باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 51 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مردم سالاري و امنيت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
گفت وگو با دكتر اصغر افتخاري استاد دانشگاه


امنيت چيست و پس از تحول نظام بين الملل علي  الخصوص با فروپاشي دنياي دوقطبي اين مفهوم چه دگرگوني هايي را از سر گذرانده است؟ گفتمان غالب در تحليل و تعريف امنيت چه مي باشد؟ مردم سالاري ديني و دموكراسي در جهان كنوني چه ارتباطي با امنيت پيدا مي كند؟ مردم سالاري براي منجر شدن به امنيت بر چه اركاني بايد استوار باشد؟ سؤال هاي فوق، از جمله سؤالاتي است كه در گفت وگوي حاضر به بحث گذاشته شده اند، اين سؤالها متكفل آنند تا دغدغه هاي لازم براي ورود به ميدان عمل و سياست  جهان كنوني را مطرح كنند و براي آنها پاسخي در خور فراهم نمايند.

 
   ● نام گفت و گو شونده: اصغر - افتخاري

منبع: روزنامه - همشهری

 
 

* تعريف امنيت از نگاه جناب عالي چيست و اين تعريف با تغييرنظام بين الملل پس از جنگ سرد چه تحولاتي پيدا كرده است؟

- «امنيت» را به گفته «باري بوزان» بايد مفهومي «توسعه نيافته» ارزيابي كرد؛ چرا كه پيرامون مباني و مبادي معني شناختي آن كمتر پژوهش صورت پذيرفته و لذا شاهد ارائه تعاريف متعدد و متنوعي از امنيت هستيم كه بعضاً متعارض مي نمايند. شكل نگرفتن يك شبكه معرفتي (نسبتاً) اجماعي و يكسان از مقومات امنيت، موجب شده تا اين تعدد در ديدگاهها پديد آيد و به صورت يك اصل علمي و مقبول نيز مطرح شوند. تا آنجا كه انديشه گراني چون «بارنت» تصريح مي نمايند : امنيت از جمله اصطلاحاتي است كه از حيث ماهيت مبهم است و هر گونه تلاشي براي شفاف سازي آن، در نهايت ناكام خواهد ماند. به عبارت ديگر اين نحله از متفكران «امنيت» را مفهومي «توخالي» ارزيابي مي كنند كه وضع شده تا تلقي هاي متفاوتي را برساند. بر اين اساس «امنيت» حوزه مفهومي موسمي دارد و به تعبير «كلودزيچ» نبايد توقع ارائه تعريف واحد و ثابتي از آن را داشت. به گمان من سير تحولات تاريخي به ميزان زيادي مؤيد اين مدعاست و نشان مي دهد كه جوامع مختلف «تلقي هاي» متفاوتي از «امنيت» داشته اند؛ و حتي جامعه واحدي در گذر زمان، برداشت هاي متفاوتي از امنيت را تجربه كرده است. اين نگرش در نهايت ما را به آنجا مي رساند كه با «جرج والد» همزبان شويم، آنجا كه مي گويد: امنيت جز احساسي مبهم نسبت به وضعيت موجود و چشم انداز آتي نيست كه در انديشه هر فردي شكل مي گيرد!

در مواجهه با اين ايده ،من اگرچه «تفسيرپذيري» امنيت را به مثابه يك «واقعيت» پذيرفته و منكر آن نيستم؛ اما معتقدم كه «ارائه برداشت هاي مختلف» منحصر به واژگاني چون «امنيت» نبوده و در حوزه علوم انساني رواج و حضوري چشمگير دارد. بنابراين همچنان كه در ارتباط با مفاهيمي چون «قدرت»، «مشروعيت»، «اراده عمومي» و اصطلاحاتي از اين قبيل، قايل به عدم ارائه تعريف نبوده و انديشه گران مبادي معناشناختي و الگوهاي تحليلي مشخصي را ساخته و پرداخته مي نمايند؛ در بحث امنيت نيز اين كار نه تنها ممكن- بلكه ضروري و علمي- است.

مطابق رويكرد دوم كه من بر اعتبار علمي و عملي آن اعتقاد دارم، براي «امنيت» نيز مي توان چارچوب معناشناختي مشخصي را قايل شد. البته نبايد فراموش كرد كه اين «چارچوب» ها متناسب با دانش و مقتضيات زمان حاضراست و همچون ساير چارچوب هاي ديگر در حوزه علوم انساني (و حتي علوم پايه و طبيعي) تحولشان منتفي نيست.

 

* با توجه به توضيحات جناب عالي چند نوع گفتمان در تحليل و تعريف امنيت در نگاه شما وجود دارد؟

- با اين توضيح مي توان دو گفتمان غالب را در مقام تعريف و تحليل امنيت از يكديگر تمييز داد كه از آنها به «گفتمان سلبي» و «گفتمان ايجابي» ياد كرده ام.

