تعامل و مفاهمه ميان شرق و غرب و نيز براي يافتن عناصر عقلاني دستاوردهاي علمي غرب و توجه به مقابله با تهاجم فرهنگي و مبحث جهاني شدن - که در نظر دارد فرهنگ غرب را بر کل جهان حاکم سازد - شناخت غرب يک ضرورت است . از آنجا که غرب داراي يک نوع فرهنگ و نگاه خاص به عالم هستي و انسان دارد و اين رويکرد از حيث جغرافيايي با فراز و فرود خويش در اروپاي غربي و امريکاي شمالي شکل گرفته است ؛ بايد موضوع را از فرهنگ يوناني - رومي و تاريخ آن و نيز دين يهودي و مسيحيت و تاريخ آن پي گرفت . اما براي آن که در اين گستره وسيع و لغزان درست وارد شويم و حقيقت را آنگونه که هست دريابيم ؛ بايد به دو عنصر فرهنگ و دين (مسيحيت) توجه ويژه اي داشته باشيم ، چه اين که تحولات فکري و اجتماعي در غرب از اين دو پديده و نوع ارتباطشان پديدار شده اند. از اين رو شناخت روشمند فرهنگ و مسيحيت در غرب از کليدي ترين موضوعات براي ورود به حوزه غرب شناسي شمرده مي شود؛ چنان که شناخت فرهنگ مدرن غربي ، بدون درک صحيح سير پرفراز و نشيب تاريخ تحولات فرهنگ و نيز رويکرد مسيحيت و فرهنگ به يکديگر، امکانپذير نيست و محقق را به نتيجه مطلوب نخواهد رساند. البته تجدد نيز خود يک فرهنگ تلقي مي شود، به عبارت ديگر تجددگرايي رويکردي خاص و تازه به انسان و خداوند، خداوند و طبيعت و انسان و خودش و انسان با انسان هاي ديگر پديد آورد و مفاهيم ، مقولات و مولفه هاي نويني در اين گستره پي افکنده شد. اين رويکرد يکباره و در يک مقطع زماني شکل نگرفت و در روند تحولات در عرصه هاي گوناگون علمي ، فلسفي و اجتماعي بتدريج پخته تر، اصولي تر، عميق تر و گسترده تر شد، به اين فرهنگ ، تجددگرايي گفته مي شود.ظ مدرنيسم چيست؟ مدرنيسم يا تجددگرايي از جنبه نگرشي و گرايشي و وجه عقيدتي و احساسي فرهنگ جديد غرب ، حکايت مي کند. مدرنيته يا تجدد، مجموع اوصاف و ويژگي هايي است که در مقطعي از تاريخ درون فرهنگ جديد غرب دراروپاي غربي و امريکاي شمالي آشکار شد. به بيان ديگر، مدرنيته وصف انساني است که از حدود 500 سال قبل در غرب ظهور کرد. مدرنيزاسيون يا متجددسازي ، به کوشش جوامعي اشاره دارد که از اوصاف و خصلتهاي تجدد بي بهره اند و جهت تشبه به جوامع داراي ويژگي هاي تجدد، گام برمي دارند. مدرنيسم ، به عنوان يک رهيافت و رويکرد، اصولي دارد که پايه هاي آن به شمار مي آيد. اين پايه ها، در عين مکمل بودن ، به گونه اي عجيب در هم پيچيده و بشدت از يکديگر متاثرند. شگفت تر اين که در پس اين اصول ، ديدگاه هايي فلسفي وجود دارد که تحت تاثير دانش جديد بتدريج درغرب طراحي شده است . اين امر نشان مي دهد: مدرنيسم به قرن نوزدهم و بيستم محدود نيست ؛ زيرا بسياري از اصول و مباني فلسفي آن در قرنهاي پيشين پي افکنده شده است . و ديگر اين که ، فلسفه در پي ريزي ، تعديل ، توسعه و تعميق فرهنگ اهميت بسيار دارد. يکي از اصول اصيل مدرنيته ، انسان محوري يا اومانيسم است ؛ يعني قرار گرفتن انسان - انسان زميني و مادي ، نه آسماني و برخوردار از حقيقتي فرامادي - در جهان براي تسخير آن . البته اومانيسم نيز داراي اصولي است از جمله اين که :
- جهاني جز جهان بشري وجود ندارد. - انسان موجودي اصيل است و سنخي جدا از ديگر موجودات شمرده مي شود.
- اختيار، آگاهي و آفرينندگي ابعاد وجودي انسان شمرده مي شود.
- انسان بايد هدف تلقي شود نه وسيله اي براي رسيدن به هدف هاي ديگر.
- بشر مسوول بدبختي ها و گرفتاري هاي خويش است .
- مي توان موقعيت انسان را از آنچه اکنون هست بهتر کرد. از پايه هاي ديگر تجددگرايي اصالت منفعت يا سود انگاري است .
ماکياول نخستين کسي است که اصالت منفعت را بنيان نهاد. وي سياست را اخلاق زدايي کرد. اصل وي آيندگان را تحت تاثير قرار دارد و اخلاق و سياست را درنورديد. به گونه اي که هيوم اصالت منفعت را به صورت يک مکتب اخلاقي جدي درآورد. ليبراليسم که مفاد اصلي آن دادن آزادي به انسان جهت تصرف جهان است ؛ از ديگر اصول مدرنيسم محسوب مي شود.ظپيامهاي ليبراليسم در عرصه اقتصاد، مفاد اقتصاد ليبرالي برداشتن مزاحمت دولت و تامين امنيت سرمايه است . درعرصه سياست ، هدف ليبراليسم محدود ساختن نقش دولت است . در عرصه نظر، ليبراليسم شعار هيچ کس و هيچ چيز هيچگاه مقدس نبوده و نيست و مدار پذيرش تحليل است نه تجليل را سرمي دهد؛ يعني آزاد شدن از قيد مقدسات . اصل ديگر مدرنيسم عقلانيت است . اين عقلانيت نوعي عقلانيت خاص است نه مطلق عقلگرايي . اين عقل ، عقل استدلالي و رياضي و علمي است ؛ خواه مانند دکارت برايش مفهوم فطري قائل باشيم يا مانند جان لاک برايش چنين مفاهيمي را قائل نباشيم . اين عقلانيت بتدريج پخته تر شد و مفهومي عام به دست آورد که ذهن (ابزار شناخت) و همه دستاوردهاي علمي ، فلسفي ، حقوقي و هنري اش را شامل مي شود. عقلانيت جديد به معناي پذيرفتن کارکرد ذهن بشر در تمامي اين عرصه و برتري فرد انساني بر همه منابع معرفتي ديگر است . در اين قرائت عقل بايد ابزاري براي رسيدن به آرمان هاي مدرنيته باشد. اين که فرد از جامعه واقعي تر و بر آن مقدم است مبناي يکي از مهم ترين اصول مدرنيته شمرده مي شود. فردگرايي بهترين داور براي قضاوت درباره تمايلات هرفرد را خود او مي داند و ديگر نهادها بايد از داوري در اين امور بپرهيزند. آخرين اصلي که لازم است به آن اشاره کنيم سکولاريسم است . ماهيت سکولاريسم به اختصار عبارت است از:
- عمل بر وفق انگيزه هاي غيرديني .
- تفسير جهان و حيات و انسان براساس مفاهيم و مقولات غيرديني .
- پذيرش استقلال مقولاتي چون علم ، سياست ، فلسفه ، هنر، علوم ، نهادهاي اجتماعي از دين .
ويژگي هاي انسان مدرن
انسان مدرن داراي ويژگي هايي است که فهم آن بسيار بااهميت است . برخي از اين خصلت ها عبارتند از:
- توجه جدي ، گسترده و انحصاري به دانش تجربي .
- روي آوري به فناوري و علوم عملي .
- بهره مندي از صنعت (صنعت به معناي تجسم مادي علوم عملي ، نه مفهوم مقابل تجارت ، خدمات و کشاورزي).
- پديد آمدن سطح زندگي بالا و بي سابقه .
- طرفداري از سرمايه داري و اقتصاد بازار آزاد. - دين زدايي از زندگي ، يعني منحصرکردن دين به ارتباط انسان با خدا و ارتباط انسان با خويش .
- اعتقاد به اين که همه چيز (موجودات زير دست انسان و کل جهان هستي) بايد در خدمت انسان قرار گيرد.
- فردگرايي و نه جمعگرايي ، يعني نه فقط همه چيز بايد در خدمت انسان باشد بلکه همه چيز بايد در خدمت فرد انسان قرار گيرد.
- استدلال گرايي و به تبع آن تعبدگريزي و تعبدستيزي .
- گرايش به دمکراسي ليبرال ، که دمکراتيک بودن روش به قدرت رسيدن افراد را نشان مي دهد و ليبرال بودن شيوه اعمال قدرت را مي نماياند.
در اينجا اين سوال به ذهن مي رسد که مدرنيسم به عنوان فرهنگ ، چگونه در ساحتهاي مختلف زندگي تاثير گذاشت ، مثلا مدرنيسم ، نظام اقتصادي متناسب با خودش را پديد آورد، نظامي که کوشش مي کند با استفاده از همه امکانات جهان و نيروها و غرايز انسان ، بازار توليد و مصرف را داغ تر سازد. بررسي نمودهاي گوناگون مدرنيسم ، شيوه تاثير فرهنگ بر زندگي را نشان خواهد داد.ظ برخي از تاثيرات مدرنيسم بر اقتصاد در حوزه فرهنگ و تمدن با حاکميت دوران مدرنيته ، فرهنگ معناي معنوي و ارزشي خود را ازدست داد و به معناي پيشرفت ، بهسازي ، رشد، ترقي و تکامل تلقي شد؛ يعني مظاهر مادي نيز فرهنگ دانسته شد و پيشرفت مادي و معنوي تمدن نام گرفت . پس از آن ، با تحول تکنيک و قواعد رفتاري و تکامل معرفت علمي ، غربيان آنچه در دسترس داشتند، تمدن خواندند و از اين طريق ، جوامع عقب افتاده را جامعه هايي وحشي و فاقد تمدن معرفي کردند. در عرصه سياست اصول مدرنيسم ، دولت مدرن را بنياد نهاد؛ دولتي که حيطه اقتدارش محدود است ، در سعادت فردي و خير افراد دخالت ندارد و صرفا در خدمت رفاه ، امنيت جامعه و دفاع از حريم مالکيت خصوصي و آزادي هاي فردي است . در اين جامعه که جامعه مدني خوانده مي شود، قدرت سياسي براساس رقابت احزاب سياسي و به دست آوردن اکثريت آرائ توزيع مي شود. اراده جمعي و راي اکثريت ، معيار توزيع قدرت سياسي است و در قانونگذاري تاثير قطعي دارد. افراد در حقوق برابرند و از آزادي مالکيت و بيان و عقيده برخوردارند. احترام به حقوق و آزادي هاي فردي ، بردباري ، تسامح و تساهل ، حاکميت قانون ، توافق جمعي و اعتناي صرف به خرد (عقلگرايي) و برتر شمردن آن از سنت و مذهب در همه عرصه هاي سياست ، اقتصاد، حقوق و فرهنگ ، شاخص هاي محوري و اساسي جامعه مدني اند. همچنين مدرنيسم ، در درون خود، به علم هويتي دنيوي و جدااز دين و فلسفه بخشيد و يک نوع علم زدگي را رواج داد. شکل گيري و تثبيت مفهوم حسي تجربي و آزمون پذيري علم در باور جامعه غربي سبب شد لفظ علم - که در گذشته بر دانش هاي ديني و فلسفي - نيز اطلاق مي شد، معاني سابقش را ترک گويد و به سوي بخشي از دانش ، که پايين ترين سطح معرفت به شمار مي آيد و با گسستن از مبادي عقلي و ديني خود دانشي سکولار و دنيوي نيز شده بود، انصراف يابد.