سقوط صدام حسين براي تعدادي از گروهها و سازمانهاي غيرعراقي كه از حمايت ديكتاتور سابق برخوردار بودهاند بدشانسي آورده است و مي توان گفت كه در اين ميان، سازمان مجاهدين خلق ايران، قطعا بزرگترين بازنده است؛ مثلا محروم شدن از پايگاه در عراق يكي از آن مواردي بود كه مجاهدين با آن روبرو شدند. اين محروميتها و ضربهها، سازمان را بر سر يك چهارراهي قرار داده است.
افول مجاهدين پيش از آنكه معلول عوامل خارجي باشد، ناشي از انشعاب عقيدتي آنان است. هيچكس تاكنون درباره اين سازمان پيچيده و مبهم ـ كه مجاهدين خلق نام دارد ـ توضيح كاملي دريافت نكرده است. امير طاهري، خبرنگار مجرب ايراني، به تازگي مقالهاي در خصوص اين سازمان نوشت كه در "والاستريت ژورنال" با عنوان "گروه اسلامي، ماركسيستي و تروريستي" به چاپ رسيد. اين عنوان نشان ميدهد كه جنگي رواني توسط ساواك بر عليه مجاهدين صورت گرفته است.
رژيم شاه در راستاي تلاش براي بياعتبار ساختن حركت جوانان فعال ـ كه در دهه 1960 آغاز شده بود ـ برچسب ماركسيست اسلامي به آنان زد. جمهوري اسلامي ايران به منظور از بين بردن پايگاه مردمي اين سازمان به اعضاي آن عنوان "منافقين" داد كه يك واژه قرآني است.
پيام اين حركت ساده بود و آن اينكه مجاهدين تظاهر به اسلام ميكردند تا اعتقادات ماركسيستي خودشان را مخفي كنند، حال آنكه هدف نهايي آنان تخريب اسلام از درون بود كه ضمن بحثهاي خودشان با مبلغان و طرفداران حكومت انقلابي جديد، به دنبال آن بودند. البته اين شرايط تبليغي، اثر كمي در رفع پيچيدگي و ابهام در سازماني دارد كه نزديك به چهل سال به حيات خود ادامه داده است. حتي محققان برجسته آكادميك نيز موفق به روشن كردن وضعيت اين سازمان نشده اند. تنها اقدامي كه به طور منصفانه اين سازمان را معرفي ميكند توسط آقاي ارواند ابراهيميان انجام شده و عنوان آن "مجاهدين ايران" است و حاوي يك تحقيق مؤثر جامعهشناسانه در خصوص ظهور و سقوط سازمان است. آقاي ابراهيميان به خوبي چگونگي روند تبديل سازمان از يك حركت گسترده به حركتي جنونآميز را در اوايل نيمه دهه 1980 توضيح ميدهد، اما درباره مكانيزمهايي كه مورد استفاده قرار گرفت و موجب تغيير مسير سازمان شد، توضيح كافي دهد.
مجاهدين چگونه به يك حركت جنونآميز و توهمي تبديل شدند؟ اهرم اصلي براي اين تبديل "انقلاب ايدئولوژيك" رجوي در ژانويه 1985 بود. اين انقلاب بر پايه ازدواج مسعود رجوي با مريم عضدانلو، همسر مهدي ابريشمچي ـ امينترين فرد براي رجوي بود ـ شكل گرفت مريم عضدانلو بعد از اين ازدواج، توسط رجوي ارتقاي مقام مييابد و به شوراي رهبري سازمان وارد ميشود.
افراد وفادار به رجوي قبول ندارند كه "انقلاب ايدئولوژيك" مانور راهبردي و تاكتيكي بوده و براي تسريع در سقوط جمهوري اسلامي طراحي شده است. نظر آنان اين است كه انقلاب مزبور در سطح عقيدتي و استراتژيك بود، به طوري كه موجب تسهيل جريان اعطاي نقش بيشتر به زنان در سازمان شد و در پي آن، اعضاي مؤنث سازمان واقعا با ارتقاي جايگاه خود به مقامات بالايي رسيدند. به نظر ميرسيد كه اين وضعيت موجب شد، سازمان به عنوان نهادي كه براي زنان احترام زيادي قايل است، در مقابل حكومت اسلامي ايران مطرح شود. نظر مطرح اين بود كه اين حركت اقدامي تاكتيكي باشد و همان طور كه انتظار ميرفت، موجب گيجي و آشفتگي در طراحيهاي مقامات اطلاعاتي و امنيتي جمهوري اسلامي شود، لذا باعث كاهش خطرات نفوذ آنان در سازمان و خرابكاريهاي احتمالي شد.
همه آنچه گذشت، در حقيقت نوعي پاكسازي و تصحيح مسير تلقي ميشد. صدها نفر از اعضاي باتجربه سازمان، فورا جدا شدند و علت اين جدايي ازدواج جديد رهبر سازمان و وارد شدن زنان در عرصه اصلي سازمان بود كه آن را زشت و نفرتانگيز ميدانستند.
انقلاب ايدئولوژيك از پاكسازي مسير به طرف يك اعتقاد عجيب و غريب و توهمي و مصرفزده كشيده شد.
مجاهدين كه ناگهان مدعي قدرتمندسازي اعضاي مؤنث سازمان شدند، درواقع در راستاي تحقق ديدگاه آنان در رابطه با جامعه ايدهآل مادرسالار بود. ولي درواقع اين شكل عجيب و غريب و توهمي از احترام به زنان، موجب تقويت كنترل رجوي بر سازمان شد، به طوري كه اعضاي مؤنث سازمان كه به تازگي به قدرت بالايي رسيده بودند، همه چيز را مديون او ميدانستند.
انقلاب ايدئولوژيك، نه تنها موجب قطع ارتباط مجاهدين با دنياي خارج، شد بلكه آنان را به مسير انحراف و فساد كشاند. اين انقلاب عقيدتي از يك حركت براي احترام به اعضاي مؤنث خارج شد و به يك ابزار ضد ايده هويت جنسي تبديل شد. اوج اين انقلاب، فقط يكسري سخنرانيها توسط مسعود رجوي براي حاميان و اعضاي سازمان در مارس 1991 بود، يعني بلافاصله پس از آغاز جنگ اول خليج با عراق كه شورش كردها و شيعيان عراق عليه رژيم صدام آغاز شده بود، مجاهدين با اصرار از رژيم عراق ميخواستند كه هر دو شورش را سركوب كند. اين سياست سازمان ثابت كرد كه برخي اعضاي رهبري سازمان مجاهدين خلق، مردمي نيستند.
مسعود رجوي كه نگران خطر انحلال سازمان بود، دومين انقلاب ايدئولوژيك را آغاز كرد. سخنرانيهاي رجوي به طور نامبارك و بدشگون "صليب" نام گرفت. نظر او اين بود كه آنچه بيش از هر چيز ديگر براي سازمان تهديدآور است، وابستگي اعضاي سازمان به خانوادههايشان است، لذا راهحل را در يك جنگ كامل بر ضد امور جنسي و هويت جنسي ميدانست.
رجوي از طريق دورسازي امور جنسي از گروه تحت كنترل خود، سرانجام موجب شد كه انتقال مسير سازمان به طرف حركتي جنونآميز كامل انجام شود. مجاهدين اينك به يك دنياي عجيب و غريب و توهمي و به دور از ارتباطات جنسي وارد شده بود. رجوي عملا انقلاب دوم براي پاكسازي سازمان را انجام داده بود. اعضاي باقي مانده سازمان اينك وجود خودشان را متبلور در شخص رجوي ميديدند و دومين انقلاب ايدئولوژيك، بقاي سازمان را موكول به بقاي رجوي ساخته بود.
تنها گروهي كه بدون شك با سازمان عجيب و غريب و توهمي مجاهدين همسان است، يك گروه شورشي در پرو به نام Sendero Luminoso (مسير درخشان) و حركتهاي آن در اواخر دهه 1980 است. رجوي مانند رهبر گروه فوق كه اينك زنداني است، آدمي بسيار متظاهر و رهبر دانشجويان معترض و يك تروريست است.
مجاهدين در خصوص تركيب مفاهيم ماركسيستي با افسانهها و اسطورههاي بومي با گروه مزبور مشابهت داشته و مانند اين گروه در يك دنياي زن سالار قرار دارد. اما گروه "مسير درخشان" مزدور و پولبگير بالاترين مقام خود نبودند. تاريخ مجاهدين سابقهاي از خيانت است. اين سازمان به نفع مسكو جاسوسي ميكرد. ولاديمير كوزيشكين، رييس سابق نمايندگي "كا.گ.ب" در تهران ضمن نظر خاطرات خود افشا كرده كه مجاهدين يك منبع خبررساني براي "كا.گ.ب" بوده و حدود 20 سال دستيار و در خدمت صدام حسين بودند. لذا پس از سقوط صدام، همه كوشش و قدرت خود را به كار گرفتند تا خودشان را نزد اربابان آمريكايي در عراق عزيز كنند.
اما مقامات پنتاگون كه مايل اند از مجاهدين به عنوان ابزاري در داخل عراق و بر ضد ايران استفاده كنند، بايد به اين هشدار توجه كنند كه مجاهدين به طور متغير ارباب خودشان را عوض ميكنند، لذا معمولا اخبار و اطلاعات آنان (به طور مبالغهآميزي) ياوه و دور از منطق است. مشكل مجاهدين اين است كه آنان اينك تنها سايهاي از آن چيزي هستند كه در زمان اوج فعاليتهايشان بعد از پيروزي انقلاب ايران در سال 1979 بودند. هر نوع سرمايهگذاري بر مجاهدين نتيجه منفي خواهد داشت.
تحليل نهايي اين است كه اگر جنگ خليج در سال 1991 ثابت كرد كه آغاز پايان سلطه صدام حسين بود، شايد ثابت خواهد شد كه آغاز مرگ مجاهدين نيز بوده است. اينك برخي نظرات در خصوص محل زندگي رجوي وجود دارد. وي از زمان جنگ آمريكا عليه عراق در انظار عمومي ظاهر نشده و منابع موثق، معتقدند كه وي در روزهاي آغاز جنگ توسط آمريكاييان بازداشت و به يك دفتر سازمان "سيا" در قطر منتقل شده است.
رجوي در بازداشت آمريكاييان باشد يا خير، شكي نيست چرا كه وي عامل اصلي تلاشهاي اخير براي انتخاب جانشين رهبر مجاهدين بوده است. مريم رجوي اينك به عنوان شخصيت مركزي اين گروه جنونآميز مطرح است. اين انتقال رهبري در نظر رجوي صرفا يك عقبنشيني تاكتيكي براي پوشش دادن به خسارات اخير است. به هر حال اين حركت اقدامي مأيوسانه براي تبرئه ساختن خودش از هر نوع سرزنش در رابطه با فجايعي است كه سازمان را محاصره كرده است. اما اين تازهترين بازي و حركت او ثابت كرد كه آخرين اقدام اوست. انقلاب صليب مارس 1991، موجب ابقاي سازمان مجاهدين با استمرار رهبري رجوي شد. رجوي با خارج ساختن خودش از مركزيت سازمان، به طور مصيبتباري اساس سازمان خودش را مورد بياعتنايي قرار ميدهد.