولاً انحطاط زبان و تأثير ويران كننده آن را در زمينه اخلاق و شناخت زيبايي منظور مي كنيم و روي اين اصل مي پنداريم كه با دقت در انتخاب كلمات و تعابير مي توانيم زبان را نجات دهيم و اين درست نيست، زيرا اين انحطاط حاصل جرياني است كه در آن زبان تحت استيلاي متافيزيك جديد و خود بنيادي بشر، از اصل و ذات خود جدا افتاده است. در اين تاريخ زبان ذات خود و ذات بشر را در خود مي پوشاند و پنهان مي كند و بيشتر به عنوان وسيله و ابزاري براي تصرف در موجود و استيلاي بر آن، يعني در خدمت اراده و فعاليت ما درمي آيد. و از آنجا كه موجود نيز كه به عنوان امر واقعي ملحوظ مي شود و در بافت علل و معاليل هم ظاهر مي شود، زبان نيز ناگزير زبان منطق مي شود و در طي تاريخ خود به صورت شهرت و حرف و تبليغات و قيل و قال درمي آيد. اين زبان، زباني است كه به قول گوته «توصيف و تعبير نسبتهاي سطحي مي كند، اما وقتي نسبتهاي عميق مطرح باشد زبان ديگري مي آيد، زبان شاعرانه». اما اين زبان شاعرانه چيست؟ ما كه از زمين جدا نيستيم و تعلق خود را به زمين تصديق مي كنيم و با اينكه شيوه رندي را لايق طبع خود نمي دانيم و از كنگره عرش به ما صفير مي دهند، نمي دانيم در اين دامگه حادثه ما را چه افتاده است كه جهتي براي «انديشه ديگر » نمي بينيم ؟ و بخصوص وقتي اهل هنر هستيم و كارمان در قلمرو محسوس است، در آن صورت به زباني كه در آن نسبتهاي عميق مطرح مي شود چه كار داريم؟ اگر زميني بودن را به معني متداول تفسير كنيم و پرداختن به نمود محسوس را توصيف ظواهر محسوسات بدانيم سؤال بالا بجاست. اما اينكه مي گوييم شاعر با امر محسوس سروكار دارد و ارسطو هم گفته است كه هنر محاكات است، در اين محاكات زبان «عمق امر محسوس را به اعلي مراتب ارواح جسور» مربوط مي سازد و كلام شاعرانه از آن حيث كه معناي محسوس است ساحتي را كه ميان زمين و آسمان گسترده شده است فرا مي گيرد و در مي نوردد و افق عالم بشري را مي گشايد، شاعر چيزي را بيان مي كند كه تا كنون به زبان نيامده بود، تو گويي براي اولين بار دريافت و آشكار شده است، و اين آشكار ساختن ذات كلام شاعرانه است؛ اما شاعر چه چيزي را آشكار مي كند؟ كينونت اصلي عالم را؛ و چگونه اين كينونت اصلي را آشكار مي كند؟ در زبان، در زباني كه محادثه است زيرا حضور در زبان تجديد مي شود.
اما زباني كه زبان حضور است، اگر اين خون محادثه از آن گرفته شود ديگر زباني مرده است، چنين زباني ديگر حجاب حقيقت است، زبان ويرانگر است. و امروز كه زبان بيشتر ويرانگر است شعر هم مشغوليتي است در جنب مشغوليتهاي ديگر و حتي فرع بر امور عادي زندگي. بشر امروز مدام در كار ساختن و توليد است و براساس يك نظم عقلي، نظم مبتني بر عقل معاش يا عقل مشترك توليد مي كند و مي سازد و ذات خود را همين عقل و علم و ساختن مي داند و به اين ترتيب اصرار در كفر مي كند. درست است كه اگر بشر كافر نبود يعني اگر «كفر خفي» نمي داشت علم و تكنيك هم نبود و اين هم درست است كه شاعر قرين و همخانة عشق و مرگ هيچ چيز را نمي سازد يا دربند ساختن و پرداختن چيزي نيست، اما غفلتي كه باعث ايجاد تمدن شده است بايد مسبوق به حضوري باشد، و به عبارت ديگر حقيقتي بايد باشد كه پوشيده و مكتوم بماند تا علم به معناي جديد و تكنولوژي به وجود آيد. اما اين غفلت هم غفلت تاريخي است و مربوط به اين حوالت تاريخي است و حالا كه اين غفلت به نهايت رسيده است و بشر دارد به جان مي آيد، ما به شاعراني نياز داريم كه اين حوالت تاريخ در شعر آنها آشكار شود و مبناي تاريخ ديگري گذاشته شود. پس مبناي تاريخ در زبان گذاشته مي شود، چه زمينة كار شاعر زبان است و ذات شعر را بايد در نسبت با ذات زبان دريافت، زبان چيزي نيست كه از پيش در خارج موجود باشد. زبان اصيل، زبان شاعر است پس ذات زبان را هم بايد با ذات شعر شناخت.
تاكنون به اشاره گفته ايم كه شعر بيان انفعالات نفساني نيست بازي صرف هم نيست؛ شاعران آرايشگران خانه و كاشانة زميني هم نيستند؛ آنها هيچ غرض و غايتي ندارند، پس كارشان بي اثر و بي ضرر است. و اين در صورتي درست است كه نگوييم شعر حاصل روح فرهنگ است، زيرا در آن صورت از بي اثر بودنش سخن نمي توان گفت. اما اگر مي گوييم كار شاعر بي اثر و بي ضرر است، تنها ظاهر كار شاعر را مي بينيم و همين ظاهر بي ضرر است كه امكان مي دهد شاعر كار شاعري يعني خطير ترين كارها را حفظ كند. خيلي آسان است كه بگوييم شاعر از امور عادي زندگي بيرون افتاده و به امور متداول آلوده نشده است و از اين جهت ظاهراً منشأ اثري نيست؛ اما همين بيرون افتادن از جماعت يعني ايستادن ميان زمين و آسمان كاري بس خطير است كه فقط ظاهري بي اثر دارد يا اينكه مستقيماً در وقايع روزمرة حيات عادي مؤثر نيست.اما در حقيقت اگر بشر شاعرانه نامي به جهان و اشياء نمي داد، هرچه بود پريشاني و بي نامي و خاويه بود. ما معمولاً چون عالم بشر را با محيط اشتباه مي كنيم، اشياء و جهان را به همان نام و نامهايي كه دارند مي خوانيم و غافليم كه همينها را نيز بشر نام گذاري كرده است. اما اين نام گذاري از آغاز كار شاعر است كه ياد گرفته است در آنچه نامي ندارد زندگي كند و در عين حال ضعف و ناتواني اگزيستانس فردي و وسوسة تبليغات و شهرت را تجربه كرده و عهد متداول را شكسته و بنياد هستي خود را به اين ترتيب زير و زبر كرده است. اين چنين شاعري است كه براي اولين بار چيزي را كه قبلاً بيان نشدني بود در كلام آشكار مي سازد. شاعر با اين نام گذاري و در كلام شاعرانة خود اشياء را چنانكه هستند آشكار مي كند و به اين ترتيب موجودات شناخته مي شوند. معني اين سخن آن نيست كه شاعر تصويري از اشياء محسوس به دست مي دهد، زيرا به اين ترتيب حقيقت تابع موجود مي شود. شاعر حقيقت مردمان را منكشف مي سازد و اگر مي گوييم به ابداع حقيقت مي پردازد و اساس هستي بشري را مي گذارد، از آن جهت است كه حقيقت را نمي توان با مفهوم و نسبت مفاهيم ساخت، پس ناگزير حقيقت را هم بايد آزادانه كشف و ابداع كرد. اما اين ابداع بدان معني نيست كه حقيقت و آزادي مال بشر است، برعكس بشر از آن حيث كه بشر است تعلق به آزادي و حقيقت دارد. كلام شاعرانه هم يك موهبت است كه در آن اساس هستي بشري گذاشته مي شود، نه آنكه بشر خود بناي هستي خويش را بگذارد. بشر شبان حقيقت است اما همين حقيقت ذات او را حفظ و نگاهداري مي كند و او از اين حيث كه با حقيقت نسبت دارد بشر است و اين حقيقت، حقيقت همة مردمان است. يعني همة مردمان اهل حقيقتند منتهي، در زمانه اي كفر چنان غلبه پيدا مي كند كه بشر كفر را هم منكر مي شود، و حال آنكه ذات بشر همان گونه كه با حقيقت نسبت دارد با كفر هم نسبت دارد. اگر كفر نبود حقيقت هم نبود، منتهي كفر را با شريعت يا علمي كه به صورت شريعت درآمده است تفسير مي كنيم و آن را ضد حقيقت مي انگاريم و غافليم كه مشعل چهره در پي كفر زلف آشكار مي شود و ما كه سياهي و كفر زلف را انكار مي كنيم حقيقت را انكار كرده ايم، و در اين انكار نداي حقيقت، ندايي كه گاهي از درون جان ما به گوش مي رسد ضعيف مي شود. آن وقت شاعران به ما مدد مي رسانند و بانگ باطن ما را تفسير مي كنند. پس شاعر بانگ باطني مردم را تفسير مي كند و در عين حال زبان او زبان حقيقت است و زبان حقيقت خانة مردم است و مردم در اين خانه سكني مي گزينند و به سر مي برند. «شاعر دوست اين خانه است» اما يك بار ديگر قول هيدگر را تكرار مي كنيم كه «ما در خانة عالمي سرگردانيم كه دوست در آن غايب است» و خانه ساختن و سكني گزيدن، يك اقدام صرف مكانيكي است و زبان هم در خدمت اعمال روزمره درآمده است و عسرت بشر يعني همين سرگرداني. چه كساني بايد ما را از اين عسرت نجات دهند؟ دور انباء و انبيا به سر آمده و سياست هم امر مبتذلي شده است، پس خانه و كاشانة شاعران اين پرستوهاي آزاد كجاست؟ آيا بي خانه و بي نشان هستند؟ يا ما ساكنان خانه عقل و منطق نشان خانه شان را گم كرده ايم؟ ما خانة خود را هم گم كرده ايم و بر سر امواج تغيير خانه ساخته ايم. بايد باد شرطه برخيزد تا ما كشتي شكستگان درياي سرگرداني ديدار آشنا را باز بينيم. در دريايي كه ما هستيم شاعران امروز شايد تنها مي توانند ما را به اين معني آگاه كنند كه كشتيمان شكسته است، كه اگر بتوانيم از اين خانة سست بنيان به در شويم. اما اين كافي نيست؛ ما شاعراني مي خواهيم كه دروازة وطن جديد يعني همان وطن مألوف و ديار آشنا را به روي ما بگشايند. ما بايد منتظر بمانيم و ياد بگيريم كه منتظر بمانيم، اما اميدواري ساده لوحانه و دست روي دست گذاشتن و بيهوده حرف زدن و خود را مشغول داشتن، انتظار نيست.
سعي و جهد اديبان و مصلحان زبان هم اين انتظار را محال و منتفي كرده است و حتي اين سعي و جهد ما را از شاعران دور ساخته و نسبت به زبان آنها بيگانه مان كرده است. نمونه اين سعي و جهدها كه به نابودي و خرابي زبان شعر مؤدّي شده است، نحوة تلقي است كه ما امروز نسبت به زبان و شعر شاعران و مخصوصاً نسبت به زبان شاعرانه حافظ داريم.
 
پی نوشت:
1- هولدرلين شاعر آلماني، دوست هگل و شلينگ كه به شاعر شعر معروف است، در اواسط عمر كارش به جنون كشيد و بعد از يك دوره بيماري ممتد در سال 1843 چشم از دنيا فرو بست.
2- اين چــرا كردم چــرا دادم پيـام                              
ســوختم بيـچاره را زين گفت خام
اين زبان چون سنگ وهم آهن و شست                     
و آنچ بجهد از زبان چون آتش است
ســنگ و آهــن را مزن بر هـم گزاف                         
گه زروي نقل و گـــه از روي لاف
زانكه تاريك است و هر سو پنــبه زار                           
در ميان پنبه چـون باشــد شـــرار
ظالم آن قومي كه چــشمان دوختــند                         
زان سخنها عالــمي را ســـوختند
عالمي را يك ســـخن ويـــران كند                              
روبهان مـرده را شيـــران كنـــد
جانها در اصــل خود عـــيسي دمند                            
يك زمان زخـــمند و گاهي مرهمند
گــر حجاب از جـــانها بــرخاستي                                
گفت هر جاني مســـــيح آساستي …
… اي زبـــان تو بـس زياني بر وري                              
چون توئي گويا چه گويـــم من ترا
اي زبان هم آتش و هـــم خـــرمني                           
چند اين آتش در آن خــرمن زنـــي
در نهان جان از تــو افغان مـــي كند                            
گرچه هرچه گــوئيش آن مي كنـــد
اي زبان هم گنج بــي پايان تــــوئي                            
اي زبان هم رنج بـــي درمان تــوئي
منقول از صفحات 637 و 675 ، شرح مثنوي شريف ، جزء دوم از دفتر اول، از بديع الزمان فروزانفر .
3- Dimension
4- هولدرلين در 1843 چشم از دنيا فرو بست.
5- عدم آئينة هستي است مطلق                            
در او پيداست عكس تابش حق
«گلشن راز» شبستري
 

    328 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   زبان (41)
●   شعر (96)

عناوين مرتبط
●  زبان شعر(1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:14/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب