باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 15 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بررسي ديدگاه نيچه درباره‌ي نيهيليسم و پست‌مدرن از نگاه واتيمو
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
اتيمو، نيچه، نيهيليسم، پست‌مدرنيسم


با اينكه درباره‌ي ارتباط ميان پست‌مدرنيسم و نيهيليسم سخن بسيار گفته مي‌شود، اما معناي كامل چنين ارتباطي به ندرت مورد دقت قرار گرفته است. “جياني واتيمو”، فيلسوف معاصر ايتاليايي،‌ از معدود فيلسوفاني است كه در تشريح اين ارتباط كارهاي زيادي كرده است. “واتيمو” با اين استدلال كه براي فهم دقيق مفهوم پست‌مدرن، بايد به سرنوشت نيهيليستي غرب نيز توجه نمود، ربط نظريه‌ي نيهيليسم نيچه را به دوره‌ي پست‌مدرن نتيجه‌گيري مي‌كند. در اين نوشتار، قرائت پست‌مدرني واتيمو از ديدگاه نيچه بررسي مي‌شود و ثابت مي‌شود كه اين قرائت به روشن شدن موارد زير كمك مي‌كند:

1.ارتباط ميان نيهيليسم و پست‌مدرن

2.دگرگوني پست‌مدرني نيهيليسم كه در ابتدا نظريه‌اي درباره‌ي بيماري‌هاي مدرنتيه بود تا پست‌مدرنيته.

3.چرا پست‌مدرنيست‌ها ممكن است بخواهند نيهيليسم را تصديق كنند تا اينكه اتهام نيهيليستي بودن پست‌مدرنيسم را بپذيرند؛ به مثابه اتهامي كه بايد رد شود.

پست‌مدرنيسم به عنوان يك روش تفكر، غالباً به نيهيليستي بودن متهم مي‌شود و پست‌مدرنيته نيز غالباً به عنوان وضعيت نيهيليستي جامعه در نظر گرفته مي‌شود. با اين حال، تحليلي ژرف‌بينانه درباره‌ي ارتباط ميان نيهيليسم و پست‌مدرن ندرتاً مطرح مي‌شود و خود پست‌مدرنيست‌ها نيز به ندرت به اين اتهام پاسخ مي‌دهند. البته در اين گفتمان، كارهاي “جياني واتيمو” يك استثناست كه به طور همه‌جانبه‌اي به موضوع ارتباط ميان نيهيليسم و پست‌مدرن پرداخته است. هدف من در اين نوشتار، بررسي كار وي در روشن‌كردن اين ارتباط است. انديشه‌ي “واتيمو” به شدت متأثر از قرائت‌هايش از آراي نيچه و هيديگر است، ولي من در اين نوشتار تنها به بررسي قرائت‌هاي وي از آراي نيچه مي‌پردازم.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: جياني - واتيمو

مترجم: حميد - پشتوان

 
 

قطعي‌ترين شكل نظريه‌ي نيهيليسم به عنوان يك مفهوم فلسفي توسط نيچه مطرح شده است. از نظر وي، نيهيليسم، انكار ريشه‌اي ارزش، معنا و مطلوبيت است. تفكر نيهيليستي داراي نمودهاي هستي‌شناختي، معرفت‌شناختي، وجودي، اخلاقي و سياسي است. نيهيليسم افراطي غالباً تفكري شبيه نسبيت‌باوري عوامانه است كه در آن هيچ معياري براي برگزيدن يك ارزش، دعوي علمي، يا برگزيدن يك روش وجود ندارد. اين ناتواني نيهيليستي معمولاً با احساس يأس، نابودكنندگي تصادفي و آرزوي نيستي همراه است. در افراطي‌ترين شكل وجودي خود، نيهيليسم نفي حيات به دليل پوچي‌ ظاهري آن است. براي نيچه، خودكشي “فعل نيهيليسم” است. نيهيلسم يك حالت وجودي و روان‌شناختي است كه يك فرد مي‌تواند تجربه كند؛ در عين حال نيز دردنماي جامعه است و معمولاً از نظر تاريخي به عنوان بازشناختي از يك بيماري در يك جامعه در دوره‌اي خاص از تاريخ در نظر گرفته مي‌شود. نيهيليسم نشان‌دهنده‌ي بيماري، نابودي، تباهي و افول غرب است. علاوه بر اين، در حالي كه ممكن است پست‌مدرنيسم از لحاظ تاريخي به عنوان نظريه‌اي با ويژگي‌هاي خاص در نظر گرفته شود،‌ غالباً نيهيليسم از نظر تاريخي به عنوان توصيفي نظري و پاسخي براي وضعيت كنوني پيشرفته‌ترين جوامع از نظر فناوري (كه پست‌مدرنيته خوانده مي‌شود) در نظر گرفته مي‌شود.

اين گفتمان نيهيليسم در مدرنيته آغاز شد و به طور كلي، در تدوين كلاسيك آن، شناساگر بيماري‌هاي خاص مدرنيته و واكنشي در برابر آن است. حال پرسش اين است كه نيهيليسم چگونه با پست‌مدرنيته ارتباط پيدا مي‌كند؟ نيهيليسم در پست‌مدرنيته چه جايگاهي دارد؟ قاعدتاً، نظريه‌ي نيهيليسم كه به عنوان سبب‌ياب مدرنيته و مدرنيسم بسط يافت، اگر قرار است در پست‌مدرنيسم به كار رود، بايد دست‌خوش دگرگوني شود؛ يعني اگر نيهيليسم براي شرايط تاريخي و اجتماعي خاصي مطرح مي‌شود و اگر آن شرايط به طور قابل ملاحظه‌اي تغيير كرده‌اند (بين مدرنيته و پست‌مدرنيته)، بنابراين بايد انتظار داشته‌ باشيم كه تشخيص‌گري نيهيليسم نيز دست‌خوش تغيير شود. به بياني ديگر، نيهيليستي بودن پست‌مدرنيته با نيهيليستي بودن مدرنيته متفاوت است. با اينكه اين موضوع بسيار آشكار است، ولي توجه به اين حقيقت كه نخستين نظريه‌پرداز نيهيليسم در مدرنيته - فردريش نيچه - يكي از پيشگامان نظريه‌ي پست‌مدرن در سنت فلسفي نيز هست، موضوع را پيچيده‌تر مي‌كند. اين مطلب بدين معناست كه تفكر نيچه، روي هم رفته دايره‌ي گسترده‌تري را از آنچه ممكن است پست‌مدرن خوانده شود شامل مي‌شود و نيز گوياي آن است كه نظريه‌ي مدرنيته‌ي وي تا اندازه‌اي پيش‌گويي پست‌مدرنيته است. از اين رو شرح نيهيليسم پست‌مدرن، بر اساس نيهيليسم مدرن، صرفاً مقايسه‌ي نيهيليسم‌ها با نظريه‌هاي كاملاً متفاوت اجتماعي و مقوله‌هاي فكري نيست. البته نبايد چنين نتيجه‌گيري كنيم كه چون نظريه‌ي نيهيليسم نيچه براي توصيف و پاسخ نيهيليسم در شرايط پست‌مدرن كاملاً مناسب است، اين تشريح عملي نيست و فايده‌اي هم ندارد. نيچه انديشه‌گري پيچيده است و از نظريه‌ي نيهيليسم وي (همانند تمامي نظريه‌هاي وي) مي‌توان تفسيرها و برداشت‌هاي متعددي كرد. مي‌توان از نيچه برداشت مدرنيستي كرد. علاوه بر آن، تنها به دليل تفسيرها و برداشت‌هاي پست‌مدرن از آراي اوست كه براي بحث درباره‌ي نيهيليسم در پست‌مدرنيته مناسب به نظر مي‌رسند. بنابراين، شرح نيهيليسم مدرن و پست‌مدرن تا اندازه‌اي شرح تفسيرهاي پست‌مدرني از نيهيليسم نيچه‌اي است. در اين نوشتار تفسير جياني واتيمو، فيلسوف معاصر ايتاليايي و از معدود فيلسوفاني كه در اين‌باره سخن بسيار گفته‌اند مطرح مي‌شود.

با اينكه نوشته‌هاي واتيمو دربارة نيچه به اندازه‌ي كافي شفافيت دارد ونياز آنچناني به توضيح ندارند، آنچه در اين نوشتار ارائه مي‌كنم، مقايسه‌اي است ميان تفسير او و آنچه كه من تفسيرهاي مدرنيست از نيهيليسم نيچه‌اي مي‌نامم. در اين مقايسه ويژگي‌هاي كلي تغيير پست مدرني نيهيليسم روشن خواهد شد و نيز اينكه چرا پست مدرنيسم و پست مدرنيته به درستي نيهيليستي خوانده مي‌شوند و نيز چرا پست مدرنيست‌ها ممكن است به جاي ردّ اين اتهام، آن‌را تصديق كنند.                                                   

 

1- نيهيليسم مدرن

از نظر نيچه، (بنا بر نوشته‌هاي وي در نيمة‌ دوم قرن نوزده)، نيهيليسم يك بيماري عصر مدرن است ـ خصوصاً عصر اروپاي نوين. اين بيماري علاوه بر فاسد كردن فرهنگ و جامعة اروپايي، هر فردي را نيز آلوده مي‌كند. آراي وي در علت يابي نيهيليسم، پيشگويانه نيز هست؛ وي چنين مي‌گويد: آنچه شرح مي‌دهم، تاريخ دو قرن بعد است. من چيزي را كه در حال پيشامد است توصيف مي‌كنم، آنچه به شكلي متفاوت سر‌مي‌رسد: ظهور نيهيليسم«نيچه، 1698، ص3». از نظر نيچه و نيز نمود مدرن و فعلي آن، نيهيليسم از گذشته تا آينده در تاريخ امتداد دارد. نيهيليسم يك گونه شناسي دارد؛ مبهم است و در شكل‌هاي گوناگوني نمود مي‌يابد كه مي‌توانيم پيشامدهاي آن را در گسترش تاريخي‌ آن نظاره كنيم. نيچه آغازگاه‌هاي تاريخي نيهيليسم را در تفسيري خاص از جهان، شناسايي مي‌كند؛  اخلاق مسيحي. اين تفسير با فراتر از بشر دانستن مبناي عيني ارزش، به شكل “  ” ، قانون‌گذار الاهي ارزش ، «عنكبوت كمال و اخلاق كه در پس تار عليت وجود دارد» (نيچه 1996 ص92) به حيات انسان معنا مي‌بخشد. از نظر نيچه، بيشتر فلسفه نيز بخشي از تفسير اخلاق مسيحي جهان است. به بياني ديگر، فلسفه بافرض يك «جهان حقيقي»، يك جهاني متافيزيكي‌ كه در پس جهان فيزيكيِ نمودهاي محض قرار دارد، از اين الگو پيروي مي‌كند. اين تفسير متافيزيكي، در واقع نيهيليستي است، چون اين جهان را كوچك مي‌شمارد، (دنيايي را كه در آن زندگي مي‌كنيم)، با اين برداشت كه ارزش آن تنها وابسته به جهاني ديگر يا جهان بهتر است. اين شكل از نيهيليسم ، «نيهيليسم‌ديني» ناميده مي‌شود. تفسير اخلاق مسيحي از جهان، در درون خود، بذر نابودي خويش را مي‌پروراند، چون يكي از ارزش‌هاي بنيادين آن حقيقت است. زمانيكه خواست حقيقت در خود تفسير به كار گرفته شود، نهايتاً آشكار مي‌شود كه خلاف واقع است. اين موضوع از نظر تاريخي با پيشرفت دانش بشري، به ويژه علوم كه تفسير غير ديني را جايگزين توضيح‌هاي دينيِ جهان كرده است، نمايان شده است. حقيقت طلبي به يك گرايش معمول براي محدود كردن دعوي‌هاي علمي‌ كه مي تواند با آن به طورتجربي ثابت شود و نسبت به هر چيز ديگر شك كرد منجر شده است.از اين‌رو، خدا، «دنياي حقيقي» و ـ هر ‌منشاء ما فوق تجربة  ارزش ـ يك اسطوره در نظر گرفته مي‌شود. اين دومين مرحلة نيهيليسم است كه نيچه آنرا «نيهيليسم افراطي» مي‌نامد و عبارت نيچه كه «خدا مرده است» ناظر به همين معنا است. در اين مرحله، منشاء‌هاي فوق تجربة ارزش را چنين در نظر مي‌‌گيرند كه وجود ندارد، ولي جهان نمي‌تواند به تنهايي ارزش دار درنظر گرفته شود. هيچ مقولة ديگري از ارزش‌گذاري وجود ندارد، چون هيچ چيزي در اين جهان بر طبق مقوله‌هاي قديمي (سنتي) زندگي نمي‌كند. قضاوت يك نيهيليست افراطي دربارة جهان اين است كه جهان چيزي است كه نبايد باشد و چيزي بايد باشد كه وجود ندارد (نيچه 1968،ص318). نيهيليسم افراطي دو شكل ممكن دارد: نيهيليسم بي‌كنش، پذيرش يك جهان بي‌معنا و تسليم نااميدانه و نيهيليسم فعال، خواهان نابودي هر آنچه كه از مقوله‌هاي سنتي ارزش‌گذاري باقي مانده است. نيهيليسم فعال، شكل مفيد نيهيليسم افراطي (دربرابر نيهيليسم‌بي‌كنش)، تلاش براي نابودي همة ارزشهاست و از جمله آنهايي كه به دنياي (جهان) حقيقي مربوط‌اند . حملة نيچه به مذاهب رايج، ارزش‌هاي اخلاقي و فلسفي مانند خدا، متافيزيك، حقيقت، رحم، مهرباني ، تواضع و تمايز ميان خدا و شيطان را مي‌توان نيهيليسم فعال در عمل دانست. نيهيليسم فعال نهايتاً به «نيهيليسم كامل» ختم مي‌شود و آن زماني است كه هيچ ارزشي باقي نمانده باشد. نيهيليسم كامل در واقع نابودي كامل همة ارزشهاست، ولي از نظر پارادوكسي نيز چيرگي نيهيليسم است. در نيهيليسم كامل، پشت سر گذاشتن نيهيليسم و نيز خلق فعالانة مقوله‌هاي جديد ارزش‌گذاري، كه تماماً ايجابي و عاري از نيهيليسم است امكان پذير است. فقدان ارزش‌هاي سنتي و فوق تجربه، دوره‌اي جديد به وجود مي‌آورد كه در آن يك سري ارزش‌هاي جديد مسلم فرض مي‌شوند، ارزش‌هايي كه «حالّ»‌اند و تنها در اين جهان به كار مي‌روند. اين ارزش‌گذاري‌هاي جديد، متكّي بر بنيان ايمن توانمندي‌هاي آفرينش گرانة سرخوردة ماست و به واقعيت حقيقي مربوط مي‌شوند. در معناي تاريخي، اين نگرش، عصر جديدي از ارزش‌گذاري را بنيان مي‌نهد و شكوفايي بشر پس از نيهيليسم، غالب آمده است. بر اساس آراي نيچه، مشخصة مدرنيته، ظهور نيهيليسم افراطي است. تاريخ دويست‌ سال بعد، تاريخ نيهيليسم فعال افراطي‌گراي فزاينده خواهد بود. نكتة بسيار مهم در بارة آنچه كه من تفسير مدرنيستي نيچه مي‌نامم، امكان‌پذيري نيهيليسم پيروز است، اين باور زماني فرا خواهد رسيد كه نيهيليسم عقب مي‌ماند. پس از مدرنيته ـ دوره‌اي كه نيچه پيش‌بيني كرد 200 سال پس از زمان فعلي فرا مي‌رسد ـ نيهيليسم چيره خواهد بود و فرهنگ بشري با مقوله‌هاي جديد ارزش‌گذاري جان دوباره مي‌يابد؛ «ارزش‌گذاري دوبارة همة ارزشها».

 

2- نيهيليسم پست مدرن

الف ـ مدرنيته و پست مدرنيته

مدرنيته و پست مدرنيته معمولاً به عنوان دوره‌هايي در فلسفة تاريخ در نظر گرفته مي‌شوند. مدرنيته از عصر روشن‌گري تا ميانه‌ي قرن نوزده و پست مدرنيته پس از آن در نظر گرفته مي‌شود. (ليوتارد ،1984، ص3). مدرنيته مظهر اجراي ارزشهاي برنامة عصر روشنگري است. به طور خلاصه، هدف اين برنامه رهاندن بشر با به كارگيري عقل در تجربه‌هاي (فعاليت‌هاي) اجتماعي است. از نظر تاريخي، اين فرايند، به معني گسترش علم و تكنولوژي از طريق صنعتي سازي ، اداره برخي جنبه‌هاي زندگي اجتماعي و بهره‌گيري از طرحهاي سياسي ـ اقتصادي همانند كمونيسم ماركسيسم و كاپيتاليسم بازار آزاد است. با وجود نظريه‌هاي رقيب در بارة پست مدرنيته، نظريه‌پردازان متفق‌القولند كه تغيير شرايط اجتماعي، به طور خاص با پيشرفت و گسترش فناوري‌هاي جديد اطلاعات ارتباط دارد  و اين به اين معني است كه نظريه‌هاي سنتي مدرنيته ديگر براي جوامع درتوسعه يافته‌ترين كشورهاي فعلي از نظر تكنولوژيكي، به كار نمي‌آيند. مشخصه پست مدرنيته معمولاً تجزية جامعة به شكل‌هاي متعدد و ناهمساز زندگي است. اين تجزيه بدين معني است كه هيچ تك فراروايتي نمي‌تواندحقيقت اجتماعي را به صورت كامل تشريح كند، از جمله‌ فراروايت‌هاي تاريخ كه تلاش مي‌كنند تغييرات جامعه را به عنوان بخشي از يك داستان دنباله‌دار در بارة معني پست مدرنيته بشناسانند. اگر اين مفهوم كلاً يك معنا داشته باشد، بايد آنرا در چهارچوب «پايان تاريخ» توصيف كرد (واتيمو، 1986،ص22). بر اساس نظريات واتيمو، مدرنيته با مفهوم پيشرفت مشخص مي‌شود، مفهومي كه متكي بر نگاهي يك سويه به تاريخ است. يعني اگر ما هدفي را فرض مي‌كنيم ـ مثل هدف رهايي عصر روشنگري ـ كه به نظر ما بشر در اين مسير پيشرفت خواهد كرد، كل تاريخ را در ارتباط با اين هدف مي‌بينيم. ما يك سويه به تاريخ نگاه كرده‌ايم كه جامعه در امتداد آن، در بستر زمان حركت مي‌كند. در مدرنيته، مدرن شدن خود يك ارزش است، به معني چيره شدن بر سنت و آن را پشت سر گذاشتن و حركت در مسير هدف. بر اساس نظريات واتيمو، مدرنيته زماني كه ما ديگر قادر به نگاه يك سويه به تاريخ نباشيم به پايان مي‌رسد. وي معتقد است كه چنين چيزي در واقع رخ داده است و ظهور پست مدرنيته را پايه‌گذاري كرده است. از نظر واتيمو، نقطة اشتراك نظريه‌هاي پست مدرن، پايان تاريخ، يعني پايان تاريخ يك سويه است. حال پرسش اين است كه چرا تاريخ پايان يافته؟ واتيمو در اين باره سه دليل كلي را شناسايي مي‌كند (واتيمو، 1992). نخست آنكه در قرن‌هاي 19 و 20، تاريخ يك سويه به شكل ايدئولوژيكي عرضه شده‌اند؛ يعني يك نگاه گرايش دار گزينشي در بارة تاريخ كه آشكارا در خدمت مقاصد سياسي گروه محدودي، به هزينة ديگران بوده است. فلاسفة تاريخ و نيز تاريخ نگاران، دريافته‌اند كه يك سونگري به تاريخ كه پشتوانة پيشرفت مدرن است، تنها نمايشگر تاريخ انسان اروپايي است. از ديدگاه‌هاي گوناگوني مي‌توان تاريخ را نگاشت و بر يك روايت پاي فشرد. براي نمونه، در تاريخ از نگاه غربيان، رشد عقلي، توجيه كنندة استعمار كشورهايي بوده است كه در آنها مردمان به ظاهر كم‌خردتر ساكن بوده‌اند. ايدئولوژي چنين تاريخي‌اي، به اسارت گرفتن ، بردگي و مردم كشي نژادهاي فرودست را حمايت مي‌كند. دوم آنكه، پايان امپرياليسم و استعمارگري اروپايي از جمله مواردي هستند كه موجبات شكست تاريخ يكسونگر را فراهم آورده‌اند. انسان‌هاي اسير شده طغيان كرده‌اند و بر بازگويي داستانشان اصرار دارند و اين امر ما را متوجه مي‌سازد كه داستانهاي ديگري نيز وجود دارند و ايدئولوژي پيشرفت به طور جدي متهم به دست داشتن در ظلم و خشونت‌ورزي شده است. سوم آنكه، از نظر واتيمو، معناي پست مدرنيته با اين حقيقت مرتبط است كه ما در جامعه‌اي از ارتباطات گسترده يا رسانه‌هاي خبري زندگي مي‌كنيم. بر خلاف پيش‌بيني آدورنو كه رسانه‌هاي خبري ما را به يك جامعة كاملاً همگن سوق مي‌دهند(آدورنو 1997)، واتيمو  معتقد است كه آشكارترين تاثير فوران رسانه‌ها، تجزية‌حقيقت‌بيني و تشديد پلوراليزم در جامعه است. به بياني ديگر، خرده فرهنگ‌هاي بيشتر و بيشتري مي‌توانند اختيار خود را در دست داشته باشند. تاريخ نه تنها بنابر دلائل عملي و نظري كه در بالا گفته شد پايان يافته، بلكه به اين دليل كه رسانه‌هاي خبري ما را از دفاع ناپذيربودن تاريخ يك سويه آگاه ساخته‌اند. چون اين تاريخ تنها مي‌تواند يك داستان روايت كند، در حالي كه چندين داستان وجود دارد كه بايد گفته شود. رسانه‌ها و فناوري اطلاعات، آگاهي مردم را، در اين باره افزايش داده‌اند كه تنها يك تاريخ وجود ندارد.بنابراين به طور خلاصه مي‌توان گفت كه از ديدگاه واتيمو ، مشخصة‌پست مدرنيته، پايان تاريخ در جوامع ارتباطات جمعي است كه عصر تجزيه و تكثر و پلوراليزم را پايه‌گذاري مي‌كند.

ب ـ نيهيليسم نيچه‌اي در انديشة واتيمو

محتواي اصلي كتاب واتيمو با نام “پايان مدرنيته” اين است كه نظريه‌هاي گوناگون پست مدرنيسم زماني دقت و شفافيت مي‌يابند كه در ارتباط با فلسفه‌هاي نيچه و هايدگر ارزيابي شوند، به ويژه جنبه‌هاي نيهيليستي انديشة آنان (واتيمو ،1998) . واتيمو تفسيري از نيهيليسم نيچه‌اي ارائه مي‌كند كه هم پست مدرنيسم را آشكار مي‌سازد و در عين حال با پست مدرنيسم روشن مي‌شود و ارتباط ميان نيهيليسم و پست مدرن را تشريح مي‌كند. بنابراين مي‌توان گفت كه واتيمو ما را در برابر نيهيليسم نيچه‌اي پست مدرن قرار مي‌دهد. اگر ما تفسير سنتي يا مدرنيستي نيهيليسم نيچه‌اي (كه دربخش اول بيان شد) را با نظرية واتيمو در بارة پست مدرنيته مقايسه كنيم، موارداصلي  تفاوت مشخص مي‌شود. از اين طريق مي‌توانيم دريابيم كه چرا نيهيليسم مدرنيستي در پست‌مدرنيته به كارگرفتني نيست. اوّل آنكه، مي‌توان ثابت كرد كه نيهيليسم مدرنيستي در به كارگيري تفسيري يك‌سويه از تاريخ دنباله روي مدرنيسم است . در اين نيهيليسم نيز تنها يك داستان روايت مي‌شود به ويژه در بارة انسان اروپايي، چنان كه گويي داستان سرنوشت نژاد بشري بوده است. با اين كه غالباً اين واقعيت كه نيهيليسم تنها به غرب اشاره دارد، مطرح مي‌گردد اما تلويحاً اين ديدگاه بخشي از تاريخ  بشريت قلمداد مي‌شود كه حقيقتاً از نظر فلسفي و فرهنگي اهميت دارد. نيچه و هايدگر نيز گاه‌گاه بر قضاوت‌هاي سلسله مراتبي در بارة فرهنگ‌ها و نژادها اصرار مي‌ورزند؛ اين پافشاري‌ آن نوع طرد فرهنگي را كه انسان‌باوري مدرنيستي مقصر آن است،  به مخاطره مي‌اندازد. به علاوه، نيهيليسم مدرنيستي يك تاريخ پيشرفت‌گرا است؛ پيشرفت، راديكاليزه كردن نيهيليسم محسوب مي‌شود، باتحقق و چيرگي نيهيليسم به عنوان هدف. چيره شدن نيهيليسم شبيه وضعيت رهايي در ديگر فراروايت‌هاي مدرنيستي است. از آنجا كه «پايان تاريخ» هستة مركزي پست مدرنيته و پست مدرنيسم است، به نظر نمي‌رسد كه نيهيليسم به عنوان فلسفه‌اي از تاريخ (به معني پيشرفت گرايي و مدرنيست) به كار بيايد. يعني، ما نمي‌‌توانيم با عرضه‌ي آن به عنوان يك مرحله در تاريخي منفرد و يك سويه، نيهيليسم را در پست مدرنيته شناسايي كنيم. به علاوه، ما نمي‌توانيم چيرگي را به عنوان يك پاسخ مناسب در برابر نيهيليسم تجويز كنيم، چون خود ايدة چيرگي‌ ـ حداقل در معناي مدرنيستي ـ به طور جدايي ناپذيري، در مفهوم پيشرفت مطرح مي‌شود. وقتي‌كه ما بر چيزي فائق مي‌شويم، به فراتر از آن پيش مي‌رويم و خود را در يك مرحلة جديد از تاريخ مي‌يابيم. واتيمو آغاز پست مدرنيسم را در كار نيچه مي‌داند (واتيمو، 1998،ص5-164)و تفسير وي از نيهيليسم نيچه‌اي ارزش به كارگيري در پست مدرنيته را دارد. واتيمودر كتاب «پايان مدرنيته»، عناصر پست مدرني انديشة نيچه را با تحليلي از ديدگاه ‌هاي وي در بارة تاريخ آشكار مي‌كند؛ اين ديدگاه‌ها در فلسفه‌اي سهيم‌اند كه براي دورة پست مدرن مناسب است، دوره‌اي كه در آن تاريخ پايان يافته. نيچه در كتاب«انساني، بيش از حد انساني» ،مفهوم «چيرگي» را مسأله سازي مي‌كند، مفهومِ صرفي كه بخشي از تفسير مدرنيستي نظريه وي در بارة نيهيليسم بوده است. نيچه از زوال مدرنيته سخن مي‌گويد و اينكه چگونه مي‌توان اين بيماري فرهنگي را درمان كرد. با اين حال غلبة مدرنيته راه حلي پذيرفتني نيست. خود مدرنيته بر اساس چيرگي پايدار تعريف مي‌شود، يعني، خلق جديدي كه بر قديمي فائق شود. اين غلبه اساساً با روايت مدرن “پيشرفت” پيوند دارد و با غلبه بر گذشته،  به سوي آينده‌اي روشن حركت مي‌كند. اين وضعيت، در واقع بازگشتي به منشاء است، بنياني محكم براي عقلانيت كه در حالت ايده‌آل، جامعه را تشريح مي‌كند. نيچه با طرد مقولة چيره‌شدن به اضافة طرد آرمان منشإ، در برابر زوال مدرنيته واكنش‌ نشان مي‌دهد. از نظر نيچه، ايدة صرف بنياني ايمن براي انديشه و تجربة فرهنگي است كه سبب اصلي زوال مدرنيته است. مفهوم بنيان، قلب متافيزيك و نيهيليسم ديني است و در واقع براي توجيه عقلي حيات، گرايش سقراطي است كه تلويحاً در بارة حيات يك قضاوت منفي مي‌كند: حيات در نياز به توجيه پي‌ريزي مي‌شود. اين گرايش به بنيان در تفسير اخلاق مسيحي جهان و در ايدئولوژي مدرنيست پيشرفت، اصل است. به معناي دقيق كلمه، در قلب نيهيليسم وانحطاط است. چون مفهوم چيرگي دقيقاً يك مفهوم مدرنيستي است و پيوند تنگانگي با ايدة بازگشت پيشرفت‌گرايي به منشإ دارد، نيهيليسم نمي‌‌تواند با يك چيرگي غالب شود. در عوض ، نيچه فروپاشي مدرنيته را با راديكاليزه كردن جهت گيري‌هاي آن توصيه مي‌كند، اين نيهيليسم راديكال است. عنصر كليدي و راهبرديِ نيهليستِ راديكالِ نيچه، فروپاشي منشإ است. حقيقت زماني درك مي‌شود كه در پيوستگي با يك منشإ يا بنيان در نظر گرفته شود. از نظر نيچه، مشخصة نيهيليسم، ارزش‌زدايي والاترين ارزش‌هاست و حقيقت، يك ارزش اصلي در “خود ارزش‌زدايي” است. نقادي‌گري نيچه از حقيقت ـ نمايش حقيقتِ حقيقت ـ يك استراتژي راديكاليزه‌ كردن نيهيليستي است كه بي‌درنگ، حقيقت و تصور منشإ را از بين مي‌برد. نيچه در كتاب “        ” ، استعاره‌هاي حقيقت را پيش رو قرار مي‌دهد (نيچه 1979). ما وجود چيزها را به خودي‌خود نمي‌دانيم، بلكه بنابر مجموعه‌اي از استعاره‌سازي‌هاست كه در مي‌يابيم هر تبديلي تنها استعاره‌اي است براي آنچه كه آن‌را تبديل مي‌كند. هيچ پيوستگي‌اي با منشإ و بنيان وجود ندارد، جز تبديل‌هاي استعاره‌اي. بدين صورت، حقايق، همان خطاها  هستند  يا دقيق‌تر، نتايج فرايندهاي خطاكاري. بنابر نظريات واتيمو، نيچه حقيقتِ واقع را به عنوان يك بافتة خطاكاري نشان مي‌دهد، يعني جايگزين اميتازبخشي مدرنيستي حقيقت و منشا و در اين جانشيني، نگاه‌ها را از منشا به عنوان منبع حقيقت به نزديكي خطاها كه با آن زندگي مي‌كنيم متوجه مي‌سازد. از نظر نيچه، اين حركت اساساً يك فرايند اثباتي حيات است. او مي‌نويسد: نزديك‌ترين حقيقت كه درون و پيرامون ماست ، به تدريج، نمايش رنگ و زيبايي و معما و انبوهي از معاني را آغاز مي‌كندـ چيز‌هايي كه بشر نخستين هرگز فكرش را هم نمي‌كرد (نيچة1928، گزيده‌ها 44).

در مقايسه با تفاسير مدرنيستي كه پس از چيرگي نيهيليسم، دست‌يابي به يك وضعيت ايجابي محض‌گونه را فرض مي‌كنند، واتيمو،نيچه را با تحقق نيهيليسم، در حال توقف معرفي مي‌كند و چيرگي نيهيليسم را فراتر از آن فرض نمي‌كند.يا دقيق‌تر، به‌نظر واتيمو چيرگي نيهيليسم از نظر نيچه، با نيهيليسم كامل هم گستره و هم امتداد است و مرحله‌اي فراتر از آن را پايه‌گذاري نمي‌كند. از نظر واتيمو،وقتي كه والاترين ارزش‌ها بي‌اعنبار شدند، ما نمي‌توانيم ارزش‌هايي جديدي را كه به هر دليلي اصيل‌تر از آن ارزش‌هاي تخريب شده هستند، فرض كنيم. به طور مشابه، وقتي كه باور خود به جهان واقعي را از دست داده‌ايم، ديگر اين جهان نمي‌تواند جايگاه برابري با حقيقت داشته باشد. دليل اين امر آن است كه ارزش‌هاي سنتي و فوق تجربه، متكي به بنيان‌اند ما نمي‌توانيم مقوله‌هاي جديد در باب ارزش را فرض كنيم، بدون اعتقاد به اينكه مقوله‌هاي جديد همانند ارزش‌هايي كه تخريب شده‌اند، فقط خطا هستند. بنابراين، در تفسير واتيمو از آراي نيچه، چيرگي نيهيليسم به شكل اعتباربخشي مجدد ارزش‌ها با اتكا بر بنيان‌هاي استوار ممكن نيست. از آن‌جا كه نيهيليسم نفي همه‌جانبه‌ي بنيان است، نيهيليسم كامل نمي‌تواند تحقق يافته و غالب شود. به بياني دقيق‌تر در برداشت واتيمو از نيچه، آنچه كه چيرگي نيهيليسم در آن جاي مي‌گيرد چيرگي اراده بر نيهيليسم غالب است. مسلماً ، آن ويژگي پست مدرنيسم كه اتهام‌هاي نيهيليسم بر آن وارد مي‌شود، همين ضد بنيان‌گرايي است. اكثر اوقات چنين در نظر گرفته مي‌شود كه بدون يك بنيان، ما ملاكي براي روشن ساختن دعوي‌هاي علمي، ارزش‌ها يا روش‌هاي ارجح نداريم و ما با يك نسبيت باوري فلج‌كننده كه ياس غمباري را القا مي‌كند باقي مي‌مانيم. آيا اين امر، نتيجه اجتناب‌ناپذير انديشه فاقد حقيقت وضد بنياني است؟ موضوع نسبيت باوري در فلسفة نيچه (ودرپست مدرنيسم) بسيار پيچيده است و بحث مفصل در اين باره فراتر از محدودة اين نوشتار است. با اين حال مايلم پاسخي را كه نيچة واتيمو به اتهام ماية ياس بودن بي حقيقتي مي‌دهد مطرح كنم، تا مشخص شود چرا پست مدرنيست‌ها نيازي به استغفار از نيهيليسم‌شان ندارند و حتي ممكن است آنرا تصديق كنند. نيچه، پرسش و پاسخ در بارة نيهيليسم و بي حقيقتي را اينگونه مطرح مي‌كند:

پرسشي كه ظاهراً بي‌جواب مانده اين است كه: آيا يك فرد قادر است دانسته در بي‌ايماني باقي بماند يا اگر مجبور به چنين چيزي است، آيا مرگ ارجح نخواهد بود؟  تمامي حيات بشر غرق در بي حقيقتي است ... اگر اين امر درست است، آيا تنها يك راه باقي مي‌ماند، نااميدي و نابودي؟

من معتقدم كه طبع انسان پيامد شناخت را مشخص مي‌كند و با اينكه پيامدي كه در بالا توصيف شد در بعضي سرشت‌ها تجربه شدني است، من فقط مي‌توانم شكل متفاوتي را تصور كنم ... (نيچه 1984،ص7-36) .

از نظر نيچه، چيرگي نيهيليسم در اتخاذ موضعي متفاوت در برابرتفسير نيهيليستي جهان است. مادامي كه، ما به تعبيري، پاي بند نيهيليسم كامل باشيم، چنين نيهيليسمي ياس و نفي حيات نيست، و جزءِ تصديق مسرورانه است. نيچه مدعي است كه وقتي ما از فكر تنها بر اساس بنيان‌ها و حقايق بنيادي دست بكشيم،  مي‌توانيم در يابيم كه ارزش متكي بر بي حقيقتي است. واتيمو با به كارگيري اصطلاح«فلسفة صبح‌گاهي» نيچه، براي ارجاع به نيهيليسم كامل، مي‌نويسد: محتواي فلسفة صبحگاهي چيزي غير از خطابينيِ صرف متافيزيك نيست؛ البته با نگاهي متفاوت، كه متعلق به انسان خوش طبعي است كه برخوردار از يك روحية شاد، مصمم و مهربان است.(واتيمو،1988،ص 171). فلسفة صبحگاهي، از نگاه واتيمو، فرايند تفكر از طريق نيهيليسم كامل و با يك موضع ايجابي است. اين موضوع از نظر واتيمو، همه آن چيزي است كه نيهيليسم مي‌تواند در پست مدرنيته داشته باشد. توانايي تصديق كردن ، بيش از نفي حيات در برابر بي‌بنياني، بي‌حقيقتي و خطاكاري، به سرشت بستگي دارد. انسان به يك سرشت استوار و شاد نياز دارد تا نيهيليسم كامل را درك كند، بيش از آنكه دچار ياس شود. اين واكنش، مشكلات معرفت شناختي نسبيت باوري را پاسخ نمي‌دهد، بلكه فقط باعث مي‌شود كه اين نسبيت باوري، ناگزير به ياس منتهي ‌شود.

 

جمع بندي

از نظرvattimo ، نيهيليسم نيچه‌اي تنها تئوري و حتي مناسب ترين تئوري نيهيليسم پست مدرن نيست امّا در روشن كردن ارتباط ميان نيهيليسم و پست مدرن مفيد است. مقايسة نيچة پست مدرن از نگاهvattimo  و تفسير مدرنيستي، بعضي ويژگي‌هاي كلي تغيير پست مدرني نظريه نيهيليسم را نشان مي‌دهد . اين ويژگيها عبارتند از:

1-نيهيليسم را نمي‌توان به عنوان يك تاريخ يكسويه در نظر گرفت.

2-چيرگي سادة نيهيليسم كه به عنوان عصري جديد يا بنياني تازه در نظر گرفته مي‌شود، نمي‌تواند پاسخي مناسب باشد . نيهيليسم در نمود پست مدرني آن، نيهيليسم كامل است. چيرگي بر جنبه‌هاي منفي نيهيليسم، غالب شدن بر خود نيهيليسم نيست، بلكه تغيير موضع در برابر آن است. بنابر تحليلواتيمو، جامعة پست‌مدرن را نمي‌تواند به عنوان جامعه‌اي نيهيليستي در نظر گرفته شود، چون تاريخ پايان يافته است و غرب، ميدان را براي معناي تاريخي از دست داده است. تكثير پلوراليزمي ديگر شناخت‌ها، عقايد و ارزشها، با فروپاشي همة معاني مشترك و ارزشها مصادف بوده است. جامعة پست مدرن، نيز بي‌بنيان است. پست مدرنيست‌هايي چونواتيمو از نيهيليسم استقبال مي‌كنند، البته بيش از آنكه آن را به عنوان چالشي براي اعتبار نظريه‌ها و ارزش‌هاي خود قلمداد كنند؛ چون آنها بي‌بنياني را قبول دارند و خطاكاري را عصارة حقيقت در نظر مي‌گيرند. بيشتر از آنكه بنياني جديد را بجويند، نيهيليست‌هاي پست مدرن آماده‌اند تا به زندگي سرگردان در پرتو موضعي كاملاً متفاوت، ادامه دهند. (واتيمو، 1988، ص 171)

 

    392 بازديد     4 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   نيهيليسم (34)
●   پست مدرنيسم (122)

افراد مرتبط
●  نيچه   فردريش(39)
●  واتيمو   جياني(3)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:07/08/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب