باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 33 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جستاري پيرامون ادعاي تعارض علم و دين
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمود - اصغري

منبع: سایت - ای رسانه

 
 

پيشگفتار

ساليان متمادي علم و دين مانند دو گوهر تابناك بر تارك اين عالم مي درخشيدند ، و از دير باز در تمدنهاي بشري ريشه مشترك داشتند ، زيرا كه آدم ابوالبشر بعني از آني كه لباس زندگي بر اندامش پوشيده شد ، كام جانش را نيز با علم و معرفت گرفتند ، و سرشت اش را با علم و دانش و دين عجين ساختند ، و لذا آدم و ذريه اش شايسته خطاب الست بربكم گرديدند ، و او و اولاد او با علم و آگاهي به اين حقيقت قالوا بلي را گفتند .

اما گذشت زمان و آلوده شدن فضاي دل و جان انسان ، و نشستن غبار غفلت بر روح و روان انسان كار بجائي رسانيد ، كه ديگر نه تنها اين دو امانت الهي مدد كار يكديگر نبودند ، بلكه با ظهور انديشه ها و دستيابي بشر به علوم و فنون جديد بعد از قرون وسطي و با جدا نمودن مسير آندو و فاصله انداختن بين علم و دين كار بجايي رسيد كه در قرن هفدهم با روياروي قرار دادن علم ودين آتش نزاع بوسيله اصحاب كليسا و مدافعان علم شعله ور گرديد ، كه در اين نوشتار در چهار بخش به بحث پيرامون آن خواهيم پرداخت .

 

بخش اول

نگاهي اجمالي به پيشينه تعارض علم و دين

اولين برخورد و اصطكاك بين كليساي كاتوليك رومي و نظريات علمي بطور رسمي در سال 1616 ميلادي به اين صورت شروع شد كه شوراي كليساي مذكور با محكوم كردن نظريه اي كه مدعي بود زمين به دور خورشيد مي گردد ، و باطل دانستن آن در قبال كتاب كوپرنيك موضع گرفت و آنرا جزء كتب ممنوعه قرار داد . و در همين راستا كليسا از گاليله درخواست كرد تا از دفاع از نظريه كوپرنيك برداشته و آنرا رها سازد . گاليله با رد چنين درخواستي و مقاومت نشان دادن نسبت به آن در سن شصت و سه سالگي به جرم تعليم امور باطل گناهكار شناخته شد و محكوم به بازداشت گرديد . 1

ويكتور هوگو در رابطه با برخورد كليسا با انديشه و نظريات علمي و جلوگيري از هر نوع نوانديشي و تجدد كه با كتاب مقدس و احكام كليسا سازگار نبود ، پيشينه كليسا را چنين توصيف مي كند : “ كليسا بود كه پرنيلي را به خاطر اين سخن كه : “ ستارگان از جاي خود نمي افتند ” با ضربات شلاق مجروح كرده ، كامپانلا را به خاطر آنكه از وجود دنياي بي شمار دم زده بود ، به جرم دخالت در اسرار آفرينش بيست و هفت بار به زندان و شكنجه محكوم كرده ، كريستف كلمب را به خاطر كشف سرزميني كه در تورات ذكر نشده بود زنداني مي كند . ” 2  

گرچه بحث تفتيش عقايد در مسيحيت به دوران پاپ گرگوار نهم كه رسما دستور تشكيل اين محاكم را صادر كرد بر مي گردد ، با صدور چنين فرماني در سال 1231 ميلادي ماموريني از فرقه سن دمينيك يا دمينيكن ها با اختيار تام به اطراف فرستاده شدند ، تا كساني كه از كيش مسيحيت روي برگردانده اند ، شناسايي كنند . اين مامورين نيز طبق تشخيص خود هر چه را ممكن بود نسبت به افراد مظنون كوتاهي نكرده و در صورتي كه تشخيص مي دادند كه فرد به عقايد كليسا پشت كرده و از آن روي گردان شده است او را زنده در آتش مي فكندند . 3

متاسفانه كليسا با برخورد زشت و غير منطقي و موضع خصمانه گرفتن در برابر نظريات علمي كار را بجائي رسانيد كه با ظهور عصر جديد در اروپا موجب تجدد و نوگرايي و نوانديشي سوالات فراوان و شكاكيتهاي پي در پي را در برابر همگان قرار داد ، و از آنجايي كه معارف ديني مسيحيت توان پاسخگويي همه جانبه به اين سوالات را نداشت ، عرصه بر او تنگ شده و كم كم مجبور به عقب نشيني و گاهي هم درگيري همراه با پذيرش شكست نيز گرديد . نتيجه چنين برخوردي از جانب كليسا حداقل دو اثر را از خود بر جاي گذاشت .

از يكطرف سبب شد تا معارف منسوب به مسيحيت هر چه بيشتر دامنه خود را تنگ تر نموده و در نهايت به حوزه هاي فردي انسان اختصاص يابد .

و از طرف ديگر ، انسان عصر جديد با روي آوردن به فلسفه حس گرايي و پايه اساس قرار دادن اصالت تجربه علمانيتي را پايه ريزي كند ، كه هر چه از اين دايره خارج است و امكان اثبات آن بوسيله تجربه وجود ندارد ، انگ غير علمي خورده ، و به هيچ وجه حق اظهار وجود را نداشته باشد .

“ … انسان غربي با دامن زدن به بحثهاي تحصلي قدرتي را به صحنه مبارزه سياسي آورده بود ، تا خود را از سلطه تكنيكهاي انسان سازي مسيحي آزاد سازد ، به تعبير فوكو : ( به نظر من ) يكي از بزرگترين مسائل فرهنگ غربي دستيابي به خودشناسي اي بوده است كه مانند خودشناسي مسيحيت اوليه ، مبتني بر قرباني كردن خود نباشد ، بلكه بالعكس ، مبتني باشد به ظهور ثبوتي و ظهور نظري و عملي خود ، اين هدف نهادهاي حقوقي بود ، همان هدف فعاليتهاي پزشكي و روانكاوانه بود ، هدف نظريه سياسي و فلسفي همين بود كه مبنايي ذهني را تشكيل دهند به عنوان ريشه خودي ثبوتي ، امري كه مي توانيم آنرا انسان شناسي دائمي فكر غربي بنائيم . ” 4

 

وارد صحنه شدن پوزيتيويسم

تا زمان تيوتن ( 1727 ـ 1642 ) كه علم فيزيك يكه تاز ميدان بود ، جايي براي ابزار وجود ساير علوم وجود نداشت و زمينه ظهور و بروز آنها از قرن هجدهم و مخصوصا قرن نوزدهم آغاز ميگردد . از اينرو بحث اصلي و جدي در رابطه با علوم اجتماعي از دهه هاي پاياني قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم شكل مبنايي بخود گرفته و زمينه طرح جدي اين سوال را فراهم مي آورد كه كدام نظريه و تئوري در مباحث اجتماعي در قالب علمي قرار ميگيرد و كدام يك خارج از آن ، و اين خود اولين طرح جدايي و دسته بندي نظريات را پايه ريزي مي كند ، و از آنجايي كه جو حاكم بر اين دوران بگونه اي است كه حس گرايي و اصالت تجربه محك علمي بودن قرار مي گيرد ، بطور طبيعي تئوري و نظريه هايي مهر علمانيت بر آنها زده مي شود كه قابل تجربه و تجربه پذير باشند . در نتيجه بسياري از گزاره هايي كه حالت توصيه اي و دستوري داشتند كه اديان در راس آنها قرار مي گرفتند ، از مجموعه علوم خارج شده و در گوشه اي نهاده شدند . البته كار به اينجا ختم نشد بلكه “ پوزيتيويسم نظرياتي را ترويج مي كرد كه معتقد بود دين و علم رابطه دشمنانه اي با همديگر داشته اند . ” 5

و همانگونه كه هرمن رندال در كتاب سير تكامل عقل نوين بيان مي كند :

“ علم جديد مي خواهد آينده را پيش بيني كند و بر طبيعت تسلط يابد ، در صورتي كه علم قرون وسطي فقط مي خواست طبيعت را بشناسد و مطالعه كند ، نه اينكه در آن تاثير كند يا بر آن تسلط يابد . در حقيقت هدف آن فهم معني اشياء بود و بالاتر از آن ، مي خواست هدف اساسي وجود انسان و معني زندگاني انسان و معني خلقت و رابطه آن را با انسان بفهمد . بدين جهت ، موضوع اساسي اين علم خدا بود كه همه وجود از او بود . علم جديد كارهاي بيشتر دارد ، زيرا عناصر طبيعت را جداجدا مي گيرد و درباره آن بحث و كنجكاوي مي كند ، ولي حكمت پيشه نيست و از آنچه بايد و آنچه نبايد سخن نمي گويد و در مقابل مشكل بزرگ ، كه بحث از مقصد زندگاني انسان در اين جهان است ، مردد و نوميد مي ماند . ” 6

ارنست ماخ ( 1838 ـ 1916 ) كه از پيشگامان پوزيتيويسم علمي نوين است ، پا را فراتر گذاشت ، لذا در صدد برآمد تا به روح نيز جنبه مادي و حسي داده و كاملا راه را بسوي ماوراءالطبيعه ببندد . وي با اعتقاد به اينكه آنچه را كه ما اجسام و ارواح نام گذاري مي كنيم ، صرفا تركيب نسبتا ثابتي از احساسات است ، لذا تفاوتي ميان امر جسماني و روحاني نيست ، “ زيرا هر دو از احساسات تركيب يافته اند ” . ماخ تلاش مي كرد “ تا زبان علم را از تعبيرهايي كه ممكن است مظنون به داشتن ويژگي مابعدالطبيعي يا روح باورانه باشند بزدايد ، مثلا او مي گويد :

“ من اميدوارم كه در آينده علم ، مفاهيم علت و معلول را به عنوان مفاهيمي كه مبهم و نا مفهومند ، رها كند من احساس مي كنم كه اين صبغه اي غليظ از بت پرستي دارد ، و قطعا من در اين احساس تنها نيستم ” 7

 

طرفداران پوزيتيويسم در اروپا

ولتر را مي توان در فرانسه از سردمداران پوزيتيويسم دانسته و در انگلستان نيز از جان لاك ( 1704 - 1632 ) نام برد ؛ فيلسوفي كه “ فلسفه عيني او در ارتباط با دانش ، در روند متضادي با فلسفه رسمي كليساي كاتوليك بود … اما اين ديدگاه اوليه نسبت به داشن واقعي و شواهد تجربي ، بتدريج به “ ايمان عقلاني ” جديد تحول پيدا كرد و منجر به اعتقاد كامل به قدرت علوم طبيعي ، امكان تحويل ساير پديده ها به عناصر طبيعيشان و يا حداقل تحويل آنها به تناظرهاي خود در جهان طبيعت گرديد . ” 8

جان لاك با قاطعيتي تمام اظهار مي كرد كه ذهن آدمي مانند لوح سفيد و نانوشته اي است كه حواس آثار خود را بر آن مي نگارند ، و به اعتقاد وي همه تصورات انساني ريشه و منشا تجربي دارند . هيوم ( 1711 ـ 1776 ) نيز همانند لاك بر اين باور بود كه “ تنها معرفت مطمئن بشري ” آنست كه مبتني بر تاثيرات حسي باشد و هر چه مبنايي غير از حس داشته باشد بي مفهوم و بي معناست . 9

از طرفداران سرسخت پوزيتيويسم اگوست كنت ( 1857 ـ 1797 ) فيلسوف نامدار فرانسوي و بنيانگذار مكتب اصالت تجربه است ، كه علم را تنها از طريق مشاهده و تجربه قابل تعريف دانسته و معتقد است كه با روش تجربي صلاحيت تاييد و رد گزاره هاي علمي نيز ممكن است.

اين فيلسوف فرانسوي در قرن نوزدهم كه سير تكاملي معرفت بشري را به سه دوره رباني ، فلسفي و علمي تقسيم كرده بود ، با اين باور كه دو دوره قبلي آن بسر آمده و حال دوران علمي معرفت بشري فرارسيده است بايد به ديانتي روي آورد كه بر مبناي علمي استوار باشد ، نه بر پايه و اساس تخيل . بر اساس “ دين انسانيت ” را بجاي ديانت كليسا پيشنهاد نمود . 10

برتراند راسل ( 1872 ـ 1970 ) با بيان اين مطلب كه “ … آدمي نيازمند ايماني واقعي و قوي است نه باوري بزدلانه و آميخته به ترديد ، و علم در اصل چيزي جز پويش منظم در معرفت نيست و معرفت هر اندازه هم كه به دست نامردان افتد و نتايج ناروايي به بار آورد ، از اصالتي نيكو برخوردار است . اگر ايمان خود را نسبت به علم از دست بدهيم ، در اين صورت ايمان ما نسبت به ارزنده ترين استعدادهاي آدمي با مرگ روبروست … ” 11  به مقايسه بين باورهاي علمي و ديني بر آمده ، و با كودكانه و بزدلانه و نابالغانه خواندن باورذهاي ديني سعي در جايگزين كردن ايمان علمي بجاي ايمان ديني برآمده و مي گويد :

“ … يك فرد گراي انعطاف ناپذير ، داراي ايماني بهتر و خوش بيني شكست ناپذيرتر از هر جوينده بزدلي است كه در پي سبكباريهاي كودكانه عصري نابالغ دل به اميد دارد . ” 12

 

نقش پوزيتيويستها در دامن زدن به تعارض

پوزيتيويستها و طرفداران آنها با دامن زدن به حس گرايي و ملاك علمي دادن به هر چه كه در قالب تجربه و آزمون قرار گيرد ، كار را بجايي رساندند كه با القاء اين معنا كه معارف ديني فلسفي و اخلاقي نه تنها از حيطه علمي بودن خارجند ، بلكه چون اين مفاهيم قابل اثبات بوسيله تجربه نمي باشند ، اساسا بي معنا بوده و خالي از هر گونه مضمون معرفت بخشي ( ناظر به واقع ) هستند . در حالي كه قبل از جولان اين گروه نزاع بين متدينان با منكران در صدق و كذب باورهاي آنان دور مي زند . در صورتي كه باروي كار آمدن پوزيتيويستها اصل معنا داري مفاهيم ديني زير سوال رفت ، ديگر جايي براي اين سوال باقي نماند كه آيا علوم ديني در ادعاي خود به حق اند يا نه ، بلكه پرسش از اين بود كه آيا چيزي بعنوان مفاهيم ديني و فلسفي مي تواند وجود داشته باشد ، زيرا به اعتقاد اين گروه اگر نتوان راهي تجربي براي اثبات اين معاني فراهم نمود هرگز سخن از معنا داري آنها به ميان نخواهد آمد . 13  ايان باربور نويسنده كتاب علم ودين در اين باره مي نويسد : “ اصول عقايد و شعائر ديني ، به اين بهانه كه با روحيه جديد نمي خواند ، مشكوك و بي اعتبار شمرده مي شد . در انگلستان اين حمله معتدل و مهار شده بود ، در فرانسه تند و كينه توازانه بود ، و بر اثر سخت كيشي { سنت گروي } انعطاف ناپذير كليسا و اقدامات سركوبگرانه اش تشديد يافته بود ، ولتر همه هوش و هنرش را معطوف به دست انداختن مسيحيت كرده بود ، هر چند كه تا پايان عمرش خدا پرست طبيعي باقي ماند . تامس پين در كتاب عصر عقل اش تناقضهايي را كه در كتاب مقردس يافته بود مطرح كرده و خشنودي خود را از پيروي عقل بر خرافات اظهار داشته بود ، ولي از مساله وجود خداوند و قواعد اخلاقي دفاع كرده بود .

روشنگران { منورالفكرهاي } نسل اول ، هم دين طبيعي را قبول داشتند و هم دين الهي را ، منورالفكرهاي نسل بعدي از دين طبيعي جانبداري و وحي را تخطئه مي كردند ، با ظهور نسل سوم زمزمه شكاكانه طرد و تخطئه انواع صور دين بر خاسته بود . هولباخ {= اولباك } منكر خدا ، اختيار و بقاي روح بود ، و ماده را قائم به ذات { قديم } مي دانست ، وي گفت فقط طبيعت سزاوار پرستش است ” 14

 

روند تعارض

در نيمه دوم قرن نوزدهم انديشه تعارض بين علم ودين با نظريات توماس هنري هاكسلي ( 1892 ـ 1825 م ) متفكر انگليسي كه از مدافعان سرسخت نظريه تبدل انواع داروين بود شدت يافت ، هاكسلي با ترويج طبيعت گرائي علمي ، سعي در نفي ماوراءالطبيعه و به جاي آن خداي طبيعي را مورد ستايش قرار داد ، و در راستاي به كرسي نشاندن نظرياتش و نشان دادن تعارض علمي اش با كليسا كلوپي را تشكيل داده بود ، كه روزهاي يكشنبه در برابر مراسم كليسا برگزار مي گرديد.15

“ … متفكران قائل به تكامل ، موضع طبيعت گرايي فلسفي را اتخاذ كردند ، و آنرا با علم تكاملي خود موافق پنداشتند . مطابق ديدگاه طبيعت گرايي فلسفي فقط طبيعت فيزيكي واقعيت دارد ، يعني همه پديده ها چيزي نيستند جز تركيبهايي از ماده ، مطابق اين ديدگاه هيچ موجود برتري ماسواي جهان فيزيكي و حاكم بر طبيعت و ناظر بر امور انساني وجود ندارد نظريه زيستي تكامل ، به انضمام اين تعهدات فلسفي ،، منزلت يك جهان بيني را يافت ، يعني { جهان بيني } طبيعت گرايي تكاملي ، مطابق اين ديدگاه انسان موجود تنهايي است كه در جهاني دشمن كيش زندگي مي كند ، و بايد بپذيرد كه هيچ غايت پنهاني در پيش رو ندارد . متفكراني كه به اين نوع تكامل فلسفي ماتزم بودند ، دين را به طور كلي نفي مي كردند و علم را تنها مايه اميد پيشرفت نوع بشر مي دانستند . در واقع ، علم را تبيين شامل و جامع سرنوشت و موجوديت انسان تلقي مي كردند . ” 16

از جمله عواملي كه در شدت بخشيدن به اين تعارض نقش مهمي داشتند ، نوشته جاتي بود كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بوسيله در پير ( استاد پزشكي در يكي از دانشگاههاي نيويورك ) و وايت ( اولين رئيس دانشگاه كرنل ) و سيمپسون در قالب سه كتاب منتشر گرديد ، كه با تجديد چاپ پي در پي اين كتابها اين انديشه كه دين را دشمن علم مي دانست ترويج مي گرديد .17

 

صحنه هايي از تعارض علم و دين

گرچه تا اوايل قرن هفدهم تعارض علم و دين در جنبه هاي روان شناختي بيشتر جلوه گر مي شد ، ولي با رشد روز افزون علوم تجربي و دست يافتن دانشمندان به نظريات جديد علمي و ناهمخواني آن با متون مسيحي دامنه اين تعارض وسيعتر گرديده و جاي امني را براي هيچ حريمي از حرمت دين باقي نگذاشت كه به برخي از ميدانهاي تعارض بنحو اختصار اشاره مي گردد .

1.        تفسير و برداشت مكانيكي از جهان نمودن ، و جهان را بمانند ساعتي فرض كردن كه با ساخته شدن ساعت و شروع بكار آن ديگر نيازي براي ادامه كار خود به سازنده ندارد . كه اين نوع برداشت از جهان از زمان گاليله شروع و با به كرسي نشستن فيزيك نيوتني به سرعت گسترش يافت و بشدت با رزاقيت و فعال مايشاء بودن خداوند كه از متون ديني برداشت مي شد مخالفت داشت .

2.         از آنجائيكه در تعاليم ديني انسان بعنوان خليفه الهي و موجودي كه به شكل انسان پا به عرصه حيات گذاشته شناخته مي شد ، با طرح نظريات تكامل انواع بوسيله داروين و تاييد و تاكيد ديگران بر اين نظريه ديگر انسان نه تنها از موضع خليفه الهي برخوردار نبوده ، بلكه حتي در آفرينش نيز استقلال خود را از دست داده و موجودي تكامل يافته از نوعي حيواني قرار داده مي شود .18

3.        در بخش زمين شناسي نيز تعارض جدي ميان داستان نوح كه بعنوان يك واقعيت و حقيقت تاريخي در ميان پيروان اديان مطرح بوده و هست بوجود آمد كه با تفسير و تبيين عمر زمين بوسيله علم زمين شناسي سازگاري نداشت .

4.        فرويد روانشناس معروف ( 1909 ـ 1856 ) با طرح روان ناخودآگاه انسان تلاش كرد تا تمام باورها و فعاليتهاي ديني ، هنري و … را در عقده اوديپ خلاصه نمايد . در نتيجه وي با بيان اينكه ريشه تمامي فعاليتهاي انسان بازگشت به سركوبي اميال و شهوات داشته ، كه با به عقب راندن آنها در ضمير ناخودآگاه انسان جاي گرفته و دوباره به شكل جديدي در قالب عقايد و امثال آن ظاهر مي گردد . لذا بنظر فرويد دين چيزي جز بروز و ظهور عقده هاي رواني نخواهد بود و يك نوع بيماري رواني است كه قابل درمان و پيشگيري نيز مي باشد .

5.        متكلمين و فلاسفه در طول تاريخ حيات خود با استدلال به اصل عليت ( رابطه بين علت و معلول ) سعي و تلاش نمودند تا خداشناسي و اثبات وجود خداوند را بر اين استدلال پايه ريزي نمايند و با اين برهان عقلي و فلسفي جواب منكران را بدهند . اما با طرح نظريه “ هايزنبرگ ” و زير سوال رفتن اصل عليت تمامي استدلات فلاسفه و متكلمين يكباره دچار ترديد گرديد ، گرچه به نظر اينشتين “ موفقيت اوليه عظيم نظريه كوانتوم نمي تواند مرا به تصادفي محض و مانند طاس نرد بودن حركات جهان اتمي معتقد و متقاعد گرداند … اعتقاد راسخ من اين است كه سرانجام بشر مي تواند به نظريه اي دست يابد كه در آن مصاديق عيني اي كه بر اثر وجود قوانين با يكديگر ارتباط يافته اند ، احتمالات نباشند ، بلكه امر واقع و قابل ادراك باشند . ” 20

 

بخش دوم

ماهيت علوم تجربي

 

انحصارگرائي

آنچه كه از قرن هفدهم به بعد همه متكلمان ، فيلسوفان و انديشمندان الهي را بيش از حد نگران مي ساخت صرف تعارض رويكرد جديد علم با دين نبود ، زيرا كه تمام اشكالات وارده به انحناء مختلف جواب داده شده بود ، اينگونه نبود كه سوالات بدون جواب مانده باشند ، بلكه آنچه كه حائز اهميت بود ، اين بود كه اثبات گرايي كه بصورت مكتب جديد و شيوه نويي ابراز وجود مي كرد ، با روشي كاملا انحصاري كه هرگز حاضر نبود رقيبي را براي خود در صحنه عالم ببيند پا در ميان گذاشت و با تمام وجود سعي در يكه تازي در ميدان نمود .

“ ميراث عمومي تر اين تاريخ طولاني و در هم تنيده پيشرفت علم و عقب نشيني الهيات ، اين تلقي است ( كه خود بخشي از فضاي فكري جهان غرب در قرن بيستم است ) كه اگرچه علوم دقيقا هيچيك از مدعيات ديني را ابطال و رد نكرده اند ، اما چنان پرتو خيره كننده اي بر جهان افكنده اند ( بي آنكه هيچ گاه از موضوعات دين بحث كنند ) كه اكنون مي توان ايمان را تنها به عنوان خيالبافي خصوصي بي ضرري تلقي نمود . گمان بر اين است كه دين ديگر موضوعيتي ندارد و مقدر است كه مدام از حوزه هاي معرفت بشري بيشتر تبعيد شود . ” 21

نقش كنت در بيرون راندن رقيب از صحنه يي ترديد در طول دوران تاريخ بشري معارف ديني با هر يك از معارف عقلي ، فلسفي ، عرفاني ، و … در كنار هم مي زيسته و بنحو مسالمت آميزي هر كدام به حيات خود ادامه مي داده است ، بعنوان مثال در تاريخ تفكرات اسلامي ، فلاسفه و متكلمان مسلمان تلاش نمودند تا هر چه بيشتر بتوانند بين معارف الهي و معارف عقلي و بشري بجاي تعارض ، تعامل برقرار كرده و هر چه بيشتر اين دو را به يكديگر نزديك سازند در اين راستا علوم تجربي و تحصلي نيز از اين قاعده مستثني نبودند ، اينگونه نبوده كه بشر بعد از رنسانس آنهم فقط در اروپا با علوم تجربي و اهميت آن آشنا شود و تا آن زمان هيچ خبري از آن نداشته باشد و به اعتقاد آگوست كنت :

“ تعيين تاريخ دقيقي براي اين انقلاب علمي محال است ما فقط اينقدر مي توانيم بگوئيم كه امري مستمر و فزاينده بوده است . به ويژه از عصر ارسطو و كوششهاي وي و مكتب اسكندريه ، و پس از معرفي علم تجربي در اروپاي غربي توسط عربها ” 22

همانگونه كه مرحوم علامه محمد تقي جعفري در مقدمه اي كه بر ترجمه كتاب سرگذشت انديشه ها بيان داشته است :

“ در اين كه روش حسي و آزمايشگاهي در قرنهاي اخير در مغرب زمين شيوع گسترده اي داشته و مباني معرفت درباره طبيعت شناسي و انسان شناسي را به حواس و آزمايشگاهها استوار كرده اند ، هيچ ترديدي نيست . ولي اين پديده را بايد مورد تحقيق لازم و كافي قرار داد . آيا اگر در مشرق زمين نيازي به تشخيص خواص نباتات و عناصر شيميايي و نمودهاي فيزيكي احساس شود ، و معرفت خود را درباره مسائل مربوط به تعقلهاي تجريدي مانند قانون وحدت ( الواحد لا يصدر عنه الاالواحد ) يعني از واحد جز واحد صادر نمي گردد استوار مي سازند ؟

آيا بنيانگذاران روشي حسي و تجربي در علوم مشرق زمين مسلمانان نيستند ؟ آيا قانون ابن سينا و جبر و مقابله خوارزمي و تحقيقات فيزيكي نور به وسيله حسن بن هيثم و علم مثلثات محمدبن جابر التباني و تحقيقات شيمي محمدبن زكريا رازي و … تكيه بر تعقل تجريدي دارند يا بر حواس و آزمايشگاهها ؟ به طور كلي با نظر به موضوع و محمول قضاياني كه متكي بر واقعيات محسوس است منطق واقعيابي اقتضا مي كند كه براي تحصيل شناخت به امور مزبور ( حواس و آزمايشگاهها) تكيه شود و اين فعاليت همان تكاپوي علمي محض است ، به معناي معمولي آن ، كه بدون اختصار به شرق و غرب و ديروز و امروز و فردا در جريان است . ” 23

حال سوالي كه قابل طرح است كه اگر بهره گيري از علوم حسي و تجربي قدمتي به قدمت حيات انسان در اين كره خاكي دارد و چيزي نيست كه انديشمندان اروپائي آنرا در قرون اخير كشف كرده باشند پس چه اتفاق مهمي در اروپا افتاد ، كه ناگهان علوم تجربي بجاي همراهي و همگامي با علوم ديگر موضع خصمانه بر عليه رقيب خود گرفتند ، و اين كاري بود كه بوسيله كنت انجام گرفت . هنر كنت اين بود كه با شر ناميدن تقسيم كار علمي ، عرصه را بر رقيب تنگ كرده و با القا و هشدار به اينكه تا زماني كه علوم غير تجربي ، از جايگاه رفيع و احترام خاص برخوردارند ، هر آن امكان حمله آن علوم بر رقباي خود و تحت سيطره در آوردن آنها وجود دارد . كنت با تصريح به اينكه :“ ما نبايد اين امر را از خود بپوشانيم كه اين ( تقسيم كار علمي ) نقطه ضعف ذاتي سيستم ماست ، و اين نقطه اي است كه از آن نقطه ممكن است مجاهدان فلسفه كلامي و متافيزيكي به اميد موفقيتي فلسفه تحصلي را مورد هجوم قرار دهند . ” 24

و بالاخره كنت براي جلوگيري از اين هجمه القايي و دفع هر نوع هرج و مرج خيالي و ذهني تنها راه چاره را نظم و قانون اجتماعي مي داند ، تا بدينوسيله جامعه را از چيزي كه او آنرا شر ميناميد برهاند . لذا مي گويد :

“ احتياجي به اثبات اين معنا براي خوانندگان اين اثر وجود ندارد كه جهان با عقايد اداره و سرنگون مي شود ، يا به عبارت ديگر تمامي مكانيسم اجتماعي در نهايت مبتني بر عقايد مي باشند ، آنها مي دانند كه بيش از هر امري ديگر ، شديدترين بحران سياسي و اخلاقي موجود ، در تحليل نهايي ، ناشي از هرج و مرج فكري است . وخيم ترين شري كه گريبانگير ماست ، در حقيقت عبارت است ، از اين چندگانگي ژرفي كه اينك بين اذهان ، در مورد تمامي اصول اساسي وجود دارد و علاج آن اولين شرط نظم اجتماعي حقيقي است . ” 25

 

ماهيت واقعي علوم تجربي

از جمله سوالتي كه طرح آن لازم است اين است كه آيا همانطور كه ادعا مي شود ماهيت علوم تجربي و مؤلفه هاي آنرا تماما تجربه تشكيل مي دهد ؟ و به معناي واقعي و حقيقي آن اين علوم برخاسته از حواس پنجگانه و متكي بر آن مي باشند ؟ و اصولا عاري از هر نوع پيش داوري و متكي نبودن بر هيچ نوع پيش فرض عقلي و ذهني است ؟ و نيز پايبند و خواستار هيچ بايد و نبايدي نبوده و نيست ؟ آيا ماهيت اين علوم اينگونه هست ؟ يا اينكه “ علم تجربي كاملا خالص و مبتني بر تجربه يا مشاهده صرف وجود ندارد ، و همه علوم به اصطلاح تجربي ، داراي مباني و زير بناهاي متا فيزيكي هستند كه در مورد آنها ، طبق تعريف امكان انجام مشاهده و آزمايش تجربي وجود ندارد . ” و به گفته استاد علامه محمد تقي جعفري :

“ اگر ما ضرورت تجريد و كلي گيري عقلاني را از عوامل معرفت حذف و منها كنيم ، با چه وسيله اي قوانين و اصول كلي را از نظم حاكم در جهان هستي انتزاع نموده ، روشهاي علمي را به جريان بيندازيم ؟ ! مگر بدون تعقل مي توان از انعكاس نمودها و حركات مشخص دو قلمرو جهان و انسان قضيه اي به نام قانون و اصل داشت ؟ و از طرف ديگر حسيون افراطي درباره رياضيات چه خواهند گفت ؟ ! آيا همه كتابهاي رياضي را كه از بارزترين علائم رشد مغز بشري است به دريا بريزيم ؟ ! همه مي دانند كه رياضيات از فعاليتهاي تجريدي عالي عقل است . ” 26

وي در ادامه اين بحث با بيان اينكه چگونه مي توان انسان “ آنچنان كه هست ” را از “ انسان آنچنان كه بايد ” تفكيك نمود ؟ در صورتي كه هر انساني در هر جامعه اي و در هر دوراني كه چشم به اين دنيا باز مي كند و در يك خانواده كه جزئي از جامعه است قرار مي گيرد ، بدون استثناء امواج آداب و رسوم فرهنگي ، مقررات و قوانين اخلاقي و اقتصادي و اجتماعي و سياسي بر سرش مي تازند و اين موجود را در خود غوطه ور مي سازند . پس انسان چه بخواهد و چه نخواهد تبلوري از بايستگي ها و شايستگي ها مي گردد و اختلاط “ آنچنان كه هست ” و “ آنچنان كه بايد ” در اين موجود به قدري شديد است كه تفكيك و تجزيه آن دو در حيات رواني وي تقريبا امكان ناپذير است . با اضافه اين احتمال كه وقتي يك انسان پاي به عرصه زندگي مي گذارد ، زمينه عناصر فرهنگي ريشه داري را كه نسل طولاني او داشته است ، مانند پديده اي ارثي با خودش به اين دنيا مي آورد . ” و خلاصه اينكه “ اگرچه به طور مستقيم مفهوم “ بايد ” ي در كار نيست ، ولي هيچ كس در اين حقيقت ترديد ندارد كه ما انسانها اگرچه با هدف گيري شناخت “ جهان آنچنان كه هست ”  به سراغ شناخت جهان مي رويم ، ولي نتيجه اي جز شناخت جهان با حواس و ديگر ابزار شناخت معين و شناخت جهان با گزينش و هدف گيري هاي خاص خود به دست نمي آوريم . پس در حقيقت كسي كه ادعا مي كند بشر توانايي رويارويي با “ جهان و انسان آنچنان كه هستند ” را به طور مطلق دارد ، آرزوي دروني خود را بيان مي كند كه هرگز جامه عمل نخواهد پوشيد . ” 27

جالب ايجاست كه اينشتين در رد و نفي تفكر اثبات گرايان و حسيون كه تلاش شان بر اين است كه بهر نحو ممكن همه چيز را در قالب شهود حسي جاي دهند و هر سر نخي را كه ممكن است به وراي آن متصل شود را قطع كنند ، لذا هدف از علم مي گويد :

“ همه توافق دارند كه علم بايد رابطه اي بين حقايق تجربي برقرار كند ، به طوري كه بر مبناي حقائق تجربه شده بتوانيم حقايق ديگري را پيش بيني كنيم . طبق ديدگاه بسياري از پوزيتيويستها يافتن كاملترين جواب براي اين كاوش ، تنها هدف علم است ، اما من باور ندارم كه چنين هدف خاصي موجب آن گونه اشتياق پژوهشگر كه به توفيقات بزرگ مي انجامد مي شود . در يك انگيزه قويتر ، ولي مهمتر ، در پس كوششهاي خستگي ناپذيري كه منجر به اين توفيقات شده قرار دارد ، مي خواهيم وجود واقعيت را درك كنيم ، مبناي تمامي اين كوششها اين اعتقاد است كه وجود ساختاري كاملا منسجم دارد ، امروز ما كمتر از زمانهاي گذشته زمينه داريم كه به خود اجازه دهيم از اين اعتقاد شگفت انگيز منحرف شويم . ” 28

و به نظر كلود برنارد “ هيچ قاعده و دستوري نمي توان به دست داد كه هنگام مشاهده امري معين در سر محقق فكري درست و مثمر كه يك نوع راهيابي قبلي به ذهن به تحقيق صحيح باشد ايجاد شود ، تنها پس از آنكه فكر به وجود و ظهور آمد ، مي توان گفت چگونه بايد آن را تابع دستورهاي معين قواعد منطقي مصرح كه براي هيچ محققي انحراف از آنها جايز نيست قرار دارد ، ولكن علت ظهور آن نامعلوم و طبيعت آن كاملا شخصي و چيزي است مخصوص كه منشا ابتكار و اختراع و نبوغ هر كس شمرده مي شود . ” 29

0و به تعبير ماكس پلانك “ … آدمي بر سر يك دو راهي قرار مي گيرد : يا بايد از دانشي كه مجموع پديده ها را در بر مي گيرد چشم بپوشد ـ كه حتي جازم ترين فرد ، از تحصليان ، مشكل به آن خرسند خواهد شد ـ يا به خلاف ، به سازشي تن در دهد و تجربيات ديگران را نيز پايه و اساس دانش قرار دهد . بدين سان ، چون درست بنگريم . اصل اوليه مكتب تحصلي                           به كنار گذاشته مي شود . اصلي كه نمي خواست چيزي جز معلوم ( داده ) بلافصل را حفظ كند . به اين دليل كه هر آزمون بيگانه اي را جز به طور غير مستقيم و جز به ميانجي وسايل ارتباطي نتوان شناخت . در اينجا عامل جديدي در تعريف علم وارد مي شود : درستي و اعتبار روابط كتبي و شفاهي ، كه خود ناقض اصل مسلم مكتب تحصلي است اصلي كه خواستار تجربه مستقيم مواد و مصالح علمي است . ” 30

لذا به اعتقاد وي ابزار و وسايلي كه فيزيكدان براي شناخت جهان بكار مي گيرد چيزي جز پيامهاي كم وبيش نامطمئني نيستند كه هرگز درباره خود جهان حقيقي چيزي به او نمي آموزند و صرفا فيزيكدان با فروضي از پيش تعين شده از جمله اينكه جهان حقيقي از قوانيني پيروي مي كند به تحقيق درباره شناسايي جهان خارجي مي پردازد . 31

 

بخش سوم

رابطه بين علم ودين

 

تحقيقي پيرامون نظريات

حال مي پردازيم به توضيح اين مطلب كه چه رابطه و نسبتي بين علم و دين وجود دارد ، آيا بواقع بين آنها تعارضي وجود دارد ؟ يا اينكه نه بين آنها درگيري و تعارضي وجود نداشتع بلكه هر كدام به راه خود خواهند رفت ؟ و يا اينكه بين علم و دين توافق و تعامل و داد و ستدي وجود دارد كه نه تنها هر كدام از ديگري بي نياز نبوده ، بلكه مكمل يكديگر ميباشند ؟

 

تعارض علم ودين

در رابطه با ادعاي تعارض بين علم ودين بحث از دو جهت حائز اهميت و قابل بررسي است يكي اينكه آيا تعارضي كه ادعا مي شود ، مي توان براي آن پايه و مبناي علمي و منطقي ترسيم كرد ، تا بر اساس چنين مبنايي طرح تعارض را پيش كشيد و آنرا نيز اثبات نمود ، بعبارت ديگر آيا مي توان چنين ادعايي را به اصطلاح با تجربه علمي ثابت كرد و آنرا با يكي از حواس پنجگانه دريافت يا اينكه اثبات چنين ادعايي خود نقص غرض مي باشد زيرا كه از گزاره هاي دستوري بايد تبعيت كرده و حال اينكه علوم تحصلي خود را از آن مبري و بري مي داند ؟ در صورتي كه همنطور كه در ماهيت علوم تجربي در مطالب پيشين گفته شد ، ماهيت اين علوم بر خلاف آنچه كه طفداران آن از آن دفاع كرده اند ، نه تنها صرفا حسي و تجربي نبوده بلكه “ تمام بنيادهاي پوزيتيويسم بنيادهايي غير متخذ از علم اند كه يا بديهي و بي نياز از اثبات عقلاني انگاشته شده اند و يا بعنوان پيش فرضهاي اثبات ناشده مورد قبول قرار گرفته اند و يا اينكه مي بايست دلايل فلسفي بر اثبات آنها اقامه شود . ” 32

 حال چگونه است كه به گفته فرانك پلامپتون رمزي فيلسوف و اقتصاددان قرن بيستم :

“ ما مي توانيم طول موج نوري را كه از سطح يك ميله آهني داغ صادر مي شود اندازه بگيريم و تعريف دقيق از “ سرخي ” ميله آهني بدهيم . اما وقتي با خواص چيزهاي نظري مانند “ چرخش وضعي ” يك ذره اوليه سروكار داريم ، تنها با طرق غير مستقيم و بغرنجي مي توان به اين واژه معناي تجربي داد ، … روشن است كه زمينه تجربي چرخش وضعي ، مانند زمينه تجربي سرخي يك ميله آهني داغ شده ساده و مستقيم نيست . موقعيت معرفتي اين مفهوم واقعا چيست ، چطوري مي توان واژه هاي نظري را ، كه بايد به شيوه اي به جهان بالفعل مربوط گردند و با تجربه آزمايش شوند ، از آن واژه هاي متافيزيكي كه غالبا در فلسفه سنتي به آن بر مي خوريم ـ واژه هايي كه هيچ معناي تجربي ندارند ـ تميز داد ؟ چطور مي توان به دانشمند حق داد كه از مفاهيم نظري صحبت كند بدون اينكه به فيلسوف حق بدهيم از مفاهيم متافيزيكي صحبت نمايد . ” 33

اگر چه اگرچه پلامپتون بجاي پاسخ دادن به اين سوال و حل اين معما در صدد برآمد كه اصل سوال را حذف كند و صورت مساله را تغيير دهد . “ او پيشنهاد كرد كه مجموعه دستگاه اصول موضوعي نظري و ارتباطي يك نظريه را كنار گذارده و چيز ديگري كه به اصطلاح امروزه “ جمله رمزي نظريه ” خوانده مي شود جايگزين آن كنيم در جمله رمزي كه معادل اصول موضوعي نظريه است . واژه هاي نظري به هيچ وجه وجود ندارند ، به عبارت ديگر سوالات گيج كننده فوق را مي توان با حذف خود واژه ها بدون درد سر كنار گذاشت . ” 34

رودلف كارناپ نويسنده كتاب مقدمه اي بر فلسفه علم ، در توضيح و تشريح سخن پلامپتون مي گويد : “ نكته مهم اين است كه اكنون مي توانيم از همه سوالهاي متافيزيكي مزاحم فرمول بنديهاي اوليه نظريه ها بودند دوري جسته و آنها را ساده كنيم . قبلا واژه هاي نظري از قبيل “ الكترون ” داشتيم   كلام رمزي درباره جهان خارج از واژه اي چون “ الكترون ” وجود ندارد . اين بدان معني نيست كه خود الكترونها از بين مي روند ، يا دقيق تر بگوييم آنچه كه متعلق به جهان خارج است و توسط واژه “ الكترون ” نمايش داده مي شود ، ناپديد مي گردد … { بلكه } ديگر لازم نيست معني الكترون را بررسي كنيم چون واژه اصلا در زبان رمزي وارد نمي شود . ” 35

و همانگونه كه استاد علامه محمد تقي جعفري اظهار ميدارد “ با آن ضرورت و عظمتي كه هويت راستين علم دارد ، نبايد بشريت را با هويت كاذبي براي علم كه ماكياوليستهاي جوامع براي آن مي پردازند ، فريب داد . آنان كه ما بين علم و فلسفه تضاد مصنوعي ارائه مي دهند ، وجود شخصيتهاي ذيل را چگونه تفسير مي كنند ؟ سقراط ، افلاطون ، ارسطو ، محمد بن طرخان فارابي ، ابو علي سينا ، ابوريحان بيروني ، ابن رشد ، خواجه نصيرالدين طوسي ، جلال الدين محمد مولوي ، عبدالرحمن بن خلدون ، دكارت ، لايب نيتز ، هملهولتز ، ماكس پلانك ، آلبرت اينشتين ، وايتكسر و صد ها امثال آنان ، بلكه به قول ماكس پلانك در كتاب علم به كجا مي رود : “ متفكران بزرگ همه اعصار ، مردان مذهبي بوده اند . اگرچه تظاهر به مذهب نمي نمودند . ” آيا اين انسانهاي بزرگ چند شخصيتي بوده اند ؟ آيا اين مردان جاويد رياكار بوده اند ؟ آيا اينان كه بشريت را در مسير علم و حكمت و فلسفه پيش برده اند ، با اينكه مي دانستند اين سه حقيقت عظمي ( دين ، فلسفه و علم ) با هم ناسازگارند ، بوسيله خيالات ، آنها را در شخصيت خود هماهنگ ساخته بودند ؟ ! ” 36

و خلاصه اينكه بقول استاد علامه محمد تقي جعفري “ اگر جريان امور دوران ما به نحوي بود كه بررسي و تحقيق درباره دين و علم رابطه آن دو با يكديگر ، با كمال بي طرفي و بدون غرضهاي ناشي از اشكال خود خواهيها و سلطه گريها و شهرت پرستيها و تكيه به اشكال متنوع قدرتها انجام مي گرفت ، گام بزرگي در تحصيل ارتباط واقعي دين و علم و همياري بسيار عالي آن دو براي سعادت بشر برداشته مي شد . ولي متاسفانه جريانات امور درست برعكس اين صفا و خلوص و حقيقت دوستي مشاهده مي شود . ” 37

 از آنچه بيان شد جهت دوم مطلب و اهميت آن در ايجاد تعارض بين علم و دين و جنجال بر سر آن نيز روشن مي گردد و آن اينكه قبل از آني كه نزاع مطرح شده بين پيروان منطق اثبات گرائي و علوم تحققي نزاع معرفتي باشد نزاع سياسي و براي قبضه كردن قدرت سياسي و اجتماعي است . بر اين اساس مي بينيم كه هجمه عظيمي در قرن هجدهم بوسيله گردانندگان اين صحنه كه از آن جمله اصحاب و نويسندگان دائره المعارف فرانسوي مي باشند بر عليه دين به ميدان آمده و با انواع و اقسام اتهامات سعي در مخدوش نمودن چهره دين و در نتيجه بيرون راندن او را از صحنه اجتماع دارند . ارنست كاسيرر در كتاب فلسفه روشن انديشي در اين باره مي نويسد :

“ نويسندگان دايره المعارف فرانسه به دين و ادعاهاي آن درباره درستي و حقيقت اعلان جنگ مي دهند ، آنها نه تنها دين را به اين متهم مي كنند كه همواره مانعي سر راه پيشرفت عقلي انسان بوده است بلكه معتقد بودند ، دين از استقرار اخلاق راستين و نظم اجتماعي و سياسي عادلانه نيز ناتوان است . ” 38

از اينرو ديده مي شود كه تمامي تلاشها در طول دوران بعد از رنسانس با هم گره خورده و به سمتي و جهتي كه در آن جهت مي توان دين را از صحنه اجتماع و نقش آفريني آن خارج ساخت قرار مي گيرد .

 “ با هابز ، مشروعيت الهي حكومت انكار گرديده و اصلي ترين نظر ليبرالها در مورد نظام سياسي يعني “ تئوري قرار داد اجتماعي ” پديد آمد . با اين تئوري هر گونه شأن و صبغه مذهبي براي قدرت سياسي نفي شده وحكومت وقلمروسياست ، قلمروي سكولاريستي فرض گرديده است.” 39

 

تباين علم ودين

ادعاي تعرض بين علم ودين سبب شد تا عده اي از متفكران و انديشمندان در صدد يافتن راه حلي برآمده و بدنبال كشف و تبيين چاره اي باشند . بر اين اساس با تفكيك مطالب مربوط به موضوع ، روش و غايت هر يك از علم و دين و تمايز بين آنها ، براي هر كدام حدود و ثغوري را در نظر گرفتند و با اين فرض كه تعارض در صورتي بوجود مي آيد كه هر كدام از علم و دين از جهت موضوع يا روش و يا غايات با يكديگر مطابقت داشته باشند ، والا در صورتي كه موضوعي را كه دين مورد بحث قرار مي دهد داراي قلمروي باشد كه مخصوص و مربوط بخود اوست ، ديگر جائي براي تعارض وجود نخواهد داشت . قائلين به تباين به چهار دسته تقسيم مي شوند كه عبارتند از :

پيروان نظريه نواورتودوكسي ، اگزيستانيساليسم ، پوزيتيويسم و فلسفه مبتني بر زبان متعارف ، صاحبان نظريه نواورتودوكسي و اگزيستانيساليسم ، بر اين باورند كه ميان علم و دين تباين وجود داشته و داراي هيچ نقطه و مركز مشتركي نمي باشند . كارل بارت ، متأله پروتستان ( 1968 ـ 1886) با اين اعتقاد كه موضوع الهيات ، تجلي خداوند در مسيح است و موضوع علم ، جهان طبيعت و پديده هاي طبيعي است ، بين اين دو قائل به تمايز بود . اگزيستانسياليسم كه خود به دو شساخه ديني و الحادي تقسيم مي گردد ، شاخه ديني ان با تمايز قائل شدن بين معرفت علمي با معرفت ديني ، معرفت علمي را معرفتي غير شخصي و عيني دانسته ، و معرفت ديني را معرفت عميقا شخصي و ذهني مي داند ، مارتين بوبر ( 1965 ـ 1878 م ) متاله يهودي با قرار دادن چنين مرزي تاكيد بر آن داشت كه غايت معرفت ديني بازگشت به رابطه متقابل دو شخص است كه خدا و انسان مومن باشد ، لذا دين را نمي توان صرفا در قالب مقولات علمي خنثي و بدور از شور و احساس درك كرد . پوزيتيويستها كه معتقد بودند نظريات علمي خصيصه عمده و كلي آنها آزمون پذيري و تجربي بودن آنهاست . و فقط ايمان تجربي مرجع معناداري زبان هستند ، چون زبان دين ناظر به اعيان غير تجربي مي باشد ، فاقد معنا و غير قابل اعتناست . اما از آنجايي كه بسيار از متفكران قرن بيستم با نفي مطلق دين موافقت نداشتند ، در كنار تلقي پوزيتيويستي اي كه از علم داشتند ، نوعي الهيات نواورتودوكسي يا اگزيستانسياليستي را پذيرفتند .

ديدگاه چهارم ،مبتني بر فلسفه زبان متعارف مي باشد . صاحبنظران چنين انديشه اي :

“ برخلاف پوزيتيويستها كه تنها كار مجاز زبان بشري را حكايت از واقعيات تجربي مي دانستند ، مجذوب تنوع كارهيي بودند كه زبان انجام مي داد ، سررشته آراي اين فيلسوفان عمدتا به آخرين اثر ويتگنشتاين باز مي گردد . بسياري از تحليل گران زبان متعارف مايل بوده اند بگويند كه علم ودين دو “ بازي زباني ” متمايز اما كاملا مجاز هستند . هر يك از آنها مقولات و منطق خاص خود را دارد ” بنظر اين گروه ، “ غايت زبان علمي نوعا پيش بيني و كنترل است ، در حالي كه در الهيات ، زبان براي نيايش و كسب آرامش بكار مي رود . ”

مكمل بودن علم ودين در قبال صاحبان تعارض و تباين بين علم و دين ، گروهي نيز بر آن شدند تا رابطه حسنه ميان علم و دين بر قرار كرده و براي رسيدن به چنين منظوري درصدد بر آمدند تا مطالب كلامي را فرضيه هاي علمي دانسته ، و آندو را در يك فرضيه كلان تر در هم ادغام نمايند . 

جروج شلزينگر ( 1946 م ) با اين باور كه گرچه موضوعات ، روشها و غايات علم و دين با يكديگر متفاوتند ، اما در عين حال وي بر آن شد كه نظريات كلامي را با روش علمي معين كند ، اگرچه در اين جهت اختلاف نظر فراوان است ، زيرا بر خلاف عده اي كه معتقدند در اين روش از استحكام قوي برخوردار مي شود ، عده اي نيز بر اين باورند كه اينكار سبب تضعيف دين خواهد شد . گروهي نيز با طرح فلسفه پويشي با تكيه بر وحدت ارگانيك علم و دين در صدد ارتباط بين علم و دين بر آمدند ، اين گروه “ به تبع آلفرد نورث وايتهد ( 1947 ـ 1861 ) ، بر مبناي داده هايي كه از تجربه ديني و علمي حاصل كرده اند ، تفسيري جامع از واقعيت عرضه مي كنند . ” دونالدمك كي ( 1987 ـ 1922 ) دانشمند و فيلسوف انگليسي با پيشنهاد طرحي ديگر “ كه ما علم و الهيات را مقولاتي بدانيم كه مي كوشند بر مبناي روشها و غايات متفاوت ، براي موضوعات واحد ، انواع متفاوتي از تبين را عرضه كنند ، بنابراين ، مك كي رابطه ميان علم و الهيات را رابطه ميان دو امر مكمل مي داند ” وي با اعتقاد به اينكه “ اصل مكمليت ” بسياري از منازعات را روشني بخشيده و نزاع را از ميان برخواهد داشت با تلقي جامعي از علم ودين اطلاق نا صواب روشهاي علمي بر موضوعات ديني و نيز تجاوز الهيات به حريم مسائل علمي را منتفي مي كند . 40

 

بخش چهارم

پيامد تعارض علم ودين

 

اصلاح طلبي

تعارض و درگيري ميان علم و دين سبب شد تا حريم دين شكسته شود و راه را براي انتقادات و ايجاد شك و ترديدها بسوي معارف ديني باز كند ، لذا با اينكه بسياري از منتقدان و اصلاح طلبان مانند ولتر و ديگران بدنبال دين زدايي از جامعه نبودند ، بلكه بدنبال پالايش افكار و اعتقادات ديني و پيرايش آنها از مسائل فراخي بودند ، از اين رو درگيري آنها با كليسا كه به نظر آنها چهره دين را مشوش نموده بود ، مي باشد . اما در عين حال اين عمل باعث شد تا نسل بعدي به آساني دين را كنار گذاشته و عملا هيچ جايگاهي براي دين در شوون اجتماعي قائل نباشند .

 ارنست كاسيرر در اين رابطه مي نويسد :

“ ولتر در نوشته ها و نامه هاي خويش از تكرار غريو جنگ ديرينه خود هرگز خسته نمي شد “ اين ننگ را بزداييم ” گرچه وي قيد مي كند كه مبارزه اش نه با ايمان بلكه با خرافات ، نه با دين بلكه با كليساست ، ولي نسل بعدي كه ولتر را رهبر معنوي خود مي شناخت ، ديگر به اين تمايز توجهي نداشت . ” 41

و لذا مي بينيم كه بارون هولباخ ( 1789 ـ 1723 ) فيلسوف فرانسوي در كتاب خود با طرح كيفر خواستي بر عليه دين با تصريح به اين موضوع كه :

“ دين در حالي كه به مردمان مي آموزد كه از ستمگران نامرئي بترسند و در برابر زورگويان زميني برده و زبون باشند ، همه نيروي آنان براي شكل بخشيدن به سرنوشتشان را نيز در نطفه خفه مي كند . ” 42

و “ ديدرو ” پا را از اين فراتر گذاشته ، از زبان طبيعت خطاب به انسان مي گويد :

 “ اي برده خرافات بيهوده خوشبختي خود را فراسوي مرزهاي اين جهان كه تو را در آن جاي داده ام جست و جو مكن ، شجاع باش و خود را از يوغ دين اين رقيب گردنكش من ، كه حقوق مرا نمي شناسد ، آزاد كن ، خداياني كه قدرت را غصب كرده اند دور افكن و به قوانين من باز گرد ، به طبيعت كه از آن گريخته اي باز گرد ، طبيعت تو را دلداري مي دهد و همه ترسهايي كه تو را مي آزارند ، از ميان مي برد ، خود را دوباره به طبيعت به انسانيت و به خويشتن واگذار كن ، در اين صورت در مي يابي كه مسير زندگي ات گلباران شده است . ” 43

بازتاب تفكر اصلاح طلبي در كشورهاي اسلامي

با رشد روز افزون افكار ضد ديني بعد از رنسانس در غرب ، جوامع اسلامي نيز از اين خطر محفوظ نمانده ، و مدعيان روشنفكري در جوامع اسلامي خواسته و ناخواسته به ترويج اين آراء و نظريات در كشورهاي اسلامي پرداختند . به دو مورد در مصر و ايران بطور اختصار اشاره مي گردد.

 

شبلي شميل در مصر

به عنوان مثال از طرفداران سرسخت اين تفكر در مصر مي توان شبلي شميل را نام برد كه به تقليد از روحيه كلي حاكم بر محيط روشنفكري اروپا در قرن نوزدهم ، به علم ايماني بي پايان داشت و آنرا موثرترين چاره مشكلات اجتماعي شمرد ، پيوسته مصريان و همه مسلمانان را سرزنش مي كرد كه قرنها در بند معارف ادبي و علوم نظري ، و به گفته خودش “ علوم كلاميه ” مانده اند ، و آنان را به فرا گرفتن علوم دقيقتر فرا مي خواند ، از ميان فرضيات علمي شيفته آراء داروين و مشرب تطور بود و در بسياري از مقالاتش مسائل اجتماعي را نيز از همين ديدگاه بررسي مي كرد ” 44

شميل مانند بسياري از اصلاح طلبان عصر خود كه راه نجات كشور مصر را از مشكلات سياسي ، فرهنگي و … در اين مي ديد كه دين از عرصه اجتماع عقب رانده شود و قوانين اجتماعي كه بدست خود انسانها وضع شود جاي هر گونه قوانين ديني را بگيرد . تا بدينوسيله بتوان آن همبستگي و اتحاد لازم را در جامعه بوجود آورد و جلوي هر نوع تخاصم و در گيري را گرفت و امنيت و آرامش را به جامعه ارزاني داشت و به گفته هشام شرابي ، استاد تاريخ و پژوهشگر مركز مطالعات استراتژيك و بين المللي دانشگاه جورج تاون :

“ شميل نيز ماوراءالطبيعه را از جهان بيني اجتماعي حذف كرد . او معتقد بود جامعه مانند طبيعت است ، قوانين عقلي قابل تعريفي بر آن حاكم اند ، و هر گونه اشاره به حاكميت ماوراءالطبيعه گمراه كننده است … شميل به انديشه حقوق طبيعي نزديك شد ، خود را از هر مفهوم بويژه ديني جدا كرد . ” 45

و بقول نويسنده كتاب سيري در انديشه سياسي عرب :

“ آرزوي شميل آن بود كه به جاي دين يا بهتر بگوييم حكومت روحانيون ، آييني بتوان يافت كه مايه همكاري و يگانگي اجتماعي شود . ناسيوناليسم و مسلك قوميت به نظر او چنين آييني بود و همه مصريان را از مسلمانان و قبط و يهود و مهجر سوري ( … ) با هم يگانه مي كرد ، ولي شميل مي گفت كه گاه تعصب ملي بهمان اندازه خرافه هاي مذهبي مايه نفاق مي شود ، از اينرو ناسيوناليسم بايد بتدريج جايي خود را به مسلك برادري بين المللي انتر ناسيوناليسم و جهانشهري بدهد . ” 46

ثمره چنين تفكر و انديشه اي باعث شد كه :

“ در سال 1909 ميلادي كه سخن از تمديد امتياز كانال سوئز بمدت شصت سال ديگر به ميان آيد ، با آنكه شوراي قانونگذاري مصر با آن به مخالفت بر مي خيزد ، اما شميل كه در خواب و خيال جهانشهري سير مي كند با پشتيباني از واگذاري اين امتياز چنين استدلال مي كند كه پيشرفت علوم به پيروي از آن ، پيشرفت اجتماعي در روزگار ما تند تر از هر زمان ديگر روي مي دهد ، و به همين جهت مفهوم وطن نيز در حال دگرگوني است و بزودي سراسر جهان را در برخواهد گرفت ، در ظرف مدت شصت سالي كه موضوع دعواست جهان چنان دگرگون خواهد شد كه تصورش ممكن نيست ، و در پايان آن كانال به همان اندازه به مصر تعلق خواهد داشت كه به چين يا آمريكا ، پس بهتر تا زمان از دست نرفته ، مصر حق موجود را فداي حق موهوم نكند و با شركت كانال سوئز در سازش در آيد . ” 47