يكي از خصوصيات عرفان متداول هيچ و پوچ انگاشتن «عدم» است و حجاب حق و تفسير «سبحات جلال» به «وجود» تا به متأخرين قائل به «اصالت وجود». در «اصالت وجود» به معني «متافيزيك»، متاخرين دورة اسلام و همچنين به لحاظي ديگر «ميستيك متافيزيك» «برگسون»- «عدم» به هيچ وجه مطرح نيست، حتي «ماهيت» كه سابقاً حد «وجود» ميگفتند صرف اعتباري است- آنچه هست «وجود» است و مراحل «وجود» به عنوان «نور مشكك». پيداست در همچنين «متافيزيك»ي ديگر جاي «هيبت» بنظر بنده براي آدمي در مقابل «سبحة جلال» به زحمت باقي ميماند.
فـلسفي مر ديو را منكر شود
در همان دم سخرة ديوي بود
از خصوصيات «حكمت استيناسي» يك نوع «اثنينيت» ميان «نيستي» و «هستي» است. «عدم»، راز است، «عدم» حجاب حق است، عدم مستلزم «تعين ثاني» است و بدون «هيبت» در مقابل نيستي، بدون اينكه «عدم» متعلق علم ما قرار بگيرد، حتي متعلق «علم حصولي» ما، حضور انسان فراروي «وجود» ممكن است. بنده اين مسئله را كه بطور اجمال براي شما طرح كردم، طوري نيست كه يك دفعه براي بنده انكشافي حاصل شده باشد، عمري است در اين مطالب گذراندهام بيش از سي سال است كه جستجو ميكردم كه در پهنههاي فلسفي كدام صحيح است كدام درست؟ مسئلة «ميستيك»، مسئلة عرفان، مسئلة تصوف سالهاست كه مبتلا به فكر بنده بوده است، وقتي بود كه بنده واقعاً كتابهاي «فلسفههاي حيويت» را ميخواندم، «برگسون» را، يك وقتي تمام آثارش را مطالعه كرده بودم. كوشش بنده اين بود كه سردربياورم از مسايل، همچنين تا حدي- البته به معني متداول ولي براي خودم تا حدي نبوده است- فلسفة اسلام تا «اسفار» چهارگانه، چهار سفر عقلي و حصولي «صدرالدين شيرازي» براي حصول بعدي موضوع. كسي كه مدد بسزايي به بنده رسانيده بايد عرض كنم كه «هيدگر» بود، تنها «هيدگر» است كه به نظر بنده واقعاً مسئلة «حكمت استيناسي» را بطرز بسيار عميقي مطرح كرده است. اين «حوالت»، «حوالت» «هيدگر» است و از آنجا گذشت از «مابعدالطبيعه». اين طور نيست كه بنده همين طور يك دفعه كتابش را باز كرده باشم و مدافع «هيدگر» شده باشم- چنانكه رسم است امروز، كافي است انسان كتابي از فلان فيلسوف بخواند و بعد خود مدافع اين فلسفه است! با جستجو به «هيدگر» رسيدم، حالا كي؟ و كجا؟ باز ميگردم به اين مطلب، فقط اشاره ميكنم و ميگذرم. سالهاست ميگذرد، شايد سي سال است در وقتي كه بنده «فلسفههاي حيويت» را مطالعه ميكردم، «برگسون» را مطالعه ميكردم و خب ميديدم راضي نميكند بنده را، خيلي ميكوشيدم كه مقايسه كنم «برگسون» را و «فلسفههاي حيويت» را با «حكمت معنوي» به اصطلاح امروز بنده، ميديدم يك جايش ميلنگد، خلاصه به هيچ وجه رضايت خاطر پيدا نكردم، اشاره ميكنم و رد ميشوم، كتابي از «هيدگر» «ما بعد الطبيعه چيست» - بدست بنده افتاد در همان موقع و وقتي كه اين كتاب را خواندم رسيدم به وصف مراحلي كه انسان ميرسد تا به «هيبت»، در ابتدا وصفي «هيدگر» كرده است در باب به اصطلاح «Langweile» به آلماني يعني «ملالت خاطر»، بنده همان موقع يك دفعه ذهنم رفت به اين يك بيت حافظ:
دلم ملال گرفت از جهان و هر چه در اوست
درون خـــاطر ما كس نگنــجد الا دوست
اين «ملالت خاطر» بود كه واقعاً به من حرفي زد. البته بعد از تتبع كردم ديدم كه اين مسئلة «ملالت خاطر» اولين «حال» اصيلي است كه بتدريج اگر انسان سير كرد ميرسد به «هيبت». كسي كه ابتدا مطرح كرده است در تفكر جديد «كي يركه گور» است، تنها كسي كه خواسته است بنظر بنده در دورة جديد از تصوف و عرفان و ميستيك به معني تداول، حوالتش چنين آمده است كه سيري پيدا كند به «گنوس»، «حكمت انسي» و «استيناسي»، «كي ير كه گور» است، «سورن كي ير كه گور» دانماركي. بدون اينكه هنوز بتواند و اين «حوالت» آمده باشد براي «كي ير كه گور» كه از مرتبة به اصطلاح حكماي استيناسي- عجالتاً بگويم – و جداً راهي از بيان مطالب به «وجود معنوي» پيدا كرده باشد. يعني تصوف در مقابل فلسفه يا عرفان فلسفي و متافيزيك مانند مثلاً عرفاني كه در متافيزيك «صدرالدين» از آن دفاع ميشود. در «حكمت استيناسي» «يافت» را دو قسم كردهاند در اينجا «وجود» را به معني «يافت» گفتهاند. يكي «يافت موهوم» است و ديگري «يافت معنوي». اين «يافت موهوم» به اصطلاح فلسفه همان است كه «وجدان» خوانده ميشود كه معمولاً ما اشتباه ميكنيم «وجدان» را كه «علم حصولي» است با «علم حضوري». حالا «كن سيانس» Conscience بعد از دكارت تاكنون و از آنجا «اكن سيانس»، شعور و «شعور باطن» چه معنايي دارد در دورة جديد؟ منتها حضور نيست در «كن سيانس» در «شعور» و «شعور باطن»، در پسيكاناليزهاي قرن نوزده تا زمان حاضر. فرق ميان «يافت موهوم» و «يافت معنوي» در اين است كه در «يافت موهوم» باز حظ نفس در كار است يعني لذتجويي، ظهور حقيقي انساني نيست در حتي «وجد» جديد، پيداست آن كسي كه اهل «وجد» است، در «سماع» است براي اينكه از خود فنا پيدا كند و «يافت معنوي» پيدا كند ولي تا آنجا كه در «وجد» است، «يافت»ش «يافت موهوم» است، يعني وجودش «وجود وجداني» است ، يافتش «يافت وجداني» است تا به «Erlebnis» يافت، يافت مبتني بر «وجدان حياتي» و «به زيست دريافتن» است. اين عبارت از «يافت موهوم» است و هر «يافت موهوم» «حظ نفس» در آن است، اين عبارت از «يافت موهوم» است. بنده بعد توضيح خواهم كرد كه اين كلمة «حظ نفس» با «تن آساني» هم چم و همگن است . امروز در روزنامهها فعلاً «تن آسائي» مينويسند، اينها اشكالي ندارد! بجاي «دور يا تسلسل» «دور تسلسل» مينويسند! همچنين «تن آسائي» با «تن آساني»، آسودگي و آسايش، آساني هم چم است و همگن، اين كلمات هم ريشه هستند. «تن» به معني «خود» است. در اوستا هم تن به معني خود است، بارها اين كلمة تن در زبان پهلوي و در اوستا همچنين به معني … يوناني است چنانكه مثلاً «تنومنتره» دارد يعني «كلام ذاتي» ، در كلام انساني تعبير شده است به «كلام نفسي» نه نفساني، تعبيرات ديگري هم هست حتي كلمة «نفس» را در ترجمههاي سابق فارسي هم به «تن» تعيبر كردهاند حالا مقايسة حظ با آساني و آسايش و آسودگي- فعلاً وقت ندارم ميگذارم براي وقت ديگر، بهر صورت تن آساني فارسي عربياش ميشود «حظ نفس». تا وقتي كه انسان تن آسان و جوياي «حظ نفس» است علمش و يافتش «موهوم» است، «مفهومي» است نه «معنوي» ، فقط در دقايق و آناتي است كه انسان … تا به وقتي كه انسان فناي از هرگونه ادراك موهوم پيدا نكند راهي به حق ندارد – به معني حضوري و اصيل لفظ- نسبت بيواسطة تفصيلي يعني «حضور حقيقي» براي او نميتواند كه دست بدهد. اما اين «يافت معنوي»- پيداست ابتدا شروع ميشود با احوالي كه يكي عرض كردم كه «ملالت خاطر» است بتدريج تا وقتي كه ممكن است براي انسان در مقابل «سبحة جلال حق» يعني «عدم» حالي دست بدهد بنام «هيبت» و با اين «هيبت» است كه «انس»ي براي انسان پيدا ميآيد، تحقق حقيقت در يك «تراديسيون»، در يك «فرادهش» براي آدمي كه بارها بنده يادآور شدم، خب مسئله چون براي بنده مهم است بايد محول كنم به «وقت» خودش. «حقيقت»به آن معني كه مثلاً در گفتة «علي بن ابيطالب» آمده است، «كشف سبحات جلال من غير اشاره»، «اشاره» بعداً توضيح خواهم كرد يعني بدون اشارة «عقلي» يا «حسي» كه مربوط به «وجدان» است و «يافت موهوم». «حقيقت» عبارت از كشف سبحات جلال بدون اشاره است، اين «سبحات جلال» كي و چگونه كشف ميشود براي انسان، بايد كه كشف شود با حال خاصي كه عبارت از «هيبت» باشد. بنده امروز اين مقدمهاي كه شروع كردم- جلسة گذشته هم عرض كردم كه سعي ميتوانم بكنم كه شتبابزدگي نكنم ولي خب معمولاً كم گفته ميشود ولي بنده هم بهرحال خيلي مطالب دارم كه اميدوارم كه اين توفيق را پيدا كنم كه در وقت خود توضيح دهم .
امروز كمي خواستم باز هم عباراتي كه از «هيدگر» كه جلوتر خواندم براي شما بخوانم، ابياتي هم از «مولانا جلالالدين بلخي» و همچنين از «حافظ» كه ديگر وقت نيست و اميدوارم و خواهم كوشيد كه جلسة آينده اين ابيات را و همچنين گفتههايي از «هيدگر» را برايتان قرائت كنم با توضيحاتي. جلسة گذشته هم دو كتاب آوردم در باب «هيدگر» كه فرصت اينكه بنده معرفي كنم اين دو كتاب را نبود فعلاً اشاه ميكنم كه اين دو كتاب به مناسبت… دو كتاب مفصلي است كه سي و سه نفر شركت كردهاند در مسايل مختلف در باب «هيدگر» و به مناسبت هشتادمين سال تولد – 1970 منتشر شده ، بنده اگر فرصت باشد در باب اين دو كتاب و آنچه نوشتهاند برايتان بخوانم روشن خواهد شد كه تا حدي «هيدگر» كيست؟ و مطالب فكر «هيدگر»؟ چون بعضي از مطالب توضيح داده شده است از عنوان مطالب تا حدي شنوندگان محترم بهتر خواهند شناخت كه «هيدگر» كيست؟ و در باب نسبتي كه بنده امروز با «هيدگر» دارم وقت ميخواهد، اشاره دراين جلسه كردم و بعد از طرح فلاسفه و اينكه «هيدگر» كيست؟ و آثارش چيست؟ اميدوارم كه موفق شوم، «هيدگر»- كه به نظر بنده- امروز- كار او رسوخ در «حكمت معنوي» است به سهم خودش در غرب كه البته پشت سر او غير از پشت سر حكماي معنوي اسلام است. او از «متافيزيك خودبنيادانه» است كه به معنا و معنويت ميخواهد قدم بگذارد يا اقلاً بيان كند با فلسفه در «هيدگر سابق» نه «لاحق» كه «متافيزيك» چيست؟ حال آنكه در حكمت اسلام تختة پرش آنها غير از «متافيزيك خودبنيادانه» بوده است، يا «متافيزيك بنيادانديش» بوده است و يا شريعت و يا تصوف غير حقيقي و افتاده در «مقامات» و تشبه به فرشته و حيوان اعم از اينكه فرشته، ملك باشد يا شيطان، بدان معنايي كه زمان حافظ با آن مخالفت ميكنند.
صوفي ار باده باندازه خورد نوشش باد
ورنه انديشة اين كار فراموشش بــاد
صوفي صافي كه گناه نميكند – اگر باده باندازه نخورد عاصي است، طاغي است، متشبه به فرشته است يعني شيطان و بنظر بنده و چنانكه «هيدگر» در چند جا توضيح ميكند «حوالت» امروزي بيش از هر چيز همين است، باده باندازه نخوردن، بادة غرور نوشيدن، باده عصيان و تشبه به شيطان.
بنده باز توضيح اين مسايل را بايد واگذار به آينده بكنم و مانند اين چند جلسه كه هميشه يادآور شدم باز هم البته يادآور ميشوم تا آنجايي كه ما گذشته و حال و آينده داريم «نيست انگار»يم و حتي تشبه به شيطان و دروغ زده، بنده همگان را باز به «پس فردا» ميسپارم، پس فردايي كه شايد فرصت پيدا كنم كه بعد توضيح كنم كه مرادم چيست. بهر حال پس فرداي همة ما عبارت از سبحة جلال است، عدم است، مرگ است و «مرگ آگاهي» و ترس آگاهي»(1) و از آنجا «مرگ آگاهي» و از آنجا در آناتي «انس» به «حق» و «حقيقت» به «وجود». عرايض بنده در اينجا در اين شب تمام شد.
متن يكي از برنامههاي تلويزيوني «درآمدي به حكمت معنوي»- اوايل دهه 1350
پاورقي
1- در زبان انگليسي در برابر دو اصطلاح «ترس آگاهي» و «قلق و اضطراب» دو لفظ متفاوت وجود دارد، ولي نويسندگان انگلسي زبان غالباً لفظ anxiety را به هر دو معني بكار ميبرند. خواننده فارسي زبان ميبايست به اين نكته توجه كامل داشته باشد، چه اين دو لفظ معاني كاملاً متفاوتي دارند، زيرا ترس آگاهي Anguish (يا به تعبير عرفا حيرت و هيبت) مقدمه انس و شناسايي است و حال آنكه «قلق و اضطراب anxiety» مقدمة پريشاني خاطر و عين تفرقه است. معادل دقيق لفظ Anguish (به فرانسه Angoisse و به آلماني Angst) بنا به توضيحات شفاهي آقاي دكتر فرديد در زبان پهلوي «وتنگ» و در زبان فارسي «تنگي» و در عربي «غنظ» و «غناظ» و «غنض» است:
در «تنگناي حيرتم» از نخوت رقيب
يارب مباد آنكه گدا معتبر شود
پديدار شناسي و روان درماني – تئودور ميلون – ترجمه كرامت الله موللي – تهران – دهخدا - 1352