باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 52 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
خاندان فرحي و جامعه يهودي بيت‌المقدس
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عبدالله - شهبازي

منبع: سایت - عبدالله شهبازی

 
 

در نيمه دوّم سده هيجدهم ميلادي حدود سه هزار يهودي در بيت‌‌المقدس مي‌زيستند كه يك پنجم تا يك چهارم جمعيت شهر را تشكيل مي‌دادند. كل جمعيت بيت‌المقدس 12 الي 15 هزار نفر بود. جامعه يهودي بيت‌‌المقدس در زير نظارت مركز جامعه يهودي عثماني، مستقر در استانبول، عمل مي‌كرد. در اين سال‌ها هر چند هنوز دولت مركزي عثماني بر شرق مديترانه و سرزمين سوريه حاكميت داشت ولي اقتدار آن رو به كاهش بود.

جامعه يهودي بيت‌‌المقدس (اورشليم) به‌طور عمده مركب از پيرمردان و پيرزناني بود كه با انگيزه‌هاي ديني در سنين كهولت به "ارض اسرائيل"[1] مهاجرت مي‌كردند. بيشتر ايشان از اعقاب يهوديان مهاجر از اسپانيا (يهوديان سفاردي) بودند كه در سرزمين‌هاي عثماني اقامت گزيده بودند. اقامت آن‌ها در بيت‌‌المقدس موقت بود. گروه كوچكي از يهوديان اشكنازي (آلماني) نيز در بيت‌‌المقدس ساكن بودند. قرائيون نيز حضور داشتند. معهذا، جامعه يهودي بيت‌‌المقدس در اساس يك جامعه سفاردي بود.

طبق پژوهش ياكوب برنايي، محقق يهودي، در اين زمان يهوديان استانبول يك سازمان منسجم مالي ايجاد كرده و مبالغ هنگفتي را به دولت و دولتمردان عثماني وام مي‌دادند و بهره آن را دريافت مي‌كردند. جامعه يهودي بيت‌المقدس بخش مهمي از اين شبكه مالي بود. برنايي مي‌نويسد: جامعه يهودي بيت‌‌المقدس در عمل به عنوان يك بانك عمل مي‌كرد. اين بانك غيررسمي علاوه بر يهوديان از مسلمانان و مسيحيان ساكن بيت‌‌المقدس نيز پول مي‌گرفت و به ايشان بهره مي‌پرداخت. حتي برخي از مقامات دولتي عثماني نيز اندوخته خود را در اختيار آن قرار مي‌دادند. بهره اين سرمايه‌گذاران ساليانه پرداخت مي‌شد. در سده هيجدهم، جامعه يهودي بيت‌‌المقدس مبالغ عظيمي پول از يهوديان سراسر جهان و از زوار يهودي، به عنوان صدقه يا سرمايه‌گذاري، دريافت كرد. اين سرمايه هنگفت انباشته شده در دست سران جامعه يهودي به ايشان اجازه مي‌داد كه به‌طور منظم رشوه و هداياي كلاني به مقامات حكومتي اهدا كنند. بخشي از سرمايه اين بانك به عنوان وام در اختيار مردم منطقه قرار مي‌گرفت و بخشي به نهادهاي دولتي عثماني وام داده مي‌شد كه با آن حقوق كارگزاران خود يا مخارج نهادهاي عمومي را تأمين مي‌كردند. به‌علاوه، سران جامعه يهودي با اتكا بر پشتوانه مالي فوق موقوفات مسلمانان را از متوليان اوقاف، در ازاي پرداخت رشوه، اجاره مي‌كردند.

ياكوب برنايي مي‌افزايد: «به‌نظر من جامعه يهودي اورشليم در سده هيجدهم درست مانند يك بانك واقعي عمل مي‌كرد.» بخش مهمي از كساني كه در اين بانك سرمايه گذاري مي‌كردند مسلمانان بودند و بخش كوچك‌تر مسيحيان. در سال 1776 ميلادي جامعه يهودي بيت‌‌المقدس حدود 43 هر غروش به سرمايه‌گذاران خود، اعم از يهودي و مسلمان و مسيحي، بدهكار بود كه بابت آن 10 تا 20 درصد در سال بهره مي‌پرداخت. اين بهره با روش‌هاي مختلف شرعي مي‌شد.

با اتكا بر اين پشتوانه مالي، در نيمه دوّم سده هيجدهم يهوديان توانستند موقعيت خود را در سرزمين فلسطين استوار كنند. سران جامعه يهودي بيت‌‌المقدس هر روزه با ده‌ها تن از مقامات دولتي در سطوح مختلف سروكار داشتند. به‌نوشته ياكوب برنايي، اين ارتباطات گسترده «نيازمند برنامه، استراتژي و تاكتيك و صرف پول بود.» اسناد به جاي مانده از جامعه يهودي بيت‌‌المقدس نشان مي‌دهد كه ايشان به‌طور منظم مبالغ هنگفتي به صورت مساعده و رشوه يا عناوين ديگر به متنفذين شهر پرداخت مي‌كردند. مثلاً، پرداخت شيريني به مناسبت‌هاي مختلف، مانند تولد پسر اعيان و علما، از مخارج عمده جامعه يهودي بيت‌‌المقدس بود. در سال 1760 يهوديان تصميم گرفتند كه يك كنيسه بزرگ تلمودي[2] در بيت‌‌المقدس احداث كنند. از اين زمان به مدت سه سال مبالغ هنگفتي رشوه به مقامات عثماني پرداخت ‌شد.

اين دفاتر نشان مي‌دهد كه يهوديان منطقه بسياري از مقامات دولتي و قضايي و اعيان محلي را در بيت‌المقدس و دمشق از طريق پرداخت رشوه با خود همراه مي‌كردند و بسياري از كارگزاران منطقه مواجب بگير ايشان بودند. حتي مأموران جزء دولتي نيز از رهبران جامعه يهودي بيت‌‌لمقدس مواجب منظم مخفي و رشوه دريافت مي‌كردند. به‌نوشته ياكوب برنايي، اين رشوه ها راه كارآمدي براي اداره امور مالي جامعه بود.

نحوه ثبت اين رشوه ها در دفتر مخفي سران جامعه يهودي بيت‌‌المقدس جالب است. مثلاً در جايي علت پرداخت رشوه چنين ثبت شده است: «به حاجي بركات تاجر براي بستن دهانش.» در جاي ديگر چنين آمده است: «15 غروش رشوه به عبدالوهاب به‌طور مخفي [پرداخت شد]»، يا «40 غروش برا بستن دهان غفار زماني كه براي يافتن بن ونيزت مي‌آيد.»

ياكوب برنايي منبع اين پول‌هاي كلان را كه جامعه يهودي بيت‌‌المقدس صرف مي‌كرد يكي كمك‌هاي مالي يهوديان ساير مناطق مي‌داند و ديگري عملكرد خود اين جامعه به عنوان يك بانك بزرگ كه اندوخته هاي يهوديان و غيريهوديان را جذب مي‌كرد. او مي‌افزايد: يهوديان از جنگ قدر در ميان گروه بندي هاي مختلف حكومت مركزي عثماني و حكومت محلي اطلاعات بسيار داشتند و مي‌كوشيدند با تمامي اين گروه بندي ها رابطه حسنه داشته باشند. سران يهودي بيت‌‌المقدس با مقامات و اعيان محلي رابطه بسيار نزديك و دوستانه داشتند و اين رابطه‌اي فراتر از حك و اتباع ايشان بود. سران يهودي رابطه نزديك و صميمانه اي با صدها خانواده متنفذ مسلمان منطقه نيز برقرار كردند، براي ايشان هداياي نفيس مي‌بردند و از جزئيات زندگي شخصي و خانوادگي‌شان كاملاً مطلع بودند.

در سده هفدهم ميلادي، تنها يك كنيسه در بيت‌‌المقدس وجود داشت كه به "كنيسه بزرگ" معروف بود. در سده هيجدهم يهوديان اين كنيسه را گسترش دادند و در جنب آن "كنيسه تلمودي" را احداث كردند. در اواخر سده هيجدهم، تعداد كنيسه هاي بيت‌‌المقدس به چهار عدد رسيد كه در كنر هم واقع بودند و يك مجتمع بزرگ را شكل مي‌دادند. اين اقدام از طريق خريد اراضي موقوفه (از طريق پرداخت رشوه) و اراضي شخصي و بندوبست با مقامات و پرداخت مبالغ كلاني رشوه به مقامات استانبول و دمشق و بيت‌‌المقدس صورت گرفت. به‌نوشته ياكوب برنايي، طبق دفاتر دخل و خرج جامعه يهودي بيت المقدس، هزاران غروش پول به صورت پرداخت هاي قانوني، رشوه و هديه خرج شد تا اين مجموعه احداث شود.

بخشي از اسناد بازمانده از جامعه يهودي بيت‌المقدس در سده هيجدهم، به پرداخت جزيه اختصاص دارد. در سال 1761 تعداد يهوديان بيت‌‌المقدس كه جزيه پرداخت مي‌كردند 450 مرد بودند كه جمع مبلغ جزيه ايشان 1872 غروش بود. تعداد مرداني كه جزيه نمي پرداختند زياد بود و ايننشان مي‌دهد كه يا مقامات دولتي عثماني دريافت جزيه را چندان مهم نمي‌دانستند و يا اطلاع دقيق از شمار يهوديان ساكن بيت‌‌المقدس نداشتند و فريب مي خوردند.[3]

اسناد مالي بازمانده از جامعه يهودي بيت‌المقدس در نيمه دوّم سده هيجدهم ميلادي، از يكسو فرايند تحكيم اقتدار يهوديان در منطقه را بر اساس سازوكار فساد مالي نشان مي‌دهد و از سوي ديگر تصوير به‌غايت منفي را كه گاه مورخين يهودي از وضع يهوديان عثماني به دست مي‌دهند نفي مي‌كند و به‌عكس ثابت مي‌كند كه ايشان اتباع بهره‌مند و برخوردار دولت عثماني بودند و حتي بيش از اعيان و بزرگان محلي با دولت مركزي و ديوان‌سالاري عثماني پيوند داشتند. خاندان فرحي نمونه بارزي از اين پيوند است.

خاندان فرحي از خاندان‌هاي كهن و سرشناس يهودي است. اعضاي اين خاندان از حاخام ها و صرّاف هاي سرشناس عثماني بودند و در نيمه اوّل سده نوزدهم ميلادي در مركز دسيسه‌هايي جاي گرفتند كه سرزمين سوريه و فلسطين را به آشوب كشيد و راه را براي سلطه استعمار غرب بر ايننطقه هموار كرد.

تبار اين خاندان به يك حاخام يهودي به‌نام مه ير ميكاركاسون[4] مي‌رسد كه در سده سيزدهم ميلادي مي‌زيست. در سده چهاردهم ميلادي، اعضاي اين خاندان در شهرهاي اندلس اسلامي و در بندر فلورانس، مركز بزرگ صرافي اروپا، حضور داشتند. نوه ربي مه ير به‌نام ربي موشه دندر فلورانس ساكن بود و به "موشه ها فرحي" شهرت داشت. فرحي واژه عبري است منسوب به گُل و با نام فلورانس، از ريشه فلورا (گُل)، به يك معنا است. در اوايل سده چهاردهم، پسر موشه به‌نام ايشتوري فرحي به همراه ساير صرافان يهودي در بندر پرونس فرانسه به رباخواري مشغول بود. در جريان موج بزرگ مبارزه با رباخواري اوايل سده چهاردهم ميلادي در اروپاي غربي، در سال 1306 فيليپ نيكو، پادشاه فرانسه، به اخراج اين يهوديان، از جمله ايشتوري فرحي 25 ساله، دست زد و در سال بعد فرقه شهسواران معبد را منحل و قلع‌و‌قمع نمود.[5] ايشتوري فرحي مدتي در فلورانس بود. او سپس به مصر مهاجرت كرد، سرانجام در بندر عكا مستقر شد و در اواخر عمر به حاخامي سرشناس بدل گرديد. از سده شانزدهم ميلادي، ساير اعضاي خاندان فرحي از اندلس به شمال آفريقا و عثماني مهاجرت كردند و به‌ويژه در بنادر ازمير و سالونيك مستقر شدند. در طول سده‌هاي بعد، اعضاي خاندان فرحي در بلغارستان، روماني، روسيه، تونس، سوريه، لبنان، مصر، عراق و ايران نيز مستقر شدند و شاخه‌هاي شبكه جهان‌وطني خود را گستردند. گروهي از اعضاي اين خاندان از بندر ازمير به صور و سپس به دمشق مهاجرت كردند و شاخه خاندان فوق را در سوريه بنيان نهادند. از دهه 1740 ميلادي اعضاي خاندان فرحي به عنوان صرافان بزرگ دمشق و عكا و صيدون شناخته مي‌شدند و از سوي حكومت محلي دمشق پروژه‌هاي بزرگي، مانند سازماندهي سفر حجاج به مكه، در دست ايشان بود.

اوّلين چهره سرشناس اين خاندان در دمشق شائول فرحي است و پسران او، رافائل و يوسف به همراه پسرعموي شان سليمان فرحي، صرافان بزرگ دمشق به‌شمار مي‌رفتند. سومين پسر شائول، به‌نام حييم فرحي[6] به همراه برادر ديگرش، موسي (موشه)، از حوالي سال 1790 به خدمت احمد پاش الجزار، والي عكا، درآمد و تا پايان عمر احمد پاشا در مقام وزير ماليه او جاي گرفت. بدينسان، قريب به سه دهه اقتدار حييم فرحي در منطقه آغاز شد. با مرگ احمد پاشا، حييم فرحي از طريق يهوديان استانبول تلاش فراواني انجام داد و با اعمال نفوذ در بابعالي توانست سليمان پاشا العادل را در مقام والي جديد عكا منصوب كند. دوران حكومت سليمان پاشا بر عكا دوران گسترش فعاليت خاندان فرحي و زرسالاران يهودي منطقه است. در زماني كه سليمان پاشا والي دمشق شد اين پيوند تداوم يافت. حييم فرحي سپس به صعود عبدالله پاشا به حكومت عكا ياري رسانيد. در اين سال‌ها، حييم فرحي مقتدرترين صرّاف و حاخام يهودي شرق مديترانه به‌شمار مي رفت و در ميان يهوديان به "المعلم" شهرت داشت. حييم فرحي در بندر عكا مستقر بود و سه برادرش- سليمان، رافائل و موشه- در دمشق مي‌زيستند و ثروتمندترين يهوديان اين شهر بودند. بهنوشته دائرة‌المعارف يهود، حييم فرحي در اوائل سده نوزدهم عملاً «حاكم منطقه به‌شمار مي رفت.»[7] جايگاه حييم فرحي در تاريخ صهيونيسم چنان بزرگ است كه نائوم سوكولو صفحات متعددي از كتاب خود را به او اختصاص داده است.[8]

 مورخين از احمد پاشا الجزّار،[9] والي عكا (1775-1804)، به عنوان مقتدرترين حكمران شرق مديترانه در اواخر سده هيجدهم و اوائل سده نوزدهم ميلادي ياد مي‌كنند. او به عنوان والي عكا بر سرزميني حكومت مي‌كرد كه از دوران جنگ اوّل جهاني به فلسطين شهرت يافت. در زمان حكومت او، توجه سرمايه‌داران و تجار غربي به منطقه شرق مديترانه به عنوان يكي از مراكز مهم كشت و صدور غله و پنبه به بازارهاي اروپا از يكسو و بازار قماش ارزان اروپايي از سوي ديگر آغاز شد و به حضور گروه كثيري از تجار يهودي و اروپايي در بنادر منطقه انجاميد. اين همان فرايندي است كه در اوائل سده نوزدهم پنبه شرق مديترانه را به مهم‌ترين كالاي صادراتي به بريتانيا بدل كرد و در مقابل بازارهاي منطقه را چنان به روي قماش ارزان‌قيمت انگليسي گشود كه به ورشكستگي كارگاه‌هاي نساجي مصر و منطقه انجاميد.[10]

بشاره دوماني، پژوهشگر دانشگاه كاليفرنيا، احمد پاشا الجزّار را حكمراني مقتدر توصيف مي‌كند كه با دولت مركزي عثماني رابطه حسنه داشت. الجزّار از سال 1790 مبارزه شديدي را عليه سلطه سوداگران اروپايي بر كشت و تجارت پنبه و غله منطقه آغاز كرد و تجار فرانسوي را از عكا بيرون راند. حييم فرحي، كه به‌تازگي كار خود را در دستگاه احمد پاشا آغاز كرده بود، ظاهراً با اين سوداگران سروسري داشت زيرا مورد غضب الجزّار قرار گرفت، به دستور والي از يك چشم كور و نوك بيني اش بريده شد. معهذا، فرحي از مقام خود معزول نشد و همچنان به عنوا وزير ماليه در دستگاه احمد پاشا باقي ماند.[11]

بقاي فرحي در دستگاه الجزّار را بايد به دليل پول‌هاي كلاني دانست كه يهوديان منطقه براي نفوذ در دستگاه والي در اختيار او قرار ‌دادند. طبق مندرجات دفاتر مالي يهوديان دمشق، در سال 1791، يعني اوائل حضور حييم فرحي در دستگاه الجزّار، بيشترين پول به والي عكا پرداخت شده است. [12]

سليمان پاشا العادل، والي بعدي عكا (1805-1819)، را حكمراني ضعيف توصيف مي‌كنند. بنابراين، اقتدار واقعي حييم فرحي و نفوذ سوداگران غربي در منطقه پس از مرگ الجزّار و در دوران حكومت سليمان پاشا و جانشينانش تحقق يافت. در دوران 14 ساله حكومت سليمان پاشا تمامي اختيارات والي به سه مشاور وي تفويض شده بود و سليمان پاشا در كار ايشان دخالت نمي‌كرد: علي پاشا (مسلمان) قائم‌مقام، حييم فرحي (يهودي) كارگزار مالي و صرّاف، و ابراهيم عوره (مسيحي) كاتب و منشي والي بودند. اين سه تن با جامعه تجاري منطقه پيوند نزديك داشتند. علي پاشا از تجار مسلمان حمايت مي‌كرد، فرحي از تجار يهودي و عوره از تجار مسيحي. در اين سالها، سليمان پاشا، به توصيه حييم فرحي، به تجار آزادي عمل فراوان داد و از ماليات ايشان كاست.[13] در اين زمان، حييم فرحي بسيار ثروتمند و از نفوذ سياسي فراوان در استانبول برخوردا بود تا بدان حد كه، به ادعاي اعقابش، مي‌توان از او به عنوان <فرمانرواي واقعي سوريه> ياد كرد؛ ‌دولت مركزي عثماني پاشاهاي سوريه را با نظر او تعيين مي‌كرد و هيچ كاري را در منطقه بدون اطلاع او انجام نمي‌داد.[14] اين اقتدار مورد تأييد ابراهيم عوره، كاتب مسيحي سليمان پاشا، است كه در كتاب خود، تاريخ ولاية سليمان پاشا العادل، حييم فرحي را <شريك> حكومت سليمان پاشا معرفي مي‌كند و مي‌افزايد كه تمامي امور دولتي و اقتصادي و نظامي به دستور فرحي انجام مي‌شد.

با صعود عبدالله پاشا به حكومت عكا (1819-1832) حييم فرحي همچنان در مقام وزير ماليه مقتدر عكا جاي گرفت ولي اندكي بعد، در سال 1822، به خيانت و فساد مالي متهم شد و به قتل رسيد. در پي قتل حييم فرحي، برادران او، كه اينك مقتدرترين رجال مالي و سياسي دمشق به‌شمار مي‌رفتند،[15] در پيوند با زرسالاران يهودي استانبول، تحريكات گسترده‌اي را عليه عبدالله پاشا آغاز كردند. آن‌ها، با واسطه بخور كارمانا، حاخام و صرّاف بزرگ استانبول، حمايت برخي از مقامات متنفذ عثماني، از جمله حالت افندي و شيخ‌الاسلام وقت، را جلب كردند و با بذل پول سليمان پاشا العادل، كه اينك والي دمشق بود، و مصطفي پاشا، والي حلب، را به لشكركشي به عكا واداشتند. در جريان اين لشكركشي، برادران فرحي اداره امور منطقه جليل را به دست كارگزاران خود سپردند. قلعه عكا به محاصره درآمد. اندكي بعد، در آوريل 1822، سليمان فرحي درگذشت، و به روايت خاندان فرحي مسموم شد، مصطفي پاشا محاصره را ترك كرد و به حلب بازگشت و در ماه ژوئن سليمان پاشا و رافائل فرحي نيز به دمشق بازگشتند. سلطان محمود دوّم به بررسي علل اين آشوب پرداخت، شيخ‌الاسلام و حالت افندي را عزل و تبعيد كرد. حالت افندي اندكي بعد، در نوامبر 1822، به قتل رسيد. هاري اوجالو از حالت افندي به عنوان «حامي بانكداران يهودي» ياد مي‌كند.[16]

حكومت عبدالله پاشا در عكا تا سال 1831 ادامه يافت. در اين سال، در جريان سناريويي سرنوشت‌ساز كه زرسالاران يهودي غرب و عثماني در آن نقش مؤثر داشتند، ارتش محمدعلي پاشا، به فرماندهي پسرش ابراهيم پاشا، به فلسطين حمله برد، در 28 مه قلعه عكا را به تصرف درآورد، عبدالله پاشا را به اسارت گرفت و به مصر منتقل كرد. عبدالله پاشا اندكي بعد در مصر درگذشت.

دسيسه‌هاي خاندان فرحي در سال‌هاي بعد تداوم يافت. در جلد سوّم زرسالاران، در فصلي با عنوان "انگليسي‌ها و آغاز مسئله فلسطين"، درباره تحركات مشكوك محمدعلي پاشا، والي مصر، و سوداگران يهودي در شرق مديترانه سخن گفته ام. يادآوري مي‌كنم كه در اين زمان كانون‌هاي زرسالار يهودي غرب طرح تجزيه فلسطين و تأسيس يك دولت يهودي را در اين سرزمين دنبال مي‌كردند. در كوران اين تحركات "ماجراي دمشق" رخ داد و بهانه لازم را براي تجاوز ناوگان انگليس به سواحل فلسطين و اشغال عكا (3 نوامبر 1840) فراهم آورد. به اين ترتيب، قلعه عكا به اوّلين پايگاه بريتانيا در شرق مديترانه بدل شد.[17]

در اواخر سده نوزدهم ميلادي بسياري از اعضاي خاندان فرحي از عثماني به ايالات متحده آمريكا، اروپاي غربي و برخي كشورهاي آفريقايي مهاجرت كردند. طبق اطلاعي كه پايگاه اينترنتي خاندان فرحي به دست مي‌دهد، امروزه شاخه‌هاي اين خاندان در كشورهاي زير حضور دارند: آرژانتين، آلباني، آلمان، الجزاير، اوكرائين، ايالات متحده آمريكا، ايران، بلغارستان، تركيه، تونس، روسيه، روماني، زئير، سوريه، شيلي، فرانسه، كلمبيا، كوبا، لبنان، مراكش، مصر، يمن، يوگسلاوي.[18] آنان در اين كشورها با اسامي شبيه به "فرحي" شناخته مي‌شوند.[19] به ادعاي مأخذ فوق، «اغلب خاندان‌هايي كه نام فرحي را بر خود دارند در اصل يهودياني هستند كه به ساير اديان گرويده اند.»[20] به‌نوشته اين مأخذ، اعضاي خاندان فرحي در ايران، مانند ساير يهوديان، نامهاي ايراني بر خود نهاده‌اند ولي بيشتر به‌نام "فرحي"[21] معروف‌اند.[22يك نمونه ديويد ژاك فرحي است كه در نامه‌اي به نشريه ديلي نورثوسترن (10 ژوئن 2000) خود را يك يهودي ايراني بزرگ شده در ايالات متحده آمريكا معرفي مي‌كند.[23] معهذا، ايرانياني نيز هستند كه هيچ نسبتي با خاندان يهودي فرحي ندارند ولي از نام خانوادگي رايج فرحي/ فهي استفاده مي‌كنند.[24]

در نيمه اوّل سده بيستم اعضاي خاندان فرحي همچنان در شرق مديترانه متنفذ بودند. هيلل بن يعقوب فرحي[25] در دمشق به‌دنيا آمد، در بيروت و لندن به تحصيل طب پرداخت و سپس، در دوران سلطنت فؤاد اوّل و ملك فاروق، به عنوان پزشك درباري در قاهره به كار پرداخت. او مترجم آثار عبري و فارسي به زبان عربي و شاعر عربي زبان توانايي بود. از جمله آثار او ترجمه رباعيات عمر خيام به عبري است كه در سال 1931 منتشر شد. اسحاق بن سليمان فرحي، مؤلف سرشناس يهودي، نيز از اعضاي اين خاندان است. عضو ديگر اين خاندان نوري فرحي است كه پس از اتمامتحصيلات در پاريس در اسكندريه ساكن و به تجارت مشغول شد. نوري فرحي مؤلف تاريخ يهوديان اسكندريه (1945) است. عضو سرشناس ديگر اين خاندان در نيمه اوّل سده بيستم، يوسف داوود فرحي[26] است كه رياست جامعه يهودي بيروت را به دست داشت.[27]

زرسالاران يهودي از دهه پاياني سده هيجدهم، يعني از زمان ورود حييم فرحي به دستگاه احمد پاشا الجزّار، از فرادستي و اقتدار فراوان در حكومت محلي فلسطين برخوردار بودند. اين اقتدار، به‌جز يك دوران 9 ساله، از قتل حييم فرحي (1822) تا سقوط عبدالله پاشا (1831)، تداوم يافت، در دوران اشغال فلسطين به‌وسيله محمدعلي پاشا (1831-1840) تحكيم شد و با استقرار اوّلين نماينده سياسي دولت بريتانيا در بيت‌المقدس (1838) اوج گرفت.

ساختارهاي سياسي ريشه‌دار و كهن محلي و خاندان‌هاي نخبگان بومي (اعيان) بزرگ‌ترين مانع در راه اقتدار كامل استعمار غرب و شبكه زرسالاري يهودي در منطقه شرق مديترانه به‌شمار مي‌رفتند. به همين دليل، درست در همان زمان كه سلطان محمود دوّم و كارگزاران غرب‌گراي او سياست انهدام ساختارهاي سياسي محلي و قلع‌و‌قمع خاندان‌هاي اعيان را در آناتولي و روملي و ساير نقاط عثماني پيش مي‌بردند، والي متمرد او در مصر، محمدعلي پاشا، به قتل‌عام نخبگان مملوك اين سرزمين (1811) دست زد. در اوائل سده نوزدهم در بيت‌المقدس نيز خاندان‌هاي متنفذ و ريشه‌داري وجود داشتند. خاندان‌هاي حسيني، خالدي، جارالله، جماعي، عالمي، دجاني، لطيف، ابوالسعود، امام و بديري به عنوان سرشناس‌ترين خاندان‌هاي بيت‌المقدس و فلسطين در سده هيجدهم و نيمه اوّل سده نوزدهم شناخته مي‌شوند.

 

در اين ميان خاندان سادات حسيني از اهميت ويژه‌اي برخوردار بود. اعضاي اين خاندان از ديرباز سه منصب مهم شهر را به دست داشتند: آنان هم شيخ‌الحرم (متولي مسجد الاقصي) بودند، هم نقيب‌الاشراف (شهردار) و هم مفتي حنفي شهر. خاندان حسيني از حوالي سال 1760 به دو شاخه تقسيم مي‌شد: شاخه اوّل از تبار حسن الحسيني، عالم سرشناس حنفي سده هيجدهم، بود كه اعقاب او در مقام مفتي حنفي بيت‌المقدس جاي داشتند. از سال 1785 كه مذهب حنفي به مذهب مورد علاقه سلاطين عثماني بدل شد، اهميت اين شاخه از خاندان حسيني افزايش يافت. اعضاي شاخه ديگر خاندان حسيني نقيب‌الاشراف شهر بودند و به "نقبا" شهرت داشتند. در دوران اشغال بيت‌‌المقدس به‌وسيله محمدعلي پاشا، خاندان حسيني نقش اصلي را در برانگيختن و شورش مردم منطقه عليه پاشاي غاصب ايفا نمود و به اين دليل آماج توطئه و تفتين قرار گرفت. در سال 1838، در زمان وزارت خارجه پالمرستون، و. يانگ به عنوان اوّلين نماينده سياسي دولت بريتانيا در بيت‌المقدس منصوب شد.[28] يانگ از بدو استقرار در بيت‌المقدس تحريكات شديدي را عليه اعيان شهر، به‌ويژه خاندان حسيني، آغاز كرد كه به شورش بزرگ مردم انجاميد. اين شورش از تابستان 1843 تا پائيز 1844 ادامه يافت و سرانجام با فشار كنسول‌هاي بريتانيا و فرانسه و تبعيد پنج تن از اعيان شهر خاتمه يافت. مورخين شورش فوق را سرآغاز احساسات خصمانه مردم فلسطين عليه غربيان مي‌دانند. پس از خروج يانگ از منطقه نيز اين‌گونه تحريكات ادامه يافت. جيمز فين،[29] كنسول بعدي بريتانيا در بيت‌‌المقدس (1845-1862)، به پيروي از سلف خويش، همچنان عليه خاندان حسيني عمل مي‌كرد. او به‌طور مدام به دولت مركزي عثماني بر ضد ايشان شكايت مي‌كرد و بر ايشان تهمت مي‌زد.[30] فين، كه به عنوان سلف دولتمردان انگليسي هوادار صهيونيسم شناخته مي‌شود، در تاريخنگاري اسرائيل مورد تمجيد فراوان است. دائرة‌المعارف يهود تصويري مطلوب از جيمز فين به دست مي‌دهد و از او با عنوان «پيشاهنگ استقرار مجدد يهوديان در ارض اسرائيل» ياد مي‌كند.[31]

همان‌گونه كه ياكوب برنايي اشاره كرده، اقتدار شبكه زرسالاري يهودي در مصر و سوريه و بيت‌المقدس در نيمه اوّل سده نوزدهم، مكمل اقتدار ايشان در استانبول بود. در دوران سلطنت محمود دوّم دو طبيب يهودي، حكيم اوزيل[32] و حكيم الياس پاشا كوهن،[33] پزشكان يهودي سلطان بودند[34] و چلبي بخور كارمانا[35] حاخام متنفذ يهوديان استانبول به‌شمار مي‌رفت. كارمانا به يك خانواده يهودي مهاجر از اسپانيا تعلق داشت و به شهر كارماناي اندلس منسوب بود. او عنوان "چلبي" داشت، رئيس صنف تجار زاغ (شاپچي باشي) بود و صراف دربار و متصدي وصول ماليات‌هاي عثماني. كارمانا و دو صراف بزرگ يهودي ديگر استانبول، ازقل گباي[36] و آيزايا عجمان،[37] شبكه مقتدري را تشكيل مي‌دادند. ازقل بن راحل گباي به خاندان يهودي بغدادي گباي تعلق داشت. او صراف‌باشي محمود دوّم بود و رئيس (ناسي) يهوديان استانبول. عجمان سررشته‌دار قشون ينگي‌چريك بود و فرماندهان اين قشون براي پرداخت مواجب اعضاي خود، در ازاي بهره، از او وام مي‌گرفتند. به‌نوشته دائرة‌المعارف يهود، اين فرماندهان در سودي كه كارمانا و گباي و عجمان از اين طريق به دست مي‌آوردند شريك بودند. در ماجراي قتل‌عام ينگي‌چريكان در سال 1826 سه صراف فوق اعدام شدند. مادر سلطان محمود دوّم، كه براي كارمانا احترام فراوان قائل بود، جنازه وي را به خانواده‌اش تحويل داد. علت اين حادثه روشن نيست. به ادعاي منابع يهودي، يكي از رقباي ارمني كارمانا را به مشاركت در شورش ينگي‌چريكان و حيف و ميل اموال دولتي متهم كرد.[38] تبار مادر سلطان محمود دوّم روشن نيست و به اين دليل رواياتي دال بر فرانسوي بودن او بر سر زبان‌ها بود.[39] مي‌دانيم كه نقش‌دل نام داشت، ابتدا معشوقه عبدالحميد اوّل بود و سپس همسر وي شد.[40] مهاجرت تاريخي خاندان ساسون به بوشهر و سپس به بمبئي و تأسيس امپراتوري تجاري يهوديان بغدادي در شرق اندكي پس از قتل ازقل گباي رخ داد.

 

1. Eretz Israel

2. Talmud Torah Synagogue

3. Jacob Barnai, "The Jerusalem Jewish Community, Ottoman Authorities, And Arab Population in The Second Half of the Eighteenth Century", Jewish Political Studies Review, Volume 6: 3-4 (Fall 1994).

ياكوب برنايي پژوهشگر دانشگاه عبري اورشليم است. مقاله 21 صفحه‌اي فوق چكيدهاي است از كتابي كه بر اساس دفاتر جامعه يهودي بيت‌‌المقدس متعلق به سده هيجدهم ميلادي نگاشته است. به مقاله برنايي از طريق آدرس زير مي‌توان دست يافت:

http://www.jcpa.org/jpsr/f94-jb.htm

4. Meir MiCarcasson

5- بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 4، صص 155-156.

6. Haim b. Shaul Farhi (1760-1822)

7. Judaica,vol. 6, pp. 1181-1182.

8.  ناهوم سوكولوف، تاريخ صهيونيسم، ترجمه داوود حيدري، تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1377، ج 1، صص 99-109.

9. Ahmad Pasha al-Jazzar [al-Djazzar]

10. شهبازي، زرسالاران، ج 1، صص 250-252؛ ج 2، ص 451.

11. Beshara Doumani, Rediscovering Palestine: Merchants and Peasants in Jabal Nablus, 1700-1900, Berkeley: University of California Press, 1995.

12. Barnai, ibid.

13. Doumani, ibid.

14. http://www.farhi.org/ps03/ps03_141.htm

حييم فرحي نسخه‌اي از عهد عتيق متعلق به سده چهاردهم ميلادي را در اختيار داشت كه به كتاب مقدس فرحي (Farhi Bible) معروف است. به‌نوشته سايت اينترنتي خاندان فرحي، اين نسخه امروزه در تملك خاندان ساسون است.

15. Judaica, ibid.

16. Harry Ojalvo, Ottoman Sultans and Their Jewish Subjects, Istanbul: Quincentennial Foundation, 1999; http://www.sephardichouse.org/sultans1.html

17.  شهبازي، زرسالاران، ج 3، صص 79-92.

18. http://www.farhi.org/ps03/ps03_141.htm

19. Fari, Farji, Farje, Farkic, Farchy, Farhis, Farhie, Farry

20. http://www.farhi.org/ps04/ps04_372.htm

21. Farahi

22. http://www.farhi.org/ps01/ps01_014.htm

23. http://www.dailynorthwestern.com/daily/issues/2000/10/06/forum.htm

24. http://www.farhi.org/fhistory.htm

اطلاعات مربوط به خاندان فرحي، به‌جز مواردي كه به دائرة‌المعارف يهود ارجاع داده شده، از مقالات مندرج در پايگاه اينترنتي اين خاندان به نشاني زير اخذ شد:

http://www.farhi.org

25. Hillel ben Jacob Farhi (1868-1940)

26. Joseph David Farhi (1878-1945)

27. Judaica, vol. 6, p. 1183.

28.  بنگريد به: زرسالاران، ج 3، ص 91.

29. James Finn (1806-1872)

30. Illan Peppe, "The Rise and Fall of the Husaynis, 1840- 1922", Jerusalem Quarterly File, Issue 10, 2000; http://www.jqf-jerusalem.org/journal/2000/jqf10/husseinis.html

آخرين شخصيت برجسته خاندان حسيني فيصل الحسيني است. او در سال 1940 در بغداد به‌دنيا آمد. پدرش، عبدالقادر الحسيني، رهبر اسطوره اي مردم فلسطين است كه در سال 1948 در جنگ بيت‌‌المقدس به قتل رسيد. فيصل از 17 سالگي به جنبش فلسطين پيوست و مبارزه براي آزادي سرزمينخود را آغاز كرد. در سال 1967، پس از اشغال غزه، به همراه هزاران فلسطيني ديگر به سازمان فتح بهرهبري ياسر عرفات پيوست. به دليل جايگاه شامخ خاندان حسيني در ميان فلسطينيان، عرفات هماره نگران او بود و به وي به چشم رقيب و جانشين احتمالي خود مي‌نگريست. فيصل الحسني سال‌ها در زندان‌هاي اسرائيل به‌سر برد و در اين دوران زبان عبري را فرا گرفت. او در 31 مه 2001 در كويت درگذشت.

31. Judaica, vol. 6, p. 1300.

32. Uziel

33. Elias Pasha Cohen

34. Ojalvo, ibid.

35. Bekhor Isaac David Carmona (1773-1826)

36. Ezekiel Gabbai

37. Isaiah Ajiman

38. Judaica, vol. 5, pp. 190-191; vol. 16, p. 1538.

39. Bernard Lewis, The Emergence of Modern Turkey, Oxford University Press, 1961, pp. 75-76. 

40.  Osmanli Web Site, http://www.osmanli700.gen.tr/english/miscel/wife.html

 

    224 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   خاندان فرحي (2)
●   یهودیت (110)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:29/07/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب