فرصت شمر طريقت رندي كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
در هفته گذشته بنده عرايضم را با اين بيت لسان الغيب شروع كردم، ضمناً بيت ديگري هم خواندم از لسان الغيب.
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
اين دو بيت را به مناسبت يك كتاب مفصل هيدگر و يك رسالة بسيار كوچك از هيدگر خواندم، يادآور شدم كه كتاب مفصل هيدگر نامش Holtzwege است، توضيحاتي دادم و پس از توضيحات اين كتاب را به «راههاي گيلي» تعبير و ترجمه كردم يا «راههاي هيولاني»، مراد هيدگر از اين عنوان همان راههاي «متافيزيك» بطور كلي است اعم از اين كه فلسفه باشد، علم باشد و تكنولوژي باشد، هنر باشد، سياست باشد و همچنين فداكاري. همة اين راهها را هيدگر بنام راههاي گيلي ياد ميكند يعني راههايي كه به تعبيري كه بنده هميشه تكرار ميكنم «حوالت تاريخي» غرب و از آنجا «حوالت تاريخي» جهان است. بناي تاريخ غرب و از آنجا تاريخ جهان بر اساس «متافيزيك» است، «متافيزيك» در اينجا مراد از نسبتي است كه بشر ابتدا در يونان با «وجود» پيدا كرده است. حال «حوالت تاريخي» اسلام چه بوده است؟ مطلبي است كه بنده هنوز «وقت»ي توضيحي در اين باره بدهم برايم فرا نرسيده است، بهرحال اجمالاً يادآور ميشوم كه «حوالت تاريخي» اسلام يكسره «متافيزيك» نبوده است، «حوالت تاريخي» غرب است كه سراسر «متافيزيك» است و آن هم «متافيزيك خودبنيادانه»، يعني خصوصيت تاريخ غرب و از آنجا فرهنگ غرب و از آنجا تمدن غرب در همين «مابعدالطبيعة خودبنيادانه» است، «خودبنيادي» باز از معاني است كه بنده هنوز تفسيري در بابش ندادهام و نميتوانستم تفسيري بدهم، اجمالاً عرض ميكنم كه مراد بنده از «خودبنيادي» عبارت از اصالت دادن نحوي از «علم حصولي» است و غفلت تام و تمام از «علم حضوري»، آن هم «علم حصولي» اي كه بنايش بر اساس اصالت دادن به وجود من و شماست، به وجود من فردي و من اجتماعي است و به تعبير ديگر بنايش بر اساس «آنتروپولوژيسم»- اصالت بشر و سرانجام به تعبير ديگر و به اعتبار ديگر «هيستوريسم»- «تاريخ انگاري» چيست؟ عجالتاً بنده اشاره ميكنم كه بازگشت آن به «اومانيسم» است، «بشرانگاري» است و «بشرانگاري» هم بازگشتش به اصالت دادن وجود انسان و به يك معني و معني ديگر اصالت دادن به موضوع ادراك، به «علم حصولي» انسان.
«هيدگر» در مقابل اين «راههاي هيولايي» كه البته با ذكر و فكر توضيح ميدهد كه چيست يعني بيان ميكند كه گذشتة «متافيزيك» و «فلسفه» چه بوده است و از آنجا علم ما چيست؟ صنعت چيست؟ هنر چيست؟ سياست چيست؟ در مقابل اين «راههاي هيولايي» يا «راههاي گيلي» راه بسيار سادهاي قرار ميدهد بنام Feldweg در يك رسالة بسيار كوچك سه يا چهار صفحهاي كه بنده تعبير كردم به «كوره راه»، يادآور شدم كه «كوره» به معني «خوره» است يعني «محل» ، يعني «جا» ، يعني «قريه» و همچنين كوره ده، در فارسي مراد از كوره راه و كوره ده يعني راه كور و ده كور نيست يعني ده كوچكي و راه كوچكي . بدين مناسبت اين بيت لسان الغيب را خواندم .
فرصت شمر طريقت رندي كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
راهي كه بنده ميتوانم بطور كلي عرض كنم و اين گفته براي خودم خالي از گزافه است كه اين راه بر همه كس نهان ميشود با «متافيزيك» جديد تقريباً . آنچه كه در دورة جديد بنام «ميستيك» ميخوانند و ما ترجمه به عرفان ميكنيم - «ميستيك» اصالت ندارد، آنچه كه ما ترجمه به عرفان ميكنيم – به «تصوف» ميكنيم اين «ميستيك»، «سوبژكتيو» است و از آنجا «اوبژكتيو» و از آنجا «خودبنيادانه» و «متافيزيك» است. «ميستيك» ، «ميستيك» «متافيزيك» است و هر «متافيزيك» جديدي «خودبنيادانه»، تا «برگسون» «متافيزيك»، «ميستيك» است و «ميستيك» «متافيزيك» است. معمولاً در دورة جديد با دفاع از «ميستيك» كه تعبير ميشود به «عرفان» عرض كردم و «تصوف» اگر كه التزام به وحي باشد در آن اصالت ميدهند – در «ميستيك» به «انتوسيون» كه بايد ترجمه كرد به «شهود» و «بينش».
جان شو و از راه جان جان را شناس
يــار بينش شو نه فـــرزند قيـاس
بدين مناسبت با توجه به اين بيت مثنوي بنده «انتوسيون» را به بينش تعبير كردم، «بصيرت» هم ميشود تعبير كرد، اين «انتوسيون» به اصطلاح فرنگيها همان «ارشاين» Erschein است به تعبير «كانت» و توجه دارد «كانت» كه اين «انتوسيون» و «ارشاين» حصولي است نه حضوري. اين «انتوسيون» است، اين بينش و شهود است كه در قرن نوزده با فلسفههاي حيوت «Lebensphilosophie» معمولاً تعبير ميشود به «Erlebnis» و مصدر آن «erleben» است.
كلمة «leben» به آلماني يعني زيستن، «erleben» بنده تعبير ميكنم چيزي را، امري را به زيست دريافتن يا به «وجدان حياتي»، در عربي افعالي است كه «افعال قلوب» ميخوانند، ديدم كسي را چنين و چنان، گمان كردم امري را چنين و چنان، ظن بردم چنين و چنان، ديدم آن آقا را، در اينجا ديدن را از «افعال قلوب» بشمار ميآورند يعني قلبي، اين زيستن با پيشوند «er» اگر اضافه شود «erleben» در واقع جزء «افعال قلوب» ميشود كه فرانسه ندارد، در قرن نوزده «فلسفههاي حيويت» جاي اين «شهود» را به «زيست دريافتن» ميگذارد و حتي كساني كه ميخواهند از عرفان و تصوف دفاع كنند اساس ادراك را همان به «زيست دريافتن» قرار ميدهند، به زيستن است كه بايد حقايق را دريافت. بنده اجمالاً عرض كنم كه خلط و اشتباه شهود حقيقي ، بينش حقيقي و حضور حقيقي با حصول با اين «Erlebnis» است كه در غرب تماميت پيدا ميكند، خلط و اشتباه «وجود» و «موجود» و به «زيست دريافتن» «موجود» كه امروز براي من بسيار روشن است كه بازگشت آن جز به «علم حصولي» نيست، همه ميكوشند عرفانها و تصوفها را عبارت بدانند از دانشي كه وسيلة آن و آنچه در آن اصالت دارد به زيست دريافتن امور است، مسابقهاي بود در غرب در باب اين به زيست دريافتن به «Erlebnis» خدا باشد، آدم باشد، عالم باشد يا مبدا عالم و آدم – تا «نيچه» تا «برگسون» تا بعضي از فلاسفة بسيار مهم اوايل قرن بيستم مانند «لودويش كلاگس» Klages, Ludwig و ديگران .
بنده در طرح «فلسفههاي حيويت» باز ميگردم به اين فلاسفه، يكي از جريانهاي «فلسفههاي حيويت» «نازيسم» بود كه همواره دم از حيات ميزد و به «زيست دريافتن» «حيات» ميزد و گاهي هم خدا، آيا خدا «نازي» است؟ آيا فلاسفة «نازيست» مانند «اس گريت» ارتباطي با «حكمت معنوي» اصيل داشتند؟ نه ! اين نكتهاي است كه براي بنده بسيار اساسي است بعد توضيح خواهم كرد، حوالت غرب اصولاً «متافيزيك» بوده است تاكنون و از آنجا «علم حصولي» و از آنجا «نيست انگاري» به يك معناي خاصي، ميخواهم عرض كنم «نيستانگاري مضاعف»، «متافيزيك» بطور كلي خالي از «نيست انگاري» نيست براي اينكه در «متافيزيك» همواره پرسش از «وجود موجود» است دانسته و ندانسته. موضوعي دارد «متافيزيك» يا فلسفه، موضوع آن عبارت است از «وجود» آن هم «مفهوم وجود»، «معناي وجود» يعني ادراك «وجود» به «علم حضوري»- غير از فلسفه است چنانكه فلاسفة قرون وسطي و همچنين فلاسفة ما هم بدان تصريح كردهاند و بعد بنده اين مطلب را تفسير خواهم داد تا «صدر الدين شيرازي» و «حاج ملاهادي». آيا «اكتناه» حضوري «وجود» ممكن است يا نه؟ البته ممكن است ولي نه با فلسفه، فلسفه مقدمهاي است براي روشن شدن اين كه «وجود» چيست و بعد با سير و سلوكي ديگر معتقد بودهاند كه ميشود يك نسبت بيواسطة تفصيلي با «وجود» پيدا كرد يعني با حضور تفصيلي. اينجا نكته باريكي كه در كار است كه «حقيقت» است، «حقيقت» عبارت از «حضور» است، البته در «متافيزيك» هم «حقيقت» هست، نهايت آنكه اين حقيقتي كه تحقق پيدا ميكند به نحو بيواسطه- توجه بدان حاصل نيست- «نيستانگارانه» است و تعبير ميشود و تفسير ميشود، «حوالت» چنين آمده است كه اين «حضور» همه در «حصول» هيچ و پوچ بشود. بنده يادآور شدم كه اين مطالب زمان ميخواهد وقت ميخواهد و بتدريج بنده اميدوارم كه بتوانم اين مسايل را، هر كدامش به جاي خود، بيشتر روشن كنم براي بينندگان و شنوندگان محترم.
«حكمت» را بنده سابق تقسيم كردم به چهار قسم و باز هم بايد تقسيم كنم و باز گردم و تفسير بيشتري در باب «فلسفه» در مقابل «علوم تدقيقي» اعم از علوم رياضي و طبيعت و علوم انساني و موضوع فلسفه و از آنجا فلسفههاي مختلف، فلسفة تاريخ و فلسفة علوم طبيعت و رياضي و … به عدة علوم، فلسفة سياست، فلسفة اقتصاد، فلسفة هنر، فلسفة صنعت و غيره بدهم. براي بنده بهر صورت آنچه را كه ما «عرفان» و «تصوف» ميگوييم دو قسمت ميشود، يكي «عرفان و تصوف متافيزيك» است و در قرون وسطي عرفان شرقي و ديگر «عرفان و تصوف اصيل» كه بنده دراين عرايضم بنام «حكمت معنوي» ياد كردم. آنچه را كه «ميستيك» ميگوييم و اصولاً بطور كلي لفظ «ميستيك» را براي آن استعمال ميكنيم دو قسمت ميشود- اولاً، «ميستيك» بنظر بنده- اصل كلمه را يونانيها گفتهاند «Mystikos» و به لاتين «Mystica» به فرانسه «ميستر» با «مغان» هم چم و همگن بوده است، حتي يونانيها هم توجه نداشتند كه «مغان» اگر تحت اللفظي هم چم است و همگن بوده است، حتي يونانيها هم توجه نداشتند كه «مغان» چه بودهاند «مغان» يعني اهل راز، يونانيها توجه نداشتند، در قومي با اينكه اشتراك لفظي هست با قوم ديگر معمولاً فراموش ميشود از اين جهت است كه «مغان» را «مگوس» خواندهاند كلمات ديگر هم در يوناني هست با اين همه لفظ كه خصوصيت پيدا كرده است-ريشه هم گاهي داده نشده و گاهي توجه شده است و ريشة آن داده شده مثل «داريوش» كه با يك كلمة يوناني هم ريشه است كه بنده بايد به موقع خودش يادآور بشوم، وقتي كه كلمة «درام» و «دراو» را احتياج پيدا كنم كه در مقابل «تراژدي» معنايش چيست؟ «دارهه» به اصطلاح بنده در زبان عربي.
به هر صورت اين «ميستيك» به اصطلاح غربيها تعبيرات مختلفي هم دارد، اهل باطن، اهل حق، اهل حقايق، اهل راز، اهل اسرار، اهل معنا – پيداست تعبيرات مختلف دارد. اين لفظ فرنگي كه بنده از نظري همگن گرفتم نه هم چم – وقتي «مغان» در «پير مغان» هم آمده است، فرانسه ميگويند «ميستر اگوست؟» كه مسلماً با «پير مغان» ارتباط دارد، «آگوست» يعني «خواجه»، تحت اللفظي ميشود «خواجة مغان»، فارسي شده است ميگوييم «پير مغان»، «خواجة مساح» هم گفتهاند كه بنده نميدانم اين «مساح» چيست، در نظامي هم آمده است، با اين «ميستيك» و «ميستر» ارتباط دارد اين «مساح» يا وجه تسمية ديگري دارد، اين «ميستر آگوست» كه «پير مغان» بنده تعبير ميكنم معمولاً ما تصور ميكنيم كه در حافظ يعني «مرشد»، اينطور نيست، مسلماً «پير مغان» در «لسان الغيب» تا آنجا كه بنده دقت كردم همان «وجود» است، «وجود كل» را فلاسفه بنام «عقل اول» خواندهاند – در «تصوف» تعبير به «وجود» شده است به تفسير و توضيحي كه در «مصباح الانس» آمده است يعني «ظهور بطون»، يعني مرتبة «ربوبيت» يعني «حق» البته نه «حقيقه الحقايق» يعني «بطون ظهور» بلكه به معني «ظهور بطون»، انسان چه نسبتي دارد با «ظهور بطون»؟ اين خود نكتهاي باريك و اساسي است، «پير مغان» چنين گفت، چنان گفت، گاهي هم اشاره شده است به كلام الله، مبداء كلام الهي و خدا از اينكه با انسان به سخن گفتن آمده است، غالباً «پير مغان» در «حافظ» معنايش اين است، در موقعي كه بنده بازگشتم ابياتي بدين مناسبت خواندم در باب «پير مغان» اين را توضيح ميكنم، هم انسان است «پير مغان» هم نيست، درست مانند «وجود»، در باب اينكه عرض كردم آنچه امروز بنام «عرفان» خوانده ميشود به دو قسم اساسي تقسيم ميشود: يك قسم عرفان و تصوف، همان عرفان و تصوف و حكمت اشراق يوناني است كه در تعريف آن التزام وحي مأخوذ نيست، البته با كشف و شهود ميخواهند كه حقايق را كشف كنند غالباً هم بشتر كشف و شهود غرض است، بيشتر ميپردازند به بحث فلسفي از «افلاطون» تا «افلوطين»- «پلوتينوس» يوناني - «پلوتينوس» و «فرفوريوس» كه تصريح دارند به اينكه ملتزم وحي نيستند، عباراتي است عربي كه ما معاشران حكما نياز به وحي انبياء نداريم، عبارت از كساني مانند «فرفوريس» و «افلوطين» است و «حكمت اشراق» يوناني كه ملتزم وحي نيست، در قرون وسطي و اسلام است كه التزام وحي هم اخذ ميشود در اين نوع از حكمت بنام «تصوف» ظاهراً با اينكه ملتزم به وحي است ولي حقاً و باطناً نيست چون كه «متافيزيك» است نمونة آن «مقامات العارفين» «بوعلي سينا» است، قسمت آخر «اشارات و تنبيهات» كه اين «ميستيك» است، ظاهراً عرفان است و مخالفتي هم در آن نيست با وحي ولي بالذات «حكمت اشراق» است، يوناني است، «متافيزيك» است، البته اين «متافيزيك» هنوز «خودبنيادانه» نيست، «بنيادانديش» است ولي نه «خودبنيادانديش» كه «حوالت تاريخي» جديد است.
آنچه بنام «گنوس» خوانده شده است به يوناني و از آنجا «گنوستيك» و «گنوسيس»، در همان صدر مسيحيت- ميدانيم جريان ديگري بنام «گنوس» و «گنوسيس» است كه اينها خيلي فرق دارد نحوة تفكرشان با حكمت اشراق «نوافلاطونيان»، بنده در باب جريان «گنوس» به اصطلاح فرانسه… و … يعني اهل «گنوس»، بعد باز ميگردم . عجالتاً فقط يادآور ميشوم كه اين «گنوس» با كلمه «آشنايي» و «شناسايي» و «شناخت» و «شناختن» فارسي «هم چم و همگن» است. اين ديگر امر مسلمي است كه كافي است به فرهنگهاي «اتيمولوژي»مراجعه كنيم ميبينيم كه اين طور است كه گفتيم، بنده نكتهاي كه در اينجا اضافه ميكنم «انس» است. بنده معتقدم كه «گنوسيس» با «انس» «هم چم و همگن» است چنانكه در «مغان» آمده است، براي اينكه بنده «حكمت معنوي» اصيل را با «حكمت اشراق» «متافيزيك» و «متافيزيك» يوناني فرق ميگذارم و تعبير ميكنم حكمت اصيل را به «حكمت انسي» يا «استيناسي». شايد بتوان گفت توجه به اين مسئله نشان ميدهد كه چه فرقي است ميان «حكمت معنوي» اصيل يا فلسفههاي عرفاني و حكمتهاي اشراقي، كافي است كه مراجعه كنيم به كتب تصوف اسلامي، ميبينيم كه در تمام اين كتب تقسيماتي شده است در باب «مقامات» و «احوال»، «حال انسان» كه «حال» اصيل است بنام «هيبت» خواندهاند، چند مرتبه بنده يادآور شدم و بايد تفسير بدهم . آنچه امروز بنام «Angst» ميخوانند كه بنده بطور كلي تعبير كردم به «ترس آگاهي» با توجه به زبان پهلوي، همچنين يادآور شدم كه اين كلمة «هيبت» كه در قرآن آمده است در قرآن بجايش «تسبيح» و «سبحان» استعمال شده است، «سبحه» و «هيوه» هر دو «همچم و همگن» است، «هيبت» آخرين «حال» است، يا «سبحان الله» به يوناني «سباس»، در اوستا «زبا»، در پهلوي «زبايش» همة اينها نحوي است از ترس در مقابل حق، به معني ترس است ولي نه ترسهاي معمولي كه بنده تعبير كردم به «ترس آگاهي». «هيدگر» به اين نكته نيك توجه دارد و عميقاً، «Angst» كه استعمال ميكند معمولاً در زبان آلماني «Angst» به معني ترس استعمال ميكنند ولي «هيدگر» براي اينكه فرق بگذارد با اين ترس معمولي- ترس از چيزي استعال ميكند، اين ترس از امري است كه متعلق معيني ندارد، «حصولي» نيست بلكه «حضوري» است كه اساس تفكر خود قرار ميدهد «هيدگر»- در بيان مسايل و اين ترس است كه بنده تعبير به «ترس آگاهي» كردم اين همان معني «سبحان» است و «سبحانيت» و «هيبت» و «ترس آگاهي» و مراحلش، «احوال»ي است كه همواره اين «احوال»- در اين «حكمت استيناسي»- بودن انسان در برابر «حق» است، در برابر «ظهور بطون» است در برابر «پير مغان» است، در برابر «وجود» است، البته در برابر حجاب حق، سبحة حق سبحات حق، سبحات جلال حق. بعد توضيح خواهم كرد كه اين «سبحه» هم با يوناني مشترك است… و ميدانم براي اشخاص قابل قبول نيست اين «اتيمولوژي» بنده ، ولي اين است كه هست! چنانكه چندين مرتبه عرض كردم «سوفيس» به يوناني كه «فسح» هم شده است درست به معني عربي، يكي از دانههايي است كه در قرعهكشي ميانداختند- يكي هم عيناً نگين انگشتر، از يك طرف در عربي «فسح» شده و از طرف ديگر «سبحه» و «تسبيح» - بهر حال يكي تسبيح انداختن است- يكي تسبيح حق است، يكي سبحه جلال است. انسان در نظر اهل انس يعني «گنوستيك»ها وقتي ميتواند انس به حق و حقيقت پيدا كند كه قبلاً از «سبحة» جلال حق، از حجاب حق حالي براي او بدست بدهد بنام «هيبت»، اين مبناي تصوف اصيل است در تمام كتب تصوف، حال اين «سبحة جلال» چيست؟ «عدم» چيست؟ عدمي كه «آئينة هستي» است چيست؟ همين آئينه است، «عين ثابت» اشياء است كه خود ما هستيم و نيستيم .
آينة هستي چه باشد، نيستي
نيستي بگزين گر ابله نيستي
هستي اندر نيستي بتوان نمود
مال داران بر فقير آرند جود
عدم آئينة هستي است مطلق
در او پيداست عكس تابش حق
همة ما «اعداميم»، همة ما «اعدام اضافي» هستيم، همة ما «سبحات جلال» هستيم. در مقابل اين، «حال» خاصي است كه هيدگر بنام «Langweile» ميخواند درست مانند تصوف اسلامي يعني «حكمت استيناسي» اسلامي كه انسان درآناتي «انس» به حق و حقيقت، به «وجود» پيدا ميكند، به «جمال حق» در مقابل «جلال حق»، به «لطف حق» در مقابل «قهر حق». اين مسئله براي بنده بسيار اساسي است، باز هم تكرار كنم! ملاحظه بفرماييد- ميتوان يكي از خصوصيات «ميستيك متافيزيك» - «عرفان مابعدالطبيعه» را در عدم توجه به همين «عدم» دانست، به اين هستي كه آينة جلال حق است، حجاب حق است، وجود است، و بدين اعتبار وجود محدود، «وجود متعين» است . «وجود» بدين معني ذات غيبي حق نيست، «بطون ظهور» حق نيست، ظهور «حق» است، «متعين ثاني» است، «فيض مقدس» است نه «فيض اقدس». در باب «تعين اول»، «تعين ثاني»، «مرتبه لاتعين»، مسئلة «ماهيات» و «اعيان ثابت» و «وجود»- بنده همواره منتظر بودهام كه «وقت» آن فرا برسد كه تفصيل بدهم .
ادامه دارد...