طرح مساله بنيادگرايي ديني به ويژه بنيادگرايي اسلامي از جمله مفاهيمي است كه در سده اخير، بازتاب گستردهاي در سراسر جهان يافته است. اين مفهوم پديدهاي است كه نميتوان براي آن پيشينهاي در جهان اسلام يافت. هر چند در سنت گذشته اسلامي، مفاهيم مشابهي براي بيان معاني نزديك به آن وجود داشته است، اما هرگز چنين تعبيري در سنت اسلامي به كار نرفته است. اين مفهوم به لحاظ ريشهيابي تاريخي، نخستين بار به شكل لاتين(Fundamentalism) در اوايل قرن بيستم، در امريكا و دربارهي گروهي از مسيحيان پروتستان به كار رفته است كه با اعتقاد به وحياني بودن واژگان و عبارات كتاب مقدس مسيحي، بر عمل به مضامين آن تاكيد كرده و همچنين نگرش مدرنيسم غربي به دين را رد ميكردند. از آن پس، غرب در تجربه رويارويي خود با مسلمانان نيز، بدون توجه به تفاوتهاي موجود و مباني متفاوت انديشه و تفكر اسلامي، از اين واژگان استفاده كرده است. تعبير بنيادگرايي اسلامي بر اين اساس، منشايي غربي داشته و ذهنيت غرب مدرن بر آن شده است. با چنين ذهنيتي و بر اساس اصول مدرنيسم غربي و به ويژه اصل جدايي دين از سياست، دين تعريف و كاركرد خاصي مييابد. بديهي است كه چنين ذهنيتي با نگرش اسلامي به دين و جايگاه آن در جامعه، تفاوت بسيار زيادي دارد كه توجه نداشتن به اين تفاوتها، موجب خلط مفاهيم ميگردد. از اين رو ضرورت دارد تا به مفهومشناسي اين واژه در سدهي اخير بپردازيم و چگونگي اطلاق آن را بر اسلامگرايان معاصر، بررسي نماييم. ضرورت بررسي اين كاربرد بدان جهت است كه اين واژه، به دليل بار معنايي خاصي كه يافته است، به عنوان برچسبي منفي، چه در داخل جهان اسلام يا به صورت رايجتري در غرب، در مورد اسلامگرايان استفاده ميشود، بدون آنكه بار معنايي نهفته در آن، مورد توجه قرار گيرد. حتي فراتر از آن، متاسفانه برخي در درون جهان اسلام و حتي در كشور ما هستند كه به صورتي نادرست و تحت تاثير القايات معناي غربي، اين واژه را در مورد نيروهاي ارزشي و اسلامگراي داخلي، به صورت منفي به كار ميبرند. در چنين كاربردي اين مفهوم با تحجرگرايي و عقل ستيزي مترادف ميگردد. نتيجه آنكه، اين امر موجب ابهام و گنگي خاصي در اين مفهوم شده است تا آنجا كه برخي از محققان را بر آن داشته كه به جاي آن، از مفاهيم و واژگان ديگري در توصيف اسلامگرايي معاصر استفاده نمايند.
فراتر از مناقشات گوناگوني كه در مورد واژگان و معاني آنها ميتواند مطرح شود، مساله مهم، بررسي اطلاقات آنها و نيز نسبت سنجي آنها با مفاهيم مشابه است كه ميتواند از خلطها و اشتباهات موجود جلوگيري نموده و زمينه نظريهپردازي صحيح را فراهم كرده تا به ايجاد فضاي تفاهم و گفتوگوي علمي كمك كند. در نوشتار حاضر سعي ميشود ضمن كالبد شكافي مفهومي واژهي بنيادگرايي اسلامي، كاربردهاي مختلف آن و بار معنايي نهفته در آنها، تبيين شود و در مآل، با واژگاني چون تحجرگرايي، راديكاليسم، اصولگرايي و امثال آن مقايسه گردد. بديهي است اين امر ميتواند نابهنجاريهاي نهفته در كاربرد نادرست اينگونه واژگان را اصلاح نمايد. در نهايت سعي ميشود مفاهيم و واژگان مناسب، به منظور توصيف جريانهاي اسلامگراي معاصر و شاخصهاي آنها پيشنهاد شود.
مفاهيم و كاربردهاي بنيادگرايي
بنيادگرايي ديني در معاني مختلفي به كار رفته است. حداقل چهار كاربرد مختلف را براي آن ميتوان شناسايي كرد. براي اين معاني نميتوان وجه اشتراك خاصي را پيشنهاد نمود، هر چند برخي از اين كاربردها عام بوده و برخي ديگر را شامل ميشود، اما نميتواند جامع همهي كاربردهاي اين واژه باشد. تنها ويژگي مشترك و كلان تمامي اين كاربردها را ميتوان تقابل آنها با مدرنيسم غربي دانست. چه در كاربرد اصلي اين واژه در مسيحيت پروتستان امريكايي و چه در ديگر كاربردهاي آن در ديگر مكاتب و اديان، رد و تقابل با آموزهها و اصول مدرنيسم غربي وجود دارد. بر اين اساس بنيادگرايي، در تقابل با مدرنيسم غربي شكل گرفته است. و چنانكه گذشت،غرب از طريق غيريتسازي براي خود و نفي آن، بنيادگرايي ديني را در تقابل با خود تعريف كرده است و بر اساس چنين شاخصي، آن را با تعميم از نمونه نخست به تمامي نگرشهاي ديني كه در تقابل با غرب مدرن ميباشند، اطلاق كرده است. نخستين كاربرد اين واژه در مورد مسيحيت پروتستان امريكايي بوده است. هر چند فرقهي مسيحيت انجيلي(Evangelicalism) خود ريشه در پروتستانتيسم اروپايي سدههاي پيشين دارد، اما در دههي دوم قرن بيستم است كه به يك جريان سياسي و ديني در برابر اصول و آموزههاي مدرنيسم تبديل گرديد. بر اين اساس بنيادگرايي ديني، يكي از گونههاي فرعي اين فرقه ديني ميباشد. مهمترين آموزههاي بنيادگرايان ديني مسيحي در امريكا عبارت بود از:
1. متن و الفاظ كتاب مقدس به همان صورت كه خداوند فرستاده است، ميباشد. بديهي است، اين اعتقاد بر خلاف اذعان و اعتقاد عموم مسيحيان ميباشد كه متن كتاب مقدس را، به رغم اعتقاد به حجيت و اعتبار آن، عينا تعابير و الفاظ آسماني نميدانند و معتقدند اين متن به سخنان حضرت مسيح (ع) و اقدامات وي و داستان رسولان اختصاص دارد؛
2. مبارزه آشتيناپذير با الهيات مدرن و هرگونه اقدام براي سكولاريزه كردن جامعه مسيحي؛
3. زندگي تحول يافتهي معنوي با شاخصهي رفتار اخلاقي و تعهد شخصي، مثل قرائت كتاب مقدس، نيايش، تعصب به مسيحيت و ماموريتهاي ديني. برخي از ويژگيهاي فوق مثل ويژگي نخست، با سنت اسلامي كاملا نامانوس است. چنانكه خود متفكران غربي نيز اذعان داشتهاند، از اين حيث تمامي مسلمانان بنيادگرا محسوب ميشوند چون در اسلام اعتقاد بر آن است كه متن قرآن كريم از طريق وحي نازل شده و هيچ تغييري در آن ايجاد نشده است. دومين كاربرد بنيادگرايي ديني، در مورد اسلامگرايان معاصر ميباشد. در اين كاربرد كل جريان اسلامگرايي در برابر جريان غربگرايي، بنيادگرا خوانده ميشود. در دو سدهي اخير در جهان اسلام، در مواجهه با دو چالش جدي اين دوران، يعني انحطاط و عقب ماندگي داخلي و تهاجم غربي، چند جريان كلي شكل گرفته است. جريان نخست با رويگرداني از گذشته اسلامي و با مشاهده پيشرفتهاي مادي و تمدني غرب، راه چاره را در پيروي از غرب مييافت. اين جريان خود به دو دسته غربگرا و غربزده تقسيم ميشود. غربزدگان صرفا به ظواهر تمدني غرب، دل ميبستند و از درك تحولات دروني آن كاملا غفلت ميكردند. اما غربگرايان، به شيوهاي متفاوت، مبناي فكري و تمدني غرب را مد نظر قرار ميدادند. شاخصهي كلي اين جريان با هر دو شاخه آن، رد گذشته و اعتقاد به ضرورت پيروي از روش و شيوه غرب بود. همچنين از نظر اين جريان، گذشته و سنت ما هيچ نكتهي روشني نداشته و ضرور بود تا در فرآيند نوسازي، مورد تجديد نظر قرار گيرد. جريان سياسي و فكري دوم، جريان بازگشت به سنت ماقبل اسلامي يعني سنت قومي --- ملي ميباشد. اين جريان نيز راهحل را فاصلهگيري از گذشته اسلامي دانسته و حتي در مواردي تجربههاي تلخ گذشته را معلول حاكميت اسلام ميداند. نمايندگان اين جريان به احياي سنتهاي ماقبل اسلامي در جهان اسلام ميپردازند.
دو نمونه بارز آن را در ايران و مصر ميتوان مشاهده كرد. آنان به دليل وجود تمدنهاي بزرگ قبل از اسلام در اين دو منطقه، در صدد احياي ميراث بومي كهن بودند. اين جريان با امواج مليگرايي كه محصول دوران مدرن بود، خود را همراه ساخته و در قالب جديد مليگرايي سنتي بروز نمود. پانعربيسم ناصري در مصر و احياي جشنهاي 2500 ساله در ايران توسط پهلوي، نمونههاي بارز صورتهاي دولتي اين جريان ميباشند. در اين نگاه جريان سوم، همان جريان اسلام گرايي است. كه برخي آن را با برچسب بنيادگرايي ديني بيان ميكنند. اين جريان در صدد احياي اسلام بوده و با رد غرب و آموزههاي مدرن آن، بر سنت و گذشتهي اسلامي تاكيد ميكند. اين جريان خود بر اساس جريانات فكري دروني جهان اسلام به دو دسته تقسيم ميشود. دستهي نخست به جريان عقل گريز دوره اسلامي كه عمدتا در اهل حديث، حنبليگري و اشعريگري ريشه دارد، تعلق داشته و بر اين اساس هرگونه امر جديد را نفي ميكند. مهمترين نماينده اين جريان را ميتوان محمدبنعبدالوهاب و جنبش وهابيگري دانست. دسته دوم كه به جريان عقلگراي دوره اسلامي، يعني جريان عدليه و فلاسفه، تعلق داشت، در مواجهه با پديدههاي جديد، به برخورد گزينشي دست زده و با تطبيق برخي از اين دستآوردها با اصول تفكر اسلامي، دست به گزينش آنها ميزده است. مهمترين نمايندگان اين جريان را ميتوان سيد جمال الدين اسدآبادي، ميرزاي نائيني و در نهايت، امام خميني (ره) دانست. چنين كاربردي از بنيادگرايي عمدتا در نگاه غربي به اسلامگرايان موجود، نهفته است.
تعارض عمده اين جريان با مدرنيسم غربي، در محوريت دادن به دين و آموزههاي ديني است. بر اين اساس از نظر غرب، هر جرياني كه از بازگشت دين به عرصهي سياسي سخن بگويد، بنيادگرا محسوب ميشود. براي نمونه، هراير دكمجيان در مطالعه خود درباره جنبشهاي معاصر اسلامي، از اين برچسب استفاده كرده است. در مطالعه وي، كل جريان اسلامگرايي معاصر، بنيادگرا است. چنين كاربردي از بنيادگرايي در مورد جريان اسلامگرايي، در غرب رايج است. كاربرد سوم بنيادگرايي، اطلاق آن بر جريان عقل گريز و متصلب اسلامگرايي ميباشد. از اين منظر جريان اسلامگرايي به دو شاخه بينادگرا و راديكال تقسيم ميشود. از اين حيث مصداق بارز جريان بنيادگرايي در عصر حاضر، همان جريان وهابيت است كه با الهام از جريان حنبلي و آموزههاي ابن تيميه، در دو سده اخير در جهان اسلام ظهور كرده است و بسياري از جريانات سياسي --- فكري جهان اسلام را تحت تاثير قرار داده است. در چنين اطلاقي بنيادگرايي با عقل گريزي و رد مطلق هر امر جديد و در نتيجه رد كل آموزههاي دنياي مدرن، شناسايي ميشود. ظهور مرموز جرياناتي مثل طالبان و القاعده در دو دههي اخير كه توسط غرب به عنوان چهره كلي اسلام ارايه شده است، چنين چهرهاي را از اسلام سياسي و اسلامگرايان، برجسته كرده است. حتي ميتوان گفت تحت تاثير چنين القائاتي است كه شناخت غرب از اسلامگرايان به رغم اطلاق آن بر تمامي جريانات اسلامي عمدتا معطوف به اين جريان ميباشد.
سيد احمد موثقي در تحليل و طبقهبندي جنبشهاي اسلامي، بنيادگرايي را در برابر راديكاليسم اسلامي به كار برده است. جريان راديكاليسم از نظر وي جريان عقلگرا را در برميگيرد كه مهمترين نماينده آن در دوره معاصر، سيد جمال الدين اسدآبادي ميباشد. البته چنين كاربردي در ديگر متون رايج نيست و حتي اطلاق عبارت راديكاليسم بر جريان عقلگراي اسلامي كه در برخورد با پديدههاي دنياي جديد بر اساس منطق و عقلانيت برخورد ميكند، خود حاكي از سيطره نگرش غربي بر آن ميباشد كه در صدد دينزدايي از عرصهي سياسي و اجتماعي است. به نظر ميرسد كاربردهاي واژه بنيادگرايي ديني در ادبيات معاصر عمدتا در موارد فوق ميباشد. البته گاهي در زبان فارسي اين واژه در برابر واژه معرفتشناختي (Foundationalism) به كار ميرود كه با تسامح ميتوان آن را كاربردي ديگر براي اين واژه دانست. هر چند به لحاظ معناي لغوي، چنين معادلي براي واژه فوق نادرست نيست، اما موجب خلط بين اصطلاح معرفتشناختي با اصطلاح انديشهشناختي --- جامعهشناختي ميگردد، از اين رو بهتر است، همه چنانكه برخي از ارباب تحقيق توجه دارند، براي اصطلاح معرفت شناختي از واژه بنيانگرايي يا مبناگروي استفاده شود كه بيانگر قايلشدن به مباني مشخص و جهانشمول براي معرفت بشري است و امكان تفكر همسان و در نتيجه تفاهم و توافق را بين انسانها فراهم ميآورد.
بررسي شاخصها و معيارهاي بنيادگرايي
بنيادگرايي دركاربردهاي مختلفش بدون ترديد مبتني بر شاخصها و معيارهايي است كه هر گويندهاي بر اساس آنها چنين تعبيري را به كار ميبرد. اما آنچه اهميت دارد يافتن اين شاخصها و معيارها است. واژهها به لحاظ زبان شناختي، دستخوش و در حصار مقاصدي هستند كه گوينده در يك فضاي معنايي آن را به كار ميبرد. به تعبير ديگر، واژهها فقط در درون گفتمان خاص خود هستند كه بر اساس زمينه و سياق مربوط بر معاني خاص خود دلالت ميكنند. برخي سعي كردهاند بر اين اساس، بر شناور بودن دالها و شارژ شدن آنها با نيات كاربران استدلال كنند. حتي اگر ما ادعاي سترگ زبانشناختي در باب تهي بودن دالها را نپذيريم، حداقل بر اساس مباني منطق و فلسفه ارسطويي نيز اين نكته كاملا پذيرفته شده است كه واژگان ميتوانند بر اساس لحاظها و قصدهاي گوينده، در معاني و مفاهيم مختلفي به كار روند. از اين رو به منظور جلوگيري از مغالطه، ضرورت دارد تا مفاهيم مشتركي از واژگان بهكاربرده شده، قصد شود. براي نيل به چنين هدفي ضرور است تا شاخصها و معيارهاي بنيادگرايي اسلامي را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم تا زمينهي درك صحيح اين مفهوم، فراهم شده و تفاهمات و توافقات مربوط، تسهيل شود. براي يافتن چنين شاخصهايي ميتوان از معيارهايي كه مطرح شده، آغاز كرد. بابيسعيد در اثر حايز اهميت خود در باب اسلام سياسي، به ديدگاههاي ساگال و ديويس در باب شاخصهاي بنيادگرايي ديني اشاره كرده است. آنان در صدد بودند يك چارچوب تحليلي براي بررسي نظري بنيادگرايي ديني ارايه كنند. از نظر آنان بنيادگرايي سه خصيصه عمده دارد: 1. طرحي براي كنترل زنان است.
2. شيوهي كار سياسي كه كثرتگرايي را رد ميكند.
3. نهضتي است كه به طور قاطع از ادغام دين و سياست به عنوان ابزاري براي پيشبرد اهداف خود، حمايت ميكند. از نظر آنان سه خصيصه فوق، توامان شكل دهنده مفهوم بنيادگرايي هستند. سوالي كه اينجا مطرح ميشود درستي و روايي اطلاق شاخصهاي فوق در مورد بنيادگرايان، به ويژه بنيادگرايي اسلامي و بازكاوي پساذهن محققان مذكور در ارايه چنين شاخصهايي است. براي بررسي اين مساله لازم است به تحليل موردي اين شاخصها بپردازيم. بنيادگرايي را نميتوان بر حسب مفهوم ِاعمال كنترل بر بدن زنان تعريف كرد. بابي سعيد براي توضيح اين مطلب از واژه حكومتداري ميشل فوكو، انديشمند پسامدرن فرانسوي استفاده ميكند. از اين حيث همه حكومتها در اعمال حكومت خود با ايجاد محدوديتها و قوانين خاصي بر بدن انسانها، اعمال كنترل ميكنند. از اين نگاه قوانيني مثل كشف حجاب زنان، در فرآيند نوسازي جوامع، مثل سياست پهلوي اول در ايران يا آتاتورك در تركيه و يا قوانين منع حجاب در كشورهاي مدعي ليبراليسم در اروپا، همگي نوعي كنترل بر بدن زنان ميباشند و از اين حيث، صرف ايجاد محدوديت بر بدن زنان نميتواند شاخصهي بنيادگرايي اسلامي باشد. شاخص دوم نيز قابل تامل است. طبق نظر ساگال و ديويس، تنها بنيادگرايان هستند كه كثرتگرايي را نفي كرده و بر انحصار حقيقت در آموزههاي ديني اصرار ميورزند. هر چند چنين نسبتي به بنيادگرايان درست است و آنها خود آن را ميپذيرند، اما چنين ملاكي منحصر در بنيادگرايان نيست. در واقع اين امر مسالهاي است كه بر مبناي معرفت شناختي خاصي مبتني است؛ طبق اين مبنا كه مبناگروي(Foundationalism) را در معرفت ميپذيرد، يك رابطه تناظري(correspondental) بين معرفت و واقع وجود دارد. بسياري از مكاتب و نظريههاي غربي نيز چنين مبنايي را ميپذيرند. لازمهي چنين مبنايي آن است كه كشف حقيقت تنها از شيوههاي خاصي ممكن ميباشد، از اين رو هر كسي كه بر اساس آن شيوهها ميانديشد، آن را حقيقت نهايي تلقي ميكند. با چنين فرضي، ميتوان برخورد غرب را با شرق، در كل، چنين يافت. غرب جديد با غرور ناشي از دست آوردهاي فني خود، جهان خارج از غرب را نافرهيخته و عقب مانده فرض ميكرد و در صدد بود تا با اعزام مبلغان و مروجان فرهنگ غرب، آنها را به فرهيختگي برساند. چنين نگرشي همان قدر متصلب و جزم گرا است كه ما در معيار ادعايي براي بنيادگرايي مييابيم. تنها تفاوت در آنجا است كه بنيادگرايان بر آموزههاي مذهبي تاكيد ميكنند، اما غرب مدرن، بر اصول مدرنيسم خود تاكيد و اصرار ميورزد. بديهي است كه صرف اصرار بر مبنا، ديگر نميتواند تمايز بين بنيادگرايي و مدرنيسم باشد. تكثرگرايي مطرح شده در بحث ساگال و ديويس، در برخورد دنياي مدرن با شرق نيز وجود ندارد. غرب با ذهنيت شرقشناسانه خود، سعي در فرافكني ذهنيت خود به شرق دارد. تحولات اخير عراق و تهاجم امريكا و متحدان آن به خاورميانه و جلوگيري آنها از تصميمگيري مردم عراق در مورد آينده خود، مصداق بارز چنين انحصارطلبي است و بر اساس معيار فوق، خود نوعي بنيادگرايي است. بر اين اساس تنها بنيادگرايان ادعا شده نيستند كه مدعي دستيابي انحصاري به حقيقت هستند. بلكه در جهان معاصر، مكاتب و جريانات سياسي بسياري ، حداقل، در مقام عمل چنين تلقي را به نمايش گذاردهاند. نازيهاي آلمان، كمونيستها، ليبرالها، محافظهكاران و ديگران همگي ادعا دارند سياستها و اقدامات آنها همگي در خدمت حقيقت است. به تعبير بابي سعيد، اگر بنيادگرايي را به معناي جزم انديشي بدانيم، واقعيت اين است كه جزم انديشي را در تمام جريانات زندگي امروز و در بسياري از مكاتب مشاهده ميكنيم. شاخص سوم نيز قابل نقد است. نفي دخالت دين در عرصه سياست، صرفا نگرش دنياي مدرن به انسان، جامعه، سياست و مذهب است. اين نگرش در صدد است تا مسيحيت مدرن غربي را كه مدرنيسم توانست آن را به عرصهي خصوصي براند، به عنوان الگويي براي ماهيت دين قرار دهد. بديهي است كه حتي مسيحيت قرون وسطا يا قرائتهاي غير مدرن از دين در جهان مسيحيت نيز چنين تفسيري را از مسيحيت، نميپذيرند. حتي نخستين انديشمندان دوره مدرن مثل هابز و روسو نيز چنين ذهنيتي نسبت به دين نداشتند. هابز در اثر معروف خود، لوياتان، تلاش ميكند حاكم مدني را هم به عنوان رييس كليسا و هم به عنوان رييس دولت معرفي نموده و از اين طريق دوگانگي دين و سياست را كه در مسيحيت كاتوليك وجود داشت، از بين ببرد. روسو نيز در اثر حايز اهميت خود، قرارداد اجتماعي، دين و سياست را از همديگر تفكيكناپذير ميداند. از نظر وي هيچ جامعهاي نيست كه مذهب اساس آن نبوده باشد. حتي جالب است كه غرب مدرن با رد نقش مسيحيت در عرصهي سياسي، با ايجاد دين مدني به گونهاي ديگر دين را در سياست دخالت داده است. آموزهي دين مدني،سراسر قرون نوزدهم و بيستم را فراگرفته است. به جاي دين وحياني پيشين اين دين بشرساخته جديد در قالب ناسيوناليسم قرن نوزدهم يا دين بشري پوزيتيويستي اگوست كنت در دهههاي آغازين قرن بيستم بود كه عرصهي سياست را جولانگاه خود قرار ميداد. حتي در امريكاي قرن بيستم نيز، اين دين مدني انسان سفيد برتر امريكايي بود كه خود را منجي جهان فرض نموده و براي خود اين مسووليت را احساس ميكرد كه ديگران را نيز به سعادت برساند. رابرت بلا(R. Bellah) در دهه 1960 سعي نمود اين نوع دين مدني را كه در عرصه سياسي امريكاييان رسوخ كرده و عجين شده بود، تبيين نمايد. داستان جدايي دين و سياست بر اين اساس، صرفا از آرمانها و انديشههاي غرب مدرن نشات گرفته است. از اين رو همانند بسياري از مفاهيمي است كه غرب كوشيده به دليل سيطره هژمنوتيك خود، آنها را بر سراسر جهان تحميل نمايد. جدايي دين از سياست در جهان اسلام، كاملا ناسازگار و غيرمناسب ميباشد، چنانكه محققان مختلف غربي نيز اذعان داشتهاند. مساله سياست در اسلام، كاملا با مسيحت تفاوت دارد. هر چند مسيحيت در فرآيند عرفيسازي(Secularization) قرار گرفت و منزلت خصوصي بودن را براي خود پذيرفت، اما اسلام اين چنين نيست، اسلام از آغازين روزهاي خود با سياست در ارتباط بوده است و پيامبر اسلام خود نخستين دولت اسلامي را تاسيس نمود، از اين رو اسلام برخلاف مسيحيت، در فرايند عرفيشدن قرار نميگيرد. با گذر از دوران مدرن، در اواخر قرن بيستم، از چنين جزمگرايي مدرنيسمي در باب جدايي دين و سياست نيز فاصله ميگيريم. ظهور پسامدرنها در دو سه دههي اخير و نيز پيدايش پديدهي جهاني شدن، دو عاملي است كه موجب شكسته شدن اين جزم گرايي مدرنيسمي شده است. انديشمندان پسامدرن با زير سوال بردن مباني مدرنيسم، به ويژه مباحثي چون عقلانيت غربي، ايده پيشرفت و نگاه خطي --- تكاملي به پيشرفت انسانها و جوامع بر اساس تجربه غرب، و نفي روايت كلان غربي از انسان و جامعه، عملا زمينه را به صورت سلبي براي بازگشت دين فراهم كردهاند.
ميتوان ظهور پديده جهاني شدن را در اواخر قرن بيستم ميلادي به نوعي مكمل نقدهاي پسامدرن بر مدرنيسم دانست. جهاني شدن، چنانكه برخي نيز به آن به خوبي اشاره كردهاند، خود به جهاتي، خصلتي پسامدرن دارد. به تعبير جف هينس، يكي از محققان جهاني شدن، "اين احتمال وجود دارد كه قرن بيستم، آخرين قرن مدرن باشد و جهان فرانوگراي قرن بيست و يكم، حداقل از منظر عقلگرايي عصر روشنگري، در قالب جهاني پساسكولار جلوهگر شود. اين بدان معنا است كه تجديد حيات كنوني دين و معنويت، شمول بنياديتري از احياي ادواري آنها درطول تاريخ داشته باشد." عصر جهاني شدن، عصر بازگشت اديان نيز خوانده شده است. شايد بهترين تبيين آن را بتوان در كلام براون يافت كه به ابداع مفهوم قدرت انگارهپردازي(Ideational Power) دست يازيده است. از نظر براون، "توانايي يك دولت در كسب برتري در منازعات با رقباي خود، به قدرت خيره كنندهي انديشه هايي بستگي دارد كه ضمن پيوند افراد متعلق به اجتماعات مختلف، آنان را وادار ميكند تا تمايلات امنيت شخصي و حتي زندگي خود را در راه دفاع از دولت خود فدا كنند.
اين كه چه كسي در تمامي موضوعات و مسايل به تبعيت از چه انديشهي فردي ميپردازد، تنها از طريق جوامع انگارهپردازي كه در سراسر پهنه گيتي گسترش يافته و با در نورديدن مرزها، برخي از منسجمترين جوامع را در جهان تشكيل دادهاند، مشخص ميشود." بديهي است كه قدرت انگارهپردازي، قدرتي از سنخ نرمافزاري ميباشد كه به توان توجيهكنندگي ايدهها و انديشهها برميگردد. از اين رو است كه اديان در عصر جهاني شدن كه فرهنگها و تمدنهاي مختلف در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر قرار ميگيرند، به دليل برخورداري از ايدههاي جهان شمول اهميت مييابند. براي بنيادگرايي، شاخصها و معيارهاي ديگري نيز ذكر شده است. به عنوان نمونه، هراير دكمجيان تلاش نموده است تا براي بنيادگرايان مسلمان، صفات و ويژگيهايي را شناسايي كند. او هشت ويژگي رفتاري و صفات مربوط به سيماي ظاهري، براي يك بنيادگرا معرفي ميكند. شاخصهاي مطرح شده نميتواند شاخص نظري بنيادگرايي اسلامي باشد و بيشتر آنها، شاخصهاي رفتاري هستند نه فكري و نظري. در كل به نظر ميرسد بنيادگرايي، خصيصهاي است كه بر هر مكتب و نظريهاي كه داراي اصول و مباني خاص باشد. و بر حفظ آنها تاكيد ورزد، صدق ميكند. از اين رو بنيادگرايي در معناي ريشهاي و عميق خود، بر حفظ اصول و مباني تاكيد ميكند. نامطلوب قلمداد شدن يك مكتب يا ديدگاه با اين برچسب، صرفا بر اساس جريان مسلط غير است.
از اين رو ما در جهان اسلام نيز ميتوانيم به همين ميزان، غرب را كه در صدد است به صورت تحكمآميزي ايدهها و انديشهها و اصول خود را بر ديگران تحميل نمايد، بنيادگرا بدانيم. غرب در عمل نيز نشان داده است كه همواره چنين رويهاي را نسبت به جهان غير غربي داشته است. با چنين نگرشي بهتر آن است كه ما در تحليل و شناسايي ديدگاهها و مكاتب از چنين عنوان و برچسبي استفاده نكنيم. در واقع چنين واژگاني به دليل اشراب شدن بارهاي ارزشي خاصي بر آنها، ديگر، واژگان مناسبي براي تحليلهاي علمي نيستند و بيشتر، خصلتي ژورناليستي و ارزشگذاري شده يافتهاند. از اين رو ناگزير ميبايست از واژگان ديگري براي توصيف جريانات فكري و به ويژه اسلامگرايي استفاده كنيم. البته اين بدان معني نيست كه جريانات فكري سياسي هيچ تفاوتي با يكديگر نداشته و امكان طبقه بندي آنها وجود ندارد، بلكه مراد آن است كه در تحليلهاي علمي لازم است ما از واژگان مناسب استفاده كنيم و اين واژگان بار ارزشي فرهنگ و تفكر خاصي را، به ويژه فرهنگ و تمدن بيگانه را، به همراه نداشته باشد.
اسلامگرايي و مساله بنيادگرايي ديني
از جمله جريانات ديني كه متهم به بنيادگرايي شدهاند، جريانات مختلف اسلامگرا در دو سدهي اخير به ويژه پس از احيا، فعال شدن و گسترش جريان اسلامگرايي تحت تاثير انقلاب اسلامي در سه دههي اخير ميباشد. رشد اسلامگرايي با بحرانهاي مختلف دروني در دنياي مدرن غربي همراه شده است. و اينك در آغازين سالهاي قرن بيستويكم، ما شاهد رشد جريانات ديني به ويژه اسلامگرا هستيم. مسالهاي كه اين جا مطرح است ابتدا بررسي تلقي خود اسلامگرايان از اين واژه و در نهايت طبقه بندي دروني اسلامگرايان است تا امكان تمييز اين جريانها از يكديگر فراهم آيد. اهميت مساله اخير بدان جهت است كه فعال شدن برخي از جريانات اسلامگرا كه حتي برخي از آنها به نحو مرموزي در دورههايي تحت حمايت غربيان نيز بودهاند، موجب بدنامي جريان اصلي اسلامگرايي، كه ميتواند راهكارهاي مناسبي براي معضلات جهان امروز ارايه كند، گشته است. اما ابتدا لازم است تلقي خود اسلام گرايان را از مفهوم بنيادگرايي بررسي كنيم.
پيش از اين امر لازم است اين مفهوم را در سنت اسلامي بررسي كنيم. اسلام، چنانكه در آيات و روايات مختلف ذكر شده با تسليم آغاز شده است، خداوند از مومنان، تسليم در برابر فرامين الهي را خواسته تا زمينه سعادت خود را فراهم كنند. ماده "سلم" با مشتقات مختلف خود 140 بار در قرآن كريم به كار رفته است. واژه "اسلام" نيز خود 4 بار در قرآن به كار رفته است. طبق تصريح قرآن كريم (آل عمران/19 و 85) دين حق نزد خداوند، فقط اسلام است و هر كس ديني غير از اسلام خواهد، از وي پذيرفته نيست. اين آيات شريف نشان ميدهند كه اسلام در ذات خود، تسليم در برابر خداوند را خواهان است. بديهي است كه چنين تسليمي مستلزم عمل بر اصول و روش خاصي است كه توصيف آن در شريعت اسلامي آمده است، از اين رو اصول گرايي از اين حيث در ذات دين اسلام نهفته است. سيره عملي پيامبر گرامي اسلام و امامان معصوم (ع) حاكي از چنين پايبندي ميباشد. مهمترين مفاهيم ديني كه ميتوانند بر اين پايبندي به اصول ايماني دلالت كنند، عبارتند از واژگان "تقوي" و "تولي و تبري". تقوي كه از مهمترين صفات و ويژگيهاي يك مومن است، او را بر آن ميدارد كه از محرمات دوري و بر واجبات ديني پايبند باشد، بنابراين تقوي همانند يك عنصر كنترل دروني، مومن را همواره در مسير اصول ديني --- ايماني، نگاه ميدارد و از وي ميخواهد كه هرگز از آنها عدول نكند. مومن تسليم شده در برابر خداوند، همواره با رعايت تقوي، چنين تسليمي را نشان خواهد داد.
دومين مفهومي كه در واژگان اسلامي ميتواند بر اصولگرايي ديني و ايماني يك مومن دلالت كند، واژه "تولي و تبري" است كه طبق اين اصل، مومن مسلمان وظيفه اكيد ديني دارد تا در روابط خود با ديگران و در رفتار اجتماعي خود، بر اساس تعاليم اسلامي با همكيشان خود دوستي و مودت پيشه كند و از بيگانگاني كه دعوت الهي را نپذيرفته و دشمني ميكنند، دوري و بيزاري جويد. بر اساس اين آموزه ديني، مسلمانان از دلبستگي به كفار و مشركان و پذيرش سرپرستي آنها منع شدهاند. قرآن كريم بارها مومنان را از پذيرش توليت كافران، منع كرده است. چنين تدابيري همانند تدابير ديگري چون اصل "امربهمعروف و نهيازمنكر" همگي ميكوشند تا كيان ايماني و عقيدتي جامعه اسلامي را حفظ و فراتر از آن، به بسط و گسترش ايمان ديني و تداوم آن مدد رسانند.
چنين مكانيسمي خود ميتواند در عمل به فرآيند جامعهپذيري و انتقال ارزشها و هنجارهاي ديني بين نسلها و گروههاي جامعه اسلامي كمك نمايد. آموزههاي اسلامي بر اين اساس، نوعي اصولگرايي را در درون خود دارند. چنين ويژگي را ميتوان به اشكال مختلف در ديگر اديان نيز مشاهده كرد. هر ديني از پيروان خود ميخواهد تا اصول خاصي را بپذيرند و آنها را در زندگي خود مبنا قرار دهند. حتي فراتر از اديان در مكاتب بشري نيز چنين اصولگرايي كاملا وجود دارد. از اين حيث، هر مكتب و ديني براي احراز هويت و تداوم خود، يك سري اصول را مبنا قرار داده و از ديگر مكاتب يا اديان، متمايز ميسازد.
اسلامگرايان نيز، چنين تلقي از خود دارند. در اين نوشتار سعي ميشود به دو نمونه از چنين تلقيها اشاره شود. نخستين نمونه را از بنيانگذار حركتهاي اسلامي معاصر، سيد جمالالدين اسدآبادي مطرح ميكنيم. بدون ترديد سيد جمال به دليل حضور در كشورهاي مختلف اسلامي و مجاهدتها و تلاشهاي بسيار، در همه نقاط جهان اسلام شناخته شده و فردي تاثيرگذار محسوب ميشود، از اين رو بررسي ديدگاه وي در اين زمينه، ميتواند شاخصي از تلقي ديگر اسلامگرايان سدهي اخير باشد. سيد جمال در تحليل خود از وضعيت نابسامان جهان اسلام بر دو نكته اساسي تاكيد نموده است. نكته اول استبداد و عقب ماندگي داخلي جهان اسلام به دليل دوري از تعاليم اسلامي است و نكته دوم تهاجم غرب به جهان اسلام است كه موجب خودباختگي برخي در برابر آن و فاصله گرفتن آنها از انديشهي اسلامي شده است.
سيد جمال بر خلاف غربزدگاني چون تقيزاده و سيد احمد خان هندي، بر ضرورت بازگشت به سنت اسلامي تاكيد ميكرد. از نظر وي در بازگشت به سنت اصيل اسلامي ميبايست نخست به پيرايش اسلام از خرافات و بدعتهايي كه در طول تاريخ بر اسلام تحميل شده است، پرداخت و سپس به اصلاح و احياي تفكر ديني مبادرت نمود. بازگشت به اسلام در برابر غرب، بيانگر تاكيد بر سنتها و هنجارهاي اسلامي و به تعبير ديگر بازگشت به اصول اسلامي است. البته سيد جمالالدين اسدآبادي به عنوان يك دانشمند نوانديش مسلمان، به دليل پذيرش حجيت عقل، برخي از پديدههاي دنياي جديد را نيز ميپذيرفت، اما با اين حال، محوريت اصول اسلامي در انديشه وي كاملا محرز ميباشد. نمود اين امر را به خوبي ميتوان در نگرش سيد جمال به ديدگاهها وعملكرد سيداحمدخان هندي مشاهده كرد. سيد احمدخان كه پس از سفرش به انگلستان، شيفتهي غرب ميشود، تعصب بر سنتهاي ديني را مذموم ميدانست.
اما سيدجمال در رد وي و دفاع از تعصب ديني مينويسد: "آيا امكان دارد كسي كه عقلش سالم است و خللي به آن وارد نشده باشد، معتقد شود كه ميانه روي در تعصب ديني، نشانهي نقص عقل و عقب ماندگي براي يك جامعه تلقي شود؟ آيا شخص عاقل ميان تعصب ديني و تعصب ملي فرق ميگذارد؟ مگر اين كه منصفانه تعصب ديني را پاكتر و پرفايدهتر از تعصب ملي بداند…. پس چه شده اين غربزدهها برخلاف موازين عقلي، از صفتي تنقيد و مذمت ميكنند كه ابدا از آن آگاه نيستند و با اتكاي به كدام اصل از اصول عقلي، تعصب ملي كه به نام ميهندوستي از آن ياد ميبرند، بزرگترين فضيلت اخلاقي بشر ميباشد؟" در اين باب مقايسهاي كه حميد عنايت بين سيد احمد خان هندي و سيد جمال نموده است، جالب توجه است:
"اگر سيد احمد از اصلاح دين سخن ميگفت، سيد جمال، مسلمانان را از فريبكاري برخي مصلحان و خطرات افراط در اصلاح برحذر ميداشت و اگر سيد احمد، ضرورت فراگرفتن انديشههاي نو را براي مسلمانان تاكيد ميكرد، سيد جمال بر اين موضوع اصرار داشت كه اعتقادات ديني، بيش از هر عامل ديگر افراد انسان را به رفتار درست رهنمون ميكند. و اگر سيد احمد مسلمانان را به پيروي از شيوههاي نو در تربيت تشويق ميكرد، سيد جمال اين شيوهها را طبعا براي دين و قوميت مردم هند، زيان آور ميدانست. بدين سان سيد جمال كه تا آن زمان به جانبداري از انديشهها و دانشهاي نو نامبردار شده بود، به هنگام اقامت در هند، در برابر متفكر نوخواهي چون سيد احمد ناگزير به پاسداري از عقايد و سنن قديمي مسلمانان شهرت يافت. با اين وصف…در اين دوره نيز از راي پيشين خود درباره ضرورت تحرك فكر ديني روبرنتافت."
در عباراتي كه از سيد جمال الدين اسدآبادي نقل شد، نگرش اصولگرايي و تاكيد بر اصول و آموزههاي اسلامي كاملا مشهود و بارز است. اگر سيدجمال به درستي، مسلماني نوانديش محسوب ميشود، با اين حال به عنوان يك اسلامگرا هنوز بر اصول و آموزههاي ديني تاكيد دارد، از اين حيث تلقي وي از دين و مبارزه خود يك تلقي اصولگرايانه محسوب ميشود. نمونه دوم را ميتوان از آرأ و ديدگاههاي رهبر معظم انقلاب آيتا خامنهاي مطرح كرد. آيتا خامنهاي فراتر از مسووليت فعلي به عنوان رهبري انقلاب اسلامي ايران، يكي از شخصيتهاي مبارز و نظريهپرداز اسلامگرا نيز ميباشد.
از اين رو تلقي ايشان از واژهي بنيادگرايي، در مطالعهي برداشت اسلامگرايان از اين واژه، حايز اهميت خواهد بود. ايشان بارها به اين واژه اشاره كردهاند. در ذيل نمونههايي از عبارات وي را در اين زمينه مرور ميكنيم: "اصولگرايي يعني اصول مستدل منطقياي را قبول داشتن و به آنها پايبند ماندن "ان الذين قالواربنا ا ثم استقاموا"؛ استقامت كردن، اين اصولگرايي است، و رفتارهاي خود را با آن اصول تطبيق كردن؛ مثل شاخصهايي كه در يك جاده انسان را هدايت ميكند." در عباراتي ديگر بين بنيادگرايي صحيح اسلامي و آنچه غرب از آن قصد ميكند، تمييز قايل ميشوند: "ملت ايران به لحاظ پايبند بودن به اصول و مباني ديني و شرافت اخلاقي، راستگويي، عدالت وعدم خيانت --- كه هر يك از اينها يك اصل و بنياد اخلاقي محسوب ميشود --- بنيادگرا است و به آن افتخارميكند؛ اما غربيها "بنيادگرايي" را با تحجر، نفهميدن منطق و ناديده گرفتن پيشرفتهاي دنيا، برابر دانستهاند وبر همين اساس اين تهمت و دروغ را به ايران اسلامي نسبت دادهاند، تا اسلام را از چشم جوامع مسلمانبيندازند و مانع از گرايش تودههاي غربي به سوي اسلام شوند.
الان امريكاييها، محافل صهيونيستي عالم، محافل سرمايهداري عمده عالم، وقتي نگاه ميكنند به اين حركتهاي مومنانه مردم، به چشم دشمن، خطر، به او نگاه ميكنند، اسمش را ميگذارند بنيادگرايي. البته بنيادگرايي، مقصودي كه آنها از كلمه بنيادگرايي دارند، آن التزام به اصول مرادشان نيست. كه التزام به اصول، التزام به پايههاي فكري و ارزشهاي اساسي --- اين را نميخواهند بگويند. از كلمه بنيادگرايي مرادشان اين نيست. مرادشان از كلمه بنيادگرايي يعني واپسنگري، كهنهپرستي، متحجر به مسايل نگاه كردن، وقتي ميگويند بنيادگرايي اين را ميگويند. يعني به عنوان يك دشنام، بنيادگرايي را پرتاب ميكنند به طرف ملتها. اينها بنيادگرايند. يعني متحجر و عقبافتاده و دگم و اينهايند."
ايشان در عبارتي ديگر كساني را كه از هياهوي تبليغاتي غرب در زدن برچسب بنيادگرايي بر حركت اسلامي مرعوب شدهاند و در نتيجه سعي ميكنند از اين واژه بيزاري بجويند، مورد سرزنش و ملامت قرار ميدهند: "كار به جايي رسيد كه در بين خود ما كساني پيدا شدند كه در دنيا در مجامع جهاني قسم حضرت عباس بخورند كه وا با ما به اصولمان پايبند نيستيم، تا آنها باور كنند. حالا امريكاييها براي اين كه تهديد عليه كشورهايي را كه اسم بردهاند، عملي كنند، ميگويند ما به خاطر دفاع از اصولمان داريم اين كار را ميكنيم؛ حالا شد اصولگرايي، خوب(!) ببينيد! يك ملت را وادار ميكنند كه از اصول خودش توبه كند، بعد معلوم ميشود كه نه، اصولگرايي يك چيز خوبي است؛ آنها خودشان براي حملهي به دنيا، يك اصولي براي خودشان دارند، ميخواهند از آن اصول دفاع كنند. اينجوري با ملتها، با سرنوشت ملتها، با افتخارات ملتها، با باورهاي ملتها، با عناصر مولفهي شخصيت ملتها، اينجوري بازي ميكنند." بررسي ديدگاههاي دو انديشمند اسلامگراي فوق، حاكي از آن است كه آنها خود بر تمسك بر اصول ديني در برابر انديشهي غربي تاكيد دارند. از اين رو بنيادگرايي ديني در صورتي كه به معناي تمسك به اصول و باورهاي ديني باشد، از نظر اسلامگرايان، امري بهنجار و مطلوب و بلكه ضرور است. آنان هرگز در برابر اتهام به اصول گرايي يا بنيادگرايي ديني به معنايي كه آنها خود قصد ميكنند و بيانگر پايبندي آنها به مباني ديني اعتقادي است، هرگز واهمهاي به خود راه نميدهند. تلقي آنها از اين واژه همچنين حاكي از ذهنيت القا شده غربي بر آن است كه با حضور باورها و اعتقادات ديني در عرصه سياسي --- اجتماعي مخالفت دارد.
نگاهي به طبقهبندي دروني جريانات اسلامگرا
آن چه گذشت، حاكي از اين بود كه تعابيري چون بنيادگرايي ديني نميتواند به نحو درست و كامل، جريان اسلامگرايي معاصر را توضيح دهد. عمدهترين دليل آن را نيز ميتوان اشرابشدن ذهنيت غرب مدرن بر آن دانست. غرب بدون توجه به تفاوتهاي بنيادي ديگر فرهنگها و تمدنها با اصول و مباني غربي و با معيار قرار دادن باورهاي خود، به ارزيابي آنها ميپردازد كه نمونه بارز آن را در اطلاق واژهي بنيادگرايي ميتوان ديد. اما فارغ از برچسب بنيادگرايي ديني، بدون ترديد جريان اسلامگرايي در طول تاريخ اسلام به ويژه در روزگار حاضر، داراي دستهبنديهاي مختلفي است كه در مطالعه حاضر نيز، توجه به آنها مفيد است. قبل از بررسي طبقهبندي اسلامگرايي، لازم است تا ويژگيهاي مقسمي اسلامگرايي را مورد توجه قرار دهيم.
اگر بخواهيم بر جريانات اسلامگراي معاصر تمركز نماييم، به نظر ميرسد واژهي "اسلام سياسي" به خوبي ميتواند عنوان مناسبي براي جريانات مختلف اسلامي معاصر باشد. البته لازم است توجه داشته باشيم كه اين واژه خود پديدهاي جديد است و تاريخچه پيدايش و استعمال آن نيز به دنياي جديد و مدرن تعلق دارد. توصيف اسلام با وصف سياسي، امري است كه ذاكره تاريخي مسلمانان آن را به ياد ندارد. تفكيك اسلام به سياسي و غيرسياسي نيز چنانكه اين اصطلاح حاكي از آن است، از ذهنيت غربي صورت گرفته است كه دين را به دو نوع سياسي و غيرسياسي تقسيم ميكند. اما بر خلاف ذهنيت غربي، اسلام همواره جامع بوده و هرگز از عرصهي سياسي جدا نبوده كه نياز به توصيف مجدد آن به قيد سياسي باشد. با چنين ذهنيتي اين وصف عبث و بيمعنا است. اسلام، برخلاف مسيحيت با حكومت آغاز شده و پيامبر گرامي اسلام (ص) خود بنيانگذار نخستين دولت اسلامي بوده است.
مسلمانان نيز در طول تاريخ اسلام، همواره چنين ذهنيتي از اسلام داشته و انتظار داشتهاند تا دولتهاي وقت، تمثل عيني دولت اسلامي باشند؛ حتي جالب است كه بسياري از خود انديشمندان غربي نيز در مواجهه با اسلام، چنين برداشتي از اسلام داشتهاند. براي نمونه ميتوان به روسو اشاره كرد كه در كتاب قرارداد اجتماعي، در مقايسه اسلام با مسيحيت معتقد است: "حضرت محمد (ص) از حكومت، برداشت بسيار درستي داشت و نظام سياسي خود را كاملا با نظام مذهبي يكي كرد و تا زماني كه ساختار حكومت او در دوران فرمانروايي خلفا و جانشينان آنها برقرار بود، حكومت خوب اداره ميشد." مراد روسو از اين عبارت، وحدت نظام سياسي و نظام مذهبي در اسلام است، در حالي كه در مسيحيت كاتوليك، دوگانگي وجود داشت كه خود موجب مشكلاتي در نظام سياسي ميگرديد. اما به رغم وجود ذهنيت غربي در اصطلاح "اسلام سياسي"، به نظر ميرسد در بين واژگان موجود، اين واژه از مزاياي نسبي بهتري برخوردار است. مهمترين مزيت نسبي آن، امكان مشخص كردن برخي از جريانات اسلامي در جهان اسلام معاصر است كه تحت تاثير ذهنيت مدرن غربي معتقدند اسلام به عرصهي زندگي خصوصي و فردي تعلق دارد و از اين حيث جريان سكولاريسم اسلامي يا آنچه را كه اخيرا به پروتستانتيسم اسلامي مشهور شده است، تشكيل ميدهند.
مزيت نسبي ديگر، تهي بودن آن از بار منفي است كه هماينك در واژگاني چون بنيادگرايي وجود دارد. اصطلاح "اسلام سياسي" ميتواند جريان كلي اسلامگرايي را در قالب يك گفتمان تعريف نمايد كه تشكيل دهنده يك هويت متمايز از گفتمانهاي ديگر و بهويژه گفتمان غربي است. بر اين اساس، اسلام سياسي را ميتوان چنين تعريف كرد: "اسلام سياسي گفتماني است كه هويت اسلامي را در كانون عمل سياسي قرار ميدهد. اسلامگرايان كساني هستند كه براي تعبير از سرنوشت و آرمانهاي سياسي خود از تعابير اسلامي استفاده ميكنند." به بيان ديگر، اسلامگرايان واژگان نهايي(Final Vocabulary) خود را در اسلام ميجويند. مراد از واژگان نهايي به تعبير رورتي، آن چيزي است كه وقتي از افراد خواسته شود تا اميدها و آمال نهايي خود را بيان كنند، از اين واژگان استفاده ميكنند.
با نگاه گفتماني به اسلام سياسي و اسلامگرايان معاصر ميتوان جريانات فرعي آن را با عنوان خرده گفتمانهاي اسلامگرا شناسايي و معرفي كرد. براي تقسيم بندي اسلامگرايان معاصر ميبايست به جريانات فكري گذشته اسلامي برگشت و تبار فكري جريانات موجود را در آنها جستجو كرد. بر اين اساس بايد به دو جريان اصلي عقل گرا و عقل ستيز در گذشتهي اسلامي اشاره كرد. مهمترين نماينده جريان عقلستيز را بايد در جريان فكري اهل حديث جستجو كرد. اهل حديث كه شخصيتهايي چون احمدبنحنبل و مالكبنانس از مهمترين متفكران آن هستند، عقل را كلا رد كرده و در مقابل بر حجيت حديث معتقد بودند. از اين رو هر امر جديدي كه در آيات و روايات اسلامي نبود، غير قابل قبول تلقي ميشد. اين جريان عمدتا با حربهي تكفير، به رد هر امر جديدي به عنوان بدعت در دين ميپرداخت. از ديگر آموزههاي اين جريان فكري ميتوان به جبرگرايي و نفي اختيار انسان اشاره كرد. هر چند اين جريان فكري بعدها به دست ابوالحسن اشعري تا حدي تعديل گرديد اما اشعري كه خود در جواني گرايشات معتزلي داشت، تنها عقل را به عنوان ابزار دفاعي پذيرفت و هيچ نقشي براي آن در تبيين و درك امور اعتقادي قائل نگشت. از اين رو جريان اشعريگري نيز همانند جريان اهل حديث، عقل گريز باقي ماند.
نتيجهي چنين موضعي دربارهي عقل، در جريانات بعدي اسلامي نيز بروز يافت. ابن تيميه و شاگرد وي ابن قيم جوزي نيز به تبعيت از آموزههاي اهل حديث، در ستيز با عقل، با تمسك به ظواهر شرعي مجددا حربه تكفير را در رد مخالفان در قرن هشتم هجري به كار بردند. اين جريان در عصر حاضر در وهابيت و شاخههاي فرعي آن، احيا شده است. از اين رو اين جريان به عنوان يك جريان متصلب و عقل ستيز در عصر حاضر، به رد مطلق دستآوردهاي بشري به عنوان بدعت ميپردازد و از اين حيث يك جريان متصلب و به تعبير ديگر متحجر را تشكيل داده است. نمونههاي بارز آن را ميتوان در جريانهاي سلفيگراي معاصر در عربستان سعودي، پاكستان، افغانستان و ديگر نقاط جهان اسلام مشاهده كرد. پديده طالبانيسم و القاعده، دو نمونه بارز اين جريان هستند. درمقابل طيف عقلستيز اهل حديث، ميتوان به جريان عقلگراي عدليه كه معتزليان و شيعيان، مهمترين نمايندگان آن هستند، اشاره كرد. اين جريان كه با روح علمگرا و جستجوگر اسلامي سازگاري بيشتري دارد، با تمسك به عقل به عنوان رسول باطني، در صدد استنباط و درك آموزههاي ديني و در نتيجه تبيين پديدههاي جديد ميباشد. هر چند جريان معتزلي، جرياني افراطي بود و تحت تاثير سياستهاي وقت خلفاي عباسي چند صباحي بيش دوام نياورد و كل جهان تسنن را جريان عقلگريز اشعريگري فراگرفت، اما در جهان تشيع، به دليل ماهيت عقل گرا و استدلالي اعتقادات شيعي، اين جريان تداوم يافته و در طول تاريخ نيز بالندهتر گرديد. البته ميتوان به فلاسفهي مغرب اسلامي نيز اشاره كرد كه مباحث عقلي و فلسفي را در اين منطقه كه بخشي از جهان تسنن بود، رونق بخشيدند.
دو جريان فوق، تبار جريانات اسلامگراي فعلي را تشكيل ميدهند. از اين رو ميتوان در تقسيم بندي جريانات فعلي به جاي تقسيمبنديهايي چون راديكاليسم يا بنيادگرايي، از آن استفاده كرد. اين امر داراي مزاياي در خور توجهي است. مزيت نخست آن فاصلهگرفتن از اصطلاحات و تعابير مبتني بر ذهنيت غربي است، از اين حيث ملاك طبقهبندي جريانات داخلي جهان اسلام، ديگر ملاكهاي بيگانه نيستند. اساس اين مزيت تعلق آنها به تاريخ و گذشته اسلامي است. و براي همين ميتواند تعلق و تبار گذشته آنها را نيز بيان كند. مزيت ديگر اين طبقهبندي، توجه به تنوع و طيفهاي مختلف جريانات اسلامگرا ميباشد. بر اساس اين طبقهبندي ميتوان جريانات اسلامگراي معاصر را در درون طيفي لحاظ نمود كه يك سر آن را جريانات عقل ستيز افراطي همانند جريان اهل حديث و سر ديگر آن را جريانات افراطي عقلگرا مثل جريان افراطي معتزلي تشكيل ميدهد. حد وسط دو طيف را ديگر جريانات اسلامگرا تشكيل ميدهد، كه به تناسب فاصلهشان از مركز اين طيف كه نقطه اعتدال را تشكيل ميدهد، متصف به يكي از دو جريان عقلگرا يا عقلستيز ميشوند.
فرجام سخن
ظهور و گسترش جريان احياي فكر ديني در جهان اسلام در دو سده اخير در برابر تهاجم فكري و فرهنگي غرب مدرن، يكي از پديدههاي حايز اهميت در جهان اسلام است. چنين جرياني كه پس از مدتي ركود در جهان اسلام فرآيند رستاخيز اسلامي را رقم زده است، با ظهور انقلاب اسلامي در ايران توان مضاعفي يافت. دنياي مدرن غرب نيز كه تحمل جرياني برتر را در مقابل خود نداشت، از دو سده پيش با ذهنيتي مملو از غرور و تفاخر به دست آوردهاي فني خود به ديگر فرهنگها و تمدنها نگريسته است و بر اين اساس با نگاه منفي و عقبمانده، جريان اسلام گرايي معاصر را ارزيابي نموده است. نتيجه اين امر، استفاده از برچسبها و عناويني چون بنيادگرايي ديني يا راديكاليسم اسلامي بود كه با ديده تحقيرآميز و عقبمانده و تاريك انديش، اسلامگرايان را توصيف ميكند. چنانكه در متن پژوهش نيز اشاره شد، چنين ذهنيتي كاملا با نگرش اسلامي&z