¤ آقاي دكتر! شما در يكي از مقالاتتان در باره اتحاديه امت اسلامي نوشته ايد كه فرآيند جهاني شدن قدرت، ثروت و ارزش ها، صورت جديد سلطه گرايي است كه آن را از صور ديگرش در قرن گذشته متمايز مي سازد. اما نظريه پردازان جهاني سازي در خود غرب (مثل گيدنز) معتقدند كه مقصود از جهاني سازي، جهاني سازي دموكراسي و رفاه است. آيا به واقع چنين اتفاقي امكان وقوع دارد و دول قدرتمند به آن رضايت مي دهند؟ يا اينكه عاقبت جهاني شدن كه معنايي جز آمريكايي شدن ندارد، افتادن در چاه ويل فقر و فلاكت است؟
- در گفتمان و بحث مربوط به پديده جهاني سازي و جهاني شدن و جهاني گرائي و اصطلاحاتي مانند اينها متأسفانه در ايران و بسياري از كشورهاي «جهان سوم» و دنياي اسلام ادبيات و نوشته هاي غرب در اين مورد غلبه پيدا كرده است. اغلب مقالات و گزارشها و حتي باصطلاح تحليل هائي كه درباره اين موضوع در ايران ديده ام در حقيقت تكرار مكررات آنچه كه در آمريكا و اروپا و به ويژه در بين «قشر ميانه رو» نويسندگان اين دوقاره در دو دهه اخير صورت گرفته است ميباشد و بدين جهت خلاصه و چكيده آنچه كه معارف مكاتب تجددگرائي و مدرنيته به اين پديده نگريسته اند مي باشد. اينگونه گفتمانها كه در سالهاي اخير در ايران بسيار مد شده است حتي در جلد و چهارچوب غربي نيز محدود مي باشد زيرا كه منابع اتخاذي در اين مباحث اغلب روي نويسندگان انگليسي زبان و انگلوساكسون دور مي زند و بنده شخصاً چيزي در اين مباحث و گزارشها از نظريات و ديدگاه هاي ساير اروپائي ها مثل ايتاليائي ها، فرانسوي ها، اروپاي شرقي ها نديده ام چه رسد به نظريات دنياي غير اروپائي و آمريكائي مانند چين، هند، ژاپن و البته متفكرين بزرگ و اصيل دنياي اسلام و كشورهاي مسلمان. يك مثال خوب همين اشاره اي است كه مرتب به نوشته هاي آنتوني گيدنز مي شود و بيست و سي سال قبل همين وضع با تكرار كارهاي دانيل لرنر در مورد توسعه و تجددگرائي به وجود آمده بود.
آنتوني گيدنز در تحليل خود شرحي از چگونگي جهاني سازي و جهاني بودن تغييرات در دوران مدرن و فرامدرن عرضه مي دارد. به زعم او يكي از نتايج اوليه مدرن بودن همانا جهانشمولي و جهاني سازي است. اين چيزي است بيشتر از انتشار نهادهاي غربي در پهنه گيتي كه به عقيده من منجر به تخريب ديگر فرهنگها مي شود. در نظريات جهاني سازي گيدنز خبري از «ديگران» نيست زيرا جهاني سازي فرآينده ايست ناهموار كه هم پيوند مي زند و هم متلاشي مي سازد. بعد از جنگ دوم برخي از استادان ميانه رو جامعه شناسي آمريكا مانند لرنر مدرن شدن را جهاني مي ديدند ولي در مطالعات و نوشته هاي خود بر «ملت سازي» تكيه كرده و حتي ناسيوناليزم حاصله از سرمايه داري را براي نوگرائي و تجدد غرب نما لازم مي شمردند و اين خود يك تناقض بود. اكنون استادان ديگري مانند گيدنز كه از اصول گرايان مدرنيته هستند همان موضوعات را در چارچوب موضوع روز كه جهاني سازي است كم و بيش تكرار مي كنند.
استدلال گيدنز ماهيتاً تناقض آميز است زيرا اگر جهانشمولي و جهاني سازي اساس مدرن بودن است و اگر جهانشمول كردن فرهنگ غرب براي ديگران دنياي مستقلي پديد مي آورد، پس چگونه فرهنگهاي غيرغربي در ايجاد شرايط مدرن سهمي ايفا مي كنند؟ به علاوه اگر به زعم گيدنز، مدرن بودن «ذاتاً آينده گر است» و «پيش بيني آينده به عنوان جزئي از حال عمل مي كند و نتيجتاً منعكس كننده نحوه پيشرفت آينده است»، پس آينده به نحو مؤثري به مالكيت مطلق غرب درآمده است. مدرن بودن غربي نه تنها تسلط قطعي غرب بر زمان حاضر است و آن را تضمين مي كند، بلكه به همين ترتيب برآينده نيز چنگ مي اندازد.
¤. شما از كليد خوردن دو جريان موازي در جهان اسلام حرف زده ايد. بيداري و اتحاد امت هاي اسلامي و در عرض آن شكاف و تفرقه بين دولت ها و ممالك اسلامي. فكر مي كنيد شكاف دولت ها به تفرقه ميان ملت ها نخواهد انجاميد؟ آيا مقصود شما اين است كه آن ملاتي كه ملل مسلمان را به هم مي چسباند و آن ها را به رغم اختلاف دولت هاشان به هم پيوند مي دهد، مبارزه با آمريكا و غرب است؟ دولت هاي نوكر آمريكا كه معمولاً منافع مشترك دارند، چرا با هم اختلاف پيدا خواهند كرد؟ شما گفته ايد كه شكاف ميان دولت و ملت ها روز به روز عميق تر خواهد شد. چه دليلي وجود دارد كه كمافي السابق حاكمان جابر دست نشانده موفق به تحميل اراده خود بر مردم نشوند و دوران استبداد ادامه نيابد. آيا اين بار پيروز اين منازعه ملت ها خواهند بود؟
- دو جريان موازي كه بنده صحبت مي كنم، يكي بيداري امت هاي اسلامي است و ديگري شكاف و تفرقه بين ملت ها، يعني مردم و دولت هاي حاكم بر ممالك اسلامي است، و نه الزاماً شكاف بين دول و ممالك اسلامي كه هميشه وجود داشته است. از نظر بنده فاصله و شكاف بين جامعه (يعني مردم و امت) از يكطرف و دولت (يعني هيئت حاكمه) در ممالك اسلامي رو به افزايش است زيرا دولت و هيئت حاكمه در اكثر قريب به اتفاق كشورهاي اسلامي اصلاً نماينده و برخاسته جامعه و مردم و مسلمانان آن سرزمين ها نيستند و خود را از طريق موروثي، نظامي، ديكتاتوري و استبداد و گاهگاه از طريق يك حزبي به ديگران تحميل كرده اند. اختلاف بين دولت ها و هيئت حاكمه مختلف ممالك اسلامي در يك قرن اخير هميشه وجود داشته، مثل اختلاف شاه ايران با عبدالناصر يا حتي صدام، اختلاف اسد رئيس جمهور سابق سوريه با صدام و عراق، و اختلاف بين حكمرانان كويت و دولتمردان عراق و يا اختلافات متعددي كه هميشه بين برخي از دول ممالك اسلامي مانند ليبي، اندونزي، پاكستان، عربستان سعودي، اردن با همسايگان و ديگر كشورهاي اسلامي موجود بوده است. شكاف دولت ها به شكاف ملت ها نيز انجاميده است مخصوصاً وقتي كه دولت ها در اين شكاف و اختلاف ملي گرائي را اهرم كارهاي خود قرار مي دهند. شاه ايران به ملي گرائي باستاني تكيه مي كرد و در مقابله صدام حسين سعي داشت با تكيه به ملي گرائي عرب، عراقيها را عليه ايران بسيج كند. رضا شاه با تكيه به تجددگرائي و سيستم ملت- دولت پر و پاگاند معروف عرب و عجم را براه انداخت و براي چندين نسل با تكيه به تاريخ باستان ايران، اعراب مسلمان را در مقابل ايراني ها تحقير نمود. عربستان سعودي و دولت آنها سال ها است كه با تكيه به وهابيت تصوير مخدوشي از شيعيان و ساير مكاتب اسلامي ارائه داده اند كه خوشبختانه در اثر انقلاب اسلامي ايران و تماس چهره به چهره بين امت اسلامي رو به بهبودي است.
از نظر من دولت اسلامي با دولت حاكم بر كشور اسلامي دو چيز كاملاً متفاوت مي باشد. دولت اسلامي بر مبناي اصول اسلامي و در نتيجه خواسته هاي مردم مسلمان آن كشور بوجود مي آيد و مردم سالاري اسلامي را توسعه مي دهد در حالي كه دولت حاكم بر يك كشور اسلامي ممكن است اصلاً اسلامي نبوده و كاملاً سكولار و غربي و بر مبناي سيستم هاي امروزي ملت- دولت باشد. از آنجا كه دول اسلامي (برعكس دول حاكم بر ممالك اسلامي) به مكتب و نظام اسلام ارجحيت و اولويت مي دهند، بنابراين امكان تشكيل يك اتحاديه امت اسلامي بين اين گونه نظام ها نيز بيشتر خواهد بود وگرنه چه انتظاري مي توان از كشورها و دولت هاي كنوني كشورهاي اسلامي داشت كه بالاتر از دائره سازماني مانند سازمان سران كشورهاي اسلامي تصميم گرفته و عمل كنند. اتحاد امت اسلامي بايد بر مبناي چيزي بالاتر از مبارزه با امريكا و غرب باشد وگرنه ماركسيست ها و سوسيال دموكراتها و بي دين ها نيز گاهگاهي جهت مبارزه با اين و آن وارد صفوف امت اسلامي شده و به صورت ائتلافي موقتا جبهه واحد تشكيل خواهند داد. امت و جامعه اسلامي، به عقيده من امت و جامعه اي است كه مبناي آن بر عليه يك چيز و شخصي نيست بلكه بر مبناي بالاتر و والاتري است كه ما آن را اصول و آئين جهانشمولي اسلامي مي نماميم. اتحاد امت اسلامي قبل از آن كه بر عليه دشمنان باشد بايد نخست بر پايه قرآن و حديث و سنت و فرهنگ كلام اسلامي و به طور كلي جهان بيني اسلامي استوار باشد وگرنه دشمنان اسلام در طول تاريخ عوض مي شوند و تغيير جلد مي دهند. اين مبارزه مثبت است كه شالوده سازمان هاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و تكنولوژي و نظامي را خواهد ريخت و نه تنها مبارزه با دشمن ويژه زمان.
¤ مقابله مسلمانان با تجدد غربي دقيقا چه صورت هايي دارد؟ (شورش بر تكنيك، مقابله با علم و مخصوصا علوم انساني غربي و...) در كداميك از صور اين مقابله توفيقي حاصل شده است؟ چه راه كارهاي جديدي وجود دارد؟
- به طور كلي تجدد غربي در تاريخ هزاره گذشته در چند مرحله صورت مي گيرد و جريان آن از رنسانس ايتاليا شروع شده و با تفكرات و اكتشافات علمي و هنري آن دوره و سپس با جدائي كليسا از دولت كه پديده معروف سكولاريسم را به وجود مي آورد تشديد يافته و بالاخره با تشكيل واحدهائي به نام ملت- دولت در اروپا و تشكل صنعتي و سرمايه داري در قرون اخير ادامه پيدا مي كند. اين جريان تجدد غربي ابعاد تاريخي مختلفي داشته است كه در دنياي اسلام تاثير فوق العاده اي مي گذارد. يكي اكتشافات مغزي و علمي است كه دنياي اسلام در آن پيشكسوتي داشت و تا اواخر قرون وسطي كه اروپا در تاريكي به سر مي برد مركزيت آن را بعهده داشت و در حقيقت پايه هاي علمي رنسانس در اروپا را فراهم كرد. تمدن اسلامي هيچ وقت تعارضي بين علوم ملموس يعني حسي و عيني و علوم غيرملموس يعني نظري و الهي و ماوراءالطبيعي نديد. در دنياي اسلام رياضيات و جبر و فيزيك و شيمي و نجوم و علوم پزشكي به موازات و همراه علوم نظري پيشرفت كرد ولي با آغاز قرن پانزدهم غرب و تجددگرائي آن بر علوم ملموس و حس گرائي تكيه كرد و آنچه را كه نمي شد حس نمود و اندازه گرفت رد نمود. مقابله مسلمانان با تجدد غربي از جنبه علمي يكي از همين مسئله معرفت و دانش شناسي شروع مي شود. حس گرائي خودش يك نوع تعقل است ولي نمي تواند تنها راه تعقل و انحصاري علم باشد. كيهان شناسي، انسان شناسي و خداشناسي در معرفت شناسي اسلامي در يك رديف حركت مي كنند. تجددگرائي غرب كوشش دارد به علوم انساني و اجتماعي مانند علوم طبيعي و پزشكي و شيمي و فيزيك نگاه كند. آيا سياست علم است يا هنر، يا هر دو، و اگر علم است با چه معيارهائي و تحت چه نوع معرفت شناسي مي توان آن را مطالعه نمود؟
اكتشاف ديگري كه در هزاره گذشته صورت گرفت، اكتشاف جغرافيائي بود و اين جريان اروپائيها را روانه قاره امريكا، استراليا و همچنين مناطق مختلف دنياي اسلامي نمود. اين اكتشاف جغرافيائي با اكتشاف سومي كه اكتشاف استعماري و بهره برداري غيرمشروع از منابع طبيعي و انسان هاي دوران تجدد بود همراه كرد. اين سه نوع اكتشاف بستر فعاليت تجددگرائي را در غرب تشكيل مي دهند. اكتشاف دروني در غرب هنوز مانده و چيزي از آن ديده نمي شود. اكتشاف دروني از ابعاد لاينفك تمدن اسلامي است. همان طوري كه غرب دنياي اسلام را در چند قرن گذشته به چالش طلبيد اكنون اين دنياي اسلام است كه به ويژه در نيم قرن اخير تجدد غربي را به چالش مي طلبد. اينها به عقيده من صفوف اصلي مقابله مسلمانان يا دنياي اسلام با تجدد غرب مي باشد. مادي گرائي تا چه حد؟ چه اخلاق و ارزش هائي بايد بر مادي گرائي و تسلط داشته باشد؟
¤ گذار از الگوي دولت و ملت به چه معنا است؟ الگوي جايگزين چيست؟ اگر دولت اسلامي موردنظر شما مبتني بر الگوي دولت- ملت نباشد، از جرگه دولت هاي مدرن بيرون است. تعامل دولت و شهروندان در نظام موردنظر شما به چه صورت خواهد بود ضمناً چرا معتقديد نظام دولت- ملت با جهانشمولي اسلامي منافات دارد؟
- الگوي ملت- دولت بر ملي گرائي و حتي قوم گرائي و طايفه گرائي تكيه مي كند و با اصول اسلامي كه جهاني است مبانيت دارد. چرا به نظر مي رسد كه دنيا در حال تقسيم شدن است؟ روندي كه اغلب با تجزيه، خشونت و عباراتي چون ناسيوناليسم و غيره مشخص مي شود؟ به سقوط نظام شوروي به فروپاشيدگي يوگسلاوي، به خشونت مداوم در فلسطين اشغالي، خاورميانه و آفريقا و به تحولات و مصيبت هاي وارده به عراق، افغانستان، كشمير، چچن، بوسني بنگريد. حكومتهاي مبتني بر ملي گرائي در كشورهاي اسلامي دچار دو تعارض است: با مباني نظري اسلام اولا و با درخواست عمومي جامعه ثانياً. اين تعارض ها موضع اين حكومت ها را علاوه بر قدرتهاي ذي نفوذ داخلي در برابر قدرت هاي خارجي نيز ضعيف مي كند. اگر مسلمانان يك جبهه واحد دولتي داشتند كار صدام حسين را خود مسلمانان تمام مي كردند نه آمريكا. اگر مسلمانان و اعراب بجاي بيست واحد ملت- دولت در خاورميانه يك واحد امت اسلامي و يك جبهه متشكل از اعراب داشتند اينهمه ظلم و خون ريزي در فلسطين و سرزمينهاي اعراب صورت نمي گرفت. امروز سيستم ملت- دولت كه ساليان سال حتي درغرب يك احساس اميد و تعلق به مردم را مي داد، ديگر ضامن آرامش اجتماعي و حافظ اقتصاد ملي، آنطور كه انتظار ميرفت، نمي آيد. بخصوص كه ضعف سيستم هاي ملي به علت اين واقعيت است كه نظام جديد جهاني سرمايه داري مصرفي، تحت قيموميت شركتهاي فراملي در جست وجو براي پيدا كردن بازار هرچه وسيع تر، فراتر از محدوده ملت- دولت رفته است. دولتهاي ملي به طور فزاينده اي نمي توانند به عنوان حاميان داخلي در عرصه جهاني شدن يا جهاني گرائي عمل كنند. شما فكر مي كنيد چرا پانزده كشور عضو اتحاديه اروپا دورهم جمع شده و اين روزها از اتحاديه سياسي و فرهنگي نيز صحبت مي كنند؟ چرا ايالات متحده آمريكا 140 سال قبل با دادن ششصدهزار تلفات در جنگهاي داخلي خود سعي نمود وحدت و امپراطوري خود را حفظ نمايد. امروز اتحاديه اروپا در مقابل آمريكا به رقابت برخاسته است. آيا ملل اسلامي كه از جنبه فرهنگي و ديني و مذهبي تاريخ بسي طولاني تر و عميق تر از كشورهاي غربي دارند و بر بسياري از مناطق پرثروت و سوق الجيشي دنيا تسلط جغرافيائي دارند بايد درمقابل اين جريانات سكوت اختيار كرده و فداي طعمه اقويا بشوند و يا اينكه از امتيازات خدادادي و منابع انساني خود استفاده كرده و در صحنه جهاني تجلي يابند؟
¤ در مقاله تان گفته ايد اسلام امروز تنها اردوگاه مقابله با غرب است. فكر مي كنيد غربي ها در مقابل اين دشمن منتشر و روبه گسترش چه خواهند كرد؟ آيا غرب دست به يك مقابله همه جانبه و فراگير خواهد زد؟
- غرب در تاريخ هميشه از اسلام و دنياي اسلام نگران بوده و گرچه پس از صدر اسلام دنياي اسلامي از جنبه اسلامي و اقتصادي تركيبي از امپراطوريها، سلاطين و حكومتهاي قومي و طوايفي بوده و اين را بخوبي در تسلط امويان و عباسيان بر دمشق و بغداد و اسپانيا و بعدها در مورد عثمانيها بر قسمت مهمي از اروپا ميتوان مشاهده كرد ولي هميشه اين بعد اسلامي و ديني- سياسي اين سلسله ها بوده است كه اروپا را به اضطراب و نگراني انداخته است. با سقوط حكومت و امپراطوري عثماني اروپا براي اولين بار پس از جنگ اول جهاني يك نفس راحت كشيد. دنياي اسلام به هر شكل و ترتيبي پس از قرن ها ديگر ابرقدرت سياسي و اقتصادي نبود ولي جريان تجددگرائي همراه با استعمار غرب حس مقاومت و ايستادگي را در ميان ملل مسلمان افزايش داد و با پيروزي انقلاب اسلامي ايران و سقوط امپراطوري شوروي و اقمار آن در اروپاي شرقي و مركزي بنظر رسيد كه اسلام و دنياي اسلامي تنها اردوگاه مقابله با تهاجمات غرب مي باشد. پس از سقوط عثمانيها هيچ كشور غربي مورد حمله و تهاجم كشورهاي اسلامي قرار نگرفته است ولي سرزمين هاي اسلامي به تواتر مورد حمله و اشغالگري كشورهاي غربي بوده است. نهضت هاي اسلامي در مقابل غرب ابعاد دفاعي، مقاومت، ايستادگي، و بيداري دارد نه تهاجمي و در صورتيكه اين جنبش ها و نهضت ها متشكل شده و يك نظام مستقل سياسي و اقتصادي بوجود آورند و يك سيستم آلترناتيو و مقابله در نظام جهاني عرضه كنند، غرب البته در مقابل آن واكنش نشان خواهد داد.
مقابله دنياي اسلام با دنياي غرب آنطور نيست كه نويسندگاني مانند سموئل هانتينگتون و ديگران كوشش كرده اند در دهه هاي اخير ارائه دهند. دنياي اسلام ميخواهد جايگاه سياسي، اقتصادي، و فرهنگي خود را در تمدن بشري حفظ كند و اين يك تقاضا و خواست مشروع و طبيعي ميباشد. بخاطر داشته باشيم كه تمدن اسلامي تنها تمدن ديني و سياسي و اقتصادي و فرهنگي و نظامي در دنيا است. تمدن غرب و تمدن هاي ديگر اين جامعيت و چندبعدي را ندارند و تمدن غرب بويژه يك تمدن سكولار- صنعتي- مادي مي باشد و نه مسيحي. ما نميتوانيم امروز از تمدن مسيحيت در آن رديفي كه از تمدن اسلامي داريم صحبت كنيم. هيچ كشوري در دنياي مسيحيت خواستار حكومت مسيحيت نيست ولي حكومت اسلامي يكي از خواسته هاي اصلي امروز مسلمانان و تمدن اسلامي ميباشد. هيچ كشوري بدنبال اقتصاد مسيحي نيست ولي در بسياري از كشورها دولت ها از اقتصاد و بانك و مؤسسات مالي اسلامي صحبت مي كنند. اگر كشورهاي اسلامي و مسلمانان به استقلال و اصالت حقيقي دست يابند گرايش آنها بدون شك بطرف اسلام خواهد بود ولي در مورد كشورهاي غيراسلامي و غرب اين فرضيه و ادعا را نمي شود ارائه داد زيرا تجربه يكصد سال اخير نشان داد كه بسياري از كشورهاي مسيحي مذهب كه موفق شدند از سيستم سرمايه داري اروپا و امريكا رهائي يابند به سوسياليسم و ماركسيسم گرايش پيدا كردند. امريكاي جنوبي يك نشانه خوب از اين تجربه در گذشته بود.
¤ آنچه در مقاله شما نفي مي شود جهانشمولي تمدن غربي است و از طرف ديگر بر جهانشمول بودن اسلام تأكيد كرده ايد و گفته ايد كه اسلام بيش از هر پارادايم ديگري در تاريخ، به طور جهانشمول پايه ريزي شده است. اسلام چگونه مي تواند ايده ها و انديشه هاي خود را به تمام جهان بسط بدهد. جهاني سازي رسانه اي در اين ميان چه نقشي دارد؟
- همانطوركه در صدر اسلام و پس از آن بسط پيدا كرد. مگر غرب از آغاز تاريخ بر اين جهان تسلط داشت؟ از يك منظر اسلامي، مطالعه و هدايت مسائل حكومت نمي تواند خارج از شيوه هاي اخلاقي باشد. لازم است در مورد آنچه كه بايد تحليل شود صحبت كرد و تصميم گرفت و نه اين كه هرچه هست بايد تحليل شود. اسلام در دنيا توسعه پيدا كرد و جهاني شد زيرا نه تنها يك رسالت و حقانيت بزرگي داشت بلكه در محيط آنروز دنيا مترقي و آزادبخش بود. اسلام را با آنچه كه مسلمانان يا جمعي از آنها ممكن است باشند بايد تفكيك داد. استعمار غرب و نظام ملت- دولت غرب مرزهاي سياسي اي را در جهان اسلام بوجود آورد كه قبلا وجود خارجي نداشتند. تغيير ماهيت حكومت اسلامي در طي اين دوره باعث دوري و جدائي جامعه از حكومت شد. درموارد بسياري فقط جامعه و رهبران آن حضور داشتند ولي در طرح هاي آنان جائي براي حكومت وجود نداشت. در حكومت هاي ايدئولوژيكي غيرديني، ايدئولوژي، فقط يك موضوع سياسي است. ولي در حكومت اسلامي به اجرا درآوردن ايدئولوژي نه تنها فقط يك موضوع سياسي بلكه، يك وظيفه ديني نيز هست.
جهانشمولي تمدن غربي و امروزي را همه به چشم مي بينند و در همه جا مورد بحث و گفتمان عامه و نخبگان مي باشد و خود بنده نيز در آثارم به تفصيل درباره آن صحبت كرده ام. ولي آنچه ما احتياج داريم و بايد تبيين كنيم جهاني سازي و جهاني شدن اسلامي است و در اين مورد وظيفه ماست كه تشريح كنيم اسلام چگونه مي تواند اميدها و انديشه هاي خود را نخست به خود مسلمانان و سپس به تمامي جهان بسط بدهد. دقيقاً در اين چارچوب است كه اين حقير پيشنهاد يك سيستم سياسي و اقتصادي و فرهنگي «اتحاديه امت اسلامي» را ارائه مي كنم. جنبش هاي انقلابي و تلاش براي تجديد حيات اسلامي در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم توسط امت اسلامي نمونه هائي از استفاده بالقوه از رسانه هاي اسلامي مانند مساجد است. مگر رسانه اي جهاني تر از مسجد ميتواند در اسلام وجود داشته باشد، اين تقصير مسلمانان است كه از آن استفاده نمي كنند. شما فكر كنيد اگر تمدن غرب يا دين مسيحيت يا اديان ديگر چيزي مثل مراسم و تكاليف حج داشتند چه استفاده اجتماعي و سياسي و فرهنگي و تبليغاتي از آن ميبردند، علاوه بر بركات معنوي و الهي و انساني آن. يكي از جذاب ترين پديده هاي معاصر در جهان اسلام، همگرائي فن آوري هاي ارتباطي با رسانه هاي ارتباطي سنتي بوده است كه در مشروعيت بخشيدن به مراكز قدرت و سرعت بخشيدن به روند تغييرات اجتماعي و سياسي مؤثر بوده است.
¤ امروز اسلام نقل محافل است. اما آيا آنطور كه شما گفته ايد دستور روز با گفتمان غالب هم هست؟
-اغلب دولتمردان و نخبگان و محافل غرب وقتي كه تفرقه افكني و منفي بازي استراتژي سياسي و فرهنگي و اقتصادي آنها است سخن از اسلام و مسلمانان بميان مي آورند ولي در مسائل مربوط به بازسازي، مردم سالاري، حكومت و جنگ و صلح محور گفتمان آنها الگوي ملت- دولت ميباشد، حتي در مورد جهاني سازي. وقتيكه از تروريسم و خشونت صحبت ميشود هويت اسلامي را پيش مي كشند و نه هويت شهروندي و ملي ولي زمانيكه از اتحاديه اقتصادي و سياسي سخن بميان ميآيد طرف مورد توجه آنها هويت كشوري و ملي و قومي و طايفه اي ميباشد. اين وظيفه و مسئوليت دولتمردان و نخبگان و فرهنگيان و هنرمندان و روزنامه نگاران و مهندسين و دكترهاي كشورهاي اسلامي است كه هويت اسلامي را زنده كنند و جامعه اسلامي را محور صحبت هاي خود قرار دهند و از اين پس در اتحاد و جهاني سازي خود استفاده كنند. ما ديديم كه چگونه امام خميني(ره) اسلام را بعنوان يك گفتمان اصيل و قاطع و عقلاني و سياسي و الهي در دستور روز جهانيان قرار داد. اخيراً گزارش مفصلي از طرف دولت آمريكا درباره ديپلماسي عمومي آمريكا و دنياي اسلام و عرب در واشنگتن منتشر شده است كه بايد مورد توجه دولتمردان و نخبگان ممالك اسلامي قرار گيرد زيرا علت اين مطالعات و گزارش اسلام گرائي در جوامع اسلامي و افزايش احساسات ضدآمريكائي بويژه در بين جوانان كشورهاي عربي ميباشد. هدف «ديپلماسي عمومي آمريكا» اينست كه اين تصاوير و احساسات به نفع سياست جهاني، خارجي و امنيتي آمريكا عوض گردد و براي اين منظور در سال هاي آينده هزينه هاي هنگفتي درنظر گرفته شده است. اينگونه سياست گذاري ها هم چنين در مسير اهداف غرب از طرف دول و سازمان هاي اروپائي بويژه در موضوعاتي مانند حقوق بشر، آزادي عقايد، جامعه مدني و غيره افزايش يافته و اسلام مورد نظر آنها از اين طريق ترويج و تبليغ ميشود.
¤ گفته ايد چاره كار به جاي واكنش هاي پراكنده و تزييني در مقابل هجمه غرب، اتحاد دولت هاي اسلامي است. اما خود شما گفته ايد كه اين دولت ها روز به روز درحال دور شدن از هم هستند. دورنماي اتحاد مسلمانان را چگونه مي بينيد. آيا اميدي هست؟
- بله، تكيه حقير روي «دولت هاي اسلامي» است نه «دولت هاي ممالك اسلامي.» دولت اسلامي همان حكومت اسلامي است ولي قريب باتفاق دولت هاي ممالك اسلامي امروز خيلي از اين منظر دور هستند. از آنجا كه دولتها اسلامي نيستند فقط بر الگوي ملت ـ دولت تكيه مي كنند، هر كدام آنها بدنبال منافع ملي خود ميباشند و نه منافع جامعه بزرگ اسلامي يعني امت واحد اسلامي و بدين ترتيب روزبروز درحال دور شدن از هم ميباشند. هرچه حكومت هاي كنوني ممالك اسلامي به الگوي دولت اسلامي نزديك شوند همانقدر همكاري و اتحاد خود را با ساير كشورهاي اسلامي در قسمت هاي سياسي و اقتصادي و نظامي گسترش خواهند داد. اصول و اهداف اصلي ليبراليسم و كاپيتاليسم و سوسياليسم نيز در غرب همين نقش را بين كشورها ايفا مي كند.تنها تجارت يا همكاري نظامي نمي تواند اساس پايداري براي اتحاد و همكاري باشد. بيداري امروز مسلمانان نسبت به قرون پيش و حتي دهه هاي پيش يك حقيقت است.
جامعه مدني ممالك اسلامي همان جامعه اسلامي است و اين جامعه اسلامي است كه بالاخره با جنبش و اتحاد و حركت خود نظام سياسي را وادار به اصلاحات اساسي خواهد كرد وگرنه بحران مشروعيت پايه هاي انقلاب را آبياري خواهد كرد.
¤ در فلسفه غرب همواره جامعه و دولت جدا از هم نگاه داشته شده اند. يعني ما فلسفه سياسي داريم و فلسفه اجتماعي، در نظامي كه شما ترسيم كرده ايد گويا قرار است، اين سد شكسته شود. يعني قرار است به آن معنا كه در جامعه مدني غربي حقوق دولت و افراد جامعه همواره جدا از هم نگاه داشته مي شد، ديگر در حكومت جهانشمول اسلام چنين نباشد. بيشتر توضيح مي دهيد.
- جامعه مدني يك مفهوم ساخت غرب است. واژه جامعه مدني يك انديشه پرورش يافته در اروپا، يك موضوع گمنام ولي تازه پسند سياسي در آمريكا، و يك روش جديد تقليدي و مورد بحث در بين برخي از روشنفكران و دولتمردان و سردمداران در ساير كشورها است. در غرب جامعه مدني مفهوم ويژه خود را دارد و گرچه در آثار و نوشته هاي فيلسوف و انديشمنداني مانند لاك، دوتوكويل، هگل، ماركس، گرامشي و ديگران در اين مورد بحث و سخنوري شده، موضوع جامعه مدني بعنوان يك مسئله روز ، يك الگوي مطلوب جامعه، و يك نظريه سياسي، تا اواخر دهه 1980 ميلادي يعني اوائل دهه 1360 شمسي مورد توجه و بحث محافل علمي و تحقيقاتي، دانشگاه ها، مطبوعات و رسانه ها و احزاب و گروه هاي سياسي اروپا و آمريكا قرار نگرفت. كتب و جزوات و مقالاتي كه درباره جامعه مدني در اروپا و آمريكا منتشرمي شود تا دو دهه قبل بسيار معدود و حتي انگشت شمار و نادر بود و واحد درسي بنام جامعه مدني در دانشگاه ها و مدارس غربي وجود نداشت. اشارات و صحبت درباره جامعه مدني در چارچوب و لابلاي سمينارها و دروس مربوط به حكومت، دولت، دموكراسي و توسعه گنجانيده شده بود. در كنفرانس ها و نشست ها و مباحث اروپاي غربي تا سقوط و بحران رژيم شوروي تاكيد روي «جامعه متجدد»، «جامعه مترقي»، «جامعه دموكراسي صنعتي»، «جامعه دموكراسي اجتماعي»، «جامعه و دولت رفاه» بود و در آمريكا عناوين «دموكراسي»، «دنياي آزاد»، «جامعه باز» و «توسعه سياسي» و «جامعه مدرن» ترويج مي شد. امروز ما با يك رديف از سؤالات مواجه هستيم، زمينه هاي اوليه سياسي، اجتماعي و تاريخي در مورد جامعه مدني چه ميباشد؟ نظريات متفكرين غرب در اين مورد و شاخص ها و نهادهاي جامعه مدني چيست؟ آيا جامعه مطلوب مدني در سطح جهاني امكان دارد؟ آيا جامعه مدني همان جامعه ايده آلي بشري است؟ بنده در كتاب «جامعه مدني: نقد و تحليل» (دفتر نشر فرهنگ اسلامي) اين موضوع را در غرب تحت مطالعه قرار داده ام و علاقمندان ميتوانند به آن مراجعه كنند. ولي يك موضوع مسلم است جامعه مدني غرب با جامعه اسلامي تفاوت هاي متعددي دارند. مدنيت در مفهوم جامعه اسلامي تلفيق شده است و در اسلام جامعه مدني و جامعه اسلامي يك واحد تفكيك ناپذير ميباشند. قرنها است كه غرب بدنبال يك جامعه مطلوب بوده است: جامعه نظامي، جامعه مذهبي، جامعه انقلابي، جامعه مدني، جامعه مافوق صنعتي يا اطلاعاتي و اين جستجو هنوز ادامه دارد. امروز اولين ويژگي يك جامعه سالم درك مفهوم و معني خود «جامعه» و مغاير نبودن چنين پديده اي با ذات و فطرت «جامعه بشري» است كه همه ما در واقع عضو آن هستيم.
¤ اتحاديه امت اسلامي به نظر از پايين سازمان مي يابد و بالا مي رود. چگونه مي توان به اين حركت تصادفي و بي برنامه نظم داد، تا انرژي خود را در مسيرهاي بي حاصل هدر ندهند و برآيند فعاليت آنها رسيدن به هدفي واحد باشد؟
-اتحاديه امت اسلامي كه بنده از آن صحبت ميكنم اتحاديه گروهي از نخبگان ممالك اسلامي نيست كه از بالا به پايين مسير پيدا كند. اتحاديه امت اسلامي به افراد جامعه اسلامي متعلق بوده و با ايمان افراد به اسلام شكل پيدا ميكند. تفاوت اتحاديه امت اسلامي با اتحاديه ها و احزاب امروزي كشورها در همين است. جامعه سوسياليستي و كمونيستي شوروي و ساير كشورها چرا سقوط كرد. آيا اين طبقه پرولتاريا و كارگر بود كه حزب كمونيست را بوجود آورد يا اينكه حزب كمونيست بود كه ادعا كرد همبستگي با طبقه كارگر را دارد. بنده زمان جنگ سرد كه هنوز سيستم شوروي زنده بود به بسياري از اين كشورهاي سوسياليستي سفر كردم و با مردم عادي و نخبگان آنها بحث و مذاكره داشتم. آنچه براي من واضح بود تزوير و خودباوري نخبگان و ديوان سالاران اين رژيم ها بود. آنها به سوسياليسم و كمونيسم ايمان نداشتند و اغلب اين سردمداران و طبقه اداري فقط نقش و وظيفه پروپاگانداي خود را در پشت ميز ادارات انجام ميدادند. تعجب نيست كه همه اين نخبگان بجز يك عده خيلي معدود و اكثريت بزرگ مردم اين نظام ها در يك شبه خود را از سوسياليسم و كمونيسم به كاپيتاليسم تبديل كردند و رهبران بزرگ آنها كه نظاميان و مردم در مقابلشان رژه ميرفتند آگهي ساز و فروشنده كالاهاي سرمايه داري شدند. اين ترس و بيم اكنون در برخي از كشورهاي سرمايه داري بوجود آمده است زيرا پايه اعتقاد آنان بر روي ماديات بوده و عميق نمي باشد. چندگونگي در رأي در اسلام وجود دارد و بر اصول و قواعد اسلامي ميباشد و اين با وحدت جامعه اسلامي هيچگونه تعارضي نمي تواند داشته باشد. دوران عقب ماندگي كه بر امت اسلامي در اين چند قرن فرود آمد چهره هاي منفي از اسلام بجا گذاشته كه با اسلام كاملا مغايرت دارد.
¤ آيا با تشكيل اتحاديه امت اسلامي، بر تأثيرگذاري مسلمانان در روند تحولات جهاني افزوده مي شود؟
- آگاهي عقلاني و ايمان و نه جهالت و كنترل و زور اساس جامعه اسلامي است. قرآن كريم ما را به امت واحد دعوت مي كند و مسلمانان را ازتفرقه افكني منع مي نمايد. مردم مدينه با آزادي و اختيار كامل اسلام را برگزيدند و اسلام از آن شهر به نقاط ديگر گسترش پيداكرد. آگاهي و ايمان و اتحاد پايه هاي مردم سالاري و خداسالاري اسلامي است و نه ناداني و زور و كنترل. به عناوين مختلف و حتي بازاريابي كه اين روزها درجوامع باصطلاح دموكراسي متداول شده است. در قرن هفتم هجري مغولها برجهان اسلام حمله آوردند، نيشابور، ري و بغداد را تارومار كردند و اشغال نمودند ولي همين اشغالگران و فاتحان با ارتش و جنگجويان خود جذب اسلام شدند، آيا مي توان گفت كه اسلام با توسل به زور و بازاريابي و آگهي و رشوه به زور درميان مغولها و ساير فرهنگها و ملل انتشار پيداكرد. دعوت و اقناع دو ويژگي اصلي حركت اسلامي بوده است و اين اتحاديه اي كه از پايين، از ميان مردم شكل گرفته باشد بدون شك پايدار و تأثيرگذار خواهدبود. شما ملاحظه كنيد مسافرت پاپ رهبر مسيحيان كاتوليك به خارج از واتيكان دقيقا موقعي شروع شد كه انقلاب اسلامي ايران بوقوع پيوست. از آن موقع تا امروز واتيكان و پاپ مرتب درسفر و گردش و دعوت به مسيحيت بوده اند. توجه دانشگاهها، مطبوعات، كنفرانسهاي علمي و فرهنگي و علاقه هزاران معلم و دانشجو دراين مؤسسات از موقعي به اسلام صورت گرفت كه جنبش هاي اسلامي نه تنها درايران بلكه درساير نقاط دنياي اسلام گسترش پيداكرد. بطور خلاصه تأسيس حكومت اسلامي، تشكيل اتحاديه امت اسلامي، مهمترين راه عملي وحدت جهان اسلام است. تهاجم گسترده دشمنان به جهان اسلام دريك قرن اخير ايجاب مي كند كه مسلمانان براي مقابله با آن وحدتي نيرومند و مستحكم داشته باشند. جدايي مسلمانان ازيكديگر نتيجه تفرقه افكني هاي داخلي و سياست و تلاش استكبار جهاني است. جهاني سازي و جهانداري اسلامي، صلح آميز است و نه جنگ آور. جهل و تنگ نظري ميان مسلمانان هميشه عاملي تفرقه انگيز و به نفع مغرضان بوده است.
¤ آيا چنين اتحاديه به انهدام حاكميت ملي مسلمانان و زوال استقلال آنها به عنوان كشورهايي مستقل نخواهد انجاميد.
- «حاكميت ملي» اگر بالاتر و مافوق تر از حاكميت امت و حاكميت الهي باشد بدرد اسلام نمي خورد. مفهوم حاكميت در اسلام با مفهوم حاكميت در الگوي ملت - دولت كه واحدهاي امروزي نظام بين المللي را تشكيل مي دهند دوچيز كاملا متفاوت مي باشد. در اتحاديه امت اسلامي «حاكميت ملي» تحت الشعاع حاكميت جامعه اسلامي يعني امت اسلامي قرار ميگيرد و چنين حاكميتي در اسلام حاكميت الهي است. در اتحاديه امت اسلامي منافع امت بر منافع ملي اولويت دارد. اسلام عليه مليت افراد نيست ولي عليه ملي گرائي است. اصلا معني اتحاديه در هر نظامي انتقال حاكميت از حاشيه به مركز و اهداف هر اتحاديه مي باشد. حاكميت ايالتي ممالك متحده امريكا بالاتر از حاكميت دولت فدرال و مركزي نمي تواند باشد و نيست. منظور از اتحاديه اروپا اينست كه واحدهاي ملت- دولت هر كشور تام الاختيار نبوده و در موازات اهداف اتحاديه قسمتي از حاكميت اقتصادي، پولي، گمرگي و غيره را به اتحاديه اروپا انتقال دهند. دكترين حاكميت ملي قرون پيش در اروپا رشد و نمو كرد و اكنون دقيقا در اروپا و سازمان ملل متحد و ساير سازمان هاي بين المللي است كه اين حاكميت تضعيف شده و در موارد زيادي مورد تهاجم ديگران مي باشد. حمله اخير آمريكا به عراق تعارض اين دكترين را در سطح جهاني بخوبي نشان داد و واشنگتن بنام حاكميت ملي آمريكا حاكميت ملي ساير كشورها را نقض كرده و ناديده گرفت. صدام حسين بنام حاكميت ملي به كويت حمله كرد و درسيستم شوروي تحت پرچم حاكميت ملي جمهوري هاي آن نظام از هم پاشيده شد. حاكميت ملي يوگسلاوي را تجزيه نمود و كشور چكسلواكي را به دو كشور جديد ملت- دولت «چك» و «اسلواك» تقسيم كرد. حاكميت ملي حتي تجزيه شده و بوسني را به سه قسمت قومي تبديل نمود.
¤ مسئله رهبري امت اسلامي كه آنها را چنان سازمان بدهد كه به تشكيل اتحاديه امت اسلامي برسند، را چگونه حل كرده ايد؟
-انقلاب اسلامي ايران و پيروزي شكوهمند آن اهميت رهبري امت اسلامي را نمايان نمود و چنين رهبري خود يكي از ميراث هاي امت اسلامي ميباشد كه ميتواند الگوئي براي بسيج و آگاهي و رهنمودي مسلمانان در كشورهاي اسلامي باشد.
¤ به عنوان سؤال آخر وجوه تمايز جهان شمولي اسلامي را با پديده جهاني سازي غرب به طور خلاصه بيان كنيد.
- اول اينكه جهاني بودن خود يك امر فطري و ذاتي در بشر است و فقط عوامل محيطي، اجتماعي، سياسي، و اقتصادي او را از آن دور نگاهداشته و به قوم گرائي و ملي گرائي سوق مي دهد. دوم اينكه جهاني سازي عصر حاضر در نتيجه توسعه تكنولوژي ارتباطات، سرمايه داري مدرن، و تشكل سازمانهاي مالي و اقتصادي بوجود آمده و توسط گروهي از كشورها و سازمانها و بنگاه ها و شركت ها هدايت ميشود و بر فرهنگ و هويت و كار و زندگي افراد تأثير ميگذارد و اينگونه جهاني سازي طبيعي و فطري و ذاتي نبوده بلكه محصول فعاليت افراد و گروه ها و عوامل محيط مي باشد. سوم اينكه جهاني سازي از قرن ها پيش وجود داشته ولي بر اثر عوامل فوق در ماهيت و كيفيت و كميت آن تغييراتي حاصل شده است كه در عصر ما بطور برجسته نمايان است: جهاني سازي امپرطوريهائي مانند روم، ايران، عباسيان، انگلستان و اسپانيا و اكنون آمريكا و تشكيلات و شبكه هاي جهاني ارتباطي، اقتصادي مانند شبكه پست و ترابري ايرانيها در دوره هخامنشي و دوران چين باستان و شبكه جهاني پول و ثروت واقتصاد و كار در تمدن اسلامي و غرب در قرون دوازدهم و سيزدهم كه از اروپا تا چين توسط جاده ابريشم ادامه داشت. موضوع چهارم كه بايد بدان توجه كنيم اينست كه مكتب و تشكيلات جهانشمولي بصورت وسيع و جامع نخست از طرف اسلام و مسلمانان تبيين و تشكيل شد و اسلام يك نظام جهانشمول است كه در تاريخ اديان و نظام هاي اجتماعي و سياسي بي نظير ميباشد و ازاين جهت آگاهي از اصول و بنياد و تشكيلات جهانشمولي اسلامي ضروري است بويژه و بطور ضروري از طريق منابع اسلامي يعني قرآن و حديث و سنت پيامبري و اهل بيت(ع).
جهاني سازي امروزي كه مشاهده مي كنيم عالمي نيست يعني همه در اين جريان شركت ندارند ولي عده اي از كشورها و سازمانها بر جهان و اكناف آن مسلط هستند.
بنابراين هر آنچه جهاني است همگاني نيست. هر چند توزيع اطلاعات به صورت جهاني درآمده، ولي شاخص هاي هدايت كننده آن معدود است. پس در حالي ممكن است دريافت اطلاعات ماهيتي همگاني داشته باشد، ظرفيت توزيع پيام ها شديدا محدود و متمركز است. در جهاني كه عدالت حكومت نكند جهاني سازي بي عدالتي است.
¤ از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد، سپاسگزاريم.
- من هم ممنونم. در پناه حق موفق و مؤيد باشيد.