| در حوزه انديشه و علوم انساني, شناخت مفاهيم بنيادين از اهميت اساسي برخوردار است چرا كه نظريات كلان و خرد و اقدام سياسي معطوف به اين مفاهيم است. مفاهيم اصولي, سلسله جنبان تطورات فكري و تحولات عيني به شمار مي روند. ما اساسا به كليد واژه ها و سرچشمه هاي فكري و مباني ارزشي و معرفتي غرب بي توجهي كرده ايم و فقط محصولات فكري و عيني توجه ما را به خود جلب كرده است و يا اينكه با سوء تعبيرها و ترجمه هاي ناصحيح موجب خلط مبحث و سرگشتگي دانشجويان و دانش پژوهان شده ايم. در توليد دانش حتي از وضع مفاهيم ساده و اصطلاحات بسيط عاجزيم.
اينك تلاش داريم تا طي نوشته هايي به مفهوم عقلانيت كه بنيادي ترين مفهوم در علوم انساني است پرداخته و نقاط تمايز عقلانيت ابزاري از ديني را بازگو كنيم.
در حوزه عقلانيت (Rationality) از جمله عقلانيت ابزاري همه چيز بسته به شبكه مقاصد است. اينكه شبكه مقاصد چه بوده, چه ماهيتي داشته و از چه نوع جهان نگري و انسان نگري نشات گرفته باشد, سرلوحه امور است. عامل سعي دارد اعمال و رفتار خويش را توسط اهداف توجيه نمايد. لذا در يك عبارت مي توان گفت: عقلانيت فضاي عمل و شكل دهي ارتباط بين نحوه جهان نگري – انسان نگري, وضعيت مطلوب و برنامه عمل است.
عقلانيت بايد به سه سوال اساسي پاسخ گويد و به تعبيري ديگر از پاسخگويي به سه سوال بنيادين پديدار مي شود. شكل گيري انواع عقلانيت نيز بسته به چگونگي پاسخگويي به اين پرسش هاست: 1- تصوير انسان و ارتباطش با هستي چيست؟ 2- وضعيت مطلوب در هستي يا توسعه انساني چيست؟ 3- برنامه عمل و نحوه زندگي چگونه بايد باشد؟
عقلانيت ليبرال در جواب به سوال اول مي گويد كه انسان نبايد به دنبال ريشه وجودي خود باشد.او لازم نيست بدنبال كشف خالق بوده و به اين فكر باشد كه طبق يك محاسبه خاص خلق شده است. انسان هم پديده اي است مثل پدديده هاي ديگر از قبيل زمين و خورشيد. كاوشهاي هستي شناختي(ontologic) در حكمت اولي نتيجه بخش نيست لذا به جاي پرداختن به ريشه وجودي انسان بايد نگرشي پديدارشناسانه به بشر داشته باشيم. انسان در مختصات زماني و مكاني مي گنجد و در اصل يك پديده است چرا كه خلاصه كردن انسان به يك پديده براي عمل كفايت مي كند. انسان پديده اي در كنار ساير پديده ها و رشته اي از مجموعه اعمالي است كه از او سر مي زند. در واقع عقلانيت ليبراب توجيه متافيزيكي انسان و هستي را رد كرده و يا آن را منشاء عمل نمي داند و قايل به توجيه كيهان شناختي (c o mologic) هستي انسان است. اين عقلانيت در جواب به سوال دوم كه ايده آل انسان و توسعه انساني چيست؟ معتقد است كه توسعه در آن است كه انسان رشته هاي بيشتري از اعمال را انجام دهد و كمال ديگري غير از اين وجود ندارد. عمل براي كسب سود و منفعت بيشتر. در پاسخ به پرسش سوم كه به نحوه زندگي و شكل دهي نظم مدني مي پردازد, بايد گفت: اين عقلانيت بر اين سنت استوار است كه فرد براي بروز اعمال بيشتر و كسب سود مضاعف بايد بيشترين آزادي را داشته باشد و هرگونه مانعي اصالت ندارد بلكه از روي ضرورت نهاده مي شود. فرد بايد نهايت آزادي را براي عمل داشته باشد. در اين صورت كار دولت اين نيست كه مردم را هدايت نمايد. دولت بايد پاسدار و پاسبان آزادي مردم براي رسيدن به اميال و خواسته هايشان باشد. دولت در امور خصوصي مردم دخالت ندارد. مساله اخلاق به دولت ربطي ندارد. تنها وظيفه دولت اين است كه فرد به حقوق ديگران تجاوز نكند. مردم مي توانند دنبال لذايذ باشند و دولت بايد امكان رسيدن به لذت را براي افراد بوجود آورد. چگونگي لذت بردن نيز معطوف به اراده مردم است نه خواست دولت. هيچ معياري براي افعال خوب وبد وجود ندارد نگر اراده و خواست فرد.(1)
غرب مخصوصا ايالات متحده امريكا با آموزه هاي پراگماتيستها و تعاليم اعلاميه استقلال و قانون اساسي در درجه عقلانيت خويش تا حدي بالا رفته و سپس متوفق مي شود و اساسا فراتر رفتن از اين حد را رسالت خويش نمي داند. به عكس ،افلاطون و ارسطو در موجوديت هر پديده اي چهارعلت 1- فاعلي 2- مادي 3- صوري 4- غايي قايلند.
تفكر مدرن از پرداختن به مسايل ريشه اي ايا دارد. انساني كه با يك محركه بيروني مثل وحي حركت نمي كند, مطابق يك عقربه دروني عمل مي نمايد و آن نفع و ميل شخصي و يا غريزه است نه فطرت و نظم مدني . چگونگي زندگي اجتماعي با اين تلقي از توسعه انساني شكل مي گيرد. انسان بايد از چنان حيات اجتماعي برخوردار باشد كه با حداكثر آزادي و حداقل موانع به حداكثر لذت دست يابد. اينجاست كه فردگرايي, سكولاريسم, دولت بي طرف و … پديدار مي شوند.
اصالت دادن به لذت و تجربه, برخاسته از انسان شناسي خاص است است كه منجر به شكل گيري رويكرد استغنا از متافيزيك و ضد علمي دانستن آن شده است. حداقل اينكه عقل ابزاري از كاركرد اجتماعي و رواني گزاره هاي ديني, اخلاقي, فلسفي و عرفاني سخن به ميان آورده و معرفت غير تجربي را معرفت كاذب(non cognitive) مي داند. فرد بايد نهايت آزادي را براي رسيدن به بيشترين نفع داشته باشد. دولت هم به مثابه وسيله اي بايد اين را ايجاد نمايد. فردگرايي بعنوان موتور محركه سرمايه داري در لابلاي چنين نگرشي رشد و نمو مي يابد. اخلاقيات نيز كه مي توانند شدت يوتيليتاريانيسم را تقليل دهند و اگوئيسم را به كنترل درآورند, واقعي (factual) نبوده, بلكه معرفت نابخش, نسبي و غير عقلاني تلقي مي شوند.(2)
قطار مدرنيته جهت خويش را به سوي منتهاي لذت و رفاه آدمي در دنيا تنظيم كرده است.(3) از منظر وبر عقلانيت تلاش جهت بدست آوردن حداكثر نتايج و دستاوردها با حداقل داده هاست و تصميم عقلاني را هم بايد در اين راستا ديد. بنابراين ارزش شايع و غالب جوامع غربي, سرمايه داري است.(4) حريم عقلانيت, بسيار محدود و تنها مختص به مهندسي ابزار و تنظيم وسايل براي نيل به خواسته هاي اقتصادي و معيشتي است. تعيين هدف, بسته به ميل و اراده انسان است و خارج از آن, هدف مستقلي وجود ندارد. دانش از ارزش جدا بوده و حوزه عقل, غير ارزشي و حوزه ارزش ها, غير عقلاني است.(5) رفتار عقلاني نيز رفتاري نيست كه اهداف قابل دفاع عقلي دارد بلكه رفتاري است كه بر اساس سهل الوصولترين و راحت ترين وسايل نيل به اهداف طراحي مي شود و به پيش مي رود. هيچ بايد و نبايد اصول گرايانه عقلاني يا وحياني كه براي تمايلات ما ضرورتي جديد ايجاد كنند؛ وجود ندارد. عقل نيز ابزاري براي مضبوط و احصا كردن امكانات در دست اميال فردي است(6) به عبارتي ديگر عقلانيت انسان, يك گروه و يا يك دولتمرد دراين تعريف مي شود كه با تصور خاص و شناخت از محيط براي رسيدن به هدف, وسايل مقتضي را بر پايه عقايد و تفكرات خويش فراهم و طبق آن عمل مي كند.(7)
عقلانيت حاكم بر جهان غرب از جمله ايالات متحده صرفا يك جلوه انتزاعي ندارد بلكه با عمل در آميخته و متعلق به اين عالم انضمامي قريب بوده و از عالم بالا و خزائن الهي بحث نمي نمايد. وظيفه آن احصا كردن عالم در جهت تجدد نفساني است.
عقلانيت, صورت علمي تحقق مدرنتيه و احصا و محاسبه عالم در جهت نفسانيت است.(8) پيشرفت (progress) يك اقدام انساني است كه مستلزم به كارگيري عقل انساني براي ايجاد دنياي بهتر است كه مناسب با نيازهاي انساني باشد.. بخش غيرانساني جهان (طبيعت) به تنهايي فاقد معنا و مفهوم است و طبيعت هر معنا و مفهومي كه مي يابد تنها از منظر استفاده هاي انساني است كه از آن به عمل مي آيد و علم وسيله اي است كه طبيعت را در خدمت انسان قرار مي دهد.(9)
در قرن بيستم پراگماتيسم با آراي انديشمنداني چون پيرس, جيمز و ديوئي بصورت ايدئولوژي حاكم بر امريكا و تصميم گيران سياسي قرارگرفت. مطابق پراگماتسم, حقيقت و علم آن چيزي است كه در مرحله عمل اثبات شود. آن چيزي كه به تجربه درنيايد, فاقد ارزش معرفتي است. با اين مكتب, انسان گرايي جان تازه اي گرفت, ليبراليسم و آزاديهاي فردي بصورت عمده اي تثبيت شد و عقلانيت ابزاري تحكيم يافت. بدينوسيله جامعه امريكا وارد مرحله اي شد كه به تعبير ماكس وبر, فراگيرترين و بنيادي ترين دستاورد عقلانيت ابزاري است و آن فرايند بنيادي افسون زدايي و توهم زدايي از جهان است.
امريكاييها بيش از پيش به اين فكر رسيده اند كه حقيقتي از پيش تعريف شده وجود ندارد بلكه همه چيز از جمله خويشتن را خود تعريف مي كنند.(10) در غرب جديد, تلاش براي شكل دهي جامعه خوب و ترتيبات اجتماعي مناسب از اشتغالات اساسي ملت ها و دولت ها به شمار مي رود. سكولاريسم و اخيرا رفتارگرايي, موضوعات هنجاري و اخلاقي را در فهم و جستجوي تمايلات و قوانين رفتاري در پايين ترين سطح اولويت قرار مي دهند(11) در جامعه اي كه فردگرايي بر آن حاكم است, دولت بر پايه عقل و مطابق طبيعت كه بي نياز از قانون الهي است به كار مي پردازد و بدينوسيله هويت غير ديني سياست شكل مي گيرد.(12) در مكتب اصالت فايده, دولت مثل ساير نهادهاي اجتماعي است كه يك سلسله پاتولوژيهايي انجام مي دهد و رسالتي فراتر از اين ندارد.(13)
نگارنده به هيچ وجه قصد تخطئه و ادعاي بي ديني غرب را ندارد بلكه معتقد است كه دين از مناسبات اجتماعي و سياسي رخت بربسته و صرفا به حوزه فردي فروكاسته شده است.
مساله مهم علمي و سياسي اين است كه در قالب مدرنيته, عقلانيت مفهومي است كه به آساني تعريف شده, مستقل بوده و فارغ از قدرت (به معناي پست مدرنيستي آن = اعم از ظرف جغرافيايي, اقليمي, تاريخي, اقتصادي, اجتماعي و فرهنگي) است.(14) (context - independent) تعاملات قدرت به معناي عام آن نمي تواند مسير شكل گيري آن را تعيين نمايد. پس انديشه عنصر مستقل بشري است كه انسان بدان مسلح بوده و فراورده هاي آن را بدست مي آورد. اين نگرش يك نوع تماميت خواهي براي غرب به ارمغان مي آورد. بدينصورت كه آنها يافته هاي خويش را قابل تعميم به كل جوامع بشري مي دانند. در اين ديدگاه انسان, انسان است و دستاوردهاي يكي گره گشاي كارديگري است.
از ديد دولتمردان آمريكا, توسعه, توسعه است و حقوق بشر، حقوق بشر. چرا كه بشر, بشر است. (اين در حاليست كه ظاهرا منابع شناخت غرب يعني عقل و تجربه بيطرف به نظر مي رسند.) از آنجا كه اين منابع در غرب شكوفا شده اند, لذا بر جهانيان فرض است كه راه تجربه شده آنها را به تقليد از غرب پيروي كنند. يك راه بيشتر براي پيشرفت وجود ندارد(unilinear progress) زيرا يك عقلانيت بيشتر نمي توان يافت. بزرگترين انتقاد پست مدرنيسم به مدرنيسم در همين مطلب خلاصه مي شود. پست مدرن ها بر اين باورند كه عقلانيت بر حسب قدرت شكل مي گيرد. عقلانيت و انديشه مظروفي است كه در داخل ظرف قدرت توليد يافته و ادامه حيات مي يابد. (context - dependent) لذا بر حسب تكثر قدرت, تكثر عقلانيت پديد مي آيد, ديگر نمي توان دستاوردهاي خود را به ديگران ديكته كرد. مك اينتاير فيلسوف امريكايي مي نويسد(15): عقلانيت ليبرال خود را جهان شمول دانسته و فرهنگ مدرن ليبرال بر اين نظر است كه استاندار جهان شمول عقلانيت مي تواند وجود داشته باشد و تحولات تاريخي خاص هر كشوري به موجوديت عقلانيت جهان گير لطمه اي نمي زند.
تفكر فوق, مبين عمده ترين عنصر در شكل دهي قاعده مندي رفتاري سياست خارجي ايالات متحده امريكاست. اعتقاد به اصالت دانش در مقابل قدرت و پيشرفت خطي به آنها اين اجازه مي دهد كه به راحتي براي ديگران نسخه پيچيده و با تماميت خواهي بي بديل راه هاي ديگر را محكوم و منكوب نمايند. علاوه بر آن در مجموعه غرب, آمريكا داراي ويژگي هاي منحصر به فرد و تفكرات فوق العاده اي است كه سياست خارجي و مواضع بين المللي آن كشور را به طور مطلق از معرفت هاي ايدئولوژيك سيراب مي نمايد.
پي نوشت:
1. محمد جواد لاريجاني, تفكر سكولار تفكر اين جهاني است, فصلنامه نامه فرهنگ, سال ششم, شماره اول, (بهار 1375)ص ص 21-20.
2. حسن رحيم پورازغدي, عقلانيت, (تهران: موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر, 1378), ص 30.
3. مصباح عاملي, روشنفكري, مدرنتيه و عقلانيت اسلامي, ماهنامه انديشه حوزه, سال ششم, شماره اول, (مرداد, شهريور 1379), ص9.
4. See rationality , in http://www. Xrefer.com/entry/344648
5. رحيم پور ازغدي, پيشين, ص ص 107-106.
6. همان, ص ص 38-37.
7. See kehneth shepsle and marks bohchen, analyzing politics, behavior and institutions, (new york: w.w.norton, 1997)
8. ر.ك محمد مدد پور, ميزگرد, چيستي عقلانيت فصلنامه قبسات, سال اول, شماره اول, (پاييز 1375)
9. زيگمون با من مدرنيته, مدرنيته و مدرنيسم, ترجمه و تدوين حسينعلي نوذري, (تهران: نقش جهان, 1379), ص 28.
10. كارل لوويت, تفسير وبر از جهان بورژوا – سرمايه داري از نظرگاه عقلانيت, ترجمه علي مرتضويان, فصلنامه ارغنون, سال اول, شماره سوم, (پاييز 1373), ص 317.
11. See michael c. hudson , islam and political development islam and development , edited by john esposito , (syracus: syracus university press, 1980)
12. برتراند بديع, فرهنگ و سياست’ ترجمه احمد نقيب زاده, (تهران: دادگستر, 1376), ص 133.
13. حسين بشيريه, گفتگو, اسلام, دولت قديم و جديد فصلنامه حكومت اسلامي, سال دوم, شماره دوم, (تابستان 1376), ص 187.
14. See bent flyirberg, rationality and power , trauslated by steven sampson, ( chicago: university of chicago press, 1998)
15. se alasidair macintyre, whose jusice which rationality? ( washington: congrees, 1988) |