در گفتمان سلبي، امنيت معناي صريح و آشكاري دارد و آن عبارت  است از «نبود تهديد». يعني هر وضعيتي كه در آن «تهديدي» براي بازيگر و منافع آن نباشد، آن وضعيت را مي توان امن قلمداد كرد. اين تلقي از امنيت از حيث تاريخي بسيار قديمي بوده و در تبارشناسي آن مي توان گروههاي مختلفي را سراغ گرفت كه اين معنا را ترويج كرده اند. به عنوان مثال به «سنت گراهاي ارتدوكس» مي توان اشاره كرد كه به گفته «اسكات تامپسون» و «كنث جانسن» امنيت را با نفي «تهديد نظامي» معنا مي كردند. شعار اين گروه از انديشه گران آن بود كه «زور بيشتر، امنيت بيشتر». به عبارت ديگر «امنيت» كارايي ارزشمند ويژه اقويا ارزيابي مي شد و ضعفا جز تسليم و تمكين راهي براي نيل به امنيت ندارند. البته متعاقباً اين رويكرد سخت نسبت به امنيت نقد شده و مشخص مي شود كه امنيت بازيگران ،صرفاً از ناحيه «برخوردهاي نظامي» تهديد نمي شود؛ بلكه طيف متنوعي از تعارضات وجود دارند- مانند طبقاتي، روانشناختي و... - كه همين نقش را ايفا مي كنند. در اين مرحله است كه «سنت گراهاي ميانه رويي» چون «سورل»، «ژوونل» و «بوتول» ظهور مي نمايند كه «امنيت» را در كاهش «تعارض» معنا مي كنند. در مجموع ارتدوكس هاي سنت گرا و ميانه رو رويكرد سنتي  اي را شكل مي دهند كه شاخصه اصلي آن نگاه تك بعدي به امنيت است؛ نگاهي كه در نهايت به «قدرت نظامي» ختم مي شود.

بديهي بود كه تحول جوامع بشري اين نگاه به امنيت را تحمل نمي كرد و لذا نسل دوم انديشه گران سنت گرا- كه من از آنها به انديشه گران فرا سنتي ياد مي كنم- ظهور مي كنند. اين افراد «امنيت» را «تك بعدي» نديده و مقوله اي «چند بعدي» مي بينند كه ابعاد اقتصادي، زيست محيطي، فن آوري، فرهنگي و ساير ابعادي كه هر روز بر تعداد  آنها افزوده مي شود، در كنار بعد نظامي لحاظ مي شوند. «باري بوزان» در «مردم، دولتها و هراس» و «رابرت ماندل» در «چهره متغير امنيت ملي» اين رويكرد به امنيت را تحليل كرده اند. امنيت نزد اين نسل دومي هاي سنت گرا، وضعيتي ارزيابي مي شود كه در آن تهديدات سياسي، اقتصادي، فرهنگي، زيست محيطي و... براي بازيگر وجود نداشته باشد؛ و يا اگر وجود دارد، بازيگر بتواند با آنها مقابله كرده و ارزش هاي حياتي خود را حفظ كند.

اين دو ديدگاه كه گفتمان سلبي را شكل مي دهند تا نيمه دوم قرن بيستم بر مطالعات امنيتي حاكميت بلامنازعي دارند. در اين زمان است كه از رهگذر نقدهاي فلسفي وارد آمده بر گفتمان سنتي، شاهد شكل گيري گفتمان تازه اي در تحليل و تعريف امنيت هستيم كه از آن به «گفتمان ايجابي» ياد مي شود. در درون اين گفتمان نيز دو رويكرد اصلي قابل تفكيك است. اول انديشه گران مدرن كه«مارك سومر» و «جوآن گالتنگ» پيشگام آنها هستند و در مقام تعريف امنيت توجه به اصولي چون «تكامل تدريجي»، «افزايش ميزان آسيب ناپذيري»، «خود ترميمي»، «صرفه جويي»، «همزيستي»، «عدالت»، «پيوستگي منافع»، «مشاركت»، « آينده نگري» و «برنامه ريزي» را ضروري مي دانند. انديشه گران «فرامدرن» با پديده «جهاني شدن» مطرح شده اند و در تعريف «امنيت» تأكيد دارند كه «كوچك شدن زماني و مكاني جهان»، ديگر اتكاء به اصول سنتي امنيت را غيرممكن ساخته اند. خلاصه گفتمان ايجابي در تعريف امنيت آن است كه: امنيت وضعيتي است كه در آن بين خواسته هاي شهروندي و كارآمدي نظام سياسي، توازني وجود دارد كه موجد «رضايت» و «اطمينان» نزد شهروندان است.

با توضيحي كه آمد، حال مي توان گفت كه اينجانب معناي ايجابي از امنيت را مد نظر داشته و آن را متناسب با شرايط و مقتضيات جهاني مي دانم. از حيث تاريخي نيز مي توان روندي مشابه را جستجو كرد. بدين صورت كه خاستگاه امنيت را مي توان تحولات نظامي دانست كه با سه روايت تاريخي تأييد مي شود. اول، روايت «اي. اچ. كار» كه بر محوريت «جنگ هاي پلوپونزي» تأكيد دارد. دوم، روايت «كارهاليستي» كه بر «پيمان صلح وستفاليايي» و جنگ هاي سي ساله استوار است و بالاخره روايت «كن بوث» كه بر «جنگ بزرگ» قرار دارد. معناي هر سه روايت آن است كه «امنيت» با «نظامي گري» متولد شده است. اين ديدگاه در دوران ما قبل جنگ سرد به اوج خود رسيده و مكتب «جنگ گرايي» را شكل مي دهد. در دوران جنگ سرد، امنيت تحول نگرشي يافته، چند بعدي مي شود. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، مجال مناسب براي طرح گفتمان ايجابي فراهم مي آيد و سمت و سوي اصلي مطالعات امنيتي را اين گفتمان شكل مي دهد. اما رخداد 11 سپتامبر اين جريان را با مانع جدي مواجه ساخته و امروزه مي توان ادعا كرد كه ما در حال تجربه كردن روايتي مدرن از تلقي سنتي امنيت (از نوع ارتدوكس) آن هستيم.

 

* رابطه ميان امنيت و مردم سالاري ديني و دموكراسي در جهان كنوني چيست؟

- با توجه به تعريفي كه از امنيت مبتني بر رويكرد ايجابي عرضه شد، مشخص مي شود كه امنيت با مردم سالاري در عصر حاضر و در گفتمان ايجابي رابطه وثيقي دارد؛ به گونه اي كه از عناصر اصلي و مقوم شكل گيري معناي امنيت به شمار مي آيد. البته حضور «مردم سالاري» در حوزه هاي «امنيتي» منحصر به بعد معناشناختي اي كه ذكر آن رفت، نبوده و ابعاد ديگري را نيز شامل مي شود كه از جمله مهمترين آنها مي توان به تأثيرات كاربردي موضوع اشاره داشت. از اين حيث «مردم سالاري» شاخص معتبري براي سنجش ميزان امنيت در هر دو سطح داخلي و خارجي به شمار مي آيد.

در رويكرد داخلي اين شاخص به سان متغير واسط بين دو متغير وابسته (يعني مشروعيت) و مستقل (يعني مردم سالاري) عمل مي نمايد و بدين ترتيب به كار تمييز رژيم هاي مشروع از نامشروع مي آيد.

«پل بروكر» كتابي دارد با عنوان «رژيم هاي غيردموكراتيك» كه به سال 2000 منتشر شده است. وي در اين اثر، با استناد به همين شاخصه رژيم هاي دموكرات را از غير آن متمايز ساخته و از سه گونه «تك حزبي»، «رژيم هاي خودمحور» و از «حكومت هاي نظامي» به مثابه الگوهاي رايج «رژيم هاي غيردموكراتيك» ياد كرده است. براين اساس «مردم سالاري» در معادلات امنيتي معاصر، صرفاً يك روش سياسي براي اداره جامعه ارزيابي نمي گردد؛ بلكه افزون بر آن «الگويي» عملياتي به شمار مي آيد كه مي  تواند بر «مشروع» يا «نامشروع بودن» يك حكومت دلالت داشته باشد. از اين منظر جريان قدرت درون يك جامعه با كاربر «الگوي مردم سالار» به ثبات مورد نياز دست يافته و از تعرض مصون مي ماند؛ حال آن كه در غير اين صورت، پشتوانه مردمي اش را از دست داده و راه زوال را طي خواهد كرد. معناي اين سخن آن است كه «مردم سالاري» به توليد مفهوم بنيادين و مهمي چون «ثبات» منجر مي شود كه براي قدرت ها_ به طور سنتي_ در بردارنده معناي «ايمني» بوده است. از سوي ديگر، «مردم سالاري» براي افراد و بازيگران خرده  ملي، مفهوم «رضايت»  را به دنبال دارد كه جوهره «امنيت» را - در اشكال مدرن و ايجابي آن- شكل مي دهد.

 

* مردم سالاري براي منجر شدن به امنيت بر چه اركاني بايد استوار باشد؟

- «مردم سالاري» در بعد داخلي بر دو ركن «رضايت» و «ثبات» استوار است؛ اركاني كه از يك سو آن را به «دولت» و از سوي ديگر به «ملت» متصل ساخته و از طريق اين ارتباط،  شبكه مفهومي واحدي درون جامعه پديدار مي شود كه «مشروعيت» و «مقبوليت» نظام حاكم مبتني بر رضايت شهروندان نتيجه آن است. چنين نظام هايي در اداره امور داخلي شان از بيشترين ميزان كارآمدي برخوردارند و لذا مي توان ادعا كرد كه «مردم سالاري» به آنها امكان آن را مي دهد تا بتوانند تعريف ايجابي از امنيت را محقق سازند. بايد پذيرفت كه «امنيت واقعي» بدون حضور رضايتمندانه مردم در عرصه هاي سياست و حكومت، در عصر حاضر تحصيل نمي شود. رمز تأكيد فراوان حضرت امام خميني(ره) بر نقش و جايگاه برجسته مردم در سياست و حكومت و التزام به اين مهم در سيره حكومتي شان در همين نكته نهفته است. از اين منظر ، انديشه و عمل امام(ره) مي تواند به عنوان يك الگوي كاملاً  ديني از «مردم سالاري» براي استفاده جوامع ديني مطرح باشد. الگويي كه كليه اصول و ويژگي هاي لازم براي ورود به عرصه عمل سياسي را دارد.

اما در بعد خارجي و سياست بين الملل نيز «مردم سالاري» به مثابه عاملي تأثيرگذار در معادلات امنيتي مطرح است. البته بايد در اين مقام تأمل بيشتري  نمود؛ چرا كه منطق معادلات امنيتي در عرصه بين المللي با ساحت داخلي متفاوت است. در حالي كه در حوزه داخلي ايجاد توازن بين خواسته هاي مردمي و كارآمدي نظام سياسي از رهگذر حمايت از حقوق شهروندي، منطق اصلي امنيت را شكل مي دهد كه به صورت مستقيم با «امنيت» در ارتباط است؛ در عرصه خارجي هنوز هم «قدرت» موتور محركه «معادلات امنيتي» به شمار مي آيد. به عبارت ديگر سياست بين  الملل در طي اين چند قرن اخير تحول چشمگيري پيدا نكرده و اصل قدرت همچنان محور اصلي آن به شمار مي آيد. البته تلاش براي نوانديشي، بسيار صورت گرفت و مفاهيمي چون همكاري بين المللي، امنيت انساني، امنيت دسته جمعي، حقوق بشر و مقولاتي از اين قبيل هر يك بخشي از حيات امنيت بين المللي را به خود اختصاص داده اند، اما همه اينها در مقام «مطالعه» بوده و در «عمل» منطق قدرت تأثيرگذار بوده است. رخداد 11 سپتامبر و يك جانبه گرايي آمريكا نقطه اوج اين روند است و پس از آن مي توان به موارد متعددي اشاره داشت كه مؤيد مدعاي ما است. حمله به افغانستان ، در حالي كه هنوز شواهد لازم بر محوريت نقش طالبان در انفجارهاي 11 سپتامبر ارائه نشده بود و حتي مراحل بررسي قانوني طبق روال متعارف در داخل آمريكا به انجام نرسيده بود؛ از جمله اين شواهد است. پس از آن مي توان به تصميم منحصر به فرد آمريكا براي حمله به عراق، نقد سازمان ملل متحد، نفي نقش اتحاديه اروپا و ساير كشورها، نوع حمله به افغانستان و عراق، استفاده از الگوهاي تجاوز و اشغالگري و مواردي از اين قبيل اشاره داشت كه تماماً  حكايت از آن دارند كه امنيت در سطح بين المللي، متأسفانه «قدرت محور» است. با اين حال مايلم به اين نكته اشاره كنم كه در فضاي «قدرت آلود» امنيت جهاني، «مردم سالاي» از آن حيث كه در بردارنده گونه اي خاص از «قدرت» است كه به تعبير «جوئل ميگدال» مي توان آن را «قدرت نرم» ناميد؛ داراي اهميت است. از اين حيث «مردم سالاري»  براي يك كشور «اعتبار» توليد مي كند و همين «اعتبار» است كه مي تواند به مثابه شكلي از قدرت به ارتقا ضريب امنيتي كشور كمك نمايد. واقعيت جهان معاصر آن است كه حكومت هاي بريده از مردمشان و يا آنهايي كه با بي تفاوتي ملتشان مواجه هستند؛ نمي توانند در مقابل تجاوز رواني- نظامي دشمنانشان ايستادگي نمايند و به سادگي فرو مي ريزند.

 

* در اين باره به تجارب حمله به عراق و افغانستان اشاره داشتيد، در اين ميان عراق از ويژگي خاصي برخوردار است، نظرتان درباره تجربه  عراق چيست؟

- تجربه حكومت بعث در عراق و انفعال مردم در قبال تجاوز آشكار نيروهاي آمريكايي، نشان داد كه كشورها براي امنيت سازي در نظام بين الملل حاضر به دو گونه از قدرت- بصورت توأمان- احتياج دارند: قدرت سخت كه در تسليحات، توانمندي اقتصادي، مهارت هاي انساني و مواردي از اين قبيل تعريف مي شود و «قدرت نرم» كه در حمايت مؤثر مردم از نظام سياسي شان تجلي مي يابد. «مردم سالاري» با توليد فزاينده «اعتبار»، قدرت ملي را افزايش مي دهد و لذا ساير بازيگران را نسبت به هرگونه تعرضي، محتاط مي سازد. تجربه عراق نشان مي دهد كه مردم سالاري در هر دو بعد داخلي و خارجي از امنيت، مؤلفه اي تأثيرگذار ارزيابي مي گردد كه با طرح سه مفهوم «رضايت»، «ثبات» و «اعتبار»، به ارتقا ضريب امنيتي كشور كمك مي كند.

 

* تجربه عراق و افغانستان ما را به تحول در مفهوم امنيت در 4 حوزه شهروندي، حوزه خصوصي، حوزه جامعه مدني و حوزه دولت- ملت سوق مي دهد. امنيت در اين حوزه ها چه معنايي دارد؟

- طرح پرسش هايي از اين قبيل دلالت بر اهميت جايگاه مردم در معادلات امنيتي دارد كه در پرسش قبلي نيز به آن اشاره شد. لذا ضروري است تا با توجه به حساسيت اين موضوع و در پاسخ به اين سؤال، قدري بيشتر بر روي اين مسأله تأمل شود. به نظر من درك تحول مفهوم امنيت با توجه به جايگاه مقولاتي چون شهروندي، حوزه خصوصي، جامعه مدني و دولت،  منوط به درك چيزي است كه از آن به «منطق معادلات امنيتي» ياد مي شود. من بر اين باور هستم- به پيروي از انديشه فلسفي كانت- كه: هر گاه جدالي براي مدتي طولاني در حوزه مطالعات امنيتي رخ داده و ادامه پيدا مي كند؛ در عمق آن موضوعي اصيل و حائز اهميت وجود دارد كه مي تواند سرنوشت مطالعات و معادلات امنيتي را متحول سازد. بر اين اساس اين همه مجادله نظري و عملي در بحث از جايگاه مقولاتي كه ذكرشان رفت، حكايت بر آن دارد كه «موضوعي اصيل»  در اينجا وجود دارد كه انديشه گران حوزه مطالعات امنيتي بايد آن را كشف و عرضه بدارند. آن چيز به نظر من «منطق»  معادلات امنيتي است كه در عصر حاضر متحول شده و اگر اين تحول در «منطق» درك نشود، به گفته «لرد آكتن»، مجموعه علم ما مخدوش و ابتر خواهد شد.

از اين منظر براي درك تحول تاريخي رخ داده و ميزان تأثير آن بر مفاهيم چهارگانه اي كه ذكرشان رفت، لازم مي آيد تا گونه هاي پيشين و جديد معادلات امنيتي از حيث نوع منطق لحاظ شده در آنها، مورد بررسي قرار گيرد. به نظر من سه منطق اصلي در اين حوزه كاربرد داشته است. اول، منطق سلطه محض كه ضريب امنيتي را در توسعه قدرت دانسته و بنياد گفتمان سلبي امنيت را شكل مي دهد. دوم، منطق اقناع كه در آن امنيت از رهگذر كسب «رضايت» قابل تحصيل است و «قدرت مشروع» از درون آن متولد مي شود و بالاخره منطق «جماعت» كه دكترين هايي چون «امنيت دسته جمعي»، «امنيت جامعه جهاني»،  «الگوهاي همكاري» و ايده هايي از اين قبيل از درون آن بيرون مي آيند. حال با عنايت به تفكيكي كه در پاسخ سؤال قبلي شما بين منطق امنيت داخلي و خارجي قائل شدم، مي توان ادعا كرد كه در حوزه  داخلي منطق «رضايت» امروزه محوريت يافته است. از اين ديدگاه در حوزه داخلي، امنيت با نقش دو عنصر اساسي سنجيده مي شود: حكومت و ملت. ملت اگر چه كانون قدرت است، اما با واگذاري قانوني آن به افراد و گروه خاصي كه از آن به هيأت حاكمه (حكومت) ياد مي شود، عملاً حق اعمال مشروع قدرت را به آن واگذار مي كند. به همين خاطر است كه در معادله «ملت- حكومت» ، حكومت به خاطر داشتن قدرت، ثروت، حق قضاوت و ... در مقامي برتر قرار مي گيرد. با عنايت به سنگين شدن كفه مربوط به حكومت، توازن مورد نظر در گفتمان ايجابي امنيت،  به هم خورده و امنيت در معرض تزلزل و بي  ثباتي قرار مي گيرد. بنابراين «جامعه مدني»  به معناي تخصصي آن، يعني حلقه واسط بين مردم و حكومت، ضرورت مي يابد. با اين توضيح اجمالي و سريع مشخص مي شود كه امنيت داخلي از حيث ماهيت منوط است به شكل گيري سه كانون اصلي در درون جامعه با شاخص ها و ويژگي هاي مشخص كه مي توان به صورت خلاصه آنها را چنين معرفي كرد:

اولاً؛ وجود حكومتي كه «مسئول»، «خدمتگزار»، «منسجم و واحد» ، باشد. يعني الگويي از حكومت كه در آن تعارض هاي دروني (بين قوا و بخش هاي مختلف قدرت رسمي) وجود نداشته باشد و از حيث رسالت در پي زمينه سازي سعادت دنيوي و اخروي مردم باشد و براي اين رسالت «پاسخگو» ظاهر شود.

دوماً؛ وجود ملتي «آگاه و فرهيخته»، «حاضر در صحنه» و «حامي» نظام سياسي. اين ملت به واسطه آگاهي اي كه دارد، منتقد و راهنماي قدرت است و با نقد و اصلاح دولت در صحنه حضور دارد.

با اين حال الگوي مطلوب حكومت خويش را حمايت كرده آن را در اجراي اهداف كلانش، تنها رها نمي كند.

سوماً؛ وجود سازمان ها ، تشكّلات،اصناف و نهادهاي مدني اي كه بتوانند دو كار را صادقانه به انجام رسانند:

نخست آنكه نيازها و خواسته هاي مردم را جذب كرده، دسته بندي و سازمان دهي نمايند و در نهايت آنها را به درون حاكميت تزريق كنند. در اين موقعيت جامعه مدني مي تواند حامي مؤثر حقوق شهروندي و آگاه كننده قدرت سياسي ارزيابي شود. ديگر آنكه خدمات و كارآمدي دولتي را براي مردم تبيين نموده و باز نمايد. در اين حالت جامعه  مدني به افزايش رضايتمندي و در نتيجه ارتقاء ميزان حمايت مردم از حكومت، كمك مي كند. تصريح مي كنم كه «جامعه مدني» كاركرد دوگانه اي دارد كه هر دوي آنها مقوم امنيت داخلي است. با اين توضيح مشخص مي شود كه امنيت داخلي با نگاه به سه كانون اصلي (شهروندان، جامعه مدني و حكومت) طراحي و سازمان دهي مي شود. عدم توجه به هر يك از اين سه كانون يا عدم رعايت شرايط ضروري براي عملكرد آنها، مي تواند منطق امنيتي را مخدوش و در نتيجه كشور را آسيب پذير سازد.

 

* نقش احزاب و نهادهاي مدني با توجه به كاركرد آنان در برقراري امنيت چيست؟

- احزاب، نهادهاي مدني و N.G.Oها تماماً از كارگزاران اصلي در حوزه جامعه مدني به شمار مي آيند، اين كارگزاران نقش دوگانه اي را كه به عهده جامعه مدني گذارده شده، ايفاء مي نمايند و بدين ترتيب با ايجاد و تقويت «رضايت» در بعد داخلي و «اعتبار» در بعد خارجي كه پيش از اين بدان ها اشاره شد، كاركرد امنيتي مثبتي را به نمايش مي گذارند. با اين تلقي نهادهاي فوق الذكر نقش مهمي در ايجاد و افزايش سرمايه اجتماعي و ملي دارند و همين امر مي تواند بر اهميت نقش اين كارگزاران دلالت داشته باشد.

گذشته از اين حكم كلي در اينجا لازم است به چند اصل عملياتي در ارتباط با كاركرد امنيتي احزاب، رسانه ها، نهادهاي مدني و N.G.Oها كه به مثابه كارگزاران فعال حوزه عمومي مطرح هستند، اشاره اي شود.

اصل اول. نهادهاي مدني بايد به مديريت «خواسته هاي شهروندي»- و نه صرفاً افزايش و انعكاس آنها- همت گمارند. چنانكه در تعريف امنيت از ديدگاه ايجابي بيان نمودم، خواسته هاي شهروندان از جمله اركان اصلي امنيت را شكل مي دهد. بدين نحو كه در صورت كارآمدي دولت در پاسخ گويي به اين نيازهاست كه «رضايتمندي» نزد شهروندان حاصل مي آيد و «رضايت»،بنياد «امنيت» مدرن را شكل مي دهد. از اين منظر نهادهاي مدني كه عهده دار- و واسط- انتقال خواسته هاي شهروندي به حوزه قدرت هستند، نقش مؤثري را در تأمين امنيت ايفا مي كنند. افزايش فزاينده و بي قاعده خواسته هاي شهروندي و انتقال حجم بالايي از توقعات به نظام سياسي، مي تواند نظام را دچار بد كاركردي نموده و در نتيجه افت رضايتمندي را به دنبال داشته باشد. نتيجه چنين وضعيتي آشوب، ناآرامي، اعتراض و حتي انقلاب مي تواند باشد. حالت مخالف آن نيز وجود دارد. بدين صورت كه اگر اين نهادها در دريافت نيازهاي موجود خست به خرج داده و واقعيت ها را منعكس كنند، بسياري از خواسته ها ناگفته باقي مي ماند و لذا از سوي دولت نيز پاسخ مناسبي دريافت نخواهند كرد. نتيجه اين وضعيت نيز مي تواند مانند مورد اول باشد. ملاحظاتي از اين قبيل انديشه گران و نويسندگان حوزه «امنيت پژوهي» را به آنجا رهنمون مي شود كه نقش متغير واسط (كه همان نمادهاي مدني باشند) را در ايجاد رضايتمندي، محوري ارزيابي نموده و بيان دارند كه : نهادهاي مدني لازم است به مديريت خواسته ها بپردازند. بدين صورت كه با ارزيابي صحيح از شرايط و مقتضيات زماني و مكاني و مجموعه توانمندي هاي ملي؛ اقدام به انعكاس خواسته هاي شهروندي به درون ساخت رسمي قدرت نمايند و در اين مهم از نقش اساسي خود در توليد يا حذف پاره اي از نيازها- كه حياتي يا غيرحياتي هستند- غافل نشوند. به عبارت ديگر نهادهاي مدني بايد با احتراز از افراط و تفريط و با اتخاذ يك سياست تدريجي مناسب با امكانات ملي اين نقش را ايفاء نمايند و بدين ترتيب از مواجهه نظام سياسي با انبوهي از خواسته هاي پاسخ نگفته و يا تنبل شدن نظام سياسي به واسطه حذف افراطي خواسته هاي شهروندي، ممانعت به عمل آورند. در اين صورت است كه نهادهاي مدني در شكل گيري «رضايتمندي پويا» نزد شهروندان ايفاي نقش كرده و بر همين سياق «امنيت پويايي» در سطح ملي نيز موجوديت خواهد يافت.

اصل دوم. نهادهاي مدني بايد نسبت به كاركرد دولت حساس و در اصلاح و تقويت آن كوشا باشند. وجه دوم امنيت را «كارآمدي» دولت در پاسخگويي به نيازهاي شهروندان شكل مي دهد و همين موضوع دلالت بر آن دارد كه با اصلاح و تقويت سازمان دولت نيز مي توان، ضريب امنيتي را افزايش داد. به همين خاطر است كه جامعه مدني در مقابل دولت صرفاً نبايد جنبه انتقادي اتخاذ كند؛ اگرچه وجود اين رسالت براي بيداري و هوشياري صاحبان قدرت ضروري و مهم است. به عبارت ديگر چنين به نظر مي رسد كه نهادهاي مدني بايد دو نقش مكمل را در اين زمينه ايفا كنند. از يك طرف با دريافت خواسته هاي شهروندي و مديريت مناسب آنها، از دولت بخواهند به اين نيازهاي اصيل و اوليه عطف توجه نمايد و براي اين منظور استفاده از ابزارهاي انتقادي مناسب است. «انتقاد» در اين چارچوب «سازنده» بوده و عاملي براي هدايت «قدرت» و «نظارت عمومي» بر آن به شمار مي آيد كه در نهايت به اصلاح قدرت و حفظ آن از فساد منتهي شده و به افزايش كارآمدي كمك مي كند. بنابراين مي توان ادعا كرد كه با اين كار ويژه نهادهاي مدني، به طور غيرمستقيم افزايش رضايتمندي و در نتيجه تقويت ضريب امنيتي را شاهد خواهيم بود. اما دومين كاركرد كه آن هم بسيار مهم است، ارايه نظر و طرح هاي اصلاحي- اجرايي است كه نهادهاي مدني به واسطه ارتباط مستقيم و فراگيرشان با بدنه جامعه و كانون هاي تخصصي مي توانند اين مهم را به خوبي به انجام برسانند. توضيح آنكه، نهادهاي مدني بايد افزون بر «انتقاد» كه به «اصلاح» كمك مي كند؛ به ايفاي نقش مؤثر در «تصميم گيري» و «طراحي» بپردازند. از اين منظر مي توانند نهادي مؤثر در مرحله «تصميم سازي» باشند. اين كار ويژه از تك بعدي شدن نهادهاي مدني جلوگيري كرده، ارتباط آنها را با «قدرت سياسي» تنظيم مي نمايد و بدين وسيله مجموع توان تخصصي نهادهاي مدني را در خدمت منافع ملي قرار مي دهد. چنين اقدامي به طور طبيعي به افزايش كارآمدي دولت از طريق دقت در طراحي استراتژي، سياست و برنامه منجر شده و لذا افزايش رضايتمندي و تقويت ضريب امنيتي را به دنبال خواهد داشت. اين دو اصل در واقع معناي امنيتي« مشاركت عمومي» در امر اداره جامعه است كه مورد تأكيد بسيار هستند.

سومين و آخرين اصلي كه از اين منظر حائز اهميت است، به نقش حياتي نهادهاي مدني در تقويت «ضريب ايدئولوژيك» جامعه برمي گردد. منظور من از «ضريب ايدئوژيك» مجموعه اعتقادات، باورها و يا اصولي است كه شهروندان و حاكمان در يك جامعه به آنها باور قلبي دارند و براي صيانت از آنها حاضر به گذشت از پاره اي از منافع شان هستند. كاركرد اين اعتقادات و باورها آن است كه در صورت بروز شكاف بين ميزان خواسته هاي شهروندان و كارآمدي دولت، مانع از آن مي شوند كه اين نارضايتي به صورت مستقيم وارد حوزه سياست شده و ناامني پديد آورد. به عبارت ديگر همچون كمربند اطميناني عمل مي نمايند كه جامعه را از فروپاشي باز مي دارند. به عنوان مثال اصول ليبرال دموكراسي و اهميتي كه براي جوامع دموكراتيك دارند، مانع از آن مي شود تا شهروندان در صورت كاستي كارآمدي دولتشان، نسبت به نفي الگوي ليبراليستي اقدام كرده و تا حدودي- به خاطر ارزشي كه براي آزادي، مساوات و اصولي از اين قبيل با برداشتي كه خودشان دارند- مشكلات را تحمل مي كنند. البته اين تحمل محدود بوده و در نهايت اگر دولت اصلاح نشود، مي توان پيش بيني نمود كه اعتراض و ناامني پديدار شود.همچنين در كشور ما، اعتقادات مذهبي چنين نقشي را ايفا مي نمايد و مردم به واسطه صيانت از دستاورد خون شهيدان و فداكاري هاي به عمل آمده، به راحتي از ناحيه شكاف فوق الذكر راضي به نفي نظام نمي شوند. اين پديده عام بوده و در كليه نظام ها با تفاوت هايي، وجود دارد كه من از آن به «ضريب ايدئولوژيك» تعبير كرده ام. با اين توضيح مي توان به يك اصل عمومي كه كليه بازيگران و از همه مهم تر نهادهاي مدني كه ارتباطي وسيع و فراگير با توده مردم دارند؛ بايد آن را رعايت كنند، اشاره كرد و آن اينكه: نهادهاي مدني در هر حالت بايد از اقدامي كه به تضعيف ضريب ايدئولوژيك منجر مي شود، احتراز جويند. رقابت هاي سياسي و اهداف حزبي اگرچه تأييد شده هستند ولي هيچ بازيگري نبايد نسبت به تضعيف اين اصول رضايت بدهد، چرا كه تضعيف اين اصول، چارچوب اصلي بازي را به هم مي ريزد كه در آن صورت همگان متضرر شده و جامعه دستخوش ناامني مي شود.

 

* براي نهادينه شدن ضريب ايدئولوژيك در حوزه امنيت و منافع ملي نيازمند چه چيزي هستيم؟

- جهت نهادينه كردن اين قاعده، ما نيازمند داشتن متني اجماعي هستيم كه در بردارنده اين اصول و مباني باشد. براي اين منظور مي توان «قانون اساسي» به عنوان ميثاق ملي را پيشنهاد داد كه التزام به آن مي تواند، اجماع مورد نظر را پديد آورد. از اين منظر قانون اساسي خطوط قرمزي را براي كليه بازيگران جامعه مدني و صاحبان قدرت و مردم تعريف كرده كه قوام جمهوري اسلامي به وجود آنهاست. خلاصه كلام من در اينجا آن است كه نهادهاي مدني بايد- چه در حالت پوزيسيون يا اپوزيسيون- نسبت به تقويت ضريب ايدئولوژيك جامعه التزام داشته باشند و براي اين مهم «محوريت» قانون اساسي بايد پذيرفته شود. اين التزام در قالب عدم تعرض به اصول بنيادين نظام كه در قانون اساسي ذكر شده، تجلي مي يابد و از اين حيث وفاق ملي اي را به دنبال دارد كه منبع توليد و تقويت امنيت به شمار مي آيد.

 

    152 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   امنیت (82)
●   مردم سالاري ديني (36)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:27/07/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب