معتقدم در جنگهاي جهاني اول, دوم, سوم(جنگ سرد) و چهارم نقاط استمراري زيادي وجود دارد:
1. يكي از اين نقاط مستمر, فتح و غلبه سرزميني و سازماندهي مجدد آنهاست. اگر نگاهي به نقشه جهان بكنيم, شاهد تغييراتي در وضعيت جغرافيايي بعد از پايان هر جنگ جهاني هستيم. اين تغيير نه فقط در حوزه سرزمين بلكه در حوزه سازماندهي جديد سرزميني و ظهور كشورهاي جديد نيز هست. دو جنگ جهاني هر كدام به شكل گيري نقشه جديد جهاني منجر شد. در پايان جنگ سرد يا جنگ سوم هم تغييرات سرزميني و سازمان مجدد مرزها, پيش آمد. اين تغييرات و تجديد سازمان از اواخر دهه 80 و به خاطر فروپاشي شوروي شكل گرفت. اكنون با رخداد جنگ جهاني چهارم, اين نشانه وجود دارد.
2.ديگر نقطه استمرار, نابودي دشمن است. همانطوريكه بعد از جنگ جهاني دوم, نازيسم از بين رفت و در جنگ سوم مجموعه شوروي سابق, بلوك شرق و سوسياليسم در مقابل كاپيتاليسم مضمحل شد. حالا در جنگ چهارم هم طرفين براي معدوم كردن يكديگر تلاش مي كنند.
3. نقطه استمرار سوم, اداره محصولات و دستاوردهاي پيروزي است. همينكه سلطه سرزميني حاصل مي شود, اداره آنها از اهميت اساسي برخوردار است و هزينه بر مي باشد. ما مي توانيم با اطمينان از اين فرايند به فتح و پيروزي تعبير كنيم چرا كه در اين فرايند, آمريكا سابقه درخشاني دارد. دولتهايي كه خود را ملي ناميدند نيز هدفشان تفوق و غلبه بر ما بوده است.
عليرغم استمرار, شاهد متغيرهايي نيز هستيم كه از يك جنگي به جنگ ديگر تفاوت مي كند. از قبيل: استراتژي, بازيگران و طرفهاي دعوا, سلاحهاي مورد استفاده و تاكتيكها. بنابراين عليرغم وجود برخي تغييرات, جنگهاي مختلف داراي نقاط ثابتي هستند. جنگ جهاني سوم از سال 1946 تا 1990 طول كشيد. اين جنگ, حامل جنگهاي محلي نيز بود كه در پايان هر كدام نيز شاهد پيروزي و شكست طرفيني و تغييرات سرزميني هستيم. مساله مهم مديريت سرزمينهاي فتح شده است. بازيگران عمده اين صحنه امريكا و شوروي و ماهواره هاي مراقبتي و جاسوسي آنها بود. پس از آن كشورهاي اروپايي و بعد امريكاي لاتين, آفريقا و آسيا واقع مي شدند. كشورهاي حاشيه اي تحت لواي شوروي و امريكا عمل مي كردند. دو ابرقدرت هميشه رودر رو با هم نمي جنگيدند بلكه گاهي از كانال كشورهاي ديگر با هم معارضه و جدال داشتند. در حاليكه كشورهاي پيشرفته صنعتي به يكي از بلوكها پيوسته و نقش ايفا مي كردند, بقيه كشورهاي جهان قرباني بودند. نقاط تمايز جنگ سرد دو چيز بود: 1. در اكثر قريب به اتفاق مواقع, جهت گيري تسليحاتي وجود داشت, 2. جنگهاي منطقه اي : در جنگ اتمي, دو ابرقدرت با هم رقابت مي كردند تا مشخص سازند كه هر كدام چقدر توان داشته و چند بار قدرت تخريب جهان را دارا هستند. اقناع دشمن از طريق قدرت و زور صورت مي گرفت. قدرت مانع رخداد جنگ گرم اما در عين حال موجب جنگهاي منطقه اي در اقصي نقاط جهان وجود داشت. جنگهايي كه به نوعي ابرقدرتها در آن دخيل بودند.
نتيجه, شكست و فروريزي حركتهاي شورويها و پيروزي امريكا بود. پيروزي ايالات متحده مرادف با آغاز جنگ جهاني چهارم بود. برآيند جنگ سوم, پديدار شدن جهان تك قطبي بود. جهاني كه امريكا بدون وجود رقيب بر همه امور سيطره يافته است. ابرقدرت يكه تاز, جهان تك قطبي را از طريق طرح جهاني شدن جستجو مي نمايد. جهان از سوي امريكا به عنوان سرزمين مغلوبه اي تصور مي شد كه دشمني در آن وجود نداشت. بنابراين آنها در صدد اداره دنياي جديد و جهاني كردن آن برآمدند. گسترش تكنولوژي اطلاعاتي و ارتباطاتي در دستور كار قرار گرفت و كامپيوترها به انسان اجازه دادند كه خود را همزمان در كليه نقاط جهان حاضر يابد كه اهميت آن كمتر از اختراع موتور بخار نبود و مرزهاي جغرافيايي و زماني را فرو ريخت. كامپيوترها بودند كه فرايند جهاني شدن را آغاز كردند. جداييها, مرزبنديها و دولت – ملتها فروريختند و دنيا تبديل به دهكده اي جهاني شد. در اين ميان, از ديدگاه امريكا, نئوليبراليسم پايه فكري جهاني شدن را تشكيل مي داد و به منزله ديني جديد, مسير حركت بشر را مشخص مي نمود. با جنگ جهاني چهارم يك بار ديگر, سرزمينهاي جديد فتح مي شوند. دشمنان سركوب شده و سرزمينهاي جديدي رتق و فتق مي شوند.
مساله در جنگ جهاني سوم اين بود كه دشمن كيست و چه سرزمينهايي بايد فتح شده و مديريت گردند؟ با از بين رفتن دشمن سابق, آنها مي گويند كه بشريت دشمن امريكاست چرا كه در مقابل بازار جهاني ايستادگي مي كند در حاليكه جهاني شدن, بازار را به محملي جهاني تبديل مي كند. هر انسان و ملتي كه در مقابل منطق بازار ايستادگي كند, دشمن است و دشمن اعم از هنرمندان, روشنفكران, معماران, اساتيد و ناظران حقوق بشر بايد سركوب گردند. خرده فرهنگها و فرهنگهاي ملي, دولت – ملتها, جنبشهاي مقاومت و هركسي كه خواهان جدايي از بازار است, بايد شناسايي شوند. سوال اين است كه چگونه اختلافات و ناهمنگي ها به همسويي و همگرايي تبديل مي شود. پاسخ اين است كه دولت – ملتها بايد تخريب و به بياباني تبديل گردند. يعني از آنها سلب هويت كرده و شيوه زيست مدني جديدي بر آنها عرضه گردد. بعد از تخريب, نوبت بازسازي است. بازسازي سرزمينها و اعطاي جايگاهي جديد و ويژه به آنها. جايگاهي كه منطق بازار آنرا تعريف و تعيين مي نمايد و اين همان جهاني شدن است.
موانع جهاني شدن:
دولت – ملتها بزرگترين مانع جهاني شدن هستند و بايد مورد هجوم و فروپاشي قرار گيرند. همه چيز مانند زبان, فرهنگ, اقتصاد, اسطوره هاي اجتماعي و حيات سياسي كه يك دولت را ملي كنند بايد معدوم شوند. زبانهاي ملي تخريب شده و زبانهايي جديد بايد جايگزين گردند. محور كار, كامپيوتر است و همه زبانها بايد به زبان كامپيوتري يعني انگليسي ترجمه شوند. همه عناصري كه يك ايتالياتي را به ايتالياتي و فرانسوي را به فرانسوي و مكزيكي را به يك فرد مكزيكي تبديل مي كنند بايد زير سوال بروند چرا كه مانع ورود آنها به بازار جهاني هستند. نمي توان و نبايد بازاري فرانسوي, ايتاليايي و مكزيكي و … داشت. بايد يك بازار وجود داشته باشد كه در آن يك شهروند يعني شهروندي جهاني فعايت نمايد.
نگرشهاي فوق بدين معناست كه فرهنگ و تاريخ فرهنگي ملتها در تعارض با اين فرايند است و سنت با آن همسويي ندارد. در حقيقت جنگ جهاني چهارم, جنگ بين سنت و جهاني شدن است. موانع جهاني شدن حتي در اروپا هم مشاهده مي شود چرا كه اين قاره داراي ملتهايي با سنتهاي بزرگ است. چارچوبهاي فرهنگي فرانسه, آلمان, ايتاليا و اسپانيا در منطق كامپيوتر و بازار نمي گنجند و از اين بابت مانع جهاني شدن به شمار مي روند. دولت – ملتها حامل نظام اقتصادي و بورژوازي ملي هستند. هر چند آنها كاپيتاليست باشند اما داراي مديريت و منفعت اقتصادي خاص هستند. اقتصاد آنها بايد به سطح جهاني آمده و در فرايندهاي جهاني ملحق گردد. سياستهاي اقتصاديي كه دولت- ملتها با اتخاذ آنها سرمايه خود را حفظ مي كنند بايد برچيده شوند. اين نوع دولتها دشمن محسوب مي شوند و بايد شكسته شوند. پيمان تجارت آزاد و اتحاديه اروپايي در راستاي جهاني شدن اقتصاد هستند هر چند كه در آغاز, جهاني شدن, از منطقه اي شدن آغاز مي گردد. اتحاديه هاي سياسي و ارتباطات سياسي مانع عملي شدن قوانين بازار هستند. طبقه سياسي ملي بايد شكسته شود. آنها بايد به مثابه بانكداران عمل كنند و گفته هايشان مبين اراده بازار منطقه اي و جهاني باشد. اگر اسطوره هاي ملي بشكنند, يكپارچگي و همبستگي ملي كه همزيستي را ممكن مي سازد, نيز فرو مي ريزد. بنابراين مبارزه عليه مهاجرين و بيگانه هراسي در كشورها تشويق مي شوند. هر آن چيزي كه موجب برقراري برابري بين افراد مي شود, زير سوال مي رود چرا كه اين جنگ به كيان دولت – ملتها تاخته و مباني وجودي آنها را زير سوال مي برد.
وضعيت حاصل شده, داراي ابعاد و گستره جهاني است اما حامل يك نوع پارادوكس نيز هست زيرا جهاني شدن موجب شكل گيري جريان نقيض يكپارچگي جهاني هم مي شود. به تعبيري ديگر موجب واگرايي هم مي شود. جهان واحد نمي شود بلكه به قطعات مختلفي شكسته مي شود. هرچند كه ظاهرا شهروندي جهاني پديدار مي شود ولي تفاوتها و نقاط افتراق همچنان پابرجا هستند. مثلا گروهي به نام همجنس بازان يا مهاجرين در جامعه امريكا شكل مي گيرند كه خود را متمايز از بقيه مي دانند. اگر مابه نقشه جهاني بويژه اروپا نگاه كنيم, بازسازي مرزها را مشاهده مي كنيم. يعني در حاليكه از يك سوي همگرايي بين دولت – ملتها را مي بينيم, نقشه جهاني شاهد واگرايي و ريز شدن است و اين بدليل وجود جنگ جهاني چهارم است. اگر جهان در حال يكنواخت شدن و همگون شدن است, تفاوتها نيز روز به روز بيشتر خودنمايي مي كنند. جهاني شدن و نئوليبراليسم جهان را به جزيره اي تبديل مي كند كه از منطق بازار تبعيت كند اما از سوي ديگر تفاوتها و تمايزات نيز خود را سازماندهي كرده و خود را در جبهه واحدي متشكل مي كند و اين همان چيزي است كه از آن به "بمب" تعبير مي شود. اكنون علاوه بر كشورها در سطح جهاني در درون هر كشوري نيز گروههاي متفاوتي شكل مي گيرند كه خواهان تعريف خود و احراز هويت هستند و اين از عوامل يا برآيندهاي جنگ جهاني چهارم است. در حاليكه جهاني شدن تمام اين جزاير, كشورها و قاره ها را مي خواهد به مراكز تجاري و نه دولت – ملتها تبديل نمايد كه توليدات هرمركزي بدون مانع در تمام نقاط ديگر سيلان داشته باشد و قيمتها جهاني مي شوند. بنابراين همبستگي ها, مقاومت ها و هويت هاي انزواگرا و استقلال خواه مي شكنند و بايد بشكنند. همه موانع كه بشر را از توليد و مصرف و خريد و فروش جهاني محروم كنند, از بين مي روند. گروههاي انساني و هويت هاي ناب بايد بشكنند چرا كه در جنگ جهاني چهارم, آنها دشمنان بشريت هستند. اينها نه به طور فيزيكي بلكه از لحاظ فكري و هويتي بايد بشكنند.
بطور پارادوكسيكال, با تخريب دولت – ملتها و هرگونه هويت خواهي, مقاومت و همبستگي نيروهاي مقاوم نيز گسترش مي يابند. بين گروههاي مقاوم, روابط تنگاتنگي وجود دارد. در اين جنگ مهاجرين زير فشار شديد هستند و در كشورهاي اروپايي و امريكا آنها متفاوت هستند و مورد آزار و اذيت قرار مي گيرند.
چرا كه آنها داراي فرهنگ و زبان متمايزي مي باشند. سياستهاي تبعيض فرهنگي و بيگانه ستيزي در داخل كشورهاي غربي رو به افزايش بوده و به پديده اي جهاني تبديل شده است. از ديگر سو مقاومتها نيز جهاني شده است.
در حوزه نظامي, جنگ جهاني سوم, منطق خاص خود را داشت. اين جنگ, جنگي متعارف بود كه نيروهاي نظامي رو در روي يكديگر قرار مي گرفتند. نيروهاي پيمان ورشو و ناتو رودر روي همديگر قرار مي گرفتند و مشي نظامي بين ايندو حاكم بود. طرفين نهايت تلاش را براي گسترش توان تسليحاتي خويش به كار مي بردند. آنچه كه موجب سرد شدن جنگ بود, وجود سلاحهاي هسته اي بود. با وجود تسليحات غير متعارف, طرفين ملاحظه همديگر را داشتند و هيچيك جرات حمله به ديگري را نداشت و به اصطلاح مواجهات قدرتها مبتني بر " بازدارندگي" بود. جبهه بندي بين امريكا و شوروي همراه با جبهه بنديهاي منطقه اي و درگيري اتحادهاي منطقه اي بود. سيتو در آسيا ادامه نقش ناتو را ايفا مي نمود. همزمان جنگ تبليغاتي و مطبوعاتي نيز در جريان بود.
بعد از فروپاشي شوروي, شاهد شكل گيري جنگ جهاني چهارم هستيم. جنگ چهارم, منطق جنگ سرد را از اساس زير سوال برد و استراتژيها تغيير يافتند. اين جنگ, تمام عيار و جهاني نيست ولي در هر نقطه از جهان, در هر لحظه اي و در هر وضعيتي مي تواند اتفاق بيفتد و از كوزو تا خليج فارس گستره داشته است. نمي توان با معيار جنگ سوم درباره جنگ چهارم قضاوت كرد چرا كه ما اكنون بايد در هر جبهه اي بجنگيم. محل و زمان جنگ را نيز نمي دانيم. بايد بسيار سريع عمل كنيم. حتي من چگونگي مطالعه و بررسي اين جنگ را هم نمي توانم بگويم. خلاصه اينكه اين جنگ نيازمند اعزام سريع نيروي واكنش سريع است. جنگ خليج فارس و قضيه پاناما نمونه هايي از اين جنگ به شمار مي روند. اين نيرو بايد توان تحرك سريع و گسترده و تغيير بين اهداف نظامي و غيرنظامي را داشته باشد. هر چند در عراق اين نيروها نتوانستند مرزها را مشخص و رعايت كنند. بمبهاي آنها توان تغيير اهداف نظامي و غيرنظامي را نداشت. بنابراين مجبورند از عراق برگردند.
در اعزام نيرو, مشكل اصلي, چگونگي همكاري با نيروهاي منطقه اي است. امريكا در حمله به كشورها گاه از نيروهاي منطقه اي و يا ناتو استفاده مي كند و گاه نيروهاي چندجانبه سازمان ملل و ناتو را كنار مي گذارند. خلاصه اينكه بدليل نامعلوم بودن زمان, مكان و ابعاد جنگ, استراتژيها و مفاهيم سابق جنگ مضمحل شده و استراتژيهاي جديدي تدوين شده و مي شود.
" ميدان عمليات" اصطلاحي است كه بيانگر محل رخداد جنگ است. در طول جنگ سوم, اروپا ميدان عمليات بود اما اكنون ميدان عمليات جاي مشخصي نيست و هر جا نيز مي تواند باشد و شايد هم اروپا باشد. دكترين نظامي از اصطلاح " سيستم" به دكترين " همه فن حريف"(versatility) و چند بعدي در حال انتقال است چرا كه ما بايد مدام براي انجام عمليات در هر نقطه اي آماده باشيم. ما (آمريكا)اكنون به نقشه هاي متعددي نياز داريم چرا كه عوامل تهديد امنيت بسيار متنوع هستند. ما بايد عكس العمل هاي متعدد را در قبال يك واقعه وو وقايع متعدد تدارك ببينيم و اين باعث تغيير استراتژي ثابت و ساكن ما به استراتژي مبتني بر تغيير و انعطاف مي گردد كه از يك زمان به زماني ديگر و از يك نقطه به نقطه اي ديگر تفاوت كند و اين ويژگي جنگ جهاني چهارم است. موضوع ديگر انتقال از استراتژي سد نفوذ به استراتژي گسترش(extension) است. اكنون امريكا ديگر در پي غلبه سرزميني و سد نفوذ در قبال دشمنان نيست بلكه درصدد معلق كردن تنش و انتقال آنها به مواجهه صلح آميز از طريق حقوق بشر, مطبوعات و … است.(با توجه به عدم موفقيت, ايالات متحده با روي آوردن به سياست سد نفوذ در مقابل حركتهاي مقاوم خواهان خردكردن آنهاست ) در جنگ چهارم, امريكا نه تنها نگران نيروهاي حريف است بلكه علاوه بر آن در مقابل سازمانهاي غيردولتي, ناظرين بين المللي و شهروندان, مسئول بوده و بايد پاسخگو باشد. در اين جنگ جهاني, نيروهاي نظامي كشورها به پليس ملي و محلي تبديل مي شوند و امنيت بين المللي و منطقه اي از طريق ناتو و ارتش ابرقدرت تامين مي شود(وضعيت مدنظر امريكا) اما در دكترين نظامي جنگ سرد, ارتشهاي ملي براي تامين امنيت ملي شكل گرفتند و اگر امنيت آنها تهديد مي شد وارد عمل مي شدند. حال ممكن بود امنيت از طريق نيروهاي داخلي تهديد شود و يا خارجي. بنابراين دولتها و مرزهاي ملي هر چه بيشتر رنگ مي بازند.اكنون ارتشهاي ملي با مسايل تكنيكي از قبيل مبارزه با قاچاق مواد مخدر مي پردازند.