باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 45 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ايدئولوژي، پايان‌ يا جاودانگي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
ايدئولوژي، پايان‌ يا جاودانگي


 
   ● نويسنده: احمد - بخشايشی اردستاني

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

آيا به‌ راستي‌ مي‌توان‌ دنيايي‌ بدون‌ ايدئولوژي‌ ساخت‌ و يا حتي‌ تصور نمود؟ اگر ايدئولوژي‌ را طرحي‌ براي‌ حيات‌ جسمي‌ و روحي‌ انسان‌ بدانيم، آيا انساني‌ فاقد ايدئولوژي‌ مي‌تواند، به‌ صحنه‌ روزگار پاي‌ گذارد؟ اگر نگاهي‌ از سر تامل‌ به‌ نمودار تمدن‌ انسان‌ بر روي‌ زمين‌ بياندازيم، درمي‌يابيم؛ كه‌ انسان‌ سال‌ها و قرن‌هاي‌ بسياري‌ را بدون‌ علوم‌ دقيق، صنايع‌ و ابزار مدرن‌ سپري‌ كرده‌ است، اما نتوانسته‌ لحظه‌اي‌ را بدون‌ آرمان‌ و اميد به‌ ايده‌اي‌ بگذراند. پيشرفت‌ چرخ‌ عظيم‌ تمدن‌ بشري‌ همواره، مرهون‌ اميد انسان‌ها براي‌ رسيدن‌ به‌ مطلوبي‌ بوده‌ است‌ و به‌ قولي: بيستون‌ را عشق‌ كند و شهرتش‌ فرهاد برد. اما بسياري‌ از مكاتب‌ و مذاهب‌ چون‌ نديدند حقيقت‌ ره‌ افسانه‌ زدند و زندگي‌ بشر را در باتلاقي‌ از اوهام، تعصبات، خرافات‌ و كج‌انديشي‌ها فرو بردند؛ كه‌ هنوز هم‌ آثار زيانبارش‌ بر جاي‌ است.

اما به‌ هر روي‌ حكايت‌ و محاكات‌ ايدئولوژي‌ (و به‌خصوص‌ مذهبي) در مشرق‌زمين‌ با غرب‌ متفاوت‌ است.

در غرب‌ كاستي‌هاي‌ كليسا و نارسايي‌ مذهب‌ موجب‌ روي‌ آوردن‌ هر چه‌ بيشتر به‌ سكولاريسم‌ گرديد، اما در شرق، بازتاب‌ انگيزه‌هاي‌ سكولار باعث‌ تقويت‌ و تشديد و بنيادگرايي‌ در امور مذهبي‌ شد. بررسي‌ موضوع‌ ارتباط‌ سياست‌ و مذهب‌ با يكديگر در سه‌ حوزه‌ تمدني‌ بزرگ‌ مبتني‌ بر دين‌ (اسلام، مسيحيت‌ و يهود) نيازمند مطالعات‌ دقيق‌ جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ است. اين‌ مهم‌ترين‌ بحث‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ امروز را در تلاطم‌ شديدي‌ از نظريه‌هاي‌ متضاد قرار داده‌ است، كمبود تحليل‌ و درك‌ صحيح‌ از اين‌ مقوله‌ مي‌تواند، موجبات‌ ياس‌ و گمراهي‌ را فراهم‌ آورد. بديهي‌ است، كه‌ رويكرد عميق‌ غرب‌ به‌ معنويت‌ و ارائه‌ هزاران‌ گواه‌ بر بطلان‌ نظريه‌ «پايان‌ ايدئولوژي» از سوي‌ متفكرين‌ بزرگ، نشانگر وقوع‌ تحولي‌ تدريجي‌ و شايد نامحسوس‌ در تاريخ‌ معنوي‌ بشر است. مقاله‌ زير، براي‌ پي‌جويي‌ اين‌ مقوله‌ اساسي‌ تقديمتان‌ مي‌گردد.

دين‌ و سياست‌ در عرصه‌ حيات‌ اجتماعي‌ بشر، جدايي‌ناپذيرند. هر يك‌ از اين‌ دو نهاد اجتماعي‌ همواره، بر ديگري‌ اثرگذار و از آن‌ تاثيرپذير بوده‌اند. در يك‌ بررسي‌ تاريخي‌ كه‌ اين‌ نوشتار هم‌ در حد وسع‌ خود به‌ آن‌ پرداخته‌ است؛ تاثير اديان‌ بزرگي‌ مانند يهوديت، مسيحيت‌ و اسلام‌ در سياست‌ و نقش‌ بارز آن‌ مورد كنكاش‌ قرار گرفته‌ است. هدف‌ اديان‌ علاوه‌ بر پرداختن‌ به‌ امور معنوي‌ و اخروي، تحصيل‌ قدرت‌ و تملك‌ عرصه‌هاي‌ سياسي‌ نيز بوده‌ است‌ تا آن‌ جا كه، داعيه‌ جهان‌شمولي‌ هم‌ داشته‌اند. از ديگر سو، همين‌ نقش‌ بارز دين‌ در عرصه‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ بشر موجب‌ گرديده؛ كه‌ سياست‌مداران‌ و دولت‌مردان‌ همواره، از اين‌ نهاد جهت‌ حفظ‌ حكومت‌ و ايجاد مشروعيت‌ استفاده‌ ابزاري‌ نمايند، بدين‌ خاطر، مذهب‌ و سياست، دو حوزه‌ تفكيك‌ناپذير زندگي‌ اجتماعي‌ بشر بوده‌ و هستند.

جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ به‌ عنوان‌ دانشي‌ كه‌ به‌ پژوهش‌ نقش‌ نهادها و عوامل‌ تاثيرگذار بر سياست‌ اهتمام‌ دارد، ناگزير از تفحص‌ در مورد نقش‌ اديان، به‌ عنوان‌ موثرترين‌ عامل‌ تاريخي‌ --- اجتماعي‌ در سياست، تجديد حيات‌ مذهب، معنويت‌ و اخلاق‌ در دنياي‌ سكولاريزه‌ غرب‌ و ظهور نهضت‌ها و جنبش‌هاي‌ مبتني‌ بر ايده‌هاي‌ مذهبي‌ در سراسر جهان‌ امروزي‌ است.

انقلاب‌ اسلامي‌ ايران، در 22 بهمن‌ 1357 با تاكيد بر نقش‌ مذهب، براي‌ تنظيم‌ امور اجتماعي‌ و اداري‌ جامعه‌ به‌ پيروزي‌ رسيد. انقلاب‌ ساندنيست‌ها در 1979 م‌ با همياري‌ و همراهي‌ روحانيون‌ كليسا كه‌ از مخالفين‌ سرسخت‌ رژيم‌ سوموزا بودند، به‌ پيروزي‌ رسيد. در تركيه، حزب‌ عدالت‌ و توسعه‌ در سال‌ 2002 م‌ توانست، با شعار اسلام‌خواهي‌ در صدر احزاب‌ سياسي‌ قرار گيرد و از مجموع‌ 550 كرسي‌ پارلمان، 363 كرسي‌ را از آن‌ خود نمايد.

اين‌ مثال‌ها، اشاره‌اي‌ اجمالي‌ به‌ نقش‌ مذهب‌ در سياست‌ دارد، كه‌ امروزه، مورد توجه‌ جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ --- مذهبي‌ قرار گرفته‌ است. جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ مذهب، شاخه‌اي‌ از جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ است، كه‌ هنوز، قالب‌ و چارچوب‌ منظم‌ و علمي‌ خاصي، براي‌ آن‌ در نظر گرفته‌ نشده‌ است. زيرا به‌ نظر عده‌اي‌ از انديشمندان‌ سياسي، دوران‌ طلايي‌ ايدئولوژي‌ و مذهب‌ با داعيه‌ سياسي‌ و سامان‌بخشي‌ حكومت‌ براساس‌ مفاهيم‌ ديني‌ بسر آمده‌ است. امروز، بشر غربي‌ به‌ واسطه‌ ده‌ قرن‌ حكومت‌ مذهبي‌ كليسا و افراطگري‌هاي‌ آن‌ در شرايط‌ عكس‌العمل‌ قرار گرفته‌ و نقش‌ مذهب‌ را از حوزه‌ عمومي‌ زندگي‌ به‌ حوزه‌ خصوصي‌ و فردي‌ رانده‌ است. بيشتر حكومت‌ها، روند سكولارشدن‌ را مي‌گذرانند. اين‌ روند، از زمان‌ ماكياول‌ به‌ عنوان‌ بنيان‌گذار ايدئولوژي‌ قدرت، شروع‌ گرديد. ماكياول، با طرح‌ اين‌ سوال‌ اساسي‌ كه‌ هدف‌ سياست‌ چيست؟ خود را با توماس‌ آكوييناس، سنت‌ آگوستين‌ و كليسا كه‌ هدف‌ سياست‌ را جلب‌ رضايت‌ خداوند مي‌دانند؛ همگام‌ مي‌سازد. اما، در ادعاي‌ كليسا كه‌ معيار رضايت‌ خداوند، خود كليسا و پدران‌ آن‌ مي‌باشد؛ تشكيك‌ نمود. در پاسخ‌ به‌ اين‌كه‌ چگونه‌ بفهميم؛ انجام‌ سياست‌ خاصي‌ توسط‌ حكومت، مورد رضاي‌ خداوند است؟ كليسا گفته‌ بود: «وقتي‌ پدران‌ كليسا راضي‌ باشند؛ به‌ طور طبيعي‌ رضايت‌ خداوند هم‌ حاصل‌ مي‌گردد.» ماكياول‌ در رد اين‌ ادعا مي‌گويد؛ كه‌ چون‌ موضوع‌ سياست، مردم‌ مي‌باشند و سياست‌ در هر اجتماعي، بر مردم‌ اعمال‌ مي‌گردد و مردم‌ هم‌ مخلوق‌ خداوند هستند، پس، رضايت‌ مردم‌ (مخلوق) موجب‌ رضايت‌ خالق‌ (خداوند) مي‌گردد. بر اين‌ اساس، هدف‌ سياست، جلب‌ رضايت‌ مردم‌ گرديد و بدين‌ طريق، خدامحوري‌ را به‌ انسان‌محوري‌ و اومانيسم‌ تبديل‌ نمود. از آن‌جا كه، در انسان‌ هم، عقل‌ حاكم‌ است، پس، مي‌توان‌ گفت؛ كه‌ معيار امور، عقل‌ مي‌باشد و بدين‌ترتيب، عقل‌محوري‌ باب‌ شد. ماكياول‌ با چنين‌ ادعايي‌ به‌ تدريج‌ كليسا را از حوزه‌ سياست‌ دور نمود و حركت‌ به‌ سمت‌ عرفي‌ شدن‌ و سكولاريزه‌ شدن‌ را در نظم‌ اجتماعي‌ پيشنهاد نمود. اين‌ مساله، سرآغاز ظهور حوزه‌هاي‌ مختلفي‌ در زندگي‌ انسان‌ها گرديد. از آن‌ جمله، حوزه‌ زندگي‌ خصوصي‌ و فردي‌ انسان‌ها كه‌ متاثر از دين‌ و مذهب‌ بود، جايگاه‌ خود را به‌ علم‌زدگي‌ سپرد و به‌ طور طبيعي‌ نقش‌ دين‌ در زندگي‌ اجتماعي‌ رقيق‌تر شد.

جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ مذهب، به‌ مفهوم‌ بررسي‌ نقش‌ عوامل‌ مذهبي‌ موثر بر رفتار و زندگي‌ سياسي‌ و به‌ عبارت‌ كلي‌تر، بررسي‌ مذهب‌ در سياست‌ و حكومت‌ مي‌باشد و در واقع، عطف‌ بين‌ مذهب‌ و جامعه‌شناسي، همان‌ جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ مذهبي‌ است.

بر اين‌ اساس، مذاهبي‌ كه‌ داعيه‌ سياسي‌ بيشتري‌ دارند، تاثيرگذاري‌ فزون‌تري‌ هم‌ بر زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ افراد خواهند داشت. بنابراين‌ مي‌توان‌ مذاهب‌ را از ديدگاه‌ داعيه‌ سياسي، به‌ دو دسته‌ كلي‌ تقسيم‌ نمود: اديان‌ باز و اديان‌ بسته.

 

اديان‌ باز

منظور از اديان‌ باز، همان‌ اديان‌ جهان‌شمول‌ همانند اسلام‌ و مسيحيت‌ مي‌باشد؛ كه‌ با آغوش‌ باز انسان‌ها را به‌ خود جلب‌ مي‌نمايد. اين‌ اديان، به‌ نحو بارزي‌ دنياگرا و جهان‌شمول‌ مي‌باشند؛ يعني‌ هم‌ ملاحظات‌ مادي‌ و هم‌ ملاحظات‌ معنوي‌ را قبول‌ دارند. بعضي‌ از مذاهب‌ جهان‌ مادي‌ را ملاحظه‌ مي‌نمايند؛ اما به‌ آنها اصالت‌ نمي‌دهند و تنها به‌ عنوان‌ وسيله‌اي‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ جهان‌ اخروي‌ تلقي‌ مي‌نمايند. در حالي‌ كه، بعضي‌ ديگر براي‌ ملاحظات‌ مادي‌ هم‌ اعتبار قائل‌ هستند، بنابراين، براي‌ تنظيم‌ امور مادي‌ هم‌ طرح‌ و برنامه‌ دارند. از اين‌ نوع‌ مذاهب‌ مي‌توان‌ به‌ اسلام، كاتوليك‌ و آيين‌ كنفوسيون‌ اشاره‌ نمود؛ كه‌ هم‌ به‌ معاش‌ و هم‌ به‌ معاد توجه‌ دارند و يكي‌ را فداي‌ ديگري‌ نمي‌كنند. بر اين‌ مبنا است، كه‌ كليساي‌ كاتوليك‌ و مذهب‌ اسلام، داعيه‌ سياسي‌ دارند و خواهان‌ قدرت‌ براي‌ حكومت‌ كردن‌ مي‌باشند.

ادياني‌ مانند مسيحيت‌ كاتوليك‌ و اسلام‌ از نوع‌ تئيزم‌(Theism)  مي‌باشند. توماس‌ مور--- نويسنده‌ آرمان‌گراي‌ انگليسي‌ --- در كتاب‌ يوتوپيا، مذهب‌ جزيره‌ خيالي‌ و آرماني‌ خود را از نوع‌ دائيزم‌(Deism)  معرفي‌ مي‌كند. در اصل‌ فرد يا معتقد به‌ مذهب‌ است‌ و يا اين‌كه‌ به‌ آتئيزم‌(Atheism)  يعني‌ به‌ افكار خدا پناه‌ مي‌برد. فردي‌ كه‌ به‌ مذهب‌ و خدا معتقد است، يكي‌ از دو مذهب‌ برايش‌ قابل‌ تصور مي‌باشد؛ اگر براي‌ شناسايي‌ خداوند، اعتقاد به‌ وحي‌ داشته‌ باشد؛ وي‌ را طرفدار تئيزم‌ مي‌داند اما، اگر فكر مي‌كند؛ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ خداوند نياز به‌ پيامبر وجود ندارد و عقل‌ انساني‌ مي‌تواند، خداوند را شناسايي‌ نمايد؛ اين‌ مذهب‌ دائيزم‌ است، كه‌ به‌ مساله‌ عقل‌ و عقل‌گرايي، بيش‌ از اندازه‌ اولويت‌ مي‌بخشد. در حقيقت، مقوله‌بندي‌ توماس‌ مور، مذهب‌ باز و منشاش‌ معيار اولوهيت‌ مي‌باشد. بعضي‌ از مذاهب، تصور جهان‌ ذاتي‌ دارند و تصور بعضي‌ از آنها از اولوهيت، تصور جهان‌ ذاتي‌ نيست. بلكه‌ تصور علُوي‌ دارند، يعني‌ خدا را در خارج‌ از جهان‌ هستي‌ جست‌وجو مي‌نمايند و رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ ايجاد مي‌نمايند. به‌ عبارت‌ ساده‌تر، خدا را جدا از كائنات‌ مي‌بينند و كائنات‌ را مخلوق‌ خدا، معرفي‌ مي‌كنند. اما، مذهب‌ تصور جهان‌ ذاتي، خدا را در تمام‌ امور و كائنات، ساري‌ و جاري‌ مي‌بينند. اين‌ نوع‌ مذهب، به‌ وحدت‌ وجود قائل‌ است‌ و تصور وجود اولوهيت‌ جداي‌ از كائنات‌ و هستي‌ ممكن‌ نيست. اين‌ مذهب، اختصاص‌ به‌ جهان‌ شرق‌ دارد و در هر چيزي‌ خدا را مي‌بيند؛ مانند بودا، برهمن، كنفوسيوس‌ و حتي‌ اگر بتوان‌ فلسفه‌ هگل‌ و پديده‌Giest  وي‌ را مذهب‌ ناميد.

او هم‌ معتقد است، خدا در جهان‌ نيست، بلكه‌ جهان‌ در خداست. در اين‌ نوع‌ مذهب، شخص‌ پيامبر با اهميت‌ است‌ و الگو مي‌باشد. پيروان‌ چنين‌ مذهبي‌ به‌ وي‌ به‌ عنوان‌ وسيله‌ تنزيل‌ يك‌ پيام‌ آسماني‌ نمي‌نگرند؛ اما، در مذهب‌ سامي‌ با تصور علوي، اهميت‌ شخص‌ پيامبر به‌ واسطه‌ پيامش‌ است، اگر چه، ممكن‌ است‌ بعدها پيامبر در ابعاد گوناگون‌ مورد اقتدا و الگوي‌ رفتاري‌ قرار گيرد.

مذهب‌ مسيحيت‌ و اسلام، از نوع‌ علوي‌ مي‌باشند؛ پس‌ جهان‌پذيرند. يعني‌ به‌ جهان‌ مادي‌ و مخلوق‌ اصالت‌ مي‌دهند و براي‌ آن‌ طرح‌ و برنامه‌ دارند.

 

الف) مسيحيت‌

حضرت‌ مسيح‌ از هنگام‌ تولد تا اعلان‌ دين‌ و جذب‌ حواريون‌ همواره، مورد تعقيب‌ حكام‌ وقت‌ بود. مسيحيت، به‌ عنوان‌ يك‌ جنبش‌ انقلابي‌ در تاريخ‌ اديان‌ آن‌ زمان، نهضتي‌ عليه‌ يهوديت‌ تلقي‌ مي‌شد؛ كه‌ به‌ صورت‌ نيمه‌پنهان‌ به‌ حركت‌ خود ادامه‌ مي‌داد و روزبه‌روز بر طرفدارانش‌ افزوده‌ مي‌شد؛ اما هميشه، در معرض‌ سركوب‌ قرار داشت. تا آن‌كه‌ در سال‌ 313 م‌ توسط‌ كنستانتين‌ --- امپراتور روم‌ --- اين‌ مذهب‌ پذيرفته‌ شد و به‌ عنوان‌ دين‌ رسمي‌ اعلام‌ گرديد و به‌ تدريج، داعيه‌هاي‌ سياسي‌ كليسا آشكار شد. بعدها، ميسحيت‌ در قرون‌ وسطا، از قرن‌ پنجم‌ تا پانزدهم‌ به‌ مذهب‌ و حكومت‌ تبديل‌ گرديد. از سال‌ 347 م‌ به‌ بعد، مركز ثقل‌ مسيحيت‌ كليساي‌ روم‌ بود، كه‌ توسط‌ سنت‌ پطرس‌ بنيان‌گذاري‌ شد و آن‌قدر، موفقيت‌ كليسا و آباي‌ آن‌ مستحكم‌ شد؛ كه‌ در زمان‌ پاپ‌ گريگواركبير در قرن‌ هفدهم، مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ حكومت‌هاي‌ پادشاهي، از وظايف‌ آنها شد. در اين‌ زمان‌ تا قرن‌ يازدهم، بين‌ پاپ‌ها و امپراتوري‌ روم‌ مقدس‌ كه‌ در 493 م‌ توسط‌ فرانك‌ها تاسيس‌ شده‌ بود؛ نوعي‌ وحدت‌ به‌ وجود آمد؛ اما با ايجاد نزاع‌ بين‌ پاپ‌ها و حكومت‌هاي‌ پادشاهي‌ و فئودالي، بار ديگر نزاع‌ به‌ نفع‌ كليسا در قرن‌ دوازدهم‌ و سيزدهم‌ به‌ پايان‌ رسيد. كليسا، حكومت‌هاي‌ پادشاهي‌ و فئودالي‌ را از طرق‌ منابع‌ قانوني‌ و مشروعيت‌بخشي‌ تاييد مي‌كرد و پادشاهان‌ هم‌ خود را دست‌نشانده‌ پاپ‌ مي‌شمردند و بخشي‌ از ماليات‌ها را جمع‌آوري‌ و به‌ مراكز كليساي‌ كاتوليك‌ ارسال‌ مي‌نمودند.

اين‌ وضعيت‌ تا قرن‌ چهاردهم‌ ادامه‌ داشت. در اين‌ سده، انديشمنداني‌ مانند ماكياول، مارتين‌ لوتر و كالون‌ روي‌ كار مي‌آيند و نهضت‌ علمي‌ رنسانس‌ يا نوزايش‌ را به‌ همراه‌ جنبش‌ اصلاح‌ مذهب‌ --- رفرماسيون‌ --- به‌ ارمغان‌ مي‌آورند. برخي‌ از پادشاهان‌ و از آن‌ جمله‌ لويي‌ پانزدهم‌ در قرن‌ سيزدهم‌ از وضعيت‌ استفاده‌ نموده‌ و بر محوريت‌ روشنفكران‌ و اصلاح‌طلبان‌ جديد، پاپ‌ را دستگير و زنداني‌ مي‌كنند و مقر اقامت‌ پاپ‌ها از روم‌ به‌ منطقه‌اي‌ به‌ نام‌ آوينيون‌ در جنوب‌ فرانسه‌ منتقل‌ مي‌شود و به‌ تدريج‌ از عظمت‌ كليساي‌ كاتوليك‌ در اداره‌ مستقيم‌ امور حكومت‌ كاسته‌ مي‌شود. در اين‌ زمان، انجيل‌هاي‌ چهارگانه‌ اعتبار پيدا مي‌كند. اين‌ انجيل‌هاي‌ چهارگانه‌ عبارتند از: انجيل‌ مَرقُس‌ كه‌ براي‌ رومي‌ها نوشته‌ شده‌ بود و براساس‌ اسناد موجود در كتب‌ تاريخ‌ اديان، چند دهه‌ قبل‌ از غيبت‌ و معراج‌ حضرت‌ عيسي‌ جمع‌آوري‌ گرديده‌ بود، انجيل‌ متي، انجيل‌ يوحنا كه‌ از حواريون‌ است‌ و به‌ نام‌ پيامبر اكرم‌ اشاره‌ نموده‌ است‌ و انجيل‌ لوقا كه‌ پزشكي‌ از ياران‌ پولوس‌ بوده‌ است‌ و پولوس، يكي‌ از رسولان‌ بزرگ‌ يهودي‌ بود، كه‌ بر اثر مكاشفه، مسيحي‌ شد و نهضت‌ پروتستانتيزم، بيشتر از اين‌ انجيل‌ استفاده‌ مي‌نمايند.

به‌ دنبال‌ نهضت‌ رنسانس‌ و رفرماسيون، رشد انديشه‌هاي‌ نو در زمينه‌ حاكميت‌ دولت‌ ملي، اضمحلال‌ تدريجي‌ نظام‌ فئوداليزم‌ و تفرقه‌ در كليسا، نهضت‌ پروتستانتيزم‌ به‌ رهبري‌ مارتين‌ لوتر و جان‌ كالون‌ اوج‌ گرفت.

اصول‌ مورد اعتراض‌ پروتستان‌ها به‌ رهبري‌ مارتين‌ لوتر عبارت‌ بودند از: دكترين‌ بخشايش‌ گناهكاران‌ يا(Indulgence)  كه‌ به‌ وسيله‌ آن‌ پدران‌ كاتوليك، گناهان‌ انسان‌هاي‌ ديگر را مي‌آمرزيدند.

از ديگر اصول‌ مورد اعتراض، دكترين‌ برتري‌ و متمايز مايملك‌ معنوي‌ كليساي‌ كاتوليك‌ بود، كه‌ روحانيون‌ كاتوليك‌ را از جنس‌ ديگري‌ مي‌دانستند. لوتر مي‌گفت: «همه‌ معتقدان‌ به‌ خدا مساوي‌ هستند و هرمومني، روحاني‌ خويشتن‌ است.»

اصل‌ بعدي‌ مورد اعتراض‌ پروتستانتيزم‌ كه‌ تا حد زيادي‌ پادشاهان‌ و فئودال‌ها را به‌ خود جلب‌ نمود و باعث‌ گرديد تا ديانت‌ مسيح‌ خود را با آرمان‌هاي‌ دنياگرايانه‌ مساعد سازد، آن‌ بود، كه‌ كليساي‌ كاتوليك‌ منبع‌ حاكميت‌ و قاضي‌ نهايي‌ را پاپ‌ مي‌دانست. در واقع، پاپ‌ها واگذاري‌ تاج‌ و تخت‌ به‌ پادشاهان‌ را از حقوق‌ و اختيارات‌ خود مي‌دانستند و آنها را مشروعيت‌ مي‌دادند. لوتر، دكترين‌ دو شمشير يا دو پادشاه‌ را مطرح‌ ساخت. بدين‌ صورت‌ كه‌ پادشاهان‌ و حاكمان‌ دنيوي‌ هم، قدرت‌ و حاكميت‌شان‌ را از خداوند دريافت‌ مي‌دارند و وظيفه‌ روحانيون‌ و پاپ‌ها در امور معنوي‌ خلاصه‌ مي‌گردد. براي‌ وصول‌ به‌ اين‌ نظريه‌ مارتين‌ لوتر بحث‌ خود را از انسان‌ شروع‌ مي‌نمايد. به‌ نظر مارتين‌ لوتر انسان‌ موجودي‌ دووجهي‌ است:

الف) وجه‌ مادي‌(Temporal order)  

ب) وجه‌ معنوي‌Spritual order) )

در يك‌ انسان‌ وظيفه‌ وجه‌ مادي‌ آن‌ است، كه‌ مسووليت‌ وي‌ را در مقابل‌ انسان‌هاي‌ ديگر و تعاملات‌ اجتماعي‌ مشخص‌ مي‌سازد و وظيفه‌ بعد وجه‌ معنوي‌ آن‌ است، كه‌ ارتباط‌ انسان‌ را با خداوند تبيين‌ مي‌نمايد. يعني‌ انسان‌ از طريق‌ روح‌ مقدس‌ و كتاب‌ مقدس‌(Word)  تحت‌ حاكميت‌ خداوند قرار مي‌گيرد. چون‌ اين‌ دو وجه، توسط‌ خداوند در انسان‌ به‌ وديعه‌ گذاشته‌ شده‌ است؛ پس‌ مشروعيت‌ نماد اين‌ وجوه‌ يعني‌ حكومت‌هاي‌ مادي‌ پادشاهان، فئودال‌ها و همچنين‌ حكومت‌ معنوي‌ پاپ‌ به‌ خدا برمي‌گردد. البته، مارتين‌ لوتر چنين‌ مطلبي‌ را با صراحت‌ بيان‌ نمي‌كند؛ بلكه‌ آن‌ را در وراي‌ الفاظي‌ مانند هديه‌ جالب‌ خداوند1، يك‌ نظم‌ الهي2 و يك‌ گنج‌ بزرگ3 بيان‌ مي‌كند؛ كه‌ در آن، حاكمان، نمايندگان‌ خداوند هستند. در جايي‌ هم‌ حاكمان‌ را به‌ تعبيري، ابزارهاي‌ خداوند4 مي‌شمارد. بر اين‌ اساس‌ حاكمان‌ هم‌ كه‌ همواره‌ به‌ دنبال‌ معرفي‌ قدرت‌ و سياست‌ بودند، وضعيت‌ را براي‌ افزايش‌ قدرت‌ خود مساعد يافته‌ و به‌ تدريج، تمايل‌ خود را به‌ نهضت‌ پروتستانتيزم‌ نشان‌ دادند تا خود را به‌ نوعي‌ از كليسا و پدران‌ آن‌ نجات‌ دهند و بدين‌ ترتيب‌ بود، كه‌ لويي‌ پانزدهم، پاپ‌ را در قرن‌ سيزدهم‌ دستگير و زنداني‌ مي‌نمايد و مقر وي‌ را از روم‌ به‌ آوينيون‌ منتقل‌ مي‌كند.

از طرف‌ ديگر، طبقه‌ رو به‌ رشد بورژوا هم‌ به‌ دنبال‌ فلسفه‌اي‌ براي‌ توجيه‌ ثروت‌ خود بودند تا بتوانند، خود را هم‌طراز اشراف‌ نشان‌ دهند. اشراف‌ درجه‌ يك‌ و اشراف‌ مياني، خود را تافته‌ جدابافته‌ مي‌پنداشتند و تلاش‌ براي‌ حفظ‌ حدود و ثغور منزلت‌ خود و تمايز از باقي‌ مردم‌ را از وظايف‌ حوزه‌ عمومي‌ خود مي‌ديدند.

اين‌ فلسفه، توسط‌ كالون‌ --- دوست‌ و همراز صميمي‌ مارتين‌ لوتر --- به‌ منصه‌ ظهور رسيد. براساس‌ تفاسير نخستين‌ كليساي‌ كاتوليك‌ «ثروت‌ و سودپرستي‌ قبيح‌ شمرده‌ مي‌شد. فرد ثروتمند با مشكل‌ به‌ بهشت‌ راه‌ پيدا مي‌كرد. هر كس‌ وظيفه‌ داشت؛ درآمد خود را جز آنچه‌ براي‌ زيست‌ و معاش‌ وي‌ ضروري‌ است، به‌ فقرا و تهيدستان‌ ببخشد و يا به‌ بيت‌المال‌ عمومي‌ بسپارد.» ابتدا، توماس‌ آكونياس‌ اين‌ مساله‌ را در تضاد با توليد و كارآيي‌ اقتصاد معرفي‌ كرد و بر مالكيت‌ خصوصي‌ تاكيد زياد ورزيد. بعدها، كالون‌ تفسير كليساي‌ كاتوليك‌ را واژگون‌ نمود و گفت: «ثروت‌ يك‌ موهبت‌ خدايي‌ است. خدا به‌ كساني‌ موهبت‌ مي‌كند؛ كه‌ از آنها راضي‌ است، پس‌ ثروتمند، محبوب‌ خداوند است. زيرا ثروت‌ نشانه‌اي‌ از لطف‌ خدا است. مسيحيان‌ به‌ واسطه‌ آن‌ كه‌ نشان‌ دهند؛ مورد لطف‌ خداوند هستند، شروع‌ به‌ ثروت‌اندوزي‌ نمودند و بدين‌ ترتيب، هدف‌ بورژوا در ثروت‌اندوزي‌ توجيه‌ گرديد. علاوه‌ بر آن، اصولي‌ كه‌ قرين‌ ثروت‌اندوزي‌ مي‌باشد؛ مانند فردگرايي، آزادي‌ كار و كوشش، عقلانيت، سكولاريزم‌ و مساوات‌گرايي‌ اولويت‌ يافت‌ و پروتستانتيزم‌ با انطباق‌ خود با آرمان‌هاي‌ دنياگرايانه‌ و با ره‌آورد ثروت‌ و قدرت، راه‌ ترقي‌ را براي‌ ملل‌ اروپايي‌ گشود و در مقابل، مذهب‌ را در حوزه‌ خصوصي‌ زندگي‌ فردي‌ به‌ بند كشانيد. چنان‌كه، به‌ طور رسمي‌ در 1794 كنوانسيون‌ ملي‌ فرانسه‌ به‌ دنبال‌ انقلاب‌ 1785 دخالت‌ كليسا در امور سياسي‌ را ممنوع‌ كرد و سرانجام، مداخلات‌ سياسي‌ كليسا در فرانسه، به‌ دنبال‌ قانون‌ جدايي‌ دين‌ از سياست‌ در 1905، به‌ حداقل‌ خود رسيد و از اين‌ به‌ بعد، كليسا در برابر نهادهاي‌ جمهوري‌خواه، گردن‌ نهاد و نظام‌ سكولار، بر نهادهاي‌ اجتماعي‌ سايه‌ گستراند و كليسا هم‌ تسليم‌ خواسته‌هاي‌ سياست‌مداران‌ سكولار گرديد، تا آنجا كه‌ به‌ ديني‌ دنيايي‌ مبدل‌ شد. در واقع‌ سكولارشدن‌ سياست‌ در جوامع‌ غربي، عكس‌العملي‌ به‌ شرايط‌ قرون‌ وسطا است، بايد توجه‌ داشت؛ كه‌ انسان‌ها در طيفي‌ از افراط‌ و تفريط‌ زندگي‌ مي‌كنند. ده‌ قرن‌ كليساي‌ كاتوليك‌ بر زندگي‌ مردم‌ حاكميت‌ داشت‌ و آن‌ را اداره‌ مي‌كرد. اداره‌ چنين‌ وضعيتي، در بستري‌ از افراطگرايي‌ حركت‌ مي‌نمود؛ زيرا كليسا براي‌ هر چيز، شي‌ و وضعيتي‌ قانوني‌ داشت‌ و پيش‌تر از امتيازات‌ منحصر به‌ فردي‌ برخوردار مي‌شد. براي‌ مثال، كليسا در امور علمي، پزشكي‌ و رياضي‌ هم‌ قواعدي‌ را تنظيم‌ نموده‌ بود، جزم‌هايي‌ مانند دكترين‌(infalibility)  خطاناپذيري‌ كليسا، جزم‌ مركزيت‌ زمين، جزم‌ مسير دايره‌اي‌ شكل‌ ستارگان‌ به‌ دور زمين، جزم‌ هر حركتي‌ نياز به‌ حضور دائمي‌ محرك‌ دارد و بالاخره‌ جزم‌ عدم‌ وجود حقيقت‌ كشف‌ نشده‌ توسط‌ كليسا حكايت‌ از حاكميت‌ افراط‌ مذهب‌ در مدت‌ ده‌ قرن‌ است. در مقابل‌ چنين‌ وضعي، انسان‌ها به‌ تفريط‌ كشانده‌ مي‌شوند و به‌ اكتشافات‌ علمي‌ و عقلي‌ آن‌قدر بها مي‌دهند؛ كه‌ امروزه، بزرگ‌ترين‌ انديشمند جهان‌ غرب، انتقادات‌ سختي‌ را بر جوامع‌ غربي‌ وارد و جوامع‌ غربي‌ را دچار بحران‌ معنويت‌ معرفي‌ مي‌كنند.

انسان‌ها همواره، در دو وضعيت‌ افراط‌ و تفريط‌ به‌ سر مي‌برند. عكس‌العمل‌ به‌ شرايط‌ افراط‌ حاكميت‌ مذهبي‌ محض‌ كليسا باعث‌ شد تا از قرن‌ پانزدهم‌ به‌ بعد زمزمه‌هاي‌ جدايي‌ دين‌ از سياست‌ آغاز گردد و از قرن‌ نوزدهم‌ به‌ بعد به‌ اوج‌ تفريط‌ خود كشيده‌ شود. به‌ طوري‌ كه‌ امروزه، تمدن‌ و فرهنگ‌ غرب‌ از سوي‌ متفكران‌ برجسته‌ آن‌ ديار مورد سرزنش‌ و انتقاد قرار مي‌گيرد. افرادي‌ مانند اسوالد اشپنگر5 در كتاب‌ انحطاط‌ تمدن‌ غرب، آرنولد توبن‌بي‌ انگليسي‌ در كتاب‌ دوازده‌ جلدي‌ مطالعه‌ تاريخ، پيتيرم‌ سروكين‌ متفكر روسي‌الاصل‌ مقيم‌ امريكا، ساموئل‌ هانتينگتون، فرانسيس‌ فوكوياما در كتاب‌ پايان‌ تاريخ، كارل‌ ياسپرس‌ در كتاب‌ آغاز و انجام‌ تاريخ‌ و اصحاب‌ مكتب‌ فرانكفورت‌ مانند هربرت‌ ماركوزه، اريك‌ فروم، يورگن‌ هابرماس، ماكس‌ هوركهايمر و جورج‌ لوگاچ‌ همگي‌ به‌ نوعي‌ تمدن‌ غرب‌ را در سراشيبي‌ انحطاط‌ و مرگ‌ مي‌بينند.

در واقع، متفكريني‌ كه‌ به‌ نحوي‌ در ارتباط‌ با خلا معنويت‌ در زندگي‌ انسان‌ غربي، قلم‌ مي‌زنند؛ به‌ نوعي‌ پاسخگوي‌ قلم‌ متفكرين‌ ديگري‌ هستند، كه‌ ايدئولوژي‌ را نابود شده‌ مي‌بينند. اين‌گونه‌ قلم‌فرسايي‌هايي‌ كه‌ به‌ طور مرتب‌ پايان‌ عصر ايدئولوژي‌ را بشارت‌ مي‌دهند؛ باعث‌ گرديده‌اند تا جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ مذهب، چارچوب‌ها، مفاهيم‌ و روش‌هاي‌ ناشناخته‌ و نينديشيده‌اي‌ داشته‌ باشد و از سويي، به‌ عنوان‌ شاخه‌اي‌ معرفي‌ مي‌گردد؛ كه‌ از جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ كمتر توسعه‌ يافته‌ است. چون‌ نماد بارز ايدئولوژي‌ دين‌ است.

 

آيا ايدئولوژي‌ها مرده‌اند؟

ايده‌ پايان‌ ايدئولوژي‌ها در غرب‌ معاصر، پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ و شكست‌ ايدئولوژي‌ باوران‌ نازيست‌ و فاشيست‌ شكل‌ گرفت. اين‌ ايده، در جوامع‌ سرمايه‌داري‌ پيشرفته‌ پس‌ از شكست‌ ايدئولوژي‌ كمونيزم‌ بازيابي‌ شد. اين‌ نگرش، در دو محور واقعيات‌ سياسي‌ و جاودانگي‌ ايدئولوژي‌ حركت‌ مي‌نمايد. دوطرف‌ اين‌ طيف، نوعي‌ ايدئولوژي‌ است. ايدئولوژي‌ تن‌ دادن‌ به‌ واقعيات‌ سياسي‌ و ايجاد فضاي‌ عمومي‌ آكنده‌ از سرخوردگي‌ از آرمان‌ها و اصول‌ و طرف‌ ديگر اين‌ طيف، تسليم‌ بدون‌ چون‌ و چرا به‌ جاودانگي‌ ايدئولوژي‌ است.

شايد بتوان‌ براي‌ اين‌ ايده‌ سه‌ معنا را جست‌وجو نمود.

1- ظهور ايده‌ پايان‌ ايدئولوژي‌ها به‌ تحولات‌ عميقي‌ برمي‌گردد؛ كه‌ اين‌ تحولات‌ در عرصه‌ چالش‌هاي‌ ايدئولوژيك‌ و سياسي‌ رخ‌ داده‌ است.6

2- خواستگاه‌ اين‌ ايده‌ در غرب، گروهي‌ هستند، كه‌ ديگران‌ را به‌ دست‌ كشيدن‌ از آرمان‌ها و اصول‌ ارزشي‌ كه‌ در نظرشان‌ به‌ اوهام‌ نزديك‌تر است‌ تا حقيقت، فرا مي‌خوانند. آنها ديگران‌ را به‌ تن‌ دادن‌ به‌ سياست‌ واقع‌بينانه‌ و حكومت‌ فن‌سالار (تكنوكرات) فرا مي‌خوانند.

3- هدف‌ اين‌ ايده، بستن‌ راه‌ بر انديشيدن‌ درباره‌ دگرگوني‌ نظام‌ كنوني‌ جهان‌ است، كه‌ مبتني‌ بر سلطه‌ سرمايه‌داري‌ پيشرفته‌ و ايدئولوژي‌ آن‌ مي‌باشد.

 

محتواي‌ درست‌ ايده‌ پايان‌ ايدئولوژي، در دو نقطه‌ منحصر مي‌شود؛ از يك‌سو، جهان‌ شاهد فروپاشي‌ ايدئولوژي‌هاي‌ بزرگ‌ تغييرطلب‌ مانند كمونيزم، فاشيزم‌ و سوسياليزم‌ است، كه‌ در قرن‌ بيستم‌ محرك‌ آمال‌ و آرزوهاي‌ طبقات‌ و ملت‌هاي‌ فراواني‌ بودند و نيز شاهد ناپديدشدن‌ رجزخواني‌ها براي‌ تغيير نظام‌ جهاني‌اي‌ كه‌ برتري‌ منظومه‌ كشورهاي‌ پيشرفته‌ سرمايه‌داري‌ راتثبيت‌ مي‌كند؛ هست، از سوي‌ ديگر، جهان‌ شاهد مشكلات‌ اقتصادي، اجتماعي‌ و تربيتي‌ در كشورهاي‌ مختلف‌ است. اين‌ مشكلات، سير فزوني‌ دارند. بنابراين، اهتمام‌ جدي‌ مبتني‌ بر مديريت‌ توانا و علوم‌ مفيد را طلب‌ مي‌نمايد.

اين‌ دو نقطه‌ معناي‌ پايان‌ ايدئولوژي‌ را متمايز نمي‌سازد؛ زيرا درست‌ است، كه‌ بعضي‌ از حركت‌هاي‌ بزرگ‌ ايدئولوژيك‌ كه‌ مي‌خواست‌ جهان‌ را عوض‌ نمايد و از نو بسازد از بين‌ رفته‌اند؛ اما فروپاشي‌ آنها نمي‌تواند به‌ معناي‌ فروپاشي‌ همه‌ ايدئولوژي‌هاي‌ تغييرطلب‌ در جهان‌ فردا باشد. شاهد بر اين‌ مدعا، كشور جمهوري‌ اسلامي‌ ايران؛ ايدئولوژي‌ اسلام‌ و كشور غاصب‌ اسراييل‌ مي‌باشند. كه‌ مدعي‌ ايدئولوژي‌ يهود است.

باور عمومي‌ بر پايان‌ ايده‌ ايدئولوژي‌ بر نوع‌ انقلابيون‌ است، در حالي‌ كه‌ بسياري‌ از ايدئولوژي‌ها به‌ دنبال‌ تغيير اصلاحي‌ هستند، آنها تغييرات‌ بنيادي‌ و حقيقي‌ را طلب‌ مي‌نمايند؛ كه‌ نمي‌توان‌ اهميتش‌ را دست‌ كم‌ گرفت. روي‌ ديگر سكه‌ پايان‌ ايدئولوژي، حاكميت‌ علم‌ و انديشه‌ علمي‌ است، كه‌ بايد توسط‌ حكومت‌هاي‌ تكنوكرات‌ و فن‌سالار تحقق‌ يابد. حال‌ سوالي‌ در ذهن‌ به‌ وجود مي‌آيد؛ كه‌ چه‌ كسي‌ گفته‌ است؛ ايدئولوژي، تغييرطلب‌ است‌ يا نيست؟ حاكميت‌ علم‌ و انديشه‌ علمي، منافاتي‌ با فروپاشي‌ انديشه‌ ايدئولوژيك‌ ندارد. با نگاهي‌ به‌ اطراف‌ و پيرامون، خود درمي‌يابيم؛ كه‌ ايده‌ پايان‌ ايدئولوژي‌ ايده‌اي‌ نادرست‌ است.

در روسيه‌ و اروپاي‌ شرقي، واژه‌هاي‌ پروستريكا و گلاسنوست‌ حامل‌ تحول‌ ايدئولوژيك‌ عميقي‌ بود، كه‌ ايدئولوژي‌ كمونيزم‌ را كنار زد و ايدئولوژي‌ ليبرال‌ --- دمكراسي‌ و بازگشت‌ قدرتمندانه‌ ايدئولوژي‌ ناسيوناليزم‌ و حيات‌ دوباره‌ روبه‌ رشد دين‌ را نويد داد. طرح‌ وحدت‌ اروپا --- اتحاديه‌ اروپايي‌ --- نيز طرحي‌ ايدئولوژيكي‌ است، كه‌ كشورهاي‌ اروپايي، غربي‌ها را به‌ گذشتن‌ از مرزهاي‌ موجود و اوضاع‌ پديد آمده‌ بعد از جنگ‌ جهاني‌ دوم، با هدف‌ ثبات‌ در عرصه‌ پيشرفت‌ و حاكميت‌ بر جهان‌ فرامي‌خواند. اگر چه‌ اين‌ طرح‌ به‌ واسطه‌ وجود كشورهاي‌ متعدد، داراي‌ گردنه‌ها و مشكلات‌ فراواني‌ مي‌باشد؛ اما به‌ نظر مي‌رسد؛ اراده‌ حل‌ اين‌ مشكلات‌ در همه‌ كشورهاي‌ اروپايي‌ وجود داشته‌ باشد؛ زيرا چالشي‌ كه‌ از سوي‌ دو قدرت‌ جهاني‌ امريكا و ژاپن‌ بر اروپايي‌ها وارد مي‌آيد؛ جز با اتحاد عملي‌ قابل‌ مقابله‌ نيست. بنابراين، به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ پروژه‌ و مدت‌ پروژه‌اي‌ ايدئولوژيك‌ و عملي‌ در تضاد با سلطه‌ امريكا ---- ژاپني‌ باشد؛ به‌ همان‌ اندازه‌ دشمنانش‌ با طرح‌ و تبليغ‌ پايان‌ ايدئولوژي‌ها، درصدد تخريب‌ تلاش‌ براي‌ تحقق‌ آن‌ هستند.

نقشه‌ امروز جهان‌ از ايران‌ اسلامي‌ گرفته‌ تا دورترين‌ نقاط‌ دنيا، آكنده‌ از ايدئولوژي‌هاي‌ درگير، محافظه‌كار، تغييرطلب، ارتجاعي‌ و ترقي‌طلب‌ است. اين‌ ايدئولوژي‌هاي‌ درگير، ارتباط‌ محكمي‌ با چالش‌هاي‌ اجتماعي‌ و جمعي‌ دارد، كه‌ بشر خواسته‌ يا ناخواسته‌ در آن‌ به‌ سر مي‌برد. شعار پايان‌ ايدئولوژي، شعاري‌ فريبنده‌ براي‌ گسترش‌ حاكميت‌ ايدئولوژي‌ قوي‌تر و وابسته‌ كردن‌ اراده‌ و انديشه‌ ضعيف‌ترهاست. بنابراين، منطقي‌ به‌ نظر مي‌رسد؛ كه‌ همواره‌ نقش‌ ايدئولوژي، مذهب‌ و دين‌ در اداره‌ امور اجتماعي‌ كشورها توسط‌ جامعه‌شناسان، مورد توجه‌ بيشتر قرار گيرد تا در اين‌ رهگذر با ارائه‌ رهيافت‌هاي‌ علمي‌تر، گام‌هاي‌ بهتري‌ براي‌ صلح‌ و رفاه‌ زندگي‌ انسان‌ها برداشته‌ شود.

 

ب) اسلام‌

از ديگر اديان‌ باز كه‌ جهان‌پذير بوده‌ و با آغوش‌ باز انسان‌ها را به‌ خود مي‌خواند؛ دين‌ اسلام‌ است. اسلام، هم‌ به‌ معاش‌ و هم‌ به‌ معاد توجه‌ دارد. شايد بتوان‌ ادعا نمود؛ كه‌ اسلام‌ بر خلاف‌ مسيحيت‌ كه‌ پس‌ از سه‌ قرن‌ توسط‌ كنستانتين‌ به‌ طور رسمي‌ پذيرفته‌ شد؛ از همان‌ ابتدا، به‌ عنوان‌ يك‌ نظام‌ دولتي‌ روي‌ كار آمد و نظريات‌ مختلف‌ خود را به‌ بوته‌ آزمايش‌ گذاشت. پيامبر اسلام، رستگاري‌ فرد را در همبستگي‌ جمعي‌ دنبال‌ مي‌نمود؛ يعني‌ با تشكيل‌ جامعه‌ ديني‌ و الگو قراردادن‌ دين‌ به‌ عنوان‌ برنامه‌اي‌ جامع‌ براي‌ تنظيم‌ زندگي‌ انساني، از سياست‌ هم‌ به‌ عنوان‌ ابزاري‌ لازم‌ جهت‌ تحقق‌ هدفش‌ استفاده‌ كرد تا انساني‌ ديني‌ تربيت‌ نمايد. پيامبر خواست‌ تا دين‌ را در انسان‌ها به‌ ظهور برساند؛ چون‌ در تاريخ‌ بشر، هيچ‌ قبيله‌اي‌ وجود نداشته‌ است؛ كه‌ به‌ نوعي‌ دين‌ نداشته‌ باشد.7 انسان‌ به‌ نحو اجتناب‌ناپذيري‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ شيوه‌ها، ديني‌ و دين‌ورز است‌ و موقعيت‌ و طبيعت‌ انساني‌اش‌ در چنين‌ سمت‌وسويي‌ قرار گرفته‌ است. رازهاي‌ عظيم‌ و شگرف، بي‌اعتباري‌ جهان‌ و خودآگاهي‌ انساني‌ باعث‌ مي‌گردد تا ارزش‌ها و حقايق‌ را جست‌وجو نمايد. اين‌ حقايق‌ و ارزش‌ها همان‌ دين‌ است. اما اين‌ پرسش‌گري‌ و جست‌وجوي‌ حقايق‌ و ارزش‌ها، نيازمند هدايت‌گري‌ تواناست.

درست‌ است، كه‌ بسياري‌ از انسان‌ها ديندار هستند و مساله‌ تعلق‌ خاطر آنها به‌ دين‌ به‌ اندازه‌اي‌ حائز اهميت‌ است، كه‌ حتي‌ برخي، دين‌ را وجه‌ اصلي‌ امتياز بشر دانسته‌اند؛ چون‌ دين، نوعي‌ پويش‌ يا كنش‌ روحي‌ و رواني‌ است، كه‌ به‌ آماده‌ نمودن‌ فرد در جمع‌ و در كل‌ كمك‌ مي‌نمايد. نگرش‌هاي‌ مختلفي‌ درباره‌ دين‌ وجود دارد، «نگرشي‌ حداقلي‌ به‌ دين» معتقد است، كه‌ رسالت‌ دين، تامين‌ سعادت‌ ابدي‌ انسان‌ است، يعني‌ بايد دليل‌ عمده‌ نياز بشر به‌ دين‌ را در ابديت‌ او دانست، او بدين‌ دليل‌ خود را وامدار دين‌ مي‌داند؛ كه‌ دين‌ جبران‌كننده‌ شناخت‌ ناكافي‌ او از همه‌ زواياي‌ سعادت‌ اخروي‌ مي‌باشد. انسان‌ از شناخت‌ زواياي‌ ابديت‌ و سعادت‌ خود ناتوان‌ است. اين‌ نگرش‌ از دين‌ انتظار امور معنوي‌ و اخروي‌ را دارد. در حالي‌ كه‌ نگرش‌ «دين‌ حداكثر» آن‌ است، كه‌ دين‌ هنگامي‌ مي‌تواند معاد بشر را تامين‌ نمايد؛ كه‌ نظام‌ معيشت‌ او را در تمامي‌ ابعاد «سياست، فرهنگ‌ و اقتصاد» جامعه‌ و نيز ابعاد روحي، ذهني‌ و عيني‌ فرد را هماهنگ‌ كرده‌ باشد. پيامبر اسلام‌ با هجرت‌ از مكه‌ به‌ مدينه‌ پس‌ از سيزده‌ سال‌ جنبش‌ ديني‌ خود را در نگرش‌ حداكثرگرايانه‌ در حركتي‌ سياسي‌ بنياد نهاد. ايشان، نظام‌ قبيله‌اي‌ شبه‌جزيره‌ عربستان‌ را زير سوال‌ برد و با ايجاد اتحاد، برادري‌ و همدلي‌ بين‌ دو قبيله‌ اوس‌ و خزرج، وحدتي‌ سياسي‌ و عقيدتي‌ در مدينه‌ به‌ وجود آورد.

به‌ دنبال‌ رحلت‌ حضرت‌ محمد(ص)، بر سر جانشيني‌ او بين‌ مسلمانان‌ اختلاف‌ به‌ وجود آمد. اين‌ اختلاف‌ آنچنان‌ عميق‌ شد؛ كه‌ تمام‌ حوزه‌هاي‌ منازعه‌آميز مانند تحقير، اشرافيت‌ قديم‌ عرب، ملل‌ مغلوب‌ و اصل‌ و نسب، بار ديگر جان‌ گرفت. يكي‌ از گروه‌هاي‌ طرف‌ نزاع، شيعه‌ بود، كه‌ از ابتدا، ماهيت‌ سياسي‌ پيدا نمود. شيعيان، بيشتر از انصار و بعضي‌ از مهاجرين‌ و بعدها از ايراني‌ها بودند، كه‌ گرد امامت‌ علي(ع) منسجم‌ گرديدند. طرف‌ ديگر نزاع، اهل‌ سنت‌ و جماعت‌ بودند، كه‌ بر محوريت‌ خلفاي‌ راشدين‌ به‌ عنوان‌ خلفاي‌ رسول‌الله‌ جمع‌ گرديدند. اگرچه‌ بعدها، در زمان‌ بني‌اميه‌ و بني‌عباس‌ اين‌ تعصب‌ به‌ خليفه‌ الهي‌ تبديل‌ و به‌ تدريج‌ به‌ سمت‌ سلطاني‌ و پادشاهي‌ سوق‌ پيدا نمود.

طريق‌ انتخاب‌ خليفه‌ در نزد اهل‌ سنت‌ و جماعت، به‌ويژه‌ در رابطه‌ با خلفاي‌ راشدين‌ كه‌ از سيستم‌ شورا، نصب‌ و بيعت‌ پيروي‌ مي‌نمايد؛ با طريقه‌ انتخاب‌ رهبر در نظام‌ فكري‌ تشيع‌ در زمان‌ غيبت، از زواياي‌ مشترك‌ زيادي‌ همسان‌ مي‌باشد.

براي‌ فهم‌ بهتر اين‌ سنت‌ فكري‌ بهتر است، دو نماينده‌ كه‌ ترجمان‌ انديشه‌ اهل‌ سنت‌ و شيعه‌ باشند؛ مورد بررسي‌ اجمالي‌ قرار گيرد. از اهل‌ سنت، امام‌ محمد غزالي‌ و از شيعه‌ مي‌توان‌ به‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ اشاره‌ نمود.

 

خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ و تئوري‌ حاكميت‌ شيعه‌

نام‌ وي‌ محمد بن‌محمدبن‌ حسن‌ طوسي‌ ملقب‌ به‌ نصرالدين‌ است، كه‌ او را به‌ نام‌ معلم‌ ثالث‌ مي‌شناسند. در سال‌ 597 ه.ق‌ در طوس‌ به‌ دنيا آمد. حمله‌ مغول‌ به‌ ايران‌ در دوران‌ حيات‌ خواجه‌ طوسي‌ اتفاق‌ افتاد. وي‌ جواني‌ اهل‌ علم‌ بود. براي‌ پناه‌ بردن‌ از شر هجوم‌ مغول‌ مانند بسياري‌ از مردم‌ آن‌ روزگار به‌ قلعه‌هاي‌ اسماعيليان‌ راه‌ يافت. در آنجا به‌ خدمت‌ ناصرالدين‌ بن‌ عبدالرحيم‌ بن‌ ابي‌ منصور --- محتشم‌ قهستان‌ --- درآمد. چون‌ خبر به‌ علاالدين‌ محمد --- پادشاه‌ اسماعيليه‌ --- رسيد؛ كه‌ وي‌ اهل‌ فضل‌ و علم‌ است، خواجه‌ را طلب‌ نمود. خواجه‌ هم‌ به‌ قلعه‌ ميمون‌ دز رفت‌ و به‌ خدمت‌ مشغول‌ شد. در برخي‌ از نسخه‌هاي‌ شرح‌ الاشارات‌ كه‌ توسط‌ خواجه‌ نصير طوسي‌ در قلعه‌هاي‌ اسماعيليان‌ به‌ سال‌ 640 ه.ق‌ تاليف‌ شده‌ است؛ ناراحتي‌ و اكراه‌ خود را از اقامت‌ نزد اسماعيليان‌ بيان‌ مي‌نمايد و در پايان‌ عمر، آنها را تكفير مي‌نمايد.

خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي، هلاكو را تشويق‌ مي‌نمايد تا قدرت‌ اسماعيليان‌ را كه‌ به‌ مثابه‌ يك‌ حكومت‌ مستقل‌ در ايران‌ بود، دست‌كم‌ نگيرد. البته، پيش‌ از وي‌ شمس‌الدين‌ قزويني‌ --- قاضي‌القضات‌ --- منكوقا، آن‌ پادشاه‌ مغول‌ را از بيم‌ ملاحده‌ (اسماعيليان) به‌ شدت‌ تحت‌ تاثير قرار داده‌ بود. بنابراين، وي‌ از برادرش‌ هلاكو خواست‌ تا اين‌ ماموريت‌ را به‌ انجام‌ برساند. علماي‌ اسلامي‌ آن‌ زمان‌ هم‌ از اين‌ وضعيت‌ ناراضي‌ نبودند، زيرا اسماعيليه‌ را ملحد مي‌دانستند و تاخت‌ و تاز اسماعيليه‌ را به‌ مدت‌ نيم‌ قرن‌ و حتي‌ درون‌ مردم‌ مشاهده‌ مي‌كردند. همچنين، مسلمانان‌ مغلوب، خود را نيازمند فاتحان‌ جديد احساس‌ مي‌نمودند، بنابراين، با اين‌ عمل‌ هلاكو كه‌ قبل‌ از آن‌ دست‌ به‌ كشتارهاي‌ دسته‌جمعي‌ مردم‌ و خرابي‌ شهرها زده‌ بود؛ به‌ نوعي، آتش‌ كينه‌شان‌ نسبت‌ به‌ مغول‌ كم‌ مي‌شد.

علاوه‌ بر اين، نقش‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ در تشويق‌ بيشتر هلاكو براي‌ سقوط‌ خلافت‌ عباسي‌ در بغداد قابل‌ توجه‌ است. اين‌ تشويق‌ مي‌توانست، از دو جهت‌ حائز اهميت‌ باشد:

 

نخست، از جنبه‌ مذهبي‌ و ديگر از جنبه‌ ملي‌

از بُعد مذهبي، همراهي‌ خواجه‌ نصير با هلاكو در از بين‌بردن‌ المستعصم‌ --- خليفه‌ عباسي‌ --- نوعي‌ واكنش‌ سلبي‌ نسبت‌ به‌ خلافت‌ اهل‌ سنت‌ محسوب‌ مي‌گردد. در آن‌ زمان، گاهي‌ اختلافات‌ مذهبي‌ باعث‌ بروز درگيري‌هاي‌ خونين‌ مي‌شد. در اين‌ درگيري‌ها، نقش‌ خليفه‌ قابل‌ انتقاد بود، زيرا گفته‌ مي‌شد؛ آخرين‌ خليفه‌ عباسي‌ به‌ سني‌ها توصيه‌ نموده‌ بود تا ثروت‌هاي‌ شيعيان‌ را به‌ تاراج‌ برند و خانه‌هاي‌ آنها را خراب‌ نمايند و فرزندانشان‌ را به‌ اسارت‌ گيرند.8

در بعد ملي، رضايت‌ ايراني‌ها از اضمحلال‌ دستگاه‌ خلافت‌ عباسي‌ قابل‌ توجيه‌ بود. زيرا خلفاي‌ عباسي‌ علاوه‌ بر شهادت‌ ائمه‌ شيعه‌ به‌ويژه‌ امام‌ هشتم‌ شيعيان، در پايمال‌كردن‌ خون‌ كساني‌ مانند ابومسلم‌ خراساني‌ هم‌ بي‌تقصير نبودند و حتي‌ خليفه‌ عباسي‌ هم‌ عصر سلطان‌ محمد خوارزمشاه، چنگيزخان‌ مغول‌ را براي‌ حمله‌ به‌ ايران‌ ترغيب‌ نمود تا سلسله‌ خوارزمشاهيان‌ از بين‌ برود و اين، در حافظه‌ تاريخي‌ ملت‌ ايران، نوعي‌ خيانت‌ تلقي‌ مي‌شد. علاوه‌ بر آن‌ سستي، زبوني‌ و بي‌توجهي‌ به‌ مسائل‌ مملكتي‌ توسط‌ خلفاي‌ عباسي، زبانزد خاص‌ و عام‌ بود.

آنچه‌ درخصوص‌ تفكر خواجه‌ نصير به‌ عنوان‌ نماد تفكر شيعي‌ معروف‌ است، آن‌كه‌ وي‌ از شخصيت‌هاي‌ علمي‌ جهان‌ اسلام‌ و تشيع‌ مي‌باشد و ملقب‌ به‌ عقل‌هاي‌ عشر و استاذالبشر است، ديگر آن‌كه، وي‌ تا حدي‌ در سياست‌ و قدرت‌ دست‌ داشته‌ است؛ از اين‌رو، بينشي‌ واقع‌گرا همراه‌ با آرمان‌گرايي‌ را دنبال‌ مي‌نمايد. آرمان‌گرايي‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ در قالب‌ فكري‌ مكتب‌ تشيع‌ در مدينه‌ فاضله‌ و اخلاق‌ ناصري‌ متجلي‌ است. واقع‌گرايي‌ وي‌ ناشي‌ از خدمت‌ به‌ اسماعيليه‌ و پس‌ از آن‌ خدمت‌ به‌ خان‌ مغول‌ است. خدمت‌ وي‌ در دستگاه‌ مغول، ناشي‌ از برداشت‌ خواجه‌ نصير از مفاهيم‌ بنيادين‌ موجود در مكتب‌ تشيع‌ يعني‌ افعال‌ خداوند، جامعيت‌ دين‌ و انسان، تعريف‌ و اهداف‌ سياست، رابطه‌ دين‌ و دنيا و ذات‌ انسان‌ توجيه‌ مي‌گردد. از نظر شيعه، بعد از پيامبر تنها افراد شايسته‌ رهبري‌ دنيوي‌ و روحاني‌ مسلمانان، افراد معصومي‌ به‌ نام‌ ائمه‌ مي‌باشند. آنها طبق‌ قاعده‌ «لطف» و «فيض» منصوب‌ خداوند هستند، از اين‌رو، حكومت‌ ديگران، غصبي‌ و نامشروع‌ تلقي‌ مي‌گردد. در صورت‌ وجود مصلحت، بايستي‌ با آنها مخالفت‌ نمود و در صورت‌ عدم‌ توانايي‌ و با عنايت‌ به‌ فضاي‌ جغرافيايي‌ سياسي‌ و محيط‌ رواني‌ --- روحي‌ آن‌ زمان‌ مي‌توان، براي‌ حفظ‌ جان‌ و خانواده‌ از اصل‌ «تقيه» سود جست. در واقع، در زمان‌ غير غيبت، شيعه‌ معتقد به‌ رهبري‌ امام‌ معصوم‌ مي‌باشد؛ اما در زمان‌ غيبت‌ به‌ واسطه‌ امور حسبيه‌ و امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر، شيعه‌ نه‌ تنها عليه‌ حكومت‌هاي‌ دنيوي‌ كه‌ به‌ زعمش‌ غيرمشروع‌ است، قيام‌ نمي‌كند؛ بلكه‌ تا حد امكان‌ هم‌ مي‌توان‌ در آن‌ مشاركت‌ نمود و اهداف‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ خود را پيش‌ برد. بر اين‌ اساس‌ بود، كه‌ خواجه‌ نصير طوسي‌ در امر حكومت، مشاركت‌ مي‌نمايد. وي‌ توانست، مبارزات‌ مخفي‌ و منفي‌ تشيع‌ را بنا بر اصل‌ تقيه‌ به‌ مبارزات‌ علني‌ و آشكار تبديل‌ كند. در پناه‌ مشاركت‌ در حكومت، اوقاف‌ مملكت‌ در خدمت‌ به‌ مذهب‌ و رفاه‌ عمومي‌ احيا شد. مهم‌تر از اينها، افكار علمي‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ بود، كه‌ براي‌ نسل‌هاي‌ بعد به‌ يادگار گذاشته‌ شد. خواجه‌ نصير در مقام‌ نوشتاري‌ از سياست، چارچوب‌ سنت‌ فلسفه‌ سياسي‌ را انتخاب‌ نمود. پيش‌ فهم‌ نظريه‌ وي‌ از افعال‌ خداوند شروع‌ مي‌گردد. به‌ اعتقاد او، افعال‌ خداوند به‌ بحث‌ حسن‌ و قبح‌ عقلي‌ مربوط‌ مي‌شود. وي‌ سه‌ دليل‌ براي‌ اثبات‌ حسن‌ و قبح‌ عقلي‌ ارائه‌ مي‌نمايد:

الف) علم‌ به‌ نيكي‌ احسان‌ و زشتي‌ ستم‌ بدون‌ استفاده‌ از شرع‌ حاصل‌ مي‌شود.

ب) اگر ثابت‌ شود؛ اين‌ دو شرعي‌ هستند، هم‌ حسن‌ و قبح‌ عقلي‌ منتفي‌ مي‌شود و هم‌ حسن‌ و قبح‌ شرعي.

ج) اگر حسن‌ و قبح‌ شرعي‌ باشند؛ جايز است، كه‌ آنها معكوس‌ شوند.

حال‌ كه‌ افعال‌ خداوند از نوع‌ حسن‌ و قبح‌ عقلي‌ است، پس‌ نصب‌ امام‌ از نظر عقلي‌ و ذاتي‌ پسنديده‌ است. چون‌ نصب‌ امام، لطف‌ است، آن‌ هم‌ لطفي‌ پسنديده، پس‌ خواجه‌ نتيجه‌ مي‌گيرد؛ كه‌ نصب‌ امام‌ بر خداوند واجب‌ است، چون‌ امامت‌ هم‌ مانند نبوت‌ مي‌باشد.

خواجه‌ نصير در تجريدالاعتقاد مي‌گويد: «وجوده‌ لطف‌ و تصرفه‌ لطف‌ آخر و عدمه‌ منا» وجود امام‌ لطف‌ است‌ و تصرف‌ او لطفي‌ ديگر است‌ و عدم‌ او از ما ناشي‌ مي‌شود. از اين‌ به‌ بعد، خواجه‌ نصير وارد سياست‌ مي‌شود. به‌ نظر وي‌ هدف‌ غايي‌ سياست، گسترش‌ نيكي‌ها در عالم‌ و از بين‌ بردن‌ بدي‌ها است. اين‌ كار از انبيا برمي‌آيد؛ چون‌ هدف‌ از بعثت، حفظ‌ نوع‌ انسان‌ است. براي‌ حفظ‌ نوع‌ انسان، تعليم‌ اخلاق‌ لازم‌ مي‌باشد. براي‌ تعليم‌ اخلاق‌ نياز به‌ سياست‌ است، كه‌ شغل‌ انبيا است. در اصل، جامعيت‌ دين، اشتغال‌ پيامبران‌ به‌ سياست‌ را اقتضا مي‌كند. پس‌ از انبيا، امامان‌ هستند تا رابطه‌ صحيح‌ دين‌ و سياست‌ را تنظيم‌ نمايند. امام‌ هم‌ رهبر ديني‌ است‌ و هم‌ رهبر دنيوي. با حضور امام، زمامداري‌ سياسي‌ براي‌ ديگران‌ نه‌ تنها زيبنده‌ نيست، بلكه‌ غصب‌ مقامي‌ است، كه‌ تنها امام، شايستگي‌ تصدي‌ آن‌ را دارد، زيرا امام‌ مي‌تواند، دارندگان‌ مرتبه‌ نازل‌تر از قوه‌ تميز و نطق‌ در انسان‌ها را به‌ مرتبه‌ بالاتر هدايت‌ نمايد. پس‌ از امامت‌ در دوران‌ غيبت، ما وارد تكوين‌ تئوري‌ مي‌شويم؛ كه‌ در دوره‌ چهارم‌ مرجعيت‌ تقليد، توسط‌ شيخ‌ مرتضي‌ انصاري‌ نهادينه‌ شد. محصول‌ شروع‌ نهاد مرجعيت، ولايت‌ فقيه‌ است، كه‌ تا حد زيادي‌ از نظريه‌ خلافت‌ در آراي‌ امام‌ محمد غزالي‌ متابعت‌ مي‌نمايد. در حال‌ حاضر، نظريه‌ ولايت‌ فقيه‌ به‌ عنوان‌ ايده‌اي‌ نو و پويا كه‌ جامعه‌ ايران‌ را در ارتباط‌ با پيوند دين‌ و سياست‌ راهبردي‌ مي‌نمايد؛ حائز اهميت‌ مي‌باشد.

غزالي، فردي‌ دانشمند و عالمي‌ بزرگ‌ در جهان‌ اسلام‌ بود كه‌ هم‌ در قلمرو سياست‌نامه‌نويسي‌ (آثار مبتني‌ بر تجارب‌ سياسي‌ نويسندگان) و هم‌ در قلمرو شريعت‌نامه‌نويسي‌ (آثار سياسي‌ --- ديني) قلم‌ مي‌زد. اهميت‌ او به‌ حدي‌ است، كه‌ حناالفاخوري‌ --- از نويسندگان‌ معاصر سني‌ مذهب‌ --- اسلام‌ كنوني‌ اهل‌ سنت‌ را اسلام‌ ابوالحسن‌ اشعري‌ و غزالي‌ معرفي‌ مي‌كند. علاوه‌ بر آن، در آثار وي‌ نوعي‌ واقع‌بيني‌ همراه‌ با آرمان‌گرايي‌ موج‌ مي‌زند. واقع‌گرايي‌ وي‌ به‌ دو دليل‌ بود:

الف) وي‌ مدرس‌ بر جسته‌ نظاميه‌ بغداد بود و با خليفه، سلطان‌ و وزير روابطي‌ حسنه‌ داشت‌ و مورد توجه‌ و مشاور آنها بود. او از هر فرصتي‌ براي‌ القاي‌ انديشه‌ خود سود مي‌جست.

ب) فعالانه‌ در سياست‌ حضور داشت‌ و از نفوذ خود براي‌ به‌ قدرت‌رساندن‌ امير يا وزير استفاده‌ مي‌برد.

براي‌ مثال، در رقابت‌ بين‌ بركيارق‌ ---- سلطان‌ سلجوقي‌ --- با تتش‌ رقيب‌ سياسي‌ وي‌ --- از دومي‌ حمايت‌ كرد. بنابراين، پس‌ از مغلوب‌ شدن‌ تتش، غزالي‌ مجبور شد؛ براي‌ فرار از انتقام‌ بر كيارق، به‌ شام‌ و بيت‌المقدس‌ و سپس‌ به‌ مكه‌ سفر كند و زندگي‌ صوفيانه‌ و زاهدانه‌اي‌ را شروع‌ نمايد. آرمان‌گرايي‌ غزالي‌ را بايد در جهت‌ بهبود وضع‌ موجود در نصايح‌ وي‌ و كلامش‌ جست‌وجو نمود. البته، بايد اذعان‌ نمود؛ كه‌ جنبه‌ واقع‌گرايانه‌ انديشه‌هاي‌ سياسي‌ كلاسيك‌ تسنن‌ نسبت‌ به‌ انديشه‌ كلاسيك‌ شيعه، نمود بارزتري‌ دارد. اگر چه‌ در هر دو انديشه، جنبه‌هاي‌ آرمان‌گرايانه‌ قابل‌ يافت‌ مي‌باشد؛ اما جنبه‌ آرمان‌گرايانه‌ مكتب‌ تشيع‌ نمود بيشتري‌ دارد.

آرمان‌گرايي‌ غزالي‌ را بايد در شخصيت‌ وي‌ جست‌وجو نمود. غزالي‌ تا حد زيادي، فلسفه‌ستيز بوده‌ و گرايش‌ به‌ تصوف‌ و زهد عميق‌ و واقعي‌ داشت. فلسفه‌ستيزي‌ وي‌ به‌ معناي‌ مبارزه‌ با عقلانيت‌ نبود، بلكه‌ وي‌ با فلسفه‌ يوناني‌ مخالفت‌ مي‌نمود و آن‌ را با مباني‌ ديني‌ اسلام‌ مغاير مي‌دانست. شايد بتوان‌ اين‌ قسمت‌ از عقيده‌ غزالي‌ راجع‌ به‌ محدوديت‌ عقل‌ را كه‌ ريشه‌ در تصوف‌ وي‌ دارد، به‌ عقايد دكارت‌ در شك‌ دستوري، هيوم9 و كانت‌ در نقد عقل‌ محض‌ نزديك‌ يافت. جان‌ مايه‌ كلام‌ غزالي‌ در نقد عقل‌ آن‌ است، كه‌ اعتقاد و ايمان‌ ديني‌ را نمي‌توان، با استدلال‌ علمي‌ و عقلي‌ درك‌ نمود. اگر چنين‌ شود؛ اين‌ ايمان‌ تنها بر شك‌ و حيرت‌ مي‌افزايد. در واقع، غزالي‌ مي‌خواهد بگويد؛ كه‌ مبناي‌ علم، عقل‌ است‌ و مبناي‌ دين، دل‌ به‌ عبارت‌ بهتر، علم‌ مبتني‌ بر عقل‌ است‌ و دين‌ متكي‌ بر دل. اين‌ تمايز در كلام‌ غزالي‌ باعث‌ گرديده‌ تا عده‌اي‌ فكر نمايند؛ غزالي‌ در فلسفه‌ستيزي‌ و عقل‌ستيزي‌ تندروي‌ نموده‌ است‌ و شايد منشا انحطاط‌ علوم‌ عقلي‌ در دوره‌هاي‌ بعد از غزالي، عقايد وي‌ در عقل‌ستيزي‌ و تصوف‌گرايي‌اش‌ باشد، در حالي‌ كه‌ اين‌ مساله‌ نمي‌تواند منطقي‌ باشد؛ چون‌ ساده‌سازي‌ يك‌ امر پيچيده‌ اجتماعي‌ است. يعني‌ علل‌ انحطاط‌ علوم‌ عقلي‌ از قرن‌ پنجم‌ به‌ بعد و كاهش‌ آن‌ به‌ يك‌ عامل، در منطق‌ علوم‌ اجتماعي‌ نمي‌گنجد و مدعي‌ آن‌ متهم‌ به‌ ساده‌سازي‌ بيش‌ از اندازه‌ يك‌ امر مهم‌ اجتماعي‌ مي‌گردد. شايد، بهترين‌ دليل‌ بر نادرستي، بزرگ‌نمايي‌ در ضربه‌زدن‌ غزالي‌ به‌ فلسفه، بروز و ظهور فلاسفه‌ بزرگ‌ اسلامي‌ بعد از وي‌ مانند ملاصدراي‌ شيرازي‌ است‌ كه‌ از بسترهاي‌ فكري‌ قبل‌ از خود هم‌ سود جسته‌ است.

 

نظريه‌ خلافت‌

مهمترين‌ اختلاف‌ بين‌ شيعه‌ و سني، فلسفه‌ خلافت‌ و امامت‌ است، كه‌ در همه‌ دوره‌ها، به‌ خاطر آن، متغيرهاي‌ زيادي‌ رودرروي‌ هم‌ قرار گرفته‌اند. اهل‌ سنت، امامت‌ را امري‌ براي‌ جانشين‌شدن‌ پيامبر اسلام‌ مي‌داند؛ كه‌ هدف‌ از امامت، حراست‌ و پاسداري‌ از دين‌ و تدبير دنيا مي‌باشد. در اين‌ امامت، نصب‌ واجب‌ است، اما نصب‌ امام‌ و وجوب‌ آن‌ عقلي‌ نيست، بلكه‌ شرعي‌ است. دلايل‌ شرعي‌ آن‌ به‌ شرح‌ ذيل‌ است:

1-  پيامبر(ص) فرموده: «من‌ مات‌ و لم‌ يعرف‌ امام‌ زمانه‌ مات‌ ميته‌ جاهليه» هر كس‌ بميرد و امام‌ زمان‌ خود را نشناسد، بر جاهليت‌ مرده‌ است.

2-  امت‌ اسلامي‌ بعد از رحلت‌ پيامبر، مهم‌ترين‌ وظيفه‌ خود را تعيين‌ امام‌ مي‌دانست‌ و اين‌ كار را حتي‌ بر دفن‌ پيامبر مقدم‌ داشت.

3-  اجراي‌ بسياري‌ از واجبات‌ شرعي‌ منوط‌ به‌ وجود امام‌ (خليفه) است.

در پاسخ‌ به‌ اين‌ سوال‌ كه‌ وجوب‌ شرعي‌ نصب‌ امام‌ بر چه‌ كسي‌ است؟ اهل‌ سنت‌ و جماعت‌ اين‌ وجوب‌ را بر عهده‌ مردم‌ مي‌گذارند. يعني‌ امام‌ كسي‌ است، كه‌ با راي‌ ملت‌ انتخاب‌ مي‌شود. اشعري‌ها10 هم‌ معتقدند؛ امامت‌ و خلافت‌ يا از طريق‌ نص‌ تعيين‌ مي‌شود و يا از طريق‌ انتخاب. چون‌ پيامبر كسي‌ را انتخاب‌ ننمود؛ بنابراين‌ خليفه، توسط‌ آراي‌ مسلماناني‌ انتخاب‌ شد؛ كه‌ اهل‌ «حل‌ و عقد» هستند و مورد اعتماد مردم‌ هم‌ مي‌باشند. بدين‌ ترتيب، خلافت‌ خلفاي‌ راشدين‌ توجيه‌ مي‌گردد. از طرفي‌ نويسندگان‌ جديدتر اهل‌ سنت، انتخاب‌ خليفه‌ را به‌ وسيله‌ اهل‌ حل‌ و عقد به‌ شرط‌ موافقت‌ مردم‌ معرفي‌ مي‌نمايند و بدين‌ صورت، تمايلات‌ دمكراتيك‌ را از خود نشان‌ مي‌دهند. غزالي، درباره‌ شرايط‌ خليفه‌ از دو ويژگي‌ استفاده‌ مي‌نمايد:

الف) شرايط‌ غيراكتسابي‌ مانند بلوغ‌ عقل، حريت، مردبودن، سلامت‌ شنوايي‌ و بينايي‌ و قريشي‌بودن11 كه‌ بعدها، توسط‌ نويسندگان‌ بعدي‌ اهل‌ سنت‌ كمرنگ‌ مي‌شود.

ب) شرايط‌ اكتسابي‌ مانند ظهور شوكت، كفايت، ورع‌ و علم.12

منظور از ظهور شوكت‌ آن‌ است، كه‌ اگر اين‌ صفات‌ در تعداد زيادي‌ قابل‌ يافت‌ باشد، خليفه‌ از طريق‌ توليت‌ و يا تفويض‌ انتخاب‌ مي‌گردد تا مشكلي‌ به‌ وجود نيايد. توليت‌ يعني‌ از طريق‌ انتخاب‌ كردن‌ امام‌ از جانب‌ پيامبراكرم(ص) يا امام‌ عصر(ع) صورت‌ مي‌گيرد؛ يعني‌ وي‌ را وليعهد مي‌كند. تفويض‌ يعني‌ فرد صاحب&zwnj