بر اساس سنتگرايي، عقل بشري خود به تنهايي قادر نيست كه با يقين، هر حقيقت مسلم را يا حداقل حقايق بنيادين متافيزيكي، اخلاقي و دستورات مذهبي را دريابد. از اينرو، نخستين عمل معرفت ما ميبايست عملي از روي ايمان باشد كه بر مبناي اعتبار وحي پايهريزي شده است. اين وحي از طريق جامعه به ما انتقال داده شده است و حقيقت آن بهوسيلهي سنت يا رضايت كلي بشر تضمين شده است. اينچنين است كه نظام فلسفي عمدتاً در شكل مطلق خودش، بهوسيلهي “ويكوم ديبونالد” و “افدي لامنايس” در آثار مربوط به خود و با قدري مسامحه توسط “بونتي”، “ونتورا”، “اوباخ” و “مدرسه لووين” ادامه داده شده است.
بر اساس نظريهي “دي بونالد” انسان فطرتاً يك موجود اجتماعي است. تكامل او در ميان اجتماع پديد ميآيد و تداوم و پيشرفت جامعه اصول خاص خود را در سنت دارا ميباشد.
امروز زبان، ابزار معاشرت محسوب ميگردد؛ و از آن به عنوان يك استعداد ذاتي براي انسان، در طبيعت اجتماعي خود سخن به ميان آورده شده است. زبان نميتواند توسط انسان كشف شده باشد، زيرا “بشر به علامتها و كلمات نياز دارد، بهخاطر اينكه به خوبي فكر كند تا به خوبي صحبت نمايد و همينطور است كه “بشر در مورد اظهارات شفاهي خود فكر ميكند، قبل از آنكه به طور شفاهي تفكراتش را بيان نمايد.” اما به طور كلي زبان، در ميان عناصر بنيادين خود علاوه بر تفكراتي كه آنها را توضيح ميدهد، خاصيتي دارد كه بهوسيلهي خالق آن، خدا به او داده شده است. اين حقايق بنيادين كه قطعاً براي زندگي عاقلانه، اخلاقي و مذهبي انسان ضروري به نظر ميرسند، ميبايست در ابتدا بهوسيلهي ايمان پذيرفته شود. همهي اينها از طريق جامعه و آموزش و پرورش انتقال داده شدهاند و به وسيلهي سنت و عقل كلي بشر تضمين شدهاند. در اينجا مبناي ديگري براي قطعيت وجود ندارد و چيز ديگري باقي نميماند، مگر سنت، عقايد انساني، تناقض و عدم قطعيت.
نظام ارائه شده بهوسيلهي “لامنايس” تقريباً مشابه است با آنچه كه “دي بونالد” مطرح نمود. ابزارهاي معرفتي ما عبارتند از: احساس، عاطفه و عقل. او معتقد است كه اينها همه خطاپذيرند. بنابراين قاعدهي قطعيت تنها ميتواند براي انسان يك قاعدهي سطحي باشد كه ناشي از كنترل احساسات و عواطف فردي و تعقل بهوسيلهي گواهي دادن احساسات، عواطف و عقل آدمي باشد و توافق همگاني آنها قاعدهي قطعيت به شمار ميرود. بنابراين براي جلوگيري از ترديدگرايي، ما بايد با يك عمل يقيني سابق بر حس باطني آغاز كنيم، تا زمانيكه اين حس باطن، مستلزم معرفت به برخي حقايق باشد. اين عمل يقيني ميبايست معيار و قاعدهي خود را به اتفاق آراء و مورد توافق همگاني دارا باشد، در ارتباط با عقل عام. “لامنايس” نتيجه ميگيرد كه “قانون طبيعت انسان” اينچنين است كه خارج از آن هيچ قطعيت، زبان، جامعه و زندگي وجود ندارد.
سنتگرايان معتدل، وجه تمايزي ميان دستور اكتساب و دستور اثبات قائلند. چنانكه آنان ميگويند، معرفت به حقايق متافيزيكي، قطعاً براي انسان لازم است تا به طور عاقلانه عمل نمايد. اين مطلب همچنين ميبايست توسط كودك، از طريق آموزش و پرورش يا سنت فرا گرفته شود؛ قبل از آنكه او بتواند عقل خود را به كار گيرد و اين سنت ميتواند سرچشمه خود را فقط در يك وحي اوليه دارا باشد. بنابراين، در دستور اكتساب، ايمان بر علم پيشي ميگيرد. با توجه به اين حقايق كه بهوسيلهي ايمان دريافت شدهاند، عقل بشري قادر است تا از طريق حس باطني، خردپسندي اين عمل يقيني را اثبات نمايد و به اين ترتيب، براساس دستور اثبات، علم بر ايمان پيشي خواهد گرفت. هنگاميكه در محيط تاريخي خود اين دو جايگزين يكديگر ميشوند، سنتگرايي كاملاً به عنوان يك واكنش و اعتراض بر عليه عقلگرايي فلاسفه قرن هجدهم و فردگرايي دولتستيز انقلاب فرانسوي ظاهر ميگردد.
برخلاف اين اشكالات اين مطلب متذكر ضعف و نارسايي عقل بشري شده است و نيز بر نفوذ جامعه، آموزش و پرورش و تأثير سنت بر تكامل زندگي و نظامهاي بشري تأكيد مينمايد. اين واكنش بسيار شديد بود و در نقطهي مقابل اين شبهات قرار گرفت.
نقد
از آنجا كه سنتگرايي در اصول بنيادين خود، نوعي از “فيدئيسم” (ايمانگرايي) به شمار ميرود، به طور رسمي توسط كليسا تكذيب ميگردد و بوسيلهي انكار ارائه شده، به وسيلهي عقل و فلسفه در برابر فيدئيسم (ايمانگرايي) رد ميشود. اگرچه ما ممكن است انتقادات مسلمي را در ارتباط با مباني خاص سنتگرايي اظهار نماييم، بديهي است در ابتدا اعتبار آن – حال طريقه و عملي كه به ما ارائه شده است هر چه ميخواهد باشد – به تنهايي نميتواند برترين معيار و قاعدهي قطيعت باشد. زيرا براي آنكه قاعدهي قطعيت به شمار رود، ابتدا ميبايست به عنوان امري موجه، متبحر و مشروع شناخته شده باشد و عقل بايد به آن قبل از آنكه مورد تصديق ما واقع شود، يقين پيدا كرده باشد. بدون ورود به بحث مسأله روانشناختي رابطههاي ميان تفكرات و اظهارات و حتي پذيرفتن نظريهي “دي بونالد” كه عناصر اوليه تفكر و زبان در اصل كاملاً توسط خداوند به انسان داده شده است، ما مجبور نيستيم همراه او به طور منطقي نتيجهگيري كنيم كه نخستين عمل ما بايد عملي از روي ايمان باشد. نخستين عمل ما بايد ترجيحاً يك عمل عقلاني باشد، شناسايي بهوسيلهي تفكرات طبيعي و اعتبار حقايق آشكار شده به وسيلهي خداوند. معيار عقل عام يا رضايت عام “لامنايس” به دليل ايرادات مشابه همچنان مفتوح مانده است. اول اينكه چگونه ممكن است رضايت عمومي يا عقل عام – كه چيزي بيش از مجموعه تصديقات فردي با عقول فردي نيستند – قطعيتبخش باشد، در حاليكه هر يك از تصديقات فردي صرفاً سليقهاي هستند و هر عقل فردي خطاپذير ميباشد؟ چگونه ميتوانيم از روي عادت آن را به عنوان يك معيار به كار بريم و چگونه ميتوانيم يقين داشته باشيم به كليت و جهانشمولي يك تصديق در تمام نوع بشر، حتي اگر فقط كليت اخلاقي احتياج باشد؟ علاوه بر اين، چه خواهد شد در اين نظام، اعتبار حقيقت، در ارتباط با مواردي كه ذهن انسان به طور كلي به آنها علاقهمند نيست، يا در مسائل علمي كه ذهن اصولاً فاقد صلاحيت لازم براي آنهاست؟ اما با همهي اين اوصاف، براي تصديق قطعي و مسلم رضايت عمومي، ما بايد نخست يقين داشته باشيم به خردپسندي و مشروعيت ادعاهاي او جهت تصديق آنها توسط ما؛ يعني بالاخره عقل بايد بر ايمان پيشي بگيرد وگرنه رضايت ما عاقلانه نخواهد بود.
سنتگرايي معتدل يا ميانهرو، عليرغم تفاوتهاي ظاهري، اساساً همانند سنتگرايي اصيل ميباشد و مورد انتقاد واقع ميشود از زمانيكه اعلام شدهاند حقايق مذهبي و اخلاقي، تا بهوسيلهي وحي به طور كامل به انسان داده شوند و بهوسيلهي او پيشاپيش براي هر عمل، عقل او آن را پذيرفته است. به اضافه، اساس واقعي براي تمايز ذاتي ميان دستورات ابداع و اثبات، كه گمان ميرود سنتگرايي معتدل را از سنتگرايي اصيل جدا نمايد، وجود ندارد. تفاوت ميان اين دو نظام تنها عرضي ميباشد. اين تفاوت مبتني بر اين واقعيت است كه: “اين آسانتر است كه ما يك حقيقت از پيش شناخته شده را بيان كنيم تا اينكه بخواهيم آن را براي اولينبار كشف نماييم”. اما نيروها و فرآيند عمل شده در هر دو فعاليت، اساساً شبيه به يكديگرند؛ چرا كه اثبات يك حقيقت از پيش شناخته شده به سادگي، تحت هدايت اين معرفت، بازتوليد عمليات اجرا شده و اتخاذ مجدد مسير دنبال شده در اولين كتشاف است. سنتگرايي ميانهرو و سنتگرايي افراطي نيز به همان اشكال بنيادين كه “نهايتاً ايمان بر عقل پيشي ميگيرد” متكي ميباشد. اجازه دهيد اشاره كنيم كه با اين حال حقيقت جزئي در سنتگرايي وجود دارد. برخلاف فردگرايي و عقل گرايي، سنتگرايي به حق، بر شخصيت اجتماعي انسان اصرار ميورزد و به درستي بر سر حرف خود پافشاري ميكند كه اعتبار و آموزش نقش مهمي را در تكامل عقلي، اخلاقي و ديني بشر بازي ميكنند. همچنين به درستي لزوم احترام به سنت، تجربه و آموزشي كه آن در بر دارد را به ذهن انسان فرا ميخواند، تا در شرايطي خاص، به پيشرفت درست و استواري كه در واقع ميتواند رضايت عمومي باشد، امنيت بخشد. يك معيار حقيقت، در بسياري موارد، ممكن است پيشنهاد ارائه كند براي كشف حقيقت يا از عهدهي تأييد حقيقت مكشوفه بر بيايد، اما هرگز نميتواند معيار برتر و قاعدهي قطعيت باشد. مگر آنكه بپذيريم عقل، به خودي خود شايسته شناخت قطعي برخي حقايق بنيادين است، وگرنه به طور منطقي پاياني بر ترديدگرايي مينهيم. – نابودي معرفت بشري و ايمان. نظريهاي كه بهوسيلهي كليساي كاتوليك انديشيده شده است و توسط روانشناسي و تاريخ تأييد شده است آن است كه “انسان به طور فيزيكي و عملي قادر به شناخت قطعي برخي حقايق بنيادين مربوط به دستورات فطري، اخلاقي و مذهبي ميباشد” با اينحال قدرت فيزيكي دارد، اما در زندگي حاضر باقي ميماند، در حاليكه به طور اخلاقي و عملي بدون كمك “وحيالهي”، شايستگي شناخت تمام حقيقتهاي دستورات اخلاقي و مذهبي را دارا نيست.