درك نسبت ميان علم و آزادي, آسان نيست چرا كه هر دو در زمره الفاظ مقدس و محبوب بشر به شمار مي روند. همگان حتي جاهلان و مستبدان هم آندو را تحسين مي كنند. لابروير مي گفت: ريا رشوه اي است كه فضيلت به رذيلت مي پردازد. دانش و آزادي فضيلتهايي هستند كه اهل رذيلت هم منكر آن نمي شوند. البته احترام مستبدين و جاهلين به آزادي و علم هميشه از سر رياكاري نيست بلكه گاهي به خاطر غفلت از كم سوادي خودشان است. اين مفاهيم و ارتباط بين آنها داراي يك نوع ابهام است. اين ابهام نه فقط به دليل ارزشي بودن آنها بدليل گستره و عمق آنها نيز هست. علم و آزادي با تمام وجوه زندگي بشر سرو كار دارند و در هر كدام از وجوه جلوه هاي متفاوتي پيدا مي كنند.
اكنون منظور از آزادي و علم, علم جديد و آزادي سياسي است كه هر دو به ساحت كارپردازي وجوه بشر بر مي گردد. آيا بين علم و آزادي سياسي مناسبتي است؟ اين مطلب را در دو سطح مي توان مطالعه كرد:
در سطح ساحت كارپردازي بايد ديد كه آيا پديد آمدن و رشد علم منوط به آزادي است يا بر اثر پديد آمدن توسعه علمي است كه آزادي سياسي قوام مي يابد. در مرتبه دوم مي توان تحقيق كرد كه آيا ممكن است علم و آزادي بنياد مشتركي داشته باشند؟ مقوله اول آسان است ولي مساله دوم, بغرنج مي باشد.
اولي بدان جهت آسان است كه در مواردي علم و آزادي از هم دور شده اند. علم قديم جز دوره كوتاهي از تاريخ يونان با آزادي سروكار نداشته و علم جديد هم قبل از تحقق آزادي پديد آمده است. در زمان گاليله و تاسيس فيزيك جديد, آزادي وجود نداشت و او به خاطر نظراتش محاكمه شد. كپرنيك و كپلر هم در فضاي فاقد آزادي باليدند. فيزيك نيوتن نيز نسبتي با پيدايش آزادي در انگلستان ندارد. علم جديد پيش از اين نه در فضاي آزاد بلكه در ميان قهر و خون باليد. غربيها --برونو را در آتش سوزاندند. در عصر حاضر هم مي توان مناطقي را نام برد كه در آن علم رشد كرده است اما خبري از دموكراسي نيست. در روسيه نيز آزادي نبود بلكه