باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 17 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
امام خميني و تمدن‌ها
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


مقاله‌ي زير نوشته‌ي Yusuf Progler از آمريكا در  كنفرانسي كه در 5 فوريه سال 2000 در اُتاوا (كانادا) درباره‌ي امام خميني برگزار گرديد ارائه شده است.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: يوسف - پروگلر

مترجم: حميد - پشتوان

 
 

از زمان انتشار مقاله‌ي اوليه‌ي ساموئل هانتينگتوتن در مجله‌ي Foreign Affaurs، (ارسال 1993)، درباره‌ي نظريه‌ي شرم‌آور «برخورد تمدن‌ها»ي وي، مطالب بسياري نوشته شده است. بسياري نظريه‌ي وي را رد كرده‌اند و كم‌اند كساني كه از ته دل هوادار اين نظريه‌اند. با اين همه نكاتي وجود دارد كه كمتر به آنها توجه شده است. براي نمونه، هانتينگتون اذعان مي‌كند كه يكي از دلايل بروز تنش در دنياي امروز اين است كه غرب بايد [در مقابل مدعي‌العموم] از جانب هر كسي سخن بگويد و ادعا مي كنند كه نظر غرب «نظر جامعه جهاني» است، همانند جنگ عراق و با اين‌كه چشم‌انتظار وقوع درگيري است، چند سياست مهم را براي جايگزيني «برخورد» توصيه مي‌كند. مواردي هم بوده است كه وي حتي از اعتقاد به اجتناب‌ناپذير بودن وقوع يك برخورد دست كشيده است و كوتاه آمده، از جمله زماني كه با اعتراض روشنفكران مسلمان در يك كنفرانس بين‌المللي در نيكوزيا روبرو شد.

او گذشته از طرح پيشنهاد تقويت پيوندهاي ايالات متحده با روسيه و ژاپن، پيشنهاد مي‌كند كه غرب بايد قدرت نظامي كشورهاي اسلامي و كنفوسيوسي را مهار و كنترل كند. وي همچنين از بهره‌برداري از تفاوت‌هاي ميان كشورهاي اسلامي و كنفوسيوسي جانبداري مي‌كند و در عين حال اظهار مي‌دارد كه بايد نهادهاي بين‌المللي‌اي را كه علائق و ارزش‌هاي غربي را منعكس مي‌كند حمايت كند و از دخالت كشورهاي غيرغربي در اين نهادها جلوگيري نمايد. در پايان وي تأكيد مي‌كند كه غرب بايد بيش از پيش تمدن‌هاي (جوامع) جديد غيرغربي را (كه قدرتشان با غرب برابري مي‌كند ولي ارزش‌ها و علائق‌شان تفاوت چشمگيري با ارزش‌ها و علائق غربي دارد) همساز كند. چنين كاري مستلزم شناسايي «ويژگي‌هاي مشترك» ميان تمدن‌هاست. به نظر مي‌رسد كه هانتينگتون از يك هم‌زيستي بي‌ثبات جانبداري مي‌كند، البته با گزينش تفاوت‌هايي  كه به نظر وي شايسته‌ي تأييدند و كنار گذاشتن يا حذف ويژگي‌هايي كه با مدرنيته غربي سازگار نيستند. نتيجه‌ي هياهو درباره‌ي فرضيه هانتينگتون اين است كه جهان سوم و علي‌الخصوص جهان اسلام، تا اين حد تنزل پيدا كند كه از غرب تمناي گفت‌وگو داشته باشد. با انكار وجود برخورد يا اجتناب‌ناپذيري آن خيلي خلاصه مي‌توان گفت كه نظريه‌ي هانتينگتون، روش هوشمندانه‌اي است براي مرعوب كردن جهان غيرغربي و وادار ساختن آنان به گفت‌وگو و مشاركت با غرب.

غرب در بيشتر دوران جديد حيات خود، همواره موضعي ثابت در برابر گفت‌وگو داشته است كه در يك كلام مي‌توان آن‌را سياست دوگزينه‌اي «گفت‌وگو يا مردن» ناميد. بنابر اين ديدگاه، گفت‌وگو يعني دست‌آموز كردن كه در برخي موارد، آن‌را به ريشه‌كني و نابودي ترجيح مي‌دهند. دعوت غرب از ديگران به اهلي شدن يا نابود شدن، در تاريخ شكل‌هاي مختلفي داشته است و نمود فعلي آن، تشويق به دست‌آموزي با گفت‌وگو و مشاركت است كه البته تهديد به نابودي نيز به طور حتمي مطرح مي‌شود. نمونه‌هاي چنين سياستي را مي‌توان در سراسر تاريخ غرب و رويارويي آن با ديگر تمدن‌ها مشاهده كرد.

حمله ناپلئون به مصر يك نمونه‌ي قابل توجه است. ناپلئون در نامه‌ي ارسالي خود كه به زبان عربي نوشته شده بود (با ماشين تحرير دزدي شده از واتيكان) تأكيد كرد كه «من با هدف بازستاندن حقوقتان از دست ستمگران مي‌آيم و بيشتر از مملوكان دستور خداوند را اجرا مي‌كنم ـ با اين گفته احتمالاً تحسين و ستايش شده است ـ و پيامبر اسلام و قرآن مجيد را گرامي مي‌دارم». وي ادعا كرد كه «فرانسويان نيز مسلمانان معتقدي هستند»، براي اثبات اين ادعا، از بين بردن دشمنان خيالي اسلام را در واتيكان و در ميان شواليه‌هاي اهل مالت ذكر مي‌كند. در اين نامه دركنار پيشنهاد مساعدت برادرانه، چنين نوشت: «بدا به حال كساني كه با مملوكان متحد شوند و آنها را در جنگ بر ضد ما ياري كنند، آنان راه گريزي نخواهند داشت و اثري از آنان باقي نخواهد ماند… هر روستايي كه دربرابر ارتش فرانسه ايستادگي كند، با خاك يكسان مي‌شود».

سياست «گفت‌وگو يا مردن» تنها به مسلمانان اختصاص نداشته است. Commodare Perry در ميانه‌ي قرن 19 با يك رزم‌ناو به ژاپن رفت تا نامه‌ي رئيس جمهور ايالات متحده را تسليم مقامات ژاپني كند. در اين نامه اين درخواست طرح شده بود كه ژاپن بنادر خود را به روي تجار آمريكايي بگشايد و در ضمن هشدار داده بود كه چنانچه از اين نامه‌ي دوستانه‌ي رئيس جمهور در ايالات متحده به امپراطور به نحو شايسته‌اي استقبال نشود و پاسخ مناسبي به آن داده نشود، اين كار توهيني به كشورش قلمداد مي‌شود و ايالات متحده مسوول پيامدهاي آن نخواهد بود».

برتري جويي اقتصادي غرب، جهان سوم را در دوران جنگ سرد نابود كرد. پس از پايان جنگ سرد، غرب با طرح«دشمني جهان سوم»، مقابله با آن را آغاز كرد تا جهان سوم را به زير سلطه‌ي خويش درآورد. در يك كلام، بايد گفت كه اقتضاي «نظم نوين جهاني» مجبور شدن جهان سوم به تغيير عقيده است و براي تأمين اين هدف، راهبرد «گفت‌وگو يا نابودي» قوياً پيگيري مي شود.

براي درك اين مطلب كه چرا اكنون غرب متقاضي گفت وگو است، بايد به دو نكته توجه داشته باشيم. نخست آن‌كه در بيشتر علوم انساني غربي، شناخت ديگر فرهنگ‌ها بر اساس فرهنگ خودشان صورت مي‌گيرد نه بر مبناي فرهنگي كه آن‌را مطالعه مي‌كنند. به بياني ديگر شناخت بومي بايد در ارتباط با شناخت غربي تشريح شود و چيزي غير از آن‌را ناديده بينگارند. بازنگري و اصلاح خود در فرهنگ غربي وجود ندارند.

آن‌چه غرب مي‌خواهد، تك‌گويي كنترل شده است كه با محدودسازي اظهار نظر درباره‌ي آن ، گفتار خود را تثبيت مي‌كند.

دوم آن‌كه غرب پاسخ «نه» را نمي‌پذيرد. وقتي كه براي گفت‌وگو در برابر هم قرار مي‌گيرند، گزينه‌ها ساده‌اند: «گفت‌وگو يا نابودي» مرگ ممكن است آهسته يا سريع باشد يا ممكن است مرگ ذهني باشد، به شكل تبليغات و تهمت زدن و يا ممكن است مرگ فيزيكي باشد؛ به‌هرحال مرگ وجود دارد، چون انتخاب گزينه سومي مجاز نيست. تهديد به مرگ هميشه مانند تحريم اقتصادي و ديگر سياست‌هاي بي‌درنگ نيست. در اصل، بحران اقتصادي‌اي كه در حال وارد كردن آسيب به جهان سوم است، بخشي از اجراي پروژه‌ي اهلي‌سازي است. گفت‌وگوهاي اقتصادي صرفاً طعمه قرار دادن براي به دام انداختن جهان سوم است. نتيجه نهايي اين بازي، كه بر روي آن، غرب، خودانگاره‌ي پرزرق و برق خود را بنا كرده، از دست رفتن سرمايه‌هاي جهان سوم است، نيروي كار انساني، منابع طبيعي و…

در چنين فضايي است كه مايلم از امام خميني سخن به ميان بياورم. براي تبيين چگونگي واكنش امام به فراخواني براي گفت‌وگوي تمدني، مي‌توانيم نمونه‌هايي از گفت‌وگوهاي وي با ديگران را مورد توجه قرار دهيم. امام در طول حيات خويش، نامه‌هايي به رهبران جهان نوشت كه در آنها توصيه كرد كه نظام‌هاي غلطشان را كنار بگذارند و اسلام را به عنوان تنها راه رستگاري حقيقي خود و ملتشان مطالعه كنند. امام مخاطبان خود را به دقت برگزيد. وي به رهبران برخي كشورهاي غربي نامه نوشت. مشهورترين نامه‌ي وي، نامه‌اي بود كه به ميخائيل گورباچف در سال 1989 نوشت. نامه‌نگاري‌هايي نيز با پاپ ژان پل دوم داشت.

نامه‌ي مشهور امام به گورباچف، با اعزام نمايندگان جمهوري اسلامي ايران، دو مرد و يك زن، تسليم رهبر شوروي شد. امام خميني در آغاز اين نامه، پس از ستودن كوشش‌هاي گورباچف براي اصلاح اتحاد جماهير شوروي، به وي هشدار دادند كه دنياي غربي تنها ظاهري جذاب دارند والّا آن نيز همانند ماركسيسم از روش‌هاي اقتصادي و اجتماعي به بن‌بست رسيده است.

امام اظهار داشتند كه «شما اگر بخواهيد گرفتاري‌هاي سوسياليسم و كمونيسم را صرفاً با متوسل شدن به كانون سرمايه‌داري غرب حل كنيد، نه تنها دردي از جامعه‌ي خويش را دوا نكرده‌ايد كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند».

«براي همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه‌هاي تاريخ سياسي جهان جست‌وجو كرد، چرا كه ماركسيسم جوابگوي هيچ نيازي از نيازهاي واقعي انسان نيست». امام تأكيد كردند كه گورباچف بايد مواظب باشد كه در شكستن ديوارهاي آهنين خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشود. پس امام باب گفت‌وگو درباره‌ي آينده‌ي مردم شوروي را باز كردند و به گورباچف توصيه كردند كه كوشش‌هاي اصلاحي را بيشتر كند، درباره‌ي سياست شوروي برا‌ي مذهب و بي‌خدايي نظام كمونيستي دوباره بينديشد، كليساها و مساجد را آزاد كند و اجازه دهد صداي اذان از مناره‌ها به گوش برسد.

اندكي پس از ارسال اين نامه، امام، شوارد نادزه را در خانه‌ي خود در تهران به حضور پذيرفتند. در حالي‌كه وزير امور خارجه ي شوروي روي زمين نشسته بود و كاملاً جاخورده و بنابر تصديق شاهدان، به شدت تحت تأثير منش امام قرار گرفته بود.

شكل و مدت زمان گفت‌وگو بسيار تأثيرگذارند : گفت‌وگو ميزگردي نيست، ضيافت و جشني برپا نمي‌شود، چاي مي‌خورند و چهره به چهره به شكل سنتي اسلام، گفت‌وگو مي‌كنند. نامه‌ي امام به گورباچف و ملاقات با شوارد نادزه، از اين نظر اهميت دارند كه امام شرايط گفت‌وگو را تبيين نمودند، بدون مطالبه‌ي پاسخ.

در زمان بحران گروگان‌گيري، ميان امام و پاپ ژان پل چند نامه ردوبدل شد. توجه به محتواي اين نامه از اين نظر اهميت دارند كه امام در آنها بر پافشاري بر حق و اصول تأكيد داشتند. از اين‌رو، مي‌توان اين نامه را مشابه نامه‌ي امام به گورباچف دانست كه مصرانه از يك رهبر مي‌خواهد كه با مردمش روراست باشد و از حق جانبداري كند. الته تبادل نامه با پاپ از منظره‌هاي ديگر نيز پندآموز است.

امام يك‌سري نامه از سال 1980 تا 1982 با پاپ ردوبدل كردند كه آغازگر آنها پاپ بود آن هم با ارسال نامه‌اي با موضوع افزايش تنش ميان ايران و ايالات متحده و درخواست از امام كه از نفوذ مقتدرانه‌ي خويش براي يافتن يك راه حل استفاده كند. امام در پاسخ نامه‌ي پاپ نوشتند كه «ملت مبارز  ونجيب ما، قطع كامل روابط را به عنوان يك حادثه‌ي خوش يمن، به فال نيك گرفتند و با سرور و چراغاني آن‌را جشن گرفتند». اين‌كه «خط براي ما آن روزي است كه روابط همانند دوران رژيم جنايت پيشه‌ي سابق دوباره برقرار شود». 

سپس امام از رهبر كاتوليك‌هاي جهان خواستند كه از حق جانبداري كند و دولت آمريكا را نسبت به پيامد سياست‌هاي ظالمانه‌اش آگاه سازد و به كارتر كه در آستانه شكست قرار داشت توصيه كرد كه با ملت‌هايي كه خواهان استقلالند و نمي‌خواهند به هيچ قدرتي در جهان وابسته باشند، بر مبناي ملاك‌هاي انساني رفتار كنند و از تعاليم حضرت مسيح پيروي كند و خود، دولت ايالات متحده را پيش از اين بدنام و رسوا نكند. پاپ به درخواست امام مبني بر گفت‌وگوي رك و بي‌پروا در برابر امپرياليسم توجهي نكرد ولي پس از چند ماه نامه‌ي مجددي نوشت كه از امام خواست به وي اطمينان دهد كه با مسيحيان در ايران به خوبي رفتار مي شود و آزادانه مي‌توانند در مدارس و كليساها حضور يابند.

پاسخ امام به دومين نامه‌ي پاپ، از اين نظر كه پايداري وي بر پافشاري بر حق را نشان مي‌دهد پندآميز است.

امام در اين نامه پس از بيان اين مطلب كه بعضي از مدارس مسيحي در ايران، پوششي براي جاسوسي و توطئه‌چيني بوده‌اند ـ شبيه لانه‌ي جاسوسي آمريكا ـ پرسش‌هاي شفافي را از پاپ مطرح كردند كه در اين‌جا به طور كامل نقل مي‌شود:

آيا پاپ مي‌دانند كه ما در طول 50 سال سلطه‌ي آمريكا و انگليس همه چيز را از دست داده‌ايم؟ آيا مي‌دانند چه بر سر جوانان ما كه خواهان عدالت و رفع ظلم بوده‌اند چه آمده است؟ چگونه مي‌توانم به ملتم بگويم كه روحانيت مسيحي در خدمت ابرقدرت‌هاست؟ چرا پاپ زماني كه جوانان ما در خيابآنها به خون مي‌غليدند اظهارنظر نكردند؟ چرا تبعيض‌آميز رفتار مي كند؟ آيا مسيح تبعيض را تعليم داده؟  آيا مسيح با اغنيا خوب بوده و با مظلومان بد؟ آيا مي‌دانيد با كشورمان چه كردند؟ آيا شما به صداي ملت مظلوممان گوش سپرده‌ايد يا تنها زاري هاي حاكمان ستمگر را گوش مي‌كنيد آيا شما مي‌دانيد كه پليس ايالات متحده با دانشجويان دختر وپسر ما چگونه رفتار كرد؟ آيا شما مي‌دانيد كه پليس آمريكا زماني كه چند خائن در آن‌جا عليه ملت مظلوممان تظاهرات كردند از آنها حمايت كرد ولي وقتي دانشجويان مسلمان خواستند تظاهرات كنند، با آنها چه كرد؟ آيا پاپ مي‌داند كه دختران و پسران جوان ما به زنجير كشيده شدند، دندآنهايشان شكسته شد و برخي بيهوش شدند؟ آيا پاپ درباره‌ي اين مسائل صحبت مي‌كند؟ آيا پاپ مي‌داند كه مسيح چگونه با مردم رفتار مي‌كرد؟ چرا او براي كارتر پيامي نمي‌فرستد؟ چرا پاپ درباره‌ي وضعيت دختران و پسران جوان ما كه در زندان شكنجه شده‌اند يك كلمه هم نمي‌گويد؟ چرا او از اين مردم كه خودشان را مسيحي و عضو كليسا مي‌دانند نمي‌پرسد كه چرا چنين مي‌كنند؟

امام با گفته‌اي مؤثر نامه را چنين پايان مي‌دهد كه «من هرگز نشنيده‌ام كه پاپ از مردم مظلوم در ايران يا آمريكا دفاع كند» و به پاپ توصيه مي‌كند كه «رفتار آمريكا را در برابر بشر نكوهش كند» و نيز از پاپ خواست كه بر اساس وظايف ديني خود عمل كند و جلوي پليس و مأموران آمريكايي را بگيرد.

نامه‌هاي امام آشكارا نشان مي‌دهد كه امام هيچ‌گاه به خاطر گفت‌وگو، حق و حقيقت را زير پا نگذاشت و از هر فرصتي براي صحبت از حقيقت استفاده مي‌كرد، حتي در برابر مقامات بلندپايه. از نطر امام فرياد عدالت‌خواهي و حق‌طلبي سردادن از وظايف ديني است و نبايد آن‌را به گفتمان ليبرال روابط بين‌المللي و توافقنامه‌هاي گوناگون حقوق بشر كه در همه‌ي آنها زبان غيرديني ليبرال غربي به كار گرفته شده است محدود كرد.

سكوت پاپ و بي‌توجهي به وظايف و تعهدات ديني برابر است با معتبر دانستن تك گفتاري غربي و نشان‌دهنه‌ي رياكاري زاهدمآبانه در دفاع از ظلم و سركوب است.

نامه‌هاي پاپ ادامه يافت در حالي‌كه همچنان در آنها به مسائل حاشيه‌اي پرداخته مي‌شد، ولي امام همچنان دفاع از حق را بر به عنوان شرطي براي گفت‌وگوي معنادار همه‌ي مسائل مقدم مي‌دانستند. امام در نامه‌هاي خود به پاپ، وي را متوجه‌ي مسؤوليت‌هايش، نه بر مبناي ارزش‌هاي اسلامي، بلكه بنا بر ارزش‌هاي مسيحي كه وي ظاهراً سخنگوي آن است كردند. اين نكته در ديگر نامه‌هاي امام نيز به مسيحيان سراسر جهان آشكار است كه ضمن تأكيد بر برادري، خواستار يكپارچگي در مبارزه عليه امپرياليسم مي‌شوند. ايشان همچنين از مسيحيان خواستند كه چهره‌ي واقعي مسيحيان ظاهرساز مانند كارتر را آشكار كنند كه خلاف تعاليم مسيح عمل مي‌كنند.

امام‌خميني علاوه بر آشكار ساختن حق براي رهبران جهان (در روزگار وي)، از سيره و روش اسلامي به شكلهاي ديگري نيز پيروي مي‌كرد. او بر برگزاري برائت از مشركين در طول مراسم حج سخت تأكيد داشت و بر اين باور بود كه هدف چنين گردهمايي‌هايي بايد برائت از مشركين باشد. امام‌خميني مشركين امروزي را آمريكا و رژيم صهيونيستي و قدرتهاي غربي مي‌دانست. بنابر مواضع ايشان، مي‌توان گفت كه از نظر امام‌خميني، اين دولتها لايق گفت‌وگو نيستند و گفت‌وگو با آنان كاري عبث است. امام به كرات آمريكا را بزرگترين مشكل مسلمانان خطاب كرد و نتيجه‌ي همسويي كشورهاي اسلامي با سياستهاي آمريكا را “اسلام آمريكايي”  ناميد. از نظر امام، طرفداران اسلام آمريكايي، اسلام اشراف‌زادگان، اسلام ابوسفيان، اسلام آخوندهاي فاسد درباري، اسلام روحاني نمايان نادان، اسلام مايه‌ي خفت و فلاكت، اسلام پول و قدرت، اسلام نيرنگ و فريب‌كاري، سازش و اسارت، اسلام سلطه‌ي سرمايه و سرمايه‌داران بر ستمديدگان و پابرهنگان را تبليغ مي‌كنند.

در مقابل، وي طرفدار اسلام ناب محمدي است.

علاوه بر اين مطالب، آنچه كه در نوشته‌هاي امام يافت مي‌شود، توصيه به روابط با ديگر مسلمانان، به ويژه برخي از دولتهاي حاشيه‌ي خليج‌فارس است. اين توصيه اشاره به اين مطلب است كه گفت‌وگوي مسلمانان با يكديگر بايد مقدم بر ديگران باشد، تا راه‌حل برطرف كردن مشكلاتي را كه پيش روي مسلمانان قرار دارد پيدا كنند. وي در آخرين وصيت و نصيحت خود، خطر «غرب‌زدگي و شرق‌زدگي جهان سوم» را گوشزد كردند. امام مصرانه از مسلمانان خواستند كه ابتدا ميان خود، باب گفت‌وگو را باز كنند و اتحادي را با ملتهاي جهان سوم تشكيل دهند. اين موضوع حتي در مواضع پيش از انقلاب نيز آشكار است. براي نمونه، امام در پيام خود به زائران بيت‌الله‌الحرام در سال 1971، خواستار گفت‌وگوي مسلمانان براي حل مشكلات شدند، به ويژه درباره‌ي مسأله صهيونيسم و امپرياليسم. اين درخواست در پيامهاي بعد از انقلاب نيز استمرار مي‌يابد، مانند پيام به مناسبت سالگرد كشتار حجاج مكه؛ در اين پيام بود كه امام شعار انقلابي «نه شرق و نه غرب» را چنين بيان كردند: بعضي مغرضين ما را به اعمال سياست نفرت و كينه‌توزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار مي‌دهند و با دلسوزي‌هاي بي‌مورد و اعتراض كودكانه مي‌گويند: جمهوري اسلامي سبب دشمني‌ها شده است و از چشم غرب و شرق و اياديشان افتاده است، كه چه خوب است اين سؤال پاسخ داده شود كه ملتهاي جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملت ايران در چه زماني نزد غربي‌ها و شرقي‌ها احترام و اعتبار داشته‌اند كه امروز بي‌اعتبار شده‌اند. آري، اگر ملت ايران از همه‌ي اصول و موازين اسلامي و انقلابي خود عدول كند و خانه‌ي عزت و اعتبار پيامبر و ائمه‌ي معصومين ـ عليهم‌السلام‌ ـ را با دستهاي خود ويران نمايد، آن وقت ممكن است جهانخواران او را به عنوان يك ملت ضعيف و بي‌فرهنگ به رسميت بشناسد ولي در همان حدي كه آنها آقا باشند ما نوكر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعيف، آنها ولي و قيم باشند و ما جيره‌خوار و حافظ منافع آنها نه يك ايران با هويت ايراني ـ اسلامي، بلكه ايراني كه شناسنامه‌اش را آمريكا و شوروي صادر كند، ايراني كه ارابه‌ي سياست آمريكا يا شوروي را بكشد. امروز همه‌ي بدبختيها و گرفتاريها از آمريكا و شوروي، از شرق و غرب هستند و براي همين است كه ايران نه تنها خود را از زير سلطه‌ي آنان خلاص كرده است، بلكه ديگر ملتهاي دربند را نيز دعوت مي‌كند كه خود را از سلطه‌ي زمامداران جبار آزاد كنند.

امام چندين بار با درخواستهاي حيله‌گرانه‌اي براي گفت‌وگو روبرو شد. براي نمونه در دو هفته‌ي آخر ژانويه 1979 پس از فرار شاه از ايران و پيش از بازگشت امام، شاپور بختيار كه حاميان شاه مي‌پنداشتند مي‌توانند اوضاع را آرام كند به عنوان رئيس دولت ايران منصوب شد. بختيار بلافاصله خواهان گفت‌وگو با امام‌خميني شد. امام به يك شرط موافقت كردند كه ابتدا از نخست‌وزيري ايران استعفاء دهد. گفت‌وگو تا همين حد پايان يافت و امام به ايران بازگشت و دولت بختيار سقوط كرد.

امام فتواهاي چندي نيز صادر كردند كه جا دارد در اين بحث به آنها اشاره كنيم. در اين فتواها امام تأكيد داشتند كه علما حق را آشكار كنند و باطل را محكوم نمايند و به فرض سكوت علما در برابر چنين مسائلي، مردم بايد به وظيفه‌ي خويش عمل كنند.

اقبالي كه امروز به گفت‌وگو وجود دارد چند ويژگي قابل توجه دارد. پيشنهاد گفت‌وگو با غرب از نظر سياسي كار هوشمندانه‌اي است و در سازمان ملل نيز اعتبار يافته و چالشي است براي غرب كه به بيانيه‌هاي خود نيز وفادار بماند.

همچنين اين موضوع، سطح تعهد مسلمانان را به متدولوژيهاي غربي آشكار مي‌كند. به نظر مي‌رسد كه در آينده‌ي نزديك نمي‌توان در برابر موج فعلي گفت‌وگو مخالفت كرد. اما پرسشهاي بسيار مهمي وجود دارند درباره شكل و ساختار گفت‌وگو، اهداف و گستره‌ي مفهومي آن و اينكه چه كسي مي‌تواند به گفت‌وگو بنشيند و با چه كسي كه بايد پاسخ داده بشوند.

گفت‌وگو با چه كسي؟ اين پرسش، گفت‌وگو را به عنوان يك فعاليت اساساً سياسي كه گروههاي مختلف را با اعتباربخشي يا بي‌اعتبار ساختن آنها بر اساس عقايد مورد قبول در يك گفت‌وگو دسته‌بندي و غربال مي‌كند، زير سؤال مي‌برد. غرب اصرار دارد كه در هر مسأله تنها از دو منظر نگاه كند. ولي جهان چيزي نيست كه به آساني به سياه و سفيد، خوب و بد، فقير و غني، شمال و جنوب، شرق و غرب، يا … تقسيم شود. قدرت ديالكتيك به شكل مفهومي در حال خلع سلاح كردن است و در عين حال كه وانمود مي‌كنند به هر دو جنبه اعتقاد دارند، ديگر عقايد را عملاً به حاشيه مي‌رانند. براي نمونه خوب است كه به شكل‌گيري مخالفتها در برابر نشست‌هاي سازمان تجارت جهاني در Seattle آمريكا و اندكي بعد از آن در Davos سوئيس توجه كنيم. در حالي كه بيل كلينتون رئيس‌جمهور وقت ايالات متحده از به عضويت پذيرفتن مخالفان سخن گفت و گروههاي طرفدار محيط زيست و كارگري، پنهان‌كاري اين سازمان را به باد انتقاد گرفتند، هيچ‌كس فرضيات زيربنايي گفت‌وگوهاي تجارت جهاني را مورد ترديد قرار نداد، در حاليكه تمامي آنها ريشه در موهومات مدرنيته دارند: موهومات پيشرفته، عينيت و عقل‌گرايي.

پرسشهاي مهمتري نيز درباره‌ي برخورد و گفت‌وگوي تمدنها وجود دارد. كلمه‌ي Civilization، واژه‌اي است كه فيلسوفان مدرنيست و دانشمندان اجتماعي براي توصيف پديده‌هاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي، فلسفي و اقتصادي پيچيده به كار برده‌اند. ولي چه چيزي يك تمدن محسوب مي‌شود؟ چه چيزي محسوب نمي‌شود؟ چه كسي تصميم مي‌گيرد؟ چه تعداد تمدن وجود دارد؟ چگونه اين تمدنها در گذر زمان ظهور كرده‌اند، تغيير كرده‌اند و يا از بين رفته‌اند؟ چه كسي به نمايندگي يك تمدن خاص صحبت مي‌كند؟ در دوره‌اي كه مشخصه‌ي آن مخفي كردن ماهيت واقعي مدرنيته با سرپوش پست‌مدرنيته است و بعضي از مردم «ابرمدرنيته» را فرياد مي‌كنند، يك نوآوري مهم جلب‌نظر مي‌كند: انگاره بر حقيقت رياست مي‌كند. فريب خود يا ديگران، ويژگي اصلي ابرمدرنيته و نايب آن، «عصر اطلاعات» است كه همه‌ي آن چيزي است كه براي رويت زيروروي ارزشهاي سطحي ضروري است. چه كسي در جهان امروز، بدين شيوه‌ها حقيقت را مي‌جويد؟ حقايقي فراتر از آنهايي كه مدرنيته برپا كرده است؟ حقايقي فراتر از آنهايي كه از صفحه‌ي تلويزيون و كامپيوتر قابل نمايش‌اند؟ حقايقي فراتر از آنهايي كه علوم غربي و نايب آن را در منظره سياسي جهاني و سرمايه‌داري فرامليتي مجاز مي‌‌شمرد؟ نه دانشمنداني كه به قول امام، علم و دانش برايشان حجابي ضخيم به ارمغان مي‌آورد. درباره‌ي ژورناليست‌ها چطور؟ كه برخي با تصوير و سبك مشغول مي‌شوند و با تبليغ خويشتن از رسانه‌ها.

چه كساني خارج از محدوديتهاي علوم غربي و تنگ‌نظري ژورناليسم غربي جوينده‌ي حقيقت‌اند؟ اگر هدف گفت‌وگو صحبت از حقيقت، يافتن حقيقت و اجراي حق است، با هر ابزاري مي‌توان وارد عرصه‌ي گفت‌وگو شد. حتي بيشتر گفت‌وگوهاي ديني نيز خارج از اين طرح قرار مي‌گيرند، چون فرضيات غربي همه جا فراگيرند، همانند «اختلاف‌نظر مساوي است با مرگ». ولي چرا اين نتيجه‌ي محتوم اختلاف‌نظر فرض مي‌شود؟ آشكار است كه «اختلاف‌نظر مساوي است با مرگ»، يكي ديگر از جنبه‌هاي بيمارگونه‌ي تمدن طاغوتي و فرهنگ استكباري است. چرا تفاوت تنها به معني متفاوت بودن نباشد؟

گفت‌وگو درباره‌ي علائق مشترك چطور؟ ولي چگونه تعريف شود؟ مشترك با چه كسي؟ در دنياي امروز، علائق مشترك بيشتر به معني منافع مشترك اقتصادي است، يعني حول دنياطلبي، در يك ارتباط نامتوازن با بقيه‌ي جهان. اين نيز يكي ديگر از ويژگيهاي بيمارگونه‌ي تمدن غربي است. رسانه‌هايي چون تلويزيون پيچيدگي گفت‌وگو بر اساس مشتركات را پنهان مي‌كنند. مباحث تلويزيون، غالباً محدودند به گفتمانهاي ملال‌آور درباره‌ي موضوعاتي چون آزادي بيان و سانسور، در حاليكه صحبت از اثرات فيزيولوژيكي تلويزيون، ترويج فردگرايي از طريق تلويزيون و مصرف‌گرايي و ديگر موهومات مدرنيته، بحثهاي محتوايي نيستند. صحبت از علايق مشترك اين پرسش را برمي‌انگيزد كه مشترك با چه كسي؟ براي نمونه بايد مشخص شود كه مشتركات جهان اسلام كه بيشتر بخشي از جهان سوم است تا جهان غرب، با آن چيست و چنين مواردي ممكن است دربرگيرنده‌ي تحميل برنامه‌هاي اصلاح ساختاري از سوي مراكز اقتصادي فرامليتي و نيز خصوصي‌سازي و نوليبراليسم در اقتصاد، آسيب‌شناسي مصرف‌گرايي و بيماريهاي اجتماعي ابرمدرنيسم و سرمايه‌سالاري بي‌قيدوبند و … باشد.

مسأله ديگري كه در اقبال شتابزده به گفت‌وگو بدان توجه نشده است، نقش پنهاني قدرت است. امام‌خميني هميشه رك وبي‌پروا از سوي مظلومان و ستمديدگان در برابر متكبران و سركوبگران سخن مي‌گفت. بنابراين آيا تلاش براي گفت‌وگو با شركتهاي فرامليتي قدرتمند بهتر است يا با حركتهاي مردمي؟ آيا واقعاً مروّجان مشتاق گفت‌وگو، حركتهاي مردمي را مي‌شناسند يا اينكه تمايلشان به خشنود كردن قدرتهاي استكباري و طاغوتي، چشمشان را كور كرده است و تصور مي‌كنند اين قدرتها از سوي مظلومان جهان صحبت مي‌كنند؟ چرا؟

شايد بكارگيري مفهوم «چندگفتماني» بهتر است، پذيرفتن چند عقيده كه اين هم به شكلي ديگر منافع غرب را تأمين مي‌كند؛ اگر قرار است كه گفت‌وگو كنيم، بهتر است كه آنرا بر حسب تمدنها شكل ندهيم، بلكه بر حسب حق‌جويان و ستمديدگان و ضعيفان و بي‌قدرتان.

پافشاري بر حق به معناي خشونت‌ورزي نيست. امام براي گورباچف حق را آشكار كرد و در عين حال در پايان‌ِ نامه‌ي خود بر روابط دوجانبه تصريح نمود، نه اينكه به تخريب تفاوتها و همزيستي با شكلهاي خاصي اعتقاد داشته باشد. او از حق براي خود حق سخن گفت و بقيه‌ي كارها را به خدا سپرد. در گفت‌وگوهاي غربي، حق عليت نخستين است و به اسم روابط گرم و جريحه‌دار نكردن احساسات هيچ‌كس و احترام متقابل، از حق و حقيقت چشم‌پوشي مي‌شود.

داستان مباهله در قرآن نمونه‌اي است از گفت‌وگو براي كشف حقيقت و براي كساني كه دروغ مي‌گويند و حقيقت را نفي مي‌كنند، پيامدهاي سختي در نظر مي‌گيرد. مشي اسلامي، همانگونه كه در سيره‌ي امام‌خميني متبلور است، اعلام حق است و سپردن بقيه‌ي كارها به خدا و يا اينكه همانند ماجراي مباهله، طرف گفت‌وگو عقب‌نشيني كند. در جهان‌بيني مدرنيستي و ليبرال غرب، گفت‌وگو نيازمند مسكوت گذاشتن سخن حق به خاطر داشتن روابط گرم، پروتكلها و … است. آنچه در چنين گفتماني اولويت دارد، فرآيند آن است و همين امر، غرب را به دوگانگي سوق مي‌دهد. تنها شيوه‌اي كه آنها مي‌شناسند، سخن گفتن بيرون از حقايق و نادرستيها است، چنانكه گويي اصلاً وجود ندارند و هرچه سريعتر گفت‌وگو از مشتركات از پيش فرض شده. كل ماجرا غرق در گناه است و اين نيز بيماري خودرايي غربي است كه بر دوگزينه‌اي گفت‌وگو / رويارويي سايه افكنده است. از نظر غرب، هدف گفت‌وگو، دست‌آموز كردن است كه در مقطع فعلي آنرا بر نابودي ترجيح مي‌دهند. هرگونه تأمل واقعي درباره‌ي مفهوم گفت‌وگو نيازمند توجه به فرضيات اساسي غرب است: گفت‌وگو اجباري است، نبود گفت‌وگو برابر است با مرگ و صرفاً صحبت بر سر مسائل فرعي و حاشيه‌اي است كه اختلاف را از بين مي برد. در عين حال، چيزي كه در اين چارچوب محدود درك نشود بايد اصلاح يا تخريب شود. به تعبيري گفت‌وگو شكلي است از سلطه و راهي است براي نظارت بي‌پرده و توطئه‌چيني در پشت درهاي بسته براي اهلي كردن يا نابودسازي. همه‌ي گفت‌وگوها درباره‌ي دموكراسي در اسلام، در خدمت چنين اهدافي هستند.

از آنجا كه مسلمانان بخشي از جهان سوم‌اند، اين بخش بزرگ از جهان، راه سومي را خارج از دوگانگي‌هاي تخريبگر تمدن غربي عرضه مي‌كند. غرب بيشتر از استقلال جهان سوم در هراس است، به هر نحو و شكلي كه يك راه سوم امكانپذير است. نگاه به جهان سوم از اين منظر، پيامد مستقيم استعمار است. با شكل‌گيري يك نظام استعماري، مردم استعمار شده معمولاً سه گزينه پيش رو دارند (با توجه به نظام فكري و عملي غرب). بعضي با سازگاري با مجموعه‌ي هنجارها و آرمانهاي غربي، به يك مطيع خوب نظام استعماري غرب تبديل مي‌شوند. بعضي ديگر كه مي‌توان آنها را «مطيع بد» ناميد، با همان هنجارها و آرمانهاي غربي سازگار مي‌شوند، ولي آنها را در برابر استعمارگران به كار مي‌گيرند، گويي كه خواهان سهم بيشتري از شيريني پاي استعمارند. اين مقوله بيشتر جنبشهاي ملي‌گرايانه را دربرمي‌گيرد، خصوصاً آنهايي كه يا به دنبال ليبراليسم مي‌روند و يا به دنبال سوسياليسم. گروه سوم كه نمود راه سوم ما هستند، مطيع غرب نيستند و تماماً متفاوت با نظام استعماري عمل مي‌كنند كه براي غرب نامفهوم است و براساس هنجارها و آرمانهاي خودشان تلاش مي‌كنند. البته راه سوم آميخته با ترديد و دودلي است كه نتيجه‌ي همان فرهنگ استعمارزده است.

جنبش اسلامي از ميان هر سه گروه عضو دارد، هرچند كه گروه سوم به دليل عدم سازماندهي خوب و درست، عملاً در نظامهاي دولت ـ ملت كنوني به چشم نمي‌آيند. از جهاتي چند، امام‌خميني براي بسط اين راه سوم تلاش كرد كه تبلور آن شعار انقلابي «نه شرق و نه غرب» است. اما آشكار است كه تا زماني كه مردم شعارها را به مرحله‌ي عمل درنياورند، شعارها همچنان به شكل واژه‌ها باقي مي‌مانند. تنها با خودباوري و بسط يك راه سوم منسجم است كه ملتهاي استعمارزده مي‌توانند حقيقتاً به يك گفت‌وگوي معنادار و با جايگاهي برابر بپردازند. غير از اين، به گفت‌وگو نشستن كوته‌بينانه‌ است  و تداوم‌بخش ميراث استعمار.

 

    207 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   جنگ تمدن ها (60)
●   گفت و گوي تمدن ها (30)

افراد مرتبط
●  خمینی   سید روح الله(301)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:11/08/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب