موضوع بحث نقد مدرنيته از نگاه سنت است. مراد از سنت، سنت ديني اسلامي است؛ به بيان ديگر نقدي است كه اسلام و سنت اسلامي بر مدرنيته دارد. اسلام ابعاد و زواياي مختلفي دارد و دنياي مدرنيته نيز داراي ابعاد متعددي است. رويكرد ما در اين بحث بر ابعاد معرفتي دنياي مدرن متمركز است. قبل از بيان نقد اسلام از سوي مدرنيسم بايد نگاهي هرچند سريع و گذرا به بنيادهاي معرفتي دنياي مدرن داشت؛ تا روشن شود كه اين بنيادها چه كاستيها و نقصهايي دارند. دنياي مدرن با يك داعية روشنگري شكل ميگيرد و معتقد است كه نسبت به دنياي پيشين خود نوعي اسطورهزدايي، راززدايي و سرزدايي ميكند و تفاوت عمدة خود را با دنياي سنت اين ميداند كه آنجا روشنگري نداريم. اين روشنگري با عقلانيت يا نوعي از عقلانيت آغاز ميشود كه ما آن را با عنوان راسيوناليسم يا عقلگرايي ميشناسيم. برخي معتقدند كه مدرنيته با دكارت آغاز ميشود و در فيلسوفان بعدي بسط پيدا ميكند. هگل يكي از آن زبانهاي گويا و بيانهاي روشن دنياي مدرنيته است و چيزي را بيان ميكرد كه دكارت آن را به صورت مجمل گفته بود. دكارت در همة آموزههاي پيشينيان خود و تصويري را كه ارباب كليسا به عنوان مكتب عالم و آدم ترسيم كرده بودند، به ديدة شك نگريست و در همه چيز - جز آنچه كه در افق فكر و انديشه، مفهومي روشن و آشكار باشد - ترديد كرد، حتي در خود! او در حس و دادههاي حسي نيز به ديدة ترديد نگريست. گفت، در همه چيز ميتوانم ترديد كنم اما در اينكه ترديد ميكنم و ميانديشم، ديگر ترديدي ندارم. اين را در افق انديشه ديد و سپس كوشيد كه هرچه كه وضوح و بداهت مفهومي داشت، آن را بپذيرد و هرچه كه در اين حد نيامده و روشن نشده باشد، همچنان در بوته شك و ترديد بماند.
همين سخن بود كه در كلام هگل بيان خود را يافت به اين صورت كه هستي آن است كه در افق فكر و انديشه روشن شود و آنچه كه انديشيدني نيست، نيست؛ هرچه هست انديشيدني است. هگل سعي ميكرد عالم را با يك شناخت عقلي و مفهومي بشناسد؛ البته مدرنيته با اين عقلانيت آغاز شد و نوعي معرفت فرامفهومي شهودي را به بار نشاند و ميراث آن را به عنوان ميراث سنت و اساطير، نقد و انكار نموده و ارزش معرفتي همة آنهايي را كه از سنخ اسطوره ميدانست مورد ترديد قرار داد. درست است كه جريان مدرنيته از اينجا آغاز شد اما پس از مدتي تحولات و تطوراتي را پشت سر گذاشت. اين عقلگرايي و روشنگري نسبت به جهان خارج در انديشه كانت در قرن هجدهم، مورد تهديد قرار گرفت. او گفت درست است كه مفاهيم عقلي براي ما وضوح دارند و روشن هستند اما آيا حكايت از حقيقت ميكنند يا حجاب حقيقت هستند؟
او شناخت شهودي و از جمله شهود عقلي و شهود فراعقلي را انكار ميكرد و معتقد است ما شهود عقلي نداريم. اين مفاهيم را از كجا آوردهايم، از حس كه بدست نياوردهايم و متعلق به جهان خارج هم كه نيست، اين ساختار ذهن ماست. لذا عقلي كه ميخواست چراغ جهان خارج باشد و پرچم روشنگري را به دست گيرد، معلوم شد كه حجاب جهان خارج است و مانع اين است كه انسان حقيقت را آنچنان كه هست، ناب و عريان بيابد. ما اين مفاهيم را از عالم خارج نياوردهايم، از خانة وجود خودمان و از خانة پدربزرگمان و از صفحة ذهنمان نياورديم، اينها براي ما روشن است. اما واقعاً اين طور نيست كه اينها نوري به سياهي باشد بلكه مانعي است براي شناخت جهان خارج. اين عقلگرايي بود كه در معرض ترديد قرار گرفت. پرچم روشنگري به دست عقل بود و هنگاميكه اين سردار افول كرد، سردار ديگري آن را برداشت و آن حس و حسگرايي و … تجربهگرايي و “پوزيتوسيم” بود. اينان گفتند كه عقل راه شناخت جهان خارج نيست همانطور كه وحي و شهود و افسانه و اسطوره چنين نيست. راه شناخت جهان خارج حس و تجربه است. قرن نوزدهم در دنياي غرب، قرني است كه حسگرايي بر اريكة قدرت مينشيند و داعية روشنگري دارد و معتقد است كه عالم و آدم را با دانش تجربي ميتوان شناخت.
بدين ترتيب عقلانيت فوقحسي و فوقتجربي كه ابعاد متعددي داشت، (عقل نظري و عملي) مورد ترديد قرار گرفت و افقي از علم و دانش و عقلانيت باقي ماند كه آن را با عنوان “عقلانيت ابزاري” ميشناسيم. اما در قرن نوزدهم به آن عقل ابزاري گفته نميشد. بلكه علم (Since و) ناميده شد و به همين دانش محدود شد و حسگرايان معتقد بودند كه مرزهاي جهان و هستي را با همين دانش تجربي ميتوان شناخت. مثلاً ماركس استدلال ميكرد كه چون راه شناخت جهان خارج حس است و راه معرفت حس است، آنچه به حس و تجربه در نيايد، سخن گفتن در مورد آن بيمعناست يعني واقعي نيست. اين انديشه سعي ميكند از ماترياليسم با نوعي مبناي معرفتي حسيگرايانه دفاع كند. هستي آن است كه به حس درآيد و اصلاً اگر چيزي به حس درنيايد، نميشود از آن خبر داد. راه معرفت ما و همة آگاهيهاي ما به حس باز ميگردد. در خصوص جهان غيرحسي سخن گفتن بيمعناست. ما هرچه ميگوييم در خصوص جهان محسوس است. به هر حال حسگرايي و ماترياليسم يك ديدگاه غالب بر ديدگاه معرفتي و علمي انسان در قرن نوزدهم شد. بر همة آگاهيهايي كه در حوزههاي مختلف دانش، در سدههاي پيشين و در طول تاريخ انديشه و تفكر شكل گرفته بود، به جرم اينكه آزمونپذير و تجربي نيستند، نام علم بر آنها گذاشته نشد. در اين دوره همة دانشها دوباره متولد شدند و بلكه تولد نخستين خود را اعلام كردند و جشن گرفتند و امروزه اگر در رشتههاي مختلف خصوصاً علوم انساني بنگريد خواهيد ديد كه نسبنامة دانش عمدتاً به قرن نوزدهم قطع ميشود. پيش از اين هر چه گفته شده علم نبوده بلكه زمينة پيدايش علم بوده است. بههر حال حسگرايي بر اريكة قدرت نشست و عقلانيت، عقلانيت تجربي شد و اين عقلانيت تجربي داعيه روشنگري داشت و مدعي بود كه مرزهاي هستي را درمينوردد و آنها را ميشناسد. جهانبينيهاي علمي و اخلاق علمي در قرن نوزدهم جاي جهانبينيهاي ديني و فلسفي را ميگيرد. پس ميتوان گفت كه روشنگري با راسيوناليسم و عقلگرايي آغاز شد با اين خصيصه كه به معرفت فراعقلي پشت كرد و بعد از آن عقلانيت بيريشه، عقلانيتي كه ارتباط خود را با شهود و فضاهاي معرفتي برتر قطع كرده بود به سرعت خشكيد و معرفت ديگري كه معرفت حسي و تجربي است بر اريكة قدرت نشست و همچنان داعية روشنگري داشت. ديري نگذشت كه اين دانش علمي نيز دانست كه داعيههاي آن، ارزشي فراتر از دانش عقلي پيشين ندارد، يعني ادعاي روشنگري از علم تجربي داشتن - علم تجربي و حسي كه ارتباطي با معرفت عقلي ندارد - ادعاي قابل دفاع نيست؛ چون شناخت حسي و دانش حسي به شاخه تنومند معرفت عقلي تيكه زده است. هر گزارة حسي، قاعده حسي و قاعدة تجربياي كه بيان ميكنيم به دهها گزارة پيشينياي تكيه كرده است كه آن گزارهها، حسي و تجربي نيستند. اگر فضاي معرفتي فراسوي حس و تجربه را معرفت علمي ندانيد، پس بايد بگوييد كه دانش تجربي ارزش معرفتي و جهانشناختي ندارد چرا كه با واقعيت مرتبط و متصل نيست. از حلقة وين به بعد يعني از دهههاي دوم و سوم قرن بيستم به بعد، دنياي مدرن با تأملات نظري دربارة علم خود انديشيد و مجموعهاي از گفتگوها را به وجود آورد كه به فلسفة علم موسوم شد. دغدغة فيلسوفان علم اين بود كه ارزش معرفتي دانشتجربي و دانش علمي چيست؟ آيا واقعاً شناخت حسي يك شناخت روشنگرانه است و حقايق ازلي و ابدي را اثبات ميكند. در حلقة وين دانستند كه چنين هنري از دانش تجربي ساخته نيست، لذا از آن نميتوان كاري را انتظار داشت كه عقل نظري و عقل عملي انجام ميدادند. عقل نظري و عقل متافيزيكي در خصوص مبدأ و معاد و پرسشهاي بنيادين انسان و يا اصول موضوعهاي كه علوم تجربي به آنها تكيه ميكند، سخن ميگويد و اينكه اجتماع نقيضين محال است، ( از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم). من از كجا آمدهام؛ جهان از كجا آمده است و به كجا ميرود؛ اينكه جهان از آن جهت كه جهان است و هستي از آن جهت كه هستي است چه احكامي دارد نه از آن جهت كه تجربي و آزمونپذير است و بعد دارد، را ديگر دانش تجربي در خصوصشان نميتواند سخن بگويد. عقل عملي در خصوص ارزشها، بايدها و نبايدها، اينكه چه چيزي خوب است و چه چيزي بد است سخن ميگويد. كانت كه در ارزش و اعتبار عقل نظري ترديد كرده بود سعي ميكرد عقل عملي را حفظ كند اما اين را هم دنياي مدرن نتوانست حفظ كند. نمونه گزارههاي عقل عملي عبارتند از: بر ديگران مپسند آنچه بر خود نميپسندي؛ ظلم قبيح است؛ عدل حسن و خوب است؛ بر و نيكي به والدين لازم است؛ شكر منعم واجب است. وقتي كه اعتبار عقل عملي زير سؤال رفت، چه كسي ميتواند بگويد بايدها و نبايدها درست است يا غلط؟ عقل عملي غير از عقل نظري است؛ عقل نظري در خصوص هستيها سخن ميگويد و عقل عملي در خصوص بايستيها صحبت ميكند. وقتي قوة معرفتياي به نام عقل عملي فروريخت، تا مدتي دانش تجربي سعي ميكرد اين خلأ را پر كند اما معلوم شد كه دانش تجربي توان داوري در خصوص ارزشها را هم ندارد. دنيايي ماند با يك عقلانيت، كه اين عقلانيت نه عقل متافيزيكي و نه عقل عملي است؛ اين عقلانيت، عقلِ ابزاري است. روشنگري اين عقلانيت – اگر روشنگرياي داشته باشد و اگر اثباتي در آن باشد – محدود به عالم مادي و تجربي است. بعد فيلسوفان علم در مباحثي كه مطرح كردند به اين نتيجه رسيدند كه اصلاً دانش تجربي يعني همين و اثبات هم درونش نهفته نيست و در همان محدودة آزمونپذيري است. گفتند با علم نميشود چيزي را در مورد مبدأ و معاد مسائل ارزشي و عالم طبيعت اثبات كرد؛ پس به چه كار ميآيد؟ ميتوان ابطال كرد! باز هم متوجه شدند كه دانش تجربي توان ابطال را هم ندارد؛ چه ميتوان كرد؟ ميتوان تأييد كرد! اين هم مورد ترديد قرار گرفت؛ تأييد حقيقي يا تأييد رواني؟ به هر حال اينجا بود كه علم به اين عنوان مطرح شد كه به ما قدرت ميدهد؛ وسيلة تسلط بر طبيعت و هنر همين دانش تجربي شد و اين دانش تجربي، دانش ابزاري شد. ماكس وبر خصوصيت دنياي مدرن را عقلانيت ميداند و مراد او از عقلانيت عقل عملي و عقل نظري نيست، مراد او عقل تجربي و ابزاري است. علمي در اين فرهنگ و تمدن مرجعيت پيدا كرد و حوزههاي تعليم و تعلم را تصرف نمود كه فقط ابزار سلطة انسان را بر طبيعت تأمين مينمود، بيآنكه داعيه حقيقتيابي در همان حوزه را هم داشته باشد. همين نكته بود كه مسأله روشنگري را به طور جدي در معرض ترديد قرار داد و ترديد در روشنگري، ترديد در مدرنيته است كه زمينهساز پديد آمدن بحثهاي پستمدرن شد. بحثهاي پستمدرن پس از ترديد در داعيههاي معرفتي مدرنيته مطرح شد و در واقع پستمدرنيته ريشه در بنيادهاي معرفتي مدرنيته دارد؛ يعني از آغاز با مدرنيته بود. از همان آغاز كه عقلانيت ارتباط خود را با دانش شهودي بريده، حكايت همان كسي را داشت كه بر شاخ نشست و بن ميبريد. وقتي كه معرفت عقلي ارتباط خود را با دانش شهودي قطع كرد، در واقع ريشة خود را قطع كرد و دير يا زود بايد رسوا ميشد و رسوا شد و دانش تجربي هم وقتي كه ريشههاي عقلي خود را قطع كرد، دير يا زود بايد داعية روشنگري را از دست ميداد و زير پوشش رفتن روشنگري يعني به پرسش كشيده شدن و به بحران آمدن مدرنيسم. اين يك نگاه اجمالي بود به بنيادهاي معرفتي و تحولات و تطوراتي كه در اين سه يا چهار سده دنياي مدرن وجود داشت. در واقع پستمدرنيته، يك نقطة عطف جدي براي دنياي مدرن نيست بلكه لازمة دنياي مدرن است. يعني پايانة انديشة مدرن بايد به بحثها و انديشههاي پستمدرن ختم شود.
اما نقدي را كه اسلام و تفكر اسلامي به اين فرهنگ و تمدن دارد چيست و كاستيهايي كه در نگاه ديني قرآن و در نگاه ديني اسلامي در اين فرهنگ ميباشد، چه كاستيهايي است. قطعاً فرهنگ و تمدن اسلامي، فرهنگ و تمدني است كه بر مدار اسلام و ديانت يعني بر مدار اراده و خواست و فرمان تشريعي خداوند شكل ميگيرد؛ آن سعادت و آن كمالي را كه خداوند براي انسان تعيين كرده و تبيين نموده و خواسته است آن را جستجو كند، رسيدن به سعادت است. براي رسيدن به اين مقصد، ابزارهاي معرفتي خاصي وجود دارد و يكي از اين ابزارها، بلكه برترين آنها عقل قدسي و وحي است.
بسمالله الرحمن الرحيم/ انا انزلناه في ليلهالقدر و ما اريك ما ليلهالقدر ليله القدر خير من الف شهر تنزل الملائكته و الروح فيها باذن ربهم من كل امر سلام هي حتي مطلع الفجر.
روح و ملائكه الهي پيام خداوند سبحان را در ليلة قدر بر قلب و جان انسان كامل، وارد ميكنند. و او از آنچه كه در كتاب مبين و لوح محفوظ الهي مقدر شده است، آگاه ميشود. چنين دانشي، يعني دانشالوهي - شهودي، آن هم حضور و شهودي كه در پرتو طلوع و ظهور روحالقدس و فرشتگانِ خداوند است، معرفتي است كه يقين از متن آن ميجوشد چون آنچه را كه يقين نياز دارد، در اين معرفت ظهور دارد و كسي كه به اين معرفت نائل ميشود، نه از علماليقين كه از عيناليقين و از حقاليقين بهره برده است. حي عبارتي است كه بر اين دانش مرموز كه از باطن آسمان در جان انسان رخ ميگشايد و منكشف ميشود، گذارده شده است؛ و پيامآوران انسانهايي هستند كه زبانشان، كلامشان و بيانشان، زبان، كلام و بيان خداوند سبحان است كه از طريق وحي به آنها القا شده است. زبانشان كلمه الله را القا ميكند، كلام خدا را بيان ميكند و به گوش آدميان ميرساند. اين يك منبع معرفتي و يك پيامآوري است. حق سبحانه و تعالي را بر آدميان دو جهت است و خداوند سبحان دو پيامآور دارد، يك پيامآور كه پيامآور بيروني است كه همان وحي است و كسانيكه از وحي بهره ميبرند و ديگري عقل است. در قرآن ميفرمايد: ما اينها را فرستاديم تا آدميان را بر خداوند حجت نباشد. حجت آدميان عقلشان است. ميگويند ما آن راه معاد را بدون وحي نميتوانستيم بشناسيم، تو نيز وحي نفرستادي و فقط به ما عقل دادي. پس يك تكليف ما لايطاق است. خداوند ميگويد حرفشان درست است. خود عقل يعني پيامآور دروني، ميفهمد كه نيازي به پيامآور بيروني هم هست؛ آن پيامآور بيروني حجت خداست. خداوندي كه انسان را آفريد و نفس او را تسويه كرد و به او الهام كرد كه فجور چيست و تقوي چيست. “قد افلح من زكها و قد خاب من دسها” اينكه ظلم قبيح است؛ مال ديگري را خوردن، حق ديگري را خوردن، خلاف وعده عمل كردن قبيح هستند؛ و مانند اينها بديهيات اوليه عقل نظري و عقل عملي است؛ اينها را عقل انسان و همان پيامبر دروني بيان ميكند. اتفاقاً يكي از رسالتهاي پيامآوران بيروني هم شعلهور ساختن و پاك كردن و در واقع به فعليت رساندن همين عقل دروني انسانهاست. كلام علي (ع) اين است كه پيامآوران آمدند، تا دفائن عقلي بشر را شعلهور سازند، مشتعل سازند و به فعليت برسانند. پس آنها كمك ميكنند. آيات قرآن، استدلال ميكند “لوكان فيهما الهه الا الله لفسدتا”. همين چيزي را كه عقل ميفهمد، قرآن بيان ميكند. “لا دين لمن لا عقل له” كسيكه عقل نداشته باشد، دين ندارد. “العقل ما عبد به الرحمن” عقل همان چيزي است كه خداوند رحمان با آن عبادت ميشود. علمي كه از راه همين ابزارهاي الهي و همين پيامآوران ميآيد، براي صحت و سقم ايمان آدميان معيار و ميزان است. لذا علم و آگاهي مقدمة ايمان است، چه اينكه ايمان مقدمة علم و آگاهي بعدي است. وقتي انسان ايمان آورد، دين اين دانش عقلي مفهومي او به دانش شهودي حضوري تبديل ميشود. درهاي مبيني از معرفت بر او باز ميشود. پس در فرهنگ و تمدن اسلامي، يك عقل، عقلي است كه شهودي و حضوري است. عقل شهودي و حضوري، يا آن دانش شهودي و حضوري كه وحي در رأس آن است ضد عقل نيست، فراعقل است. وحي ساحتهايي از معرفت را براي انسان ميآورد و تقديم ميكند كه خود عقل نميتواند در مورد آن سخن بگويد. عقل ميداند كه منعم را بايد شكر گذارد؛ آفريدگار را بايد پرستيد؛ عقل ميداند كه ملك علم را ملكوتي است؛ شهادت را عيني است و مييابد كه هر عملي كه انجام ميدهد، اثري در قيامت و در باطن عالم دارد. اما جزئياتي مثل اينكه اين عمل من چه اثري دارد،اين عبادت چه اثري دارد و چگونه بايد انجام دهم را خود عقل ميداند كه نميتواند بفهمد. بشر به برخي از كليات و برخي از جزئيات و نظام اجتماعي احتياج دارد. عقل كليات را اخذ ميكند. عقل ميفهمد كه اينها را نميفهمد و مييابد كه به وحي احتياج دارد و بعد اين مقررات و قواعد را ميآورد. تعبير بوعلي اين است كه سنت ميگذرد و سام يعني نبي، سنتگذار است. سنت شيوهاي از زندگي و زيست است كه از دل وحي ميجوشد و البته سنت هرگز ضد عقل نيست و با عقل است؛ اگر ديني بود كه پيامش خلاف بين عقل بديهي و استدلالهاي برهاني بشر بود، اين بهترين دليل بر اين است كه آن كاذب است. در دنياي امروز اگر بخواهيم حق را از باطل تشخيص بدهيم، نيازي به معجزه نداريم؛ وقتي به معجزه نياز است كه دو ادعا باشد و انسان ترديد كند كه كدام درست است. در ميان مدعيان ديانت كلماتي ديده ميشود كه با عقل صريح انسان در باب توحيد ناسازگار است، آيا واقعاً آنچه كه در انجيل (انجيل محرف موجود) از تثليث گفته ميشود، براي عقل قابل پذيرش است؟ داعية صادقانهاي را كه يك نبي ميتواند داشته باشد، فقط در اسلام ميتوان يافت. به هر حال، عقل يك سري از معارفي را ميآورد كه براي زندگي و زيست بشر، مورد نياز است؛ اينها ضدعقل نيست، فراعقل است. برخي از معارفي را كه ميآورد، اگر وحي نبود، عقل ميفهميد. وحي كه آمد آنها را باور ميكند؛ مثل معلمي كه با دانشآموز سخن ميگويد، كار يك ماما را ميكند، آنچنان كه سقراط ميكرد. پيامآوران نسبت به اين حوزه از معارف بشر حكم تأسيس ندارند، حكم ارشاد دارند؛ برخي از آنچه كه در وحي است، حكم تأسيس وحي است؛ اما برخي از آنچه در دين هست و از طريق پيامآوران بيروني شناخته ميشود، حكم ارشادي است، ارشاد به سوي آنچه كه عقل هم ميفهمد؛ “كلما حكم به العقل، حكم به الشرع” عقل داراي مراتبي است كه به اين بستگي دارد كه به چه نگاه ميكند و در مورد آن سخن ميگويد؛ اگر هستيهاي غيرمحسوس باشد، متافيزيكي است و اگر در مورد هستيهايي باشد كه انسانها آن را ايجاد ميكنند عقل عملي است. اما عقل حجت و پيامآور خداست، چه در مسائل عقل نظري و چه در مسائل عقل عملي و اولين پيامآوري است كه بشر با آن محشور است. به كمك همين پيامآور دروني است كه پيامآور بيروني را ميشناسيم. دين وحي و عقل نيست، دين ارادة تشريعي خداوند است. دين را با عقل و وحي بايد شناخت. عقل و وحي چراغ دين هستند و آن چراغ كه برتر و بر قله است، وحي است و پس از آن عقل، عقل با همة مراتبش؛ لذا حكم عقل، حكم دين است و اين را ما در اصول هم داريم. عقل چند كار انجام ميدهد و حجت است؛ هم در كشف اصل وحي نياز به عقل است هم در كشف سنت و عبارتها و مأثورات و نصوصي كه از انبياء به ما رسيده است. عقل هم مفتاح شريعت و هم مصباح شريعت است و در مواردي كه حكم مستقل عقلي داشته باشيم خود منبع شريعت است. ريشة اختلاف مجتهدين در برخي از احكام در اختلافشان در قاعدة عقلي است؛ آيا اجتماع امر و نهي جايز است يا جايز نيست؛ اگر بگوييد جايز نيست خيلي از مسائل يك طور ديگر ميشود و اگر بگوييد جايز است مسأله فرق ميكند؛ اينها دقتهاي عقلي و تفسيري است. به هر حال عقل حجت است. علاوه بر اين عقل ابزاري هم حجت است. ما بر اساس عقل عملي ميفهميم كه خدا را بايد عبادت كرد و بر اساس عقل نظري ميفهميم كه نميدانيم چه طور بايد عبادت كرد. از شرايطي كه خدا براي روزه بيان ميكند و عقل عملي هم آن را بيان ميكند، اين است كه ضرري نداشته باشد. اما اينكه آيا روزه براي من ضرر دارد يا نه، اين را عقل متافيزيكي و عقل عملي به ما نميگويد، بلكه عقل ابزاري و تجربي به ما ميگويد. اگر خلاف حكم پزشك رفتار كنيم گناه كردهايم؛ آيا اين مطلب شريعت نيست؟ وحي به ما ميگويد “واعدوا لهم ما استطعتم من قوه” هر چه ميتوانيد در برابر كفار توانمند باشيد و نيروي نظامي خود را حفظ كنيد، حال چگونه نيروي نظامي خود را حفظ كنيم و قدرتمند باشيم، اين را عقل ابزاري به ما ميگويد. در مقام عمل در خيلي جاها نياز به يقين نداريم، برخي از ظنون ميتواند حجت باشد. در حوزة عقل ابزاري يقين پيدا كردن، كار دشواري است.
در قلمرو علوم تجربي اگر بخواهيد تئوريپردازي كنيد، بسياري از مبادي تئوري شما، مبادي عقلاني و نظري است. مثلاً در فلسفة دين، ممكن است مبادي تئوري در تئوريزه كردن دانش تجربي تأثير بگذارد. در نگاه ماترياليستي، دانش يقيني كمتر است و بيشتر ابزاري است. با دو تئوري همعرض ميتواند نتيجة مشترك گرفت؛ چه هيأت بطليموسي، چه هيأت غيربطليموسي، بالاخره حركت ماه را پيشبيني ميكند كه چهوقت و در كجا رخ ميدهد. يكي از اينها غلط و ديگري درست است و ممكن است هر دو غلط باشد يا يكسوم اين درست باشد؛ بهرحال يك حوزة نظريهپردازي، خصوصاً در قلمرو دانش تجربي، ميتواند در مبادي نظري ديني تأثير بگذارد، اين بحثي ديگر است. ما اگر بياييم و عقل را در مقابل دين بگذاريم و دين را مساوي وحي بگيريم و معرفت عقلي را در مقابل معرفت پيامآوران قرار دهيم و يا معرفت علمي را مقابل آنها قرار دهيم، معلوم است كه نادرست است؛ عقل از منابع استنباط است و خودش يك پيامآور الهي است و حجت است. در محدورة فرهنگ و تمدن اسلامي چنين بوده است. يعني فيلسوفان و عرفاي ما، با دقت در مراتب مختلف، تقريباً اين اصول مشترك را داشتهاند. خصوصاً در تاريخ تشيع، اين هماهنگي عقل و وحي برجسته بوده و هست. البته در طول تاريخ نوعي از افراط و تفريطها وجود داشته است، يعني ما داشتيم كساني را كه دين را فقط وحي و يكسري ظواهر نصوص ديني ميدانستند و عقل را به كل تعطيل ميكردند. اين جريان بيش از همه و پيش از همه ريشه در برخي اهل سنت دارد، يعني بيش از همه در اسلام عملي ريشه دارد. در صد سال اول پس از ظهور اسلام، امويان بودند كه ميگفتند هرچه كه ظاهر روايات است همان است و سؤال در مورد اينها حرام و بدعت است. اين مطلب سپس در ميان اشاعره ادامه پيدا كرد. برخي از جريانهاي شيعي نيز به گونهاي به تفكيك عقل و وحي فتوا ميدادند. كمابيش، ساية آن جريانها در شيعه نيز بود. اما جريانمحوري در دنياي اسلام خصوصاً در دنياي تشيع چنان نبود كه انديشه را تحتالشعاع قرار دهد و عقلانيتي بيابد كه عقل را تحتالشعاع قرار دهد. عقل اگر درست راه برود بر محدودهها و كاستيهاي خودش پي ميبرد. همان سخن دكارت با خطاي جدي عقلي آغاز شد كه اين خطا از همان آغاز مورد توجه فيلسوفان مسلمان بود. بوعلي ششصد سال قبل ثابت كرد كه محال است كه انسان خود را اينگونه بشناسد. يك استدلال ديگر هم داريم و آن اينكه اصلاً تأمل در اينكه من كيستم، محال است و محال است كه من خود را با شناخت عقلي بشناسم و اشكالي را كه در فلسفة دكارت است بيان ميكند. در همين حال دنياي مدرن بر پايانة وجود خود با نفي انحاء عقلانيت روبروست و دنياي مدرن، دنياي عقل نيست، دنياي جاهليت است. دنيايي است كه از عقل قدسي، عقل نظري و عقل عملي بيبهره است. عقل ابزاري هم كه نميتواند روشنگري كند. وقتي كه متوجه اين نكته ميشوند ميخواهند چيزي را جاي تمام آن مراتب پيشين عقل (عقل قدسي، عقل نظري و عقل عملي) بگذارند و آن عقل عرفي و عقل جمعي است. عقل ابزاري پارادايمها و اصول موضوعة خود را از كجا ميآورد؟ كانت ميگفت از خانة پدربزرگمان. پدربزرگ آدمها عينك مشترك همة ماست و حجاب همه است و اين حجاب ثابت هم نيست. خودِ آدمها اين گزارهها را از فرهنگ و تاريخ و محيط و قراردادشان ساختهاند. از آن فضاي تاريخي و چهارچوبه به عالم و هستي و جهان مينگرند و ديگر Since و علم نيست، يك چيز سيال و متغير است. در نگاه ديني، عقل عرفي اگر ريشه در عقل عملي و ارتكاز عقلاني جامعه داشته باشد حجت است نه از آن جهت كه به عرف باز ميگردد. اگر عرف، عرف عقلاني نباشد به نحوي كه ريشه در عقلانيت نداشته باشد هيچ حجتي ندارد و در صورتي حجيت دارد كه عقل قدسي و وحي راجع به آن، كلام و بياني به طور عام يا خاص گفته باشد؛ سخن عقل قدسي و وحي نسبت به اين بخش از عرف تأسيسي نيست و ارشادي هم نيست بلكه تأييدي و امضايي است و چه تعبير زيبايي است. يعني، عرف بما انه عرف پشيزي ارزش ندارد و اگر رفتارش مورد تأييد پيامآوران (عقل و وحي) بود ارزش مييابد. تعابيري در آيات قرآن هست كه وقتي سؤال ميشد مثلاً چرا چنين ميكنيد ميگفتند چون پدران و مادران ما چنين كردهاند. اگر اين سخن به عقلانيتشان باز ميگشت، درست بود؛ به چه دليل چنين ميگويند؟ آيا سلطان مبين دارند، وحي و پيامآور الهي دارند، آيه بينه در حرفشان هست؟!
آنچه در دنياي مدرن ملجاء و مأواي خود را يافته است، چيزي است كه جاي تمام مراتب عقل گذاشته ميشود، يعني عرف. كشوري مثل انگستان نه قانون اساسي دارد، نه عقل نظري دارد نه عقل عملي. نسلاندرنسل لردها هستند. مرجع حقوقشان اين است كه پدرانشان چه ميكردند؛ اين چه عقلي است؟ عقل عرفي.
آيهاي از قرآن در مورد جاهليت اولي است، يعني جاهليت قبل از ظهور اسلام؛ اين خود نشانة اين است كه جاهليتي بعد از ظهور اسلام خواهد آمد و اشاره به آخرالزمان ميكند. دنياي مدرن در نگاه ديني، دنياي جاهليت است و توجه به همين جاهليت است كه بحران مدرنيته را در دهة اخير براي انديشمندان و متفكران غربي مورد توجه قرار داده است. بشر بيدين نميتواند باشد. غرب بعد از اينكه به وحي پشت كرد و عقل را پيامآور خدا نداست و آن را در مقابل وحي گذاشت به عقلانيت ابزاري روي آورد و گمان برد كه دين را كاملاً حذف كند، اما در قرن بيستم، باورها و اعتقادات ديني همچنان پايدارند، ولو آنكه آن را درست نميتوانند تبيين كنند با اين حال نتوانستند آن را كلاً حذف كنند. آن انقلاباتي كه در جهان سوم در طي قرن بيستم ميشد هم در نوعي تئوريپردازي و نظريهپردازي بود. آنها ديدند در آن سوي دنيا مردم مطالبات خود را از افق دين ميخواهند و مطالبات ديني طلبكارانه روي كار آمده است و متوجه شدند كه نميشود دين را حذف كرد، لذا ناگزير بايد به رسميت شناختن حدود ديانت را در صحنة زندگي بشر، اعلام كرد. هابرماس كه يكي از مدافعان دنياي مدرن است وقتي آمد اينجا صحبت كرد، گفت مرحلة دينستيزي ما به پايان رسيده است. سكولاريزم عريان بود، حالا مرحله پستسكولاريزم است و ما دين را به رسميت شناختيم اما چگونه؟ گفت در مرحلة پستسكولاريسم دين حق دار در عرصة اجتماعي و فرهنگي حضور به هم رساند و براي اين دين چند شرط گذاشت:
1.مرجعيت عقل عرفي را به رسميت بشناسد؛
2.مرجعيت عقل ابزاري را بپذيرد. يعني ديني كه عقل قدسي دارد، عقل نظري و عقل عملي دارد، ديني كه براي عرف بماانه عرف با صرفنظر از تأييد وحياني و عقلاني ارزش قائل نيست، وقتي كه تأييد ميكند، نه اين است كه بيايد عرفي شود، عرف، ديني و مقدس ميشود. اگر دين در حوزة زندگي حكمي را بيان كرد، عرفي شده است يا اينكه عرف ديني شده؟ اينها ميگويند دين در صورتي ميتواند باشد كه تمام حقيقتش بازگو شود و مرجعيت عقل ابزاري را نيز بايد بپذيرد. حال اگر مرجعيت عقل ابزاري را يك پوزيتيويست قرن نوزدهمي ميگفت، او يك شأن و شئوناتي براي دين قائل شده است، اما هابرمارسي كه ميداند اين عقل ابزاي براي حكايت از جهان خارج، ذرهاي ارزش ندارد و پارادايمهاي خود را از عرف ميگيرد اين را مطرح ميكند. اينجا تعبيري كه مولا دارد اينكه دين اثير است يعني فرهنگ و تمدني كه امارت دين را يعني امارت آگاهي، عقل، وحي و ارادة الهي را نميپذيرد، امارت جهل را پذيرفته است. حال حق خود ميداند كه برگردد و در دين امارت بكند، مصداق پيدا ميكند.