مكتب واقع گرايي, يكي از مهمترين مكاتب روابط بين الملل محسوب مي شود, كه در دهه هاي 1950 و 1960 ديدگاه مسلط بر روابط بين الملل بود و تنها با ظهور رفتارگرايي بود كه مورد چالش واقع شد. اين رهيافت بر چهار فرض استوار است. الف – ديدگاه بدبينانه نسبت به ماهيت انسان. ب_ نظر به اين كه روابط بين الملل, ضرورتا مناقشه آميز است و جنگ, راه حل نهايي حل و فصل مناقشات بين المللي است. پ- امنيت ملي و بقاي دولت, بالاترين ارزشهاست. ت- عدم اعتقاد نسبت به توسعه روابط بين الملل همانند زندگي سياسي داخلي.يعني روابط بين ملتهامبتني بر هرج و مرج است و دولتي بين المللي كه همگان از آن تبعيت كنند ،وجود ندارد. اين چهار فرض جوهره انديشه متفكران و نظريه پردازان واقع گرا, از گذشته تا به حال بوده است.
در انديشه واقع گرايي, انسان به عنوان موجودي توصيف مي شود كه در طلب منافع شخصي بوده, بنابراين درگير روابط رقابت آميز با ديگران است, لذا همواره دوست دارد كه نقش اول را بازي كند تا بتواند از آن موقعيت استفاده كند و همين مساله باعث مي شود كه در ارتباط با مردم ديگر(كه در سطح كلان شامل روابط بين الملل با ديگر كشورها نيز مي شود) تلاش كند تا بر آنها نفوذ و سيطره داشته باشد و از آنجايي كه مردم ديگر نيز چنين عمل مي كنند, لذا موضوع ممانعت از سلطه ديگران, موضوعي جهاني است. اين ديدگاه بدبينانه نسبت به ماهيت انسان, قويا در نظريه روابط بين الملل هانس مورگنتا, بعنوان كسي كه انديشه هاي واقع گرايي قرن بيستم را شكل داده, منعكس شده است. او معتقد است كه, مردان و زنان به دنبال كسب قدرت هستند و اين نشانه ويژه سياست و مخصوصا سياست بين الملل است. مورگنتا مي نويسد: سياست همان تلاش براي اعمال قدرت بر مردم است و از آنجايي كه هدف نهايي, قدرت است, لذا براي بدست آوردن, حفظ و نمايش آن تلاش مي شود و اين همان تكنيكهاي اقدام سياسي است. توسيديد, ماكياولي, هابز و ديگر متفكران كهن واقع گرايي, كمابيش با اين نظر موافق هستند. آنان معتقدند: كسب, حفظ و استفاده از قدرت, هسته اصلي فعاليت هاي سياسي است. سياست بين الملل نيز, همانند هر نوع روابط با ديگران, سياست قدرت است. رقابت, مناقشه و جنگ هاي مكرر دولتها, بدين خاطر است كه همه ي اين دولت ها مسايل اساسي واحدي دارند كه همان منافع ملي و تضمين بقاي دولت است.
واقع گرايان چنين فرض مي كنند كه جهان سياست, كاملا دچار بي نظمي و بي قانوني است(Anarchic world): نظامي كه در آن قدرت برتر يا دولت جهاني وجود ندارد. دولت, بازيگر اصلي است. ديگر بازيگران بين المللي نظير اشخاص, سازمان بين المللي, سازمان هاي غيردولتي و … اهميت ناچيزي دارند. مهمترين هدف و مقصود غايي سياست خارجي, طرح و دفاع از منافع ملي دولت ها در جهان سياست است. اما دولت ها برابر نيستند, بلكه سلسله مراتب قدرت در نظام بين المللي وجود دارد. مهمترين دولت ها در جهان سياست به عنوان قدرت هاي بزرگ شناخته مي شوند و از نظر واقع گرايان, اساسا روابط بين الملل دربرگيرنده ستيز ميان قدرتهاي بزرگ براي سلطه و امنيت است.
امنيت ملي و بقاي دولت, نقش مركزي را در رهيافت واقعگرايي ايفا مي كنند؛ اين ارزش ها هستند كه آموزه و سياست خارجي واقع گرايانه را شكل مي دهند. اصولا دولتها براي تامين زندگي خوب براي شهروندانشان فعاليت مي كنند. بدون وجود دولتي كه امنيت و رفاه را تامين كند, همانطور كه هابز مي گويد:« زندگي انسان محدود, تنها, نكبت بار, حيواني و كوتاه خواهد بود.» بنابراين دولت از سرزمين, جمعيت, ارزشها و روشهاي متفاوت زندگي مردمش دفاع مي كند. منافع كلي داور نهايي در قضاوت نسبت به سياست خارجي است. جامعه انساني واخلاق, محدود به دولت بوده و وارد عرصه روابط بين الملل نمي شود, چرا كه جهان سياست, حوزه اي است كه در آن بي نظمي, اختلاف و مناقشه ميان دولت ها – در پس زمينه تلاش قدرت هاي بزرگ براي كسب برتري – حاكم است. اين حقيقت كه, همه دولت ها بايد بدنبال منافع ملي شان باشند, به اين معني است كه هرگز كشورها و حكومت ها بطور كامل به يكديگر اعتماد نمي كنند. همه موافقتنامه هاي بين المللي, موقتي و مشروط به اراده دولت هاي امضا كننده آن است و همه دولت ها بايستي اين آمادگي را داشته باشند كه در صورت تعارض آنها با منافع ملي شان, تعهدات بين المللي را قرباني منافع ملي شان كنند. بنابراين همه پيمانها, موافقتنامه ها, كنوانسيون ها, عرفها, قوانين و حقوق بين دولتها تنها ترتيباتي مصلحتي بوده و در صورت تعارض ميان آنها با منافع حياتي دولت ها آنها مي توانند و بايستي كنار گذاشته شوند. هيچ تعهد بين المللي به معناي اخلاقي كلمه ميان دولت هاي مستقل وجود ندارد و اين نشان مي دهد كه تنها وظيفه اساسي دولتمردان, استفاده و دفاع از منافع ملي شان است. اين موضوع را هيچ كتابي به اندازه كتاب مشهور ماكياولي يعني شهريار به وضوح شرح نداده است.
با توجه به مباحث بالا مي توان گفت در مقايسه با نظرياتي كه زندگي سياسي داخلي را تبيين مي كنند, هيچ تحول روبه جلويي در جهان سياست رخ نداده است. همچنين نظريه واقع گرايي در روابط بين الملل معتقد است كه, اين وضعيت نه تنها در زمان هاي خاص, بلكه در همه زمان ها معتبر است زيرا واقعيتهاي اساسي جهان و سياست هرگز تغيير نمي كند.
البته تمايز مهمي ميان واقع گرايي كهن و واقع گرايي معاصر, در نظريه واقع گرايي روابط بين الملل وجود دارد. واقع گرايي يكي از رهيافتهاي سنتي روابط بين الملل است كه قبل از انقلاب رفتارگرايي در دهه 1960, رهيافت مسلط روابط بين الملل بود و اساسا بر ارزشهاي سياسي, امنيت ملي و بقاي دولت متمركز است.