باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 51 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
امپرياليزم نئوليبرال آمريكا
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
چشم‌انداز حيات و حركت امپرياليزم نئوليبرال آمريكا در معادلات قدرت جهاني و بررسي زمينه‌هاي ظهور نئولي


 
   ● نويسنده: شهريار - زرشناس

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

ايدئولوژي “ليبراليسم كلاسيك” پس از جنگ جهاني اول و در پي بحران‌هاي اقتصادي - اجتماعي عظيمي كه در اروپاي نيمه‌ي دوم قرن نوزدهم و دو دهه‌ي آغازين قرن بيستم پديد آورده بود، رو به افول نهاد. در پي اين افول و انحطاط ميدان براي رويكردهاي “سوسيال- دموكراتيك” و معتقد به “اقتصادِ ارشادي” باز گرديد. به لحاظ سياسي نيز طرفداران ليبراليسم كلاسيك در محاق رفتند و نحوي پيوند و آميزش ميان ليبراليزم و سيوسياليسم جهت حفظ كليت و اركان تمدنِ سرمايه‌سالارِ متكي به آرمان‌هاي عصر به اصطلاح “روشن‌گري” پديد آمد كه حاصل آن‌ همانا ايدئولوژي‌ ليبراليسمِ تعديل شده‌اي به نام ليبراليزمِ سوسيال دموكرات يا آن‌گونه كه بيش‌تر معروف است “سوسيال دموكراسي” اروپايي و پيروي از تئوري اقتصاد ارشادي و آراء “جان مينار كينز” بود.

در آلمان پس از جنگ جهاني اول [جمهوري وايمار] سوسيال دموكرات‌ها قدرت گرفتند و در انگلستان “حزب كارگر” بر ليبرال‌هاي كلاسيك غلبه يافت. مدتي بعد در اسپانيا نيز مدلي از جمهوري سوسيال دموكرات برپا گرديد كه البته چندان دوام نيافت و در فرانسه نيز اوضاع تقريباَ شبيه اين بود. سوسيال دموكرات‌ها اگرچه اركانِ تئوريك ايدئولوژي ليبراليسم و روح سرمايه‌سالار آن را قبول داشتند، اما معتقد بودند كه جهت حفظ نظام‌هاي سرمايه‌داري خصوصي و ليبرال از خطر اعتراضات و اعتصابات كارگري و قيام‌هاي مردمي بايد لبه‌ي عريان و تيز منطقِ استثمارِ بي‌رحم سرمايه‌دارانه را پنهان كرد و با افزايش نسبي ماليات‌ها و اختصاص بخش ناچيزي از سودها و درآمدهاي متكاثر زرسالاران بورژوا، برخي امكانات از قبيل مدارس دولتي رايگان، بيمه‌ي بيكاري و نظاير اين‌ها را در اختيار طبقات فرودست قرار داد تا از وقوع انفجارهاي انقلابي كه مختل‌كننده‌ي نظم كليِ رژيم‌هاي مدافع زرسالاران بورژوا است، جلوگيري گردد. اين روند توجه به سوسيال دموكراسي ليبرال ، در ساختار سياسي اروپا ريشه دواند و پس از ظهور و سقوط فاشيسم موسوليني و نازيسمِ هيتلري و تا اواخر دهه‌ي 1970 م. به عنوان رويكرد غالب باقي‌ ماند و اگرچه در پي بحران ركود شديد سال 1975 م. و شوك ناشي از افزايش بهاي نفت [1973 م] و شرايط پديد آمده‌ي پس از آن، “مارگارت تاچر” و پس از او “جان ميجر” به عنوان خشن‌ترين و صريح‌ترين صورت ليبراليسم كلاسيك احياء شده [يعني نئوليبراليسم] در انگليس به قدرت رسيدند و موقعيت سوسيال دموكرات‌ها در اروپا تا حدود زيادي تضعيف گرديد اما هژموني ديرپاي آنان به ويژه در رويكرد نسبت به “اقتصاد ارشادي” تا حدودي پابرجا ماند و پهنه‌ي اروپاي قاره‌اي [اروپا منهاي بريتانيا] به طور مطلق تحت كنترل نئوليبرال‌ها قرار نگرفت. در انگليس نيز رويكرد تعديل شده‌اي از انديشه‌ي سوسيال دموكراتيك مجدداَ در اواخر قرن بيستم قدرت گرفت. اساساً ساختار اقتصاد كشورهاي اروپايي و ضريب آسيب‌پذيري بيش‌تر ‌آن‌ها در برابر اعتراضات مردمي موجب گرديده كه جريان راستِ نو [نئوليبراليسم] كه داعيه‌‌دار دفاع صريح و عريان و بي‌رحمانه از سرمايه‌داري انحصاري خصوصي و استعمار ملل ديگر است [و آن را مي‌توان “امپرياليز نئوليبرال” يا “جناحِ هارِ امپرياليزم ليبرال” ناميد] نتوانست قدرت مطلق‌العنان را به دست آورد و كليت نظام‌هاي سرمايه‌‌سالاري امپرياليستي در اروپا تا حدودي هم‌چنان با تكيه بر تاكتيك‌هاي سوسيال دموكراتيك [كه به لحاظ مبادي و غايات به ساحات كاپيتاليسم تعلق داشته و مدافع تداوم حيات امپرياليزم ليبرال‌ منتها در فرمي ظريف‌تر است] به حياتِ بحران‌زده و فرتوتِ خود تا امروز ادامه داده است.

در ايالات متحده آمريكا اما وضع تا حدود زيادي متفاوت است. آمريكا اصلي‌ترين تجسم سرمايه‌داري ليبرال در معنايِ موردنظر “جان‌لاك” و “آدام اسميت” بوده است. ساختار اقتصاد ايالات متحده از ابتدا بر پايه‌ي مالكيت‌هاي خصوصي فعال بنا گرديد و از اواخر قرن نوزدهم و به ويژه پس از اجراي پروژه‌ي پرشتاب صنعتي كردن كه پس از پيروزي “آبراهام لينكن” در جنگ‌هاي داخلي به اجرا درآمد، در سال‌هاي نخست قرن بيستم به يك اقتصاد مبتني بر مالكيت‌هاي غول‌آسا و انحصاري شركت‌هاي عظيم صنعتي، نظامي، نفتي و مجتمع‌هاي عظيم مالي تحت كنترل بانك‌هاي خصوصي تغيير شكل داد. در واقع آمريكا در سال 1918 و در پايان جنگ جهاني اول يك امپرياليست ليبرال بود كه ميل چنداني به اجراي سياست‌هاي سوسيال دموكراتيك از خود نشان نمي‌داد. “وودروويلسون” رئيس‌جمهور تعيين‌شده‌ از طرف‌ “حزب ليبرال - دموكرات” آمريكا نيز اگرچه سر و صداي زيادي در خصوص “سياست‌ ماليات بر درآمد” به راه انداخت، اما در واقع با تسامحي كه در برابر تقلب‌هاي غيرقانوني سرمايه‌داراني چون “راكفلر” و “مورگان” جهت نپرداختن ماليات از خود نشان داد و با حمايت گسترده‌ي كساني چون “سناتور آلدريچ”، حلقه‌ي اليگارشي‌مالي آمريكا و سيطره‌ي آن را تنگ‌تر و قوي‌تر نمود و فشار به اصطلاح “لايحه‌ي اصلاحات” را بر طبقات متوسط خراب نمود و در پي آن كاست (Caste) مالي حاكم بر انحصارات غول‌آساي امپرياليستي آمريكا صورت فشرده‌تر و بسته‌تري يافت.

اما ليبراليسم كلاسيك به دليل تعميق بحران جهاني اقتصاد ليبرالي و اوج‌گيري اعتراضات كارگري و سودجويي سيري‌ناپذير و كوته‌بينانه‌ي خانواده‌هاي مالي حاكم بر اقتصاد آمريكا، سرانجام در اين كشور نيز از نفس افتاد و در فاصله‌ي سال‌هاي 1929 م. تا 1933 م. مدل اقتصاد ليبرالي كلاسيك در آمريكا با بحراني هولناك روبه‌رو شد كه پيش از آن نظير و سابقه‌اي در تاريخ آمريكا نداشته است. البته مطابق معمول محافل اليگارشي حاكم بر آمريكا با اخراج گسترده‌ي كارگران و تعطيلي كارخانه‌ها و كاهش گسترده‌ي توليد بار سنگين فشار را بر كارگران و كشاورزان و اقشار مصرف‌كننده‌ي متوسط سرشكن كردند. اما به هر حال بروز بحران 1929 [كه به “بحران وال‌استريت” معروف است] موجب شد كه باند “شوراي روابط خارجي” و محفل سرمايه‌ي مالي در هيأت حاكمه‌ي آمريكا به سمت استفاده‌ي كنترل‌شده و كم‌رنگ از برخي مؤلفه‌هاي سوسيال دموكراتيك [البته بسيار تعديل شده و كم‌رنگ‌تر از مدل اروپايي آن] گرايش پيدا كند. اين بود كه با الهام از تئوري‌هاي اقتصادي “كينز” تا حدي دست قوه‌ي مجريه در ماليات‌گيري از كلان‌سرمايه‌داران جهت مقابله با بحران را باز گذاردند. اين برنامه كه توسط “فرانكلين روزولت” رئيس‌جمهور فراماسونر آمريكايي جامه‌ي عمل پوشيد به (New Deal) يا “برنامه‌ي جديد” معروف است. در پيش گرفتن “نيو دل” (New Deal) و نيز ورود آمريكا به جنگ جهاني دوم و بهره‌گيري از غنائم عظيم آن موجب شد اقتصاد آمريكا بحران خطرناك “وال استريت” را پشت سر بگذارد. البته اقتصاد آمريكا در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم هم‌چنان داراي گرايش پررنگ ليبرال - كلاسيك بود و صبغه‌ي سوسيال دموكراتيك بر آن حاكم نبود اما سياست‌هاي اقتصادي روزولت و برخي توجهات به خدمات اجتماعي، هژموني مطلقه‌ي مدل ليبراليسم كلاسيك را به يك اقتصاد امپرياليستي نيمه‌ليبرال [از منظر تعريف كلاسيك ليبراليسم] تغيير حالت داده بود. در طول سال‌هاي دهه‌ي 1950 نزديك به 25% جمعيت آمريكا گرفتار فقر بودند و تبعيضات نژادي، سياه‌پوستان را اسير محروميت‌ها و خصومت‌هاي گسترده‌ي اجتماعي ساخته بود اكثريت طبقه‌ي متوسط جامعه‌ي آمريكايي هراسان از تكرار تجربه‌ي تلخ بحران وال‌استريت، رويكرد تنگ‌نظرانه و حقيرانه و حريصانه‌ي مادي - مصرفي در پيش گرفته بود.

دهه‌ي سال‌هاي 1960 و 1970 سال‌هاي ظهور گسترده‌ي بحرانِ اجتماعي و اخلاقي، شكل‌گيري مبارزات ضدتبعيض نژادي سياه‌پوستان آمريكايي، رواج وحشت‌ناك هيپيسم و بي‌بندوباري‌هاي جنسي و به گِل نشستن كشتي سياست‌هاي تجاوزكارانه و امپرياليستي آمريكا در ويتنام، كامبوج، اتيوپي و خاورميانه بود.

از سال 1975 م. نيز بحران بزرگ ركودي اقتصادهاي امپرياليستي و سوسيال امپرياليستي آغاز گرديد. در چنين فضايي بود كه تيمي از اقتصاددانان راست‌گراي مدافع ليبراليسم كلاسيك اين دعوي را مطرح كردند كه براي برون‌رفت از بحران ركودي سرمايه‌داري جهاني، رويكرد سوسيال دموكراتيك در اروپا و نيز اندك گرايش‌هاي حمايتي نسبت به فقرا در اقتصاد بايد كنار گذاشته شود و بازگشت به منطق لخت و بي‌رحم سرمايه‌ و بازار بايد مبناي سياست‌گذاري‌هاي اقتصادي قرار گيرد. اين جريان كه دعوي احياء ليبراليسم كلاسيك را داشت و “نئوليبراليست” ناميده مي‌شد در 1979 م. با قدرت‌گيري تاچر [كه پيرو “فون هايك” اقتصاددان و ايدئولوگ نئوليبرال بود] در انگليس و “ريگان” در آمريكا صاحب قدرت مطلقه گرديد. در ديگر كشورهاي اروپايي نئوليبراليسم دوام پايدار و گسترده‌اي پيدا نكرد اما در آمريكا از “ريگان” به بعد [تا حدودي و فقط تا حدودي به استثناي دوره‌ي “بيل كلينتون”] نئوليبرال‌ها به ترك‌تازان عرصه‌ي سياست تبديل شدند و “نئوليبراليسم” به ايدئولوژي رسمي جريان غالب مجتمع‌هاي عظيم‌ نظامي - نفتي آمريكا بدل گرديد. ريگان، جرج بوش و جورج دبليو بوش و به ويژه تيم  همراه او [افرادي چون “ديك چني”، “ريچارد پرل” و “پاول ولفو ويتز”] از مجريان و استراتژيست‌هاي اين محفل كلان سرمايه‌داران نئوليبرال مي‌باشند.

در واقع بحران اقتصادهاي كاپيتاليستي سوسيال - دموكرات، كاهش نرخ سود و تعميق ابعاد انحطاط اقتصادي - اجتماعي جامعه‌ي آمريكا از عواملي بودند كه زمينه‌هاي قدرت‌يابي و سيطره‌ي مطلق‌العنان نئوليبراليسم را به عنوان ايدئولوژي حاكم اليگارشي مالي آمريكا فراهم ساختند.

تدوين مباني نظري رويكرد نئوليبراليستي در صورت مطرح كنوني آن به فعاليت پردامنه و گسترده‌ي [و توأم با حمايت‌هاي مالي و رسانه‌اي محافلي از زرسالاري حاكم آمريكا] يك تيم مطالعاتي در دانشگاه شيكاگو به رهبري “فردريك فون‌هايك” در سال‌هاي دهه‌ي 1970 م. و پس از آن برمي‌گردد. كار فشرده‌ي تئوريك “فون‌هايك” و شاگرد پرآوازه‌اش “ميلتون فريدمن” به همراه فعاليت‌ گسترده‌ي تبليغي و رسانه‌هاي بخشي از مجتمع عظيم صنعتي - مالي و شركت‌هاي غول‌پيكر چندمليتي فضاي ذهني لازم براي طرح شعارها و دعاوي نئوليبرالي را پديد آورد. شعارهايي چون “هيچ بديلي جز ليبراليسم وجود ندارد” و‌ “رويكردهاي بورژوايي غير ليبرالي [مثل سوسيال دموكراسي] موجب پيدايي بحران بزرگ ركودي گرديده‌اند پس بايد به احياء ليبراليسم كلاسيك پرداخت” يا “راه‌حل‌ عملي و ممكني غير از ليبرال - دموكراسي وجود ندارد”. اين‌ها شعارهايي بود كه “كارل پوپر” و “فون‌هايك” و “آيزايابرلين” به صور مختلف مطرح كرده بودند. تيم فون‌هايك و شاگردانش رويكرد سيطره‌‌جويانه‌ي نئوليبراليسم را به عنوان ايدئولوژي اصلي انحصارات و مجتمع‌ها و شركت‌هاي عظيم صنعتي - نظامي - نفتي و مالي در آمريكا فرموله كردند. فرمولي كه تاچر در انگليس نيز از آن بهره گرفت. اين رويكرد ايدئولوژيك بي‌رحم و سرمايه‌سالار كه در دهه‌ي هشتاد قرن بيستم و برخلاف تصور عمومي حاكم گرديد “نئوليبراليسم” نام دارد.

جامعه‌ي آمريكا و ساختار قدرت آن و نيز انديشه‌ي مركزي حاكم بر آن،“توليد و باز توليد سرمايه” و“انباشت مداوم” آن را مبناي وجودي خود مي‌داند. آن هنگام كه اين پروسه دچار مشكل گردد، ساختار سياسي و اجتماعي آمريكا رو به هرج و مرج و بحرانِ عميق مي‌گذارد و يا به عبارت دقيق‌تر، بحرانِ ساختاري آن فعليت يافته وشكاف‌ها و تضادها و تقابل‌هاي مبنايي نظام سرمايه‌سالاري ظهور علني پيدا مي‌كند.

آمريكاي دهه‌ي شصت و هفتادِ قرن بيستم، دو دهه بحراني فرساينده و جدّي را تحمل نمود و با پيدايش بحرانِ عمومي اقتصادهاي سرمايه‌سالار ([نيمه ليبرال‌هايي چون ايالات متحده، اروپايِ ليبرال ـ سوسيال دموكرات، سرمايه‌سالاري‌هايِ سوسياليستي) در سال 1975 وارد مرحله‌ي ركود و شوك و فشار ناشي از آن گرديد.

در گفتار پيش گفتيم كه همين ناتواني و زمين‌گير شدن اقتصادهاي سرمايه‌داريِ سوسيال دموكرات در چنبره‌ي بحران عموميِ بود كه سبب روي كار آمدن طيف نئوليبرال‌ها در انگليس و آمريكاي دهه‌ي 1980 و پس از آن گرديد. نكته خاصّي كه درباره‌ي آمريكا بايد بدان توجه داشت، اين است كه اساساً انديشه ليبرال‌ ـ دموكراسي (و به تبع آن نئوليبراليسم) وقتي در توان و وسعتِ جامعه‌ي ايالات متحده و ساختار عظيم سرمايه‌داري آن سازماندهي شده باشد، نمي‌تواند غير جهاني و محلّي عمل نمايد و به ناچار، رويكرد نئوليبرال به سمتي حركت مي‌كند كه تعامل آمريكا با جهان (البته از منظر اقتدار استيلا جويانه وهژمونتيك آمريكا) را افزايش دهد و به منظور رهاندنِ سرمايه‌داريِ به گِل نشسته‌ي اين كشور از بحران ركودي، ناگزير است تا با بهره‌گيري از محرك‌هايي چون نظام‌گري و تزريق درآمد نفت و گشودن بازارهاي تازه‌تر، شرايط بقا و ادامه حيات را براي كليت اين سيستم فراهم نمايد.

به عبارت ديگر، ظهور و غلبه‌ي روي‌كرد نئوليبراليستي در ساختار قدرت سياسي و اقتصاد آمريكا به هيچ وجه امري موسمي و موضعي نيست؛ زيرا فشار فرساينده‌ي بحرانِ عمومي رژيم‌هاي سرمايه‌داري در ربع قرن پاياني سده بيستم و نيز عيان شدن ناكارآمدي‌ها و تناقضات ذاتي و دروني ساختار جامعه‌ي آمريكا، اين كشور امپرياليست را با خطر از دست دادنِ برتري هژمونيك و موقعيت سركردگي در كل نظام استكباري رو‌به‌رو ساخت. بافت و پيچيدگي مكانيسم‌هاي محرّك و نيز رفتاري اقتصادي سياست در آمريكا بوده و هست به گونه‌اي است كه از دست دادن موقعيت سركردگي، به معني فروپاشيدن كامل ساختار جامعه‌ي آمريكا (به ويژه با توجه به فشار نيروهاي فعّال واگرا در آن كشور و نيز تركيب بافت جمعيتي آن به نفع اقليت‌هاي بزرگ قومي و مذهبي). يعني وضعيت آمريكايِ پايان قرن بيستم مثل انگلستان پس از جنگ جهاني دوم نيست كه علي‌رغم از دست دادنِ موقعيت هژمونيك خود قادر باشد به زندگي و حياتِ خود حداقل به عنوان يك كشور سرمايه‌داريِ از نفس افتاده ادامه دهد. و براي ساختار اقتصادي و اجتماعي جامعه‌ي آمريكا، در رأس جهان نبودن به معناي تجزيه و فروپاشي سريع و زود هنگام است. از اين روست كه ظهورِ نئوليبراليسمِ افراطي و خواهان اعمال “نظم نوين جهاني” و “مديريت جهان توسط آمريكا” (همان ايده‌اي كه “وودرو ويلسون” رئيس جمهور فراماسونر آمريكا در پايان جنگ جهاني اول مطرح مي‌كرد و در دوره‌ي ريگان و در دوره رياست جمهوري بوشِ پدر به شكلي ديگر و در زمان رياست جمهوري“بيل كلينتون” تحت عنوان“نئوويلسونيسم” مطرح گرديده و دنبال مي‌شد) در واقع ناشي از نيازها و ضرورت‌هاي ساختاري جامعه‌ي ايالات متحده براي حفظ حيات و بقاء خود است. نتيجه‌ي منطقي اين سخن اين است كه با رفتن دارودسته‌ي بوش و مثلاً روي كار آمدن دموكرات‌ها، تئوري ويلسوني “مديريت جهان توسط آمريكا” و شعار معروفِ “جهان بايد براي دموكراسي امن باشد” كنار گذاشته نمي‌شود بلكه فقط محتمل است (آن هم محتمل است) كه به دليل كم‌رنگ شدن نفوذِ لابيِ مجتمع‌هاي عظيم نظامي‌ ـ نفتي، روي‌كرد ميليتاريستي آمريكا تا حدودي كم‌رنگ شود، اما روند كلي حركتِ سلطه جويانه و نيز تكيه بر فشار نظامي براي حفظ سركردگي آمريكا متوقف نخواهد شد زيرا اين روند برخاسته از نيازهاي وجودي سيستم حياتي آن كشور است.

در گفتار پيشين، از “نئوليبراليسم” سخن گفتيم اما به بيان ويژگي‌هاي آن نپرداختيم. اينك جاي آن است كه ويژگي‌هاي اصلي نئوليبراليسم به عنوان روي‌كرد حاكم در ربع قرن اخير جامعه‌ي آمريكا و برخي كشورهاي اروپايي (و نيز ايدئولوژي اصلي استكبار سرمايه سالار در مقابل جنبش‌هاي انقلابي و روي‌كردهاي ديني و معنوي استقلال طلبانه و آزادي خواهانه مردم جهان) را فهرست‌وار بيان نمائيم:

1ـ نئوليبراليسم معتقد به گسترش بخش خصوصي و سيطره اقتصاد بازار و كاستن از نفوذ سياست‌هاي حمايتي نسبت به درماندگان و فرومايه‌گان اجتماعي است.

2ـ ايدئولوژي نئوليبراليسم به گونه‌اي عريان، جنگ طلب و خشن است و به لحاظ استراتژي، صبغه‌‌ي توسعه‌طلبانه و تجاوزكارانه دارد و براي دولت آمريكا، رسالت “بسط دموكراسي” !  و “مديريت جهان” را قائل است.

3ـ در واقع رويكرد صريحاً خشن و جنگ‌طلبانه‌ي نئوليبراليسم از يك سو ريشه در طبيعت امپرياليستي ساختار نظام حاكم بر آمريكا و مقتضياتِ اقتصاد سرمايه‌سالارانه دارد و از سوي ديگر و به لحاظ تئوريك متكي به ديدگاه قيّم‌مآبانه‌اي است كه براي آمريكا در “رياست جهان” قائل است.

4ـ نئوليبراليسم، ايدئولوژي رسمي و حاكم شركت‌هاي بزرگ انحصاري و مجتمع‌هاي عظيم صنعتي، مالي، نفتي و نظامي است و اساس تبليغاتِ خود را بر احياء شعارهاي ليبرالي در خصوص “دموكراسي” و “آزادي اقتصادي” و “حقوق فردي” (به معناي تأييد “اتميسم نفساني”) قرار داده است؛ اگر چه بر پايه روي‌كردي تماماً ميليتاريستي به دنبال تحقق اين شعارها و دعاوي است.

5ـ خشونت كنوني امپرياليزم نئوليبرال، امري ناگزير و به طور اعم برخاسته است از بحرانِ عمومي اقتصاد كاپيتاليستي و شرايط رو به انحطاط و وضعيت دشوار ايالات متحده براي حفظ اتوريته و سركردگي خود و خواه‌ناخواه روي‌كردي اجتناب ناپذير دارد كه جهان را يقيناً با جنگ‌هاي خونين محلي و منطقه‌اي و بحران‌هاي فراگير بين‌المللي و حتي يك جنگ بسيار مهيب و ويران‌گر جهاني روبه‌رو خواهد ساخت. بنابراين روي‌كرد استبدادي در داخل آمريكا و استراتژي جنگ‌طلبانه در بيرون از مرزهاي آن كشور، برخاسته از ذات نئوليبراليسم و شرايط كنوني جامعه‌ي آمريكا است و به هيچ روي امري تصادفي يا موسمي نيست.

6ـ ايدئولوژي نئوليبراليسم اساس مشروعيت خود را از باور‌هاي عصر روشن‌گري و تفسير تاريخ بر پايه “نظريه‌ي پيشرفت” مي‌گيرد و برخلاف متدلوژي پوزيتيويستي و معرفت‌شناسي نسبي‌انگار ليبراليسم، به شدّت بر جهان‌شمول بودن ارزش‌هاي “مدل زندگي آمريكايي” و جهان نگري نئوليبرال معتقد است و علي‌رغم نزديك به سه دهه شعار سردادن عليه ايدئولوژي و رويكرد ايدئولوژيك برخوردي شديداً ايدئولوژيك و جزم‌انديشانه دارد.

7ـ دولت آمريكا در شرايطي قرار دارد كه به دليل اقتضائات ناشي از اقتصاد امپرياليستي، طمع‌ورزي‌هاي بي‌پايان جهاني، حركت پر شتاب در سير قهقرايي و سقوطِ حيات خود، براي حفظ بقا راهي جز بسط قدرت و سلطه خود با تكيه بر نيروي نظامي (به عنوان اصلي‌ترين اهرم توان‌مندي خويش) به منظور بازتوليد سرمايه ندارد.

به عبارت ديگر، ساختار جامعه و اقتصاد آمريكا به گونه‌اي است كه جهت تداوم حيات، نيازمند باز تعريف موقعيت استراتژيك خود در جهان به عنوان مدير و داراي عنصر هژمونيك است آن هم حول محور منافع شركت‌هاي بزرگ مالي خود.

ايدئولوژي نئوليبراليسم به دليل ظرفيت وحدت بخشي آن (در داخل و خارج آمريكا) براي جناح‌هاي مختلف سرمايه آمريكايي، به عنوان تنها گزينه‌ي ايدئولوژيك براي تداوم حيات آن كشور مطرح است و كنار گذاشتن آن بي‌ترديد زمينه‌هاي تنزّل سريع آمريكا را از موقعيت كنوني خود (به عنوان سركرد‌ه‌ي جهان امپرياليستي) فراهم خواهد ساخت. هر چند كه تداوم رويكرد كنوني نيز آمريكا را با انبوهي از مشكلات وسيع در داخل و به ويژه خارج آمريكا درگير مي‌سازد.

سيطره‌ي نئوليبراليزم به معناي يورش سرمايه‌ي بزرگ انحصاري آمريكايي است كه براي بخشي از مردم آمريكا و همه‌ي جهانيان چيزي جز جنگ و كشتار بي‌رحمانه و تشديد بي‌عدالتي‌ها و فقر و فاصله طبقاتي و يك استبداد ويران‌گر و تماميت طلب ليبرال ـ سرمايه‌دارانه حاصلي نخواهد داشت. اگرچه تيم“بوش” و “پاول وولفيتز” و “ريچاردپول” بيان‌گر آراء و خواست‌هاي تندروترين گرايش نئوليبراليسم جهان‌خوار هستند، اما بايد توجه داشت كه نئوليبراليسم، ايدئولوژي ناگزير جامعه‌ي بحران‌زده‌ي آمريكا است و روي كار آمدن دموكرات‌ها فقط ممكن است تا حدودي شتاب و سرعت رويكردهاي جنگ‌طلبانه و تجاوزكارانه و صراحت و عرياني‌ آن‌ها را اندكي بكاهد و تعديل نمايد، اما مايل به ايجاد تغييري كلي و مبنايي در روي‌كرد نئوليبراليستي (به ويژه از منظر اهداف توسعه طلبانه) نبوده و نخواهد بود.

اساسِ منطق نئوليبرالي در درون كشورهاي امپرياليستي براي انبوه فرودستان و عناصر دِكلاسه. و خانه‌خراب، طرح مسأله به صورت انتخاب ميان “مرگ” و “زندگي” است و آن‌ها كه توانِ مبارزه در ميدانِ بي‌رحمِ مسابقه‌ي انباشت سرمايه و استثمار وحشيانه را ندارند بايد حذف گرديده و گزينه‌ي “مرگ” را برگزينند؛ و همين‌طور در نظام پر فشار سلطه استكباري‌اي كه امپرياليزم نئوليبرال پديد‌ آورده است، ملت‌ها و دولت‌هايي كه قادر به دفاع از هوّيت و تماميّت ارضي و عزّت ملي خود نباشند، راه و چاره‌اي جز برگزيدن مرگ و نابودي ندارند.

در شرايط كنوني جهان و يورش استعمار نئوليبراليستي ايالات متحده براي بلعيدن دنيا، كشور و انقلاب ما به دلايل عديده اصلي‌ترين كانون فشارها و تهاجمات كاپيتاليست‌هاي نئوليبرال مي‌باشد. (مثل پرچم‌داري آرمان‌گرايي انقلابي ـ اسلامي به عنوان آلترناتيوي در برابر نئوليبراليسم، تكيه داشتن بر پشتوانه عظيم اسلام فقهاتي و روحانيت استقلال طلب و مبارز، حمايت طيفي از نيروهاي فعال مردمي، قدرت بالقوه و بالفعل الگوسازي و بيدار بخشي براي ساير مردمان در جهان اسلام و حتي ملل محروم موسوم به جهان سوم، قرار داشتن در منطقه‌ي حسّاس خاورميانه آن هم به عنوان كانون اصلي و نيرومند ستيهندگي عليه صهيونيسم، بهره‌مندي ازتوان نسبي بالا در آسيب رساني به رژيم اشغال‌گر قدس و منافع حياتي ‌آمريكا، دارا بودن منابع گسترده‌ي نفت و ظرفيت تبديل شدن به بازار تام وتمام و پرجمعيت و طفيلي كالاها و سرمايه‌هاي آمريكا و … ). اين مبارزه براي ما و حتي براي امپرياليسم آمريكا، مبارزه مرگ و زندگي است و هر چقدر هم كه زبان ديپلماسي و چانه‌زني و بازي‌هاي سياسي به كار گرفته شود، باز تقابل ذاتي و مبنايي ما بين آرمان عدالت طلب اسلامي و استكبار نئوليبراليستي پابرجا است.

اولين گام براي پيروزي در اين مقابله، درك ماهيت اجتناب‌ناپذير و غير قابل تغيير خصومت آمريكا با ايران است. در چنين رابطه‌اي هر گونه حركت انفعالي و زبونانه جز گام زدن به سويِ مرگ خود معناي ديگري ندارد. قوي‌ترين ابزار تهاجم نئوليبراليسم در اين ستيز، فشار و جنگ رواني ـ رسانه‌اي و تكيه كردن بر فعاليت ميكروب‌هاي نفوذي فرهنگي در جامعه و ساختار نظامِ اسلامي است. تجاوز نظامي فقط و فقط آن زماني صورت مي‌گيرد كه ميكروب‌هاي نفوذي فرهنگي و جنگ پر فشار رسانه‌اي توانِ دفاعي ما را (كه مبتني بر يقين اسلامي و آرمان شهادت طلبي و عزّت و افتخار حسيني و عدالت علوي است). از بين برده و يا تضعيف كرده باشند و اين كاري است كه سربازان بدون يونيفرم فرهنگي دشمن، امروز عليه انقلاب و ايمان و باورهاي ديني مردم انجام مي‌دهند.

نگاهي به شرايط داخلي آمريكا و موقعيت جهاني آن نشان مي‌دهد كه عربده‌كشي‌هاي ميليتاريستي آن، فريادِ نفس كش طلبيدنِ قلدري پيروز و سرحال نيست؛ بلكه عربده‌هايِ از سر استيصال غولِ تيرخورده‌اي است كه تصوير پر هراس مرگ او را به وحشت افكنده و او تنها راه نجات خود را در گرد وخاك كردن و لگد به ديگران زدن و فريادِ بلند قلدرانه (اما از سر ضعف) سر دادن يافته است.

اگر مقاومت پراكنده‌ي نظامي در عراق گسترش يافته و صبغه‌ي مردمي نيز پيدا كند و نيز اگر در ايران، اراده‌ي منسجم مقتدري حول ولايت فقيه و يقين طلبي آرمان‌گرايانه‌ي اسلامي، به گونه‌اي اصول گرايانه [اما با تدبير] به هياهوي پر فشار جنگ رواني ـ رسانه‌اي و تهاجم فرهنگي ميكروب‌هاي نفوذي غرب پاسخ دهد، بي‌ترديد در چشم‌انداز معادلات جهاني، ادامه‌ي حيات آمريكا نه در دراز مدت كه حتي در ميان مدت با مخاطرات جدّي روبه‌رو گرديده و نئوليبراليزم به جاي اين‌كه ايدئولوژي منجي سرمايه‌داري امپرياليستي باشد، كاتاليزور انقراض و فروپاشي آن خواهد گرديد.

 

    311 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   امپرياليسم (37)
●   نو ليبراليسم (87)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   آمریکا (785)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:13/07/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب