تفاوت تفسيرهای وجود شناختی با معرفتشناختي از كانت در حسيات استعلايي
گفتيم كتاب نقد عقل محض كانت دو قسمت دارد: "حسيات استعلايي" كه درباره صوري صحبت ميكند كه باعث ميشوند ببينيم و بشنويم (حواس پنجگانه) و "منطق استعلايي". (كه درباره صور و مقولات فاهمه بحث ميكند)
در تفسيرهاي اپيستمولوژيك، منطق استعلايی قلب و محور اصلي بحث است (نقد عقل محض). اما مطابق تفسير هايدگر حسيات استعلايي قلب و محور كتاب نقد عقل محض است. در واقع اين بسته به آن دارد كه شما بنياد معرفت را فاهمه تلقي كنيد، (نقش اساسي را براي عقل و فاهمه قائل شويد) يا حس و شهود. از نظر هايدگر حسيات استعلايي گرچه خيلي نحيف بوده و منطق استعلايي بخش بزرگي از نقد عقل محض را به خود اختصاص داده است؛ اما از نظر هايدگر همان چند صحفه حسيات استعلايي قلب بحث كانت را تشكيل ميدهد. در واقع در تفسيرهاي اپيستمولوژيك تكيه بر فاهمه قرار دارد و معر فت به منزله انديشه شهود كننده تلقي ميشود. اما هايدگر بر شهود به عنوان گرانيگاه اصلي معرفت دست ميگذارد و معرفت را نه مثل اپيستمولوژيستها انديشه شهود كننده بلكه شهود انديشه كننده ميداند. در تفسيرهاي اپيستمولوژيك، معرفت اولاً و بالذات يعني صدور حكم. يعني معرفت خود را در صدور حكم نشان ميدهد. در هايدگر معرفت اول و بالذات شهود است.
از نظر تفسيرهای اپيستمولوژيك صور شهود يعني زمان و مكان. زمان و مكان دو چهارچوب و صورت ذهنياند. به این معنی كه ما در جهان هر آن چه كه تجربه ميكنيم در قالب زمان و مكان است. اما از نظر هايدگر مكان در دل زمان تعديل ميشود و زمان يكي از دو عنصر معرفت محض است.
به تعبير ديگر زمان يكي از عناصر اصلي معرفت آنتولوژيك است. يعني زمان يكي از عناصر اصلي مواجهه ما با موجود في نفسه است. حال زمان كانت چگونه زماني است؟ وقتي ما از زمان سخن ميآريم مقصودمان دوگونه زمان است. اول زمان علمي كه به ساعت نگاه ميكنيم. مثلاً ميگوييم مسافت مساوي است با حاصل ضرب سرعت در زمان. مثلاً از تهران تا كرج 100 كيلومتر است و ماشيني با سرعت 100 كيلومتر سرعت به سوي كرج ميرسد. ميگوئيم اين ماشين يك ساعته به كرج ميرسد. اين زمان علمي است كه همه آنات آن با هم مساوي و يكنواخت است. مثلاً فرق نميكند شما اين 100 كيلومتر را يك بعدازظهر برويد يا 2 نصف شب.
به اعتقاد پارهاي از متفكران از جمله هايدگر زمان علمي اصلاً زمان نيست و حقيقي نيست، بلكه مكان است. زمان علمي در نظر پارهاي متفكران زمان مجازي است. زمان حقيقي كجاست؟ اين زمان وجودي و اگزيستانسيل است. شما از ابتداي اين جلسه در اين اتاق بوديد. به لحاظ مكاني همه با هم برابريد. اما به لحاظ اگزيستانسيل همه شما يك زمان نداشتيد. براي بعضي از شما اين سخنراني بسيار خسته كننده بود و آنات برای این دسته بسيار كند گذشت. از طرفی براي بعضي از حضار جلسه امروز بسیار شورانگيز و زمان براي آنان بسيار تند گذشته است. زمان عاشقي كه در كنار معشوقش قرار دارد با زماني كه يك عاشق شكست خورده است يكي نيست. زمان شكست و پيروزي، بيم و اميد يكي نيستند. بلكه اينها زمانهاي وجودياند. كانت از زمان به عنوان صور شهود صحبت ميكند. در همه تفسيرهاي اپيستمولوژيك اين زمان، زمان علمي و نيوتني است. اما مطابق تفسير هايدگر، اين زمان، زمان اگزيستانسيل است. نه زمان نيوتني كه زمان آگوستيني است.
تفاوت دو تفسیر در منطق استعلایی
دوباره به بحث منطق استعلايی ميپردازم. كلمه منطق نشان ميدهد بحث از فاهمه است. مطابق تفسيرهاي رايج منطق استعلايی يعني بحث از فاهمه و عمل صدور حكم است. مثل منطق ارسطويي. هايدگر ميگويد منطق استعلايي را بد فهميدهاند. منطق استعلايي يعني آنتولوژي. آنچه كه كانت از آن به منطق استعلايي ياد ميكند، وجودشناسي است. كانت در نقد عقل محض در منطق استعلايي از مفاهيم محض فاهمه مثل: عليت، جوهر، وجود، ضرورت و مقولات 12 گانه صحبت ميكند. مطابق تفسيرهاي اپيستمولوژيك مفاهيم محض فاهمه يا مقولات، مفاهيمي منطقياند. يعني شيوههاي گوناگون وحدتبخشي ذهن هستند.
وقتي ميگوييم منطق يعني توصيفگر فعاليت ذهن. از نظر هايدگر مفاهيم محض فاهمه نزد كانت در واقع مفاهيم آنتولوژيك و توصيفگر وجود اشياءاند. نه توصيف كننده فعاليتهای ذهن من. مثلاً عليت چيست؟ چيزي است كه در جهان خارج وجود دارد يا نسبتي است كه ذهن من بر قرار ميكند؟ مطابق تفسير هيوم عليت يك مقوله منطقي و حاصل فعاليت روانشناختي ذهن من است. مطابق تفسيرهای اپيستمولوژيك، كانت مقولات را به مفاهيم منطقي تبديل ميكند. از نظر هايدگر مفاهيم محض فاهمه، يك عنصر از عناصر معرفت محض (معرفت آنتولوژيك) هستند. از نظر تفسيرهای اپيستمولوژيك جدول منطقي احكام كانت (اينگونه كه ميگويد به احكام از 4 نظر ميتوان نگاه كرد و هر حكمي هم سه نوع حسن دارد پس 12 تا مقوله داريم) به منزله بنياد مفاهيم محض فاهمه است. كانت بنياد مقولات را روشن نكرد بلكه فقط مقولات را بيان كرد. در نظر هايدگر، كانت بنياد بحث مقولات را ناگفته باقي ميگذارد. اگر بخواهيم از جدول منطقي احكام دفاع كنيم، نهايتاً بايد گفت روش كشف مفاهيماند. اما بنياد مقولات بر ايمان ناگفته باقي مانده است. در تفسيرهای اپيستمولوژيك مقولات فاهمه مستقل از شهود و تفكر محض بررسي ميشود. ولي از نظر هايدگر نميتوان مقولات را مستقل از شهود محض بررسي كرد. از نظر تفسيرهاي اپيستمولوژيك بحث شاكلهسازي كانت كه بحث رابطه زمان و مقولات است، غالباً مبهم باقي ميماند و تفسيرهايی كه ارائه ميشود غيرقابل فهم است. از نظر هايدگر بحث شاكلهسازي مفاهيم محض فاهمه يعني بحث از رابطه زمان و مقولات قلب نقد عقل محض است و كانت در شاكلهسازي ميخواهد نشان دهد كه چگونه زمان افقي است كه وجود فينفسه خود را بر ما آشكار ميكند.
در تفسيرهاي اپيستمولوژيك معنا و مفهوم تأليف محض بيمعنا و مبهم باقي ميماند. اما از نظر هايدگر تأليف محض در نقد عقل محض كانت اشاره به دريافت وجودِ موجود و همچنین به استعلا و نسبت آدمي با وجود محض اشاره ميكند.
تفاوت دو تفسیر در قوه خيال استعلایی
حال به قوه خيال استعلایی ميپردازم. (يعني قوهاي كه حكم پل ارتباطي بين دو قوه شناسايي ما را دارد)
در تفسيرهاي اپيستمولوژيك به نقش اساسي قوه خيال توجه نميشود و کارکرد قوه خيال تا سر حد يكي از كاركردهاي فاهمه تقليل مييابد. يا نهايتاً در بعضي از تفسيرهای اپيستمولوژيك قوه خيال در كنار حس و فاهمه قرار ميگيرد. از نظر هايدگر، قوه خيال ريشه مشترك حس و فاهمه است.
به عبارت ديگر قوه خيال مركز شكل دهنده معرفت محض است. يعني با قوه خيال، شهود و معرفت غيرحصولي است كه ما با وجود في نفسه مواجه می شویم. در تفسيرهای اپيستمولوژيك قوه خيال، قوهای روانشناختی است و در كنار حس و فاهمه قرار دارد. از نظر هايدگر قوه خيال حقيقت انسان است. قوه خيال همان "دازاين" است. آنچه كه هايدگر اسمش را "دازاين" ميگذارد، از نظر هايدگر، نزد كانت قوه خيال نام دارد. قوه خيال همان چيزي است كه فيلسوفان اگزيستانس به آن «اگزيستنس» ميگويند. يا به زبان اسطورهای قوه خيالی كه كانت از آن سخن ميگويد همان چيزی است كه در لسان افلاطون «روح انسان» نام دارد. پس قوه خيال قوهای روانشناختی نيست بلكه همان حقيقت انسان است و حقيقت انسان نه در فاهمه بلكه در ساحتی بنيادی تر است كه فيلسوفان مختلف از آن تعابير مختلف دارند. این تعبیر از نظر هايدگر دازاين است كه مطابق نظر او در كانت قوه خيال نام دارد.
مطابق تفسيرهای اپيستمولوژيك مسأله اصلي در استنتاج استعلایی حكم است. يعني معتقدند كانت راجع به حكم سخن ميگويد. از نظر هايدگر مسأله اصلي در استنتاج استعلايي به هيچ وجه مسئله حكم نيست. بلكه استنتاج استعلايی نوعی انسانشناسی است. منتها نه انسانشناسي تجربي مثل پزشكي و مردمشناسي و جامعهشناسي. بلكه استنتاج استعلايی شناخت انسان به معنای تأويل ساختارهای وجودی يعنی اگزيستانس و وجودشناختی يعني آنتولوژيكال انسان است. ساختارهای انسان را به اين اعتبار كه آيا انسان می تواند با وجود فینفسه مواجهه داشته باشد يا نداشته باشد بررسي ميكند.
در تفسيرهای اپيستمولوژيك در بحث استنتاج استعلايی، كانت مفاهيمي دارد كه قابل درك نيست. مفاهيمي مثل: عينيتِ عينيت، متعلقيتِ متعلق و متعلق به طور كلی. در واقع اين مفاهيم مغفول باقی میماند. اما از نظر هايدگر مقصود كانت از آنچه كه در مفاهيم بالا ميگويد، چيزي جز وجود فینفسه نيست. مطابق تفسيرهای اپيستمولوژيك استنتاج استعلايي، بعد از مناط اعتبار و عينيت مقولات است. اما از نظر هايدگر استنتاج استعلايی در واقع در بردارنده وحدت بنيادين دو عنصر ذاتي معرفت محض يعني دو عنصر ذاتي معرفت آنتولوژيک است. يعني كانت در استنتاج استعلايی قصد دارد از وحدت بنيادين شهود محض و تفكر محض صحبت كند و استعلا در زبان هايدگر، يعني وحدت بنيادين شهود محض و تفكر محض. لذا منطق استنتاج استعلايی، بحث از استعلا يعني بحث از نسبت آدمي با وجود است.
در تفسيرهاي رايج بنياد مقولات در عرصه روانشناسي و منطق جستجو ميشود. اما از نظر هايدگر بنياد مقولات اساساً وجودشناختی است. در واقع بنياد مقولات را بايد در وجود موجودات جستجو كرد. در تفسيرهاي رايج، زمان حاصل قوه خيال است ولي هايدگر زمان را خود قوه خيال ميداند. كانت در منطق استعلايی خود بحثي دارد با عنوان: بنيادهای ماتقدم امكان تجربه. يعني چه مبانی وجود دارد كه تجربه را امكانپذير ميكند؟ كانت از 3 تأليف استعلايی صحبت می كند. تأليف استعلايی دريافت، تأليف استعلايی بازآفريني و تأليف استعلايي بازشناسي. در تفسيرهاي رايج اين سه، سه تأليف روانشناختي و منطقياند. يعني سه نوع صدور حكماند. در تفسير هايدگر اينها سه نحوه بودن انساناند. سه برون خويشی اگزيستنس اند كه افقي را به نام افق زمان تشکیل داده اند و در اين افق، وجود محض خود را بر ما آشكار ميكنند. ميشود بحثي ديگر اقامه كرد بر اين محور كه بين خود كانت و هايدگر چه اختلافاتي وجود دارد كه جای ديگری ميطلبد.
بحث امروز من بيان اختلافات تفسير هايدگر از كانت با ديگر تفاسير بود. اما اينكه در چه مواردي و كجا هايدگر به كانت نزديك ميشود و كجا از او فاصله ميگيرد، قصهاي شيرين يا تلخ ديگري است كه فضا و مجال ديگري را ميطلبد.