سقوط تمدن ها و زوال امپراتوري ها متن تاريخ ولي علل انهدام آنان فلسفه تاريخ است. قرآن كريم مي فرمايد و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جاءتهم رسل هم بالبينات و ماكانوا ليؤمنوا كذلك نجزي القوم المجرمين (سوره يونس، آيه 13)». يعني «همانا ما امت هاي پيش از شما را چون ستم كردند، هلاك كرديم (زيرا) پيامبرانشان براي آنها معجزات آوردند ولي آنها ايمان نمي آورند. ما اينگونه گروه تبهكاران را كيفر مي دهيم.»
اگر در اوائل قرن بيستم، پس از پايان جنگ جهاني اول در 1918 ميلادي، به وزيران و سياستمداران امپراتوري بريتانيا (انگليس) مانند كورزان و كرومر مي گفتند كه علي رغم همه اطلاعات و آمار سالنامه ها و راهنماهاي اقتصادي و كشوري، امپراتوري آنها پس از يك نسل متلاشي خواهد شد، آنها باور نمي كردند. در آن دهه نايب السلطنه امپراتوري بريتانيا در هند مشغول بناي ساختمان پايتخت جديد در دهلي و قصر مجلل فرمانداري انگليس در نيم قاره هندوستان بود به اين اميد كه امپراتوري عظيم بريتانيا قرن ها دوام خواهد داشت. اين معماران امپراتوري نمي دانستند، و هيچ گاه حدس نزدند، كه ميراث امپراتوري بريتانيا و «كشورهاي مشترك المنافع»اي كه بنا مي كردند در عرض چند دهه سقوط كرده و راه را براي مبارزات بوميان و اراضي استعماري و اشغالي گشوده و ميليون ها هندي و آفريقائي و آسيائي را روانه لندن و شهرهاي انگليس خواهد كرد. ولي همه اينها در تاريخ اتفاق افتاد و اين جريان به ترتيب در مورد امپراتوري هاي هلند، فرانسه، اسپانيا، پرتغال، آلمان، روسيه تزاري، و اخيراً شوروي سابق تكرار شد. با زوال ديكتاتوري هاي مورد حمايت ايالات متحده آمريكا، سيل مهاجران- كوبائي، ويتنامي، حبشه اي، كنگوئي، فيليپيني، اندونزيايي، كره اي، ايراني، پاكستاني و آمريكاي لاتيني به داخل خاك آمريكا در اين چند دهه افزايش يافته است. تا چه حد آمريكا خواهد توانست در مقابل آسيب هائي كه به ساير امپراتوري ها در تاريخ اتفاق افتاده است مقاومت كرده و ايستادگي كند؟
مورخ معاصر انگليس آرنولد توين بي مي نويسد كه امپراتوري هاي بزرگ كشته نمي شوند بلكه خودكشي مي كنند. وي كه اين جمله را در اواسط قرن بيستم نوشت افول امپراتوري بريتانيا را به چشم خود ديد. قبل از اينكه او به استادي دانشگاه لندن انتخاب شود، در پايان جنگ جهاني اول جزو هيئت اعزامي انگليس در كنفرانس پاريس شركت كرد. در كنفرانس پاريس بود كه متفقين پيروزمند آن روز مانند انگليس و فرانسه دنياي عرب را بين خود تقسيم كردند و فلسطين و عراق و اردن امروزي به قيموميت لندن و سوريه و لبنان و آفريقاي شمالي و مغرب به كنترل پاريس واگذار شده و ادامه پيدا كرد. انسان ها در بستر تاريخ، و تا حدودي براي آن زندگي مي كنند. توين بي در جواني و در اوج امپراتوري انگليس نتوانست علل و سقوط كشور خود را پيش بيني كند ولي به عنوان يك استاد و تاريخ نويس برجسته سال ها بعد توانست در اثر خود، «مطالعه تاريخ» به ضعف تمدن غرب و به ويژه بريتانيا پي ببرد.
در آغاز امپراتوري روم و در زمان فرمانروائي اولين امپراتور آگوستوس (از سال 63 قبل از ميلاد تا سال 14 ميلادي) قدرت مهندسي و نظامي آن به قدري بالا گرفته بود كه هيچ كس فكر نمي كرد كه راه زندگي و ارزش هاي رومي ها تحت تسلط گروه كوچكي از مسيحيان قرار گيرد. رومي ها افكار «جاويداني» داشتند. دو قرن بعد يكي از معلمان و تحصيل كرده هاي اين امپراتوري به نام آگوستين در اثر معروف خود «شهر خداوندي» نه تنها به محدوديت اين نظام حمله كرد بلكه تمام ارزش هاي امپراتوري را زير سؤال برد. امپراتوري روم بر تكنولوژي و امور نظامي و ارتشي تكيه داشت ولي چالشي كه بدان وارد شد از جانب فلسفه و دين بود. چه كسي فكر مي كرد كه حكام امپراتوري روم روزگاري به معابد مسيحيان پناه ببرند و از عيسي(ع) و مسيحيت الهام بگيرند؟ مردم سالاري و مجلس سناي روم در حقيقت كاذب بود و خداسالاري مسيحيت اين امپراتوري را دگرگون كرده بود. در امپراتوري آن روز روم، فروتني وجود نداشت، فضيلت از دانش جدا شده بود و هر كس خدايان يا خداي خود را اختراع مي كرد. امپراتوري روم غربي بالاخره از بين رفت ولي امپراتوري روم شرقي با گرايش به دين مسيحيت توانست حداقل به مدت يك هزار سال قدرت خود را حفظ كند و اين قدرت بالاخره توسط مسلمانان با سقوط قسطنطنيه به پايان رسيد. اين تجربيات تاريخي يك سؤال اصلي را مطرح مي كند: ايده هاي كنوني چقدر قدرت پايداري دارند؟
امپراتوري آمريكا توسعه طلبي بين المللي خود را در قرن نوزدهم با حمله به مكزيك و الحاق ايالات كاليفرنيا و تكزاس و چند استان ديگر به ايالات متحده آغاز كرد و با استفاده از ضعف امپراتوري فرانسه، سرزمين وسيع جنوبي و غربي معروف به «لوئيزيانا» را به قيمت بسيار ارزاني از دولت فرانسه خريداري كرد. موقعي كه امپراتوري هاي اروپا مستعمرات خود را در آفريقا و آسيا توسعه مي دادند، امپراتوري آمريكا تحت «دكترين مونرو» رئيس جمهور وقت، آمريكاي جنوبي و مركزي را منطقه نفوذ خود اعلام كرد و در دهه آخر قرن نوزدهم و در آغاز قرن بيستم امپرياليسم آمريكا موفق گرديد كوبا، فيليپين، پورتوريكو وهاوائي را با حمله نظامي تصرف و دست امپراتوري اسپانيا را از اين مناطق قطع كند. جالب اين كه حمله به اين كشورها و اشغال اين مناطق همه در نقاب طرفداري از «حقوق بشر» و استقرار دموكراسي انجام گرديد ولي همان طوري كه تاريخ نشان داد اهداف اصلي امريكا دسترسي به منابع طبيعي و اقتصادي اين كشورها و سلطه بر ناحيه درياي كارائيب و اقيانوس اطلس و حتي چين و ژاپن بود. اروپا و آمريكا اولين رقابت خود را در توسعه طلبي و دستيابي به بازارهاي دنيا آغاز كرده بودند ولي هر دو به علت منافع ملي و مادي خود و ارزش هاي مشترك يك سياست ضدشرقي را دنبال مي كردند. در هر دو قاره نژادپرستي و تبعيضات نژادي به حد اعلاي خود رسيده بود.
در اوائل قرن بيستم اسطوره ماشين (صنعتي شدن) و اسطوره اطلاعات (رسانه اي شدن) به اوج خود رسيده بود و آمريكا و قدرت هاي اروپا اقتصاد حيات را به اقتصاد پول تبديل كرده بودند. تعجب نيست كه دو نفر از امپرياليست هاي معروف دهه اول قرن بيستم آمريكا، يعني تئودور روزولت رئيس جمهور آن كشور كه به قلدري معروف است و اليهوروت كه زماني به عنوان وزير خارجه او خدمت كرده و مدتي هم وزير جنگ آمريكا بود، به دريافت جايزه صلح نوبل از طرف نروژي ها نائل شدند! جايزه نوبل كه توسط مخترع ديناميت در دهه اول قرن بيستم تاسيس شد در حقيقت يك ابزار فرهنگي و سياسي سياست خارجي كشورهاي اسكانديناوي و به ويژه، نروژ و سوئد است و در طول نزديك به يك قرن كه از تاريخ تاسيس آن مي گذرد، هميشه در مسير حمايت از ارزش هاي سياسي و اقتصادي و علمي آنان به كار برده شده است. تاريخ امپرياليسم جهاني آمريكا با نام هاي تئودور روزولت واليهوروت مترادف است با روزولت مقدمات حمله و اشغال قواي نظامي آمريكا را در كوبا فراهم كرد و در دوره رياست جمهوري او نيروي دريائي امريكا به فتوحات متعددي دست يافتند و در سراسر دنيا مستقر شدند، روت مدت ها حاكم و فرماندار مناطق اشغالي امريكا بوده و به عنوان يك حقوقدان در سمت وزراء جنگ و خارجه به اين سلطه طلبي آمريكا لباس قانوني مي پوشانيد. او در سال هاي آخر قرن نوزدهم در رياست جمهوري ويليام مكينلي عهده دار وزارت جنگ شد و در آن سمت اداره مستعمرات آمريكا از جمله كوبا را به عهده داشت و پس از اشغال كوبا مامور تحرير قانون اساسي آن كشور گرديد و بدين ترتيب كوبا را قانونا براي سال ها تحت نفوذ نظامي و سياسي و اقتصادي واشنگتن قرار داد. شباهت فوق العاده زيادي بين سياست خارجي آمريكا در زمان رياست جمهوري مكينلي و روزولت و سياست خارجي امروزي جرج دبليوبوش و وزراي جنگ و خارجه آنها وجود دارد. از يك جهت اشغال افغانستان وعراق توسط قواي نظامي آمريكا و اداره اين دو كشور و مشكلات حاصله از اين اشغالگري ها يك كپي به تمام معني از حمله آمريكا به كوبا و فيليپين و اشغال آنها در يك قرن پيش است.
«مسئوليت نژادسفيد» توجيهي بود كه در آن زمان اروپائيها و آمريكا براي سلطه طلبي و به دست آوردن مستعمرات در نقاط مختلف دنيا ارائه مي دادند. وقتي كه آمريكائي ها فيليپين را اشغال كردند لرد كورزون نايب السلطنه انگليس در هند بود و واشنگتن كوشش داشت الگوي اميرپاليسم انگلستان را در درياي كارائيب و اقيانوس آرام تكرار كند. در 1920 ميلادي موقعي كه قواي نظامي انگليس پس از شكست دولت عثماني عراق را به تصرف خود درآورد، آمريكائي ها هنوز به اشغالگري خود در فيليپين و ساير جزائر اقيانوس اطلس مشغول بودند. قيام مسلمانان و به ويژه شيعيان در عراق و شورش بوميان و مردم فيليپين عليه اشغالگران آمريكايي مجبور كرد كه هر دو امپراتوري انگليس و آمريكا به ظاهر به اين دو كشور استقلال دهند ولي قانون اساسي هر دو كشور كه تحت نفوذ نظاميان انگليس و آمريكا نوشته شده بود در حقيقت به نفوذ و كنترل لندن و واشنگتن در عراق و فيليپين صورت قانوني مي بخشيد. در هر دو كشور اداره سياست خارجي، امور نظامي و اقتصادي، و تربيت و پرورش ديوان سالاران و نخبگان جديد به عهده امپرياليسم انگليس و آمريكا واگذار شده بود. سال هاي بعد در هر دو كشور اين دخالت و بي عدالتي ها به شورش و انقلاب و فروپاشي دولت هاي دست نشانده تبديل شد.
در آغاز قرن بيست و يكم، آيا تاريخ در عراق تكرار مي شود؟ امپراتوري آمريكا اكنون با سه موضوع بسيار مهم در عراق مواجهه است. يكي عدم همكاري با سازمان ملل و كشورهاي ديگر كه مشروعيت اشغالگري در عراق را به سختي زير سؤال برده و آمريكا را در حالت انزوا نگاهداشته است. مشكل دوم آمريكا هزينه هاي فوق العاده جنگ و بازسازي و اشغال عراق كه تحت شرايط اقتصادي كنوني آمريكا نارضايتي داخلي را از سياست بوش بالا برده است. و مسئله سوم سرگيجي آمريكا در اداره امور عراق و رقابت ها و مسئوليت هاي نامعلوم بين وزارت دفاع، وزارت خارجه، و شوراي امنيت ملي كاخ سفيد و ناآشنائي آنها با فرهنگ و واقعيت هاي سياسي و نظامي در عراق است. فروپاشي علل افول امپراتوريهاي انگليس و فرانسه در قرن بيستم بسيار بود ولي چندين عامل اصلي اين جريان فروپاشي و سقوط آنان را تحقق بخشيد: (1) ظلم و ستم بي نهايت در مستعمرات و شورش استعمار شدگان عليه انگليس و فرانسه، (2)اتحاد مردم بومي و اهالي اين سرزمين ها و استفاده از ابزار و ايدئولوژي ناسيوناليسم غرب، (3) غوطه ور شدن طبقه اشرافي و مرفه انگليس و فرانسه در تجمل گرائي و طمع، (4) ناتوانائي مالي و انساني انگليس و فرانسه در حفظ مستعمرات جهاني، (5)ظهور قدرت هاي جديد مانند آمريكا و شوروي، (6)اطلاعات ناصحيح از نفرت موجود در سرزمين هاي اشغالي، و (7) اسلام به عنوان يك نيروي بسيجي و ضداستعماري. اين عوامل باعث شد كه اكثر مردم انگليس و فرانسه، و نه الزاماً سردمداران و لردها و طبقه اشراف، از خود بپرسند كه آيا امپراتوري ارزش اين همه فداكاري ها، صدمات، و آسيب ها را دارد يا نه؟