باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 11 آذر 1387 كاربران برخط 272 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
شخصيت‌ها در روايت تاريخ
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد محمد امين - سيدطالبي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

“رضا براهني” در رمان معروفش به نقل از آزاده خانم، باب گفتگويي را با نويسنده باز مي‌كند و شايد براي ابراز دليلي براي اتفاقات داستاني، در جمله‌اي مستقل از گفت‌و‌گو مي‌گويد: «و خدا جهان را به‌صورت رمان آفريد».

هنگامي كه شروع به خواندن رمان تاريخ كردم شايد به اين فكر نبودم كه وقتي به اواسط رمان رسيدم چگونه مي‌خواهم چيزي درباره‌ي آن بنويسم؛ جهاني كه خود را با جهان زندگي يكي مي‌داند ولي شايد در سراسر رمان شخصيتي يافت نشود كه مستقيماً درباره زندگي سخن بگويد. درست است كه شخصيت‌ها در نماي بازي از نويسنده، صبورانه و گاه ناشكيبا فقط زندگي مي‌كنند، اما برشي از تاريخ‌اند. با اين‌حال، درباره اين زندگي چه مي‌توان گفت؟

«ما كجا مي‌رويم؟ ما را كجا مي‌برند؟ به سرزمين پيچي‌يوئي! وقتي راه مي‌افتيم كه هوا هنوز روشن نشده. وقتي مي‌رسيم كه هوا ديگر تاريك شده است. كشور رودها و فريادها. پس چرا مادران تركمان كردند. چه‌كسي قبل از جان دادن، آب در گلوي‌مان خواهد ريخت؟»

بسياري از جمله خودم، معتقدند كه ادبيات نمي‌تواند چهره‌ي واقعي زندگي را نشان دهند چرا كه در بسيار از موارد، زندگي موزوني است پر از قواعد و زندگي موزون، كاملاً غيرواقعي و مسخ‌ شده است.

ادبيات هميشه دوست دارد تا لباس بر تن زندگي كند. لباسي كه يك نفر مي‌دوزد و همه مي‌خواهند آن‌را بپوشند. بسياري از نويسندگان به تاريخ آگاهي مخاطبانشان نگاه نمي‌كنند و بسياري آن‌قدر به دنبال سوژه ناب مي‌گردند كه رمان يا داستانشان ملغمه‌اي مي‌شود از تكنيك‌ها و زبان صرف، اما بسياري از انديشمندان معتقدند، اصل زندگي عريان است. اصل زندگي علاوه بر حمل لايه‌هاي معنا، ميل شديدي به شهود دارد؛ اصلي كه بسياري از نويسندگان از آن گريزانند. شايد آدم‌هاي واقعي يك زندگي، وقتي سراغ ادبيات مي‌روند كه از زندگي خسته شده باشند و هنگامي كه دردهايي مثل جنگ فرياد مي‌زنند، دردهاي فرضي مثل پوچي و گنديدن انسان، فراموش مي‌شود. رمان تاريخ دو حوزه داشت؛ حوزه موقعيت‌هايي كه جنگ ايجاد كرده بود و حوزه مستقل شخصيت‌هايي كه تنها مي‌خواستند زنده بمانند و اين شخصيت‌ها در جايگاهي تعبيه شدند كه پلي بين دو شناساننده‌ي هميشه درگيرخوانش باشند، نويسنده و خواننده؛ دقيقاً برخلاف برخي از شخصيت‌هاي رمان‌هايي مانند «آثار الباپدس» كه كاركردشان بازنمايي شكل خاصي از رخدادهاست به‌گونه‌اي كه طرح و توطئه داستاني آن‌را ايجاد كرده باشند. اين‌جاست كه منظور از زنده ماندن همان زندگي ميليون‌ها انساني است كه در پس روزمرگيشان چهره‌اي از معناها، تصاوير و عقايد پنهان شده و جبارانه مي‌كوشد در ميان زندگي روزمره، جايي براي آنها بيابد؛ اما نهايتاً اين تقدير است كه پيروز خواهد شد؛ امري كه در سراسر زندگي انسان‌ها سايه افكنده و رهايش نخواهد كرد. در اين ميان است كه مي‌پنداريم ادبيات تبديل به توجيه‌كننده‌ مصائب زندگي شده يا به اسباب‌بازي‌اي مي‌ماند كه دست بچه‌اي بدهي تا با آن بازي كند و منتظر مي‌نشيني تا شاهد باشي كي تازگيش را از دست خواهد داد.

انسان در رمان تاريخ، در خط روايي واحدي قرار نگرفته است اما مورنته از پرسوناژهاي متعددي بهره مي‌جويد و علاوه بر بسط ايستا بودن فضاها، شخصيت‌هاي اصلي را وارد همزيستي مسالمت‌آميزي مي‌كند كه اولين نتيجه آن نگاه كردن از زواياي مختلف به اين زندگي و ميل شديدي به نماي باز از زندگي آدم‌ها است. در بسياري از نمونه‌ها به اين مسأله اعتقاد پيدا كرده‌ام كه نويسنده‌اي كه همواره مي‌كوشد نماي بازي از زندگي شخصيت‌هايش ارائه دهد، بيش‌ازپيش درگير زندگي ذهني آدم‌ها در مقابل با زندگي و دنياي واقعي آنها خواهد شد. نويسنده براي حفظ تعادل ميان قدرت تخيل و دنياي ذهن انسان با دنياي واقعي از يك طرف و همچنين حفظ فاصله از دنياي شخصيت‌ها با نويسنده، سعي مي‌كند تا اين دو را به‌گونه‌اي در مقابل هم قرار دهد كه يكديگر را در فضاي ماليخوليايي گرفتار كنند و گاه اين جدال، تبديل به شاعرانگي متن خواهد شد؛ چرا كه منطق حضور شعر، تبعاتي را كه دنياي واقعي بدان چيره خواهد شد، پس مي‌زند و در عوض مي‌تواند با آزادي، از تعدد احساس، براي القاي حضور يك شخصيت با تمام خصايص انسانيش بهره جويد و خواننده را براي قبول آن آماده سازد. اما نكته اينجاست كه راوي سعي ندارد خود را به خواننده معرفي كند. او شارح شخصيت‌هاست و هر هنگام كه از خط روايي خارج مي‌شود و به زندگي شخصيت‌هاي ديگري مي‌پردازد از نقطه‌نگاه آنهاست كه مكان‌ها و موقعيت‌ها شرح داده مي‌شوند. به زبان ساده‌تر تعدد آدم‌هاست كه هستي را مي‌شناساند. براي مثال. در نگاه اوزپه با جهاني روبه‌رو مي‌شويم كه واقعيت آن در پس زمينه‌ خط روايي باقي مي‌ماند و با درآميختن ذهنيت او با ديگر آدمها، آگاهي هر يك از آن‌ها در موقعيت را پس مي‌زند و يا به شخص ديگري واگذار مي‌كند كه پيوند نزديك‌تري با زاويه ديد آن شخصيت دارد.

جهان تاريخ، بيشتر از رمان‌هاي ديگر سعي دارد خود را با زمان، مكان و شخصيت‌هايش  به شناساننده‌ي جزء زندگي نزديك كند؛ اين ميلي است كه مورنته را از تكنيك‌هاي يك نويسنده به همساني‌هايي مي‌كشاند و سراسر درگير با هستي دربرگيرنده‌ي او است و آن چيز كه هر انسان در آن سعي دارد خود را بدان نزديك كند و وفق دهد. عنصري مبهم كه در ذهن نويسنده با الوان و صور گوناگون ظهور مي‌كند و بايد انديشيد كه چگونه مي‌شود انساني را متصور شد كه در خلال آئين‌هاي اين عنصر جبار تنها مانند سايه‌اي هذيان وار در ذهن مورنته سر بيرون كند و در جدال بي پايانش با هستي بخواهد ضرباهنگ زندگي روزمره‌اش را بازبشناسد.

او در اين بين، در زندگي و ذهن شناساننده‌ي آن، رابطه‌اي متكي بر روابط انساني برقرار خواهد كرد و او را وادار مي‌كند تا براي توصيف اين زندگي به شخصيت‌هايش در ورود به تخيل نويسندگي خود، خوشامد بگويد. اين سيري است براي گريز از واقعيت تلخ، پوچ و بيهوده زندگي و تداخل آن با برهوتي به نام ادبيات. مورنته در سال 1945 در مصاحبه‌اي، رمان را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «هر گونه تغزلي كه در آن نويسنده از خلال روايت ابداعي سرگذشت‌هاي نمونه‌وار (كه به عنوان محمل يا مظهر در روابط انساني از دنيا برمي‌گزيند)، صور خيال خود را از كائنات (يعني انسان)، در مصاف با واقعيت، تمام و كمال ارائه دهد، رمان خوانده مي‌شود».

رمان‌هايي مانند “خشم و هياهو”، “سفر به سوي فانوس دريايي”، “در جست‌و‌جوي زمان از دست رفته” از فاكنر، وولف و پروست و تاريخ، هر كدام همتراز با روابط انساني سعي دارند تا با شيوه‌اي خاص، ذهنيت فرد را به ايستايي مكان‌هايي بكشانند كه موقعيت و احساس انسان با محيط اطرافش را به‌طور پنهاني نمايش دهد (كه البته جنسش با آن چيزي كه همينگوي ارائه مي‌دهد متفاوت است). دغدغه‌ي اين نويسندگان، مبادله‌ي احساس و موقعيت آدم‌ها با چارديواري‌ها‌يشان است كه برخي مواقع به بزرگي دنيا مي‌رسد. آن‌جا كه براي مثال، فردي نتواند ليوان چايش را با دست چپ بردارد اما بارها در ذهنش مرور كرده كه هنگام سخنراني ميهمان درباره‌ي سياست يا شلوار جين، بايد حتماً ليوان را با دست چپ بردارد تا شايد چاي روي شلوار ميهمان بريزد؛ چرا كه فكر مي‌كند اين اعتراض خاموشي است به تمامي كساني كه احمقانه چهر‌ه‌هاي خويش را پنهان مي‌كنند، مانند ميهمان محترم؛ اما به محض اين‌كه دست چپ را بلند مي‌كند، با متانتي خاص دستمال سفيد را برمي‌دارد و روي زانو پهن مي‌كند و با دست راست گوشه‌ فنجان را بلند مي‌كند بي‌آنكه بخواهد بدان بي‌احترامي كرده باشد يا اين‌كه ادب نداشته‌اش را به نمايش گذارد. اين وضعيت چرخش ذهني دنياي فرد با واقعيت است كه بازتاب آن در عمل شخصيت‌ها بارزتر به نظر مي‌رسد و در مقابل دنياي ذهن آن‌ها قرار مي‌گيرد. اين صحنه، درگيري ايماژهاي ذهني دنياي آرماني تخيلي با دنياي عيني و واقعي نويسنده است. مثال ديگر، اول رمان خشم و هياهو. اشتراك اين چهار رمان، در نحوه‌ي شخصيت‌پردازي است كه همواره ما را درگير تصاوير نويسنده از دنياي خارج از رمان مي‌كند. شخصيت‌ها براي وصف بيشتر، درگير ايماژهاي ذهني نويسنده مي‌شوند و اين ادبيات رمانواري است كه تمام اين چهار نويسنده به خوبي ارائه مي‌دهند. ادعاي اصلي اين اشتراك، در موقعيت و همساني انسان با اشياء و موضوعات غير خود اوست؛ در خشم و هياهو، با توصيف مزارع برداشت‌هاي مرد مفلوج از دنياي اطرافش. در سفر به سوي فانوس دريايي، با جزيره و خود فانوس دريايي در جست‌وجوي زمان …، با كليساها، خيابان‌ها و كنسرت‌ها و… و در رمان تاريخ، همگوني خانه‌ها و ساير موارد كه جنگ را ايجاد كرده است. بايد گفت كه رابطه‌ي فرد با جهانش همواره از صافي اشياء و همگوني آنها مي‌گذرد و گاهي آن‌قدر مستقل مي‌شود كه نمي‌توانيم بفهميم، اين دانه‌هاي ريز، مستقل از همزيستي با محيطي مشترك ايجاد شده‌اند. “جوزپه” كه او را “اوزپه” مي‌نامند، پسر حرامزاده “ايدا” در چارديواري محبوس خانه، تكه‌پاره‌هاي كهنه‌هاي مندرس را الوان رنگارنگ و ابر و ستارگان مي‌نامند. به اين دليل كه ايدا مي‌ترسد او را بيرون ببرد مبادا رازش فاش نشود. بدين ترتيب دايره لغات اوزپه محدود به اشياء خانه‌شان مي‌شود با يك دريجه كه رو به آسمان باز مي‌شود و جوزپه به خاطر قد كوتاهش تنها آسمان را مي‌بيند و شب‌ها ستارگان را؛ اما اين دسيسه در رمان هيچ‌گاه نمي‌خواهد به شكل مستقيم و به عنوان يكي از دال‌هاي رمان، بازتابي در عمل بعدي شخصيت‌ها داشته باشد.

همه‌ي اين‌ها از ديد شخصي روايت مي‌شود كه هميشه حضور دارد و مناسبات آدم‌ها در برابر هستي‌شان، سراسر دستخوش آن چيز بيگانه مي‌ماند يعني «تاريخ». درست است كه واقعيت شخصيت‌هاي رمان تاريخ، زنده بودن است و تلاش براي بدست آوردن سرپناه در موقعيتي است كه زندگي، مرزي براي جدال چند نفر بر سر سرنوشت آدم ها به‌ نظر مي‌رسد. اما مورنته زندگي را تبديل به چيزي مي‌كند كه علاوه بر بررسي روزمرگي‌ها، به‌طور مداوم، نقش ساختاري رمان را در جداسازي مكان‌ها و سلسله وقايع و تأثير آن بر كنش شخصيت‌ها پيش مي‌كشد همان احساس نوستالوژيكي كه بسياري از نويسندگان سعي دارند با مؤلفه زمان در فاصله شخصيت‌ها با مكان‌هايي كه در آن زندگي مي‌كنند، به آن دست يابند و يا با زوال مكان‌هايي كه خود، آن‌را تبديل به زندگي مي‌كنند و سپس آن‌را ويران مي‌كنند؛ اين مؤلفه در رمان تاريخ، دريد رخدادهاست، نه زمان. بايد گفت كه زمان به شكل ساختاري، القاء شده است و حتي در شروع هر بخش كه مختص به سالي از جنگ است ارجاعي از بخش قبل را در اختيار مي‌گذارد و زندگي، خط سير فاصله‌جويانه‌اي با سرگذشت آدم‌ها ندارد. اين خود شخصيت‌ها و موقعيت‌ها هستند كه زندگي را تبديل به سراب مي‌كنند. اين موضوع، عريان بودن زندگي را بيشتر نمايان خواهد كرد. شخصيت‌هاي فرعي دقيقاً در همان ميزان واقعيت يا بهتر بگوئيم اهميت قرار دارند كه شخصيت‌هاي چون ايدا و اوزپه؛ چرا كه برخلاف نگاه اول، رمان نمي‌خواهد صرفاً درگير يك زندگي خانوادگي شود. مورنته، شخصيت‌هايي كاملاً مستقل ساخته است و عمل ايستايي را به نمايش مي‌گذارد كه به راحتي به خواننده اجازه مي‌دهد تا بتواند در هر يك از شخصيت‌ها ريز شود و در آن‌ها تأمل كند، بي‌آنكه خود آن‌ها با اين تأمل درگير باشند. شخصيت‌ها نماينده تاريخي از سال 1941 تا 1951 هستند و بدين دليل نمي‌توانند از خود فاصله بگيرند. آن‌ها از چگونگي وضعيت خود دركي ندارند. تنها زندگي مي‌كنند و زندگي مي‌كنند چرا كه سوم شخص راوي همان قدر از شخصيت‌ها فاصله گرفته كه خود آن‌ها از آگاهي به وضعيت‌شان؛ بدين دليل راوي مي‌تواند هر كدام از آدم‌ها را كه حرفي براي گفتن يا عملي براي انجام دادن دارند در مكاني خاص يا در موقعيت گفت‌و‌گويي‌شان با ديگران تنها بگذارد. به قول مارسل پروست: «نويسنده به خوانندگانش نبوغ هديه مي‌دهد و راوي به شخصيت‌هايش نوعي آگاهي كاذب مي‌بخشد». دقت مورنته در حفظ استقلال و حركت مكان با توجه به حركت شخصيت‌هاست و به هماهنگي بين شخصيت‌ها در ايجاد زنجيره‌اي از مكان‌ها توجه دارد. درست است كه اين در مرحله اول ارتباطي است مبني بر آگاهي بر مكان واكنش نسبت به درك آن، اما تداخل عمدي نويسنده در عمل مستقل شخصيت‌ها گاه از آن‌ها چهره‌اي مي‌سازد كه مداخله‌جويانه است و با مسيرهاي رمان مي‌تواند به بازگويي رؤيا و خواب هر كدام از شخصيت‌ها اشاره كند. آيا مي‌توان گفت تكنيك مورنته برهم زدن حكومت موقعيت بر شخصيت است و بالعكس؟ و يا بهتر است بگوييم گاه اين شخصيت‌ها هستند كه عمل نوشتن را پوشش مي‌دهند و گاه نوشتن است كه شخصيت‌ها را توجيه مي‌كند در پايان بايد گفت كه رمان تاريخ، خود را نماينده‌ي ادبياتي نشان داده كه مي‌تواند چهره زندگي را منعكس كند. او هيچ‌گاه زورمندانه زندگي موزون را ارائه نمي‌كند؛ مورنته اين‌طور است.

 

    97 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ادبیات (295)
●   رمان (45)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:05/08/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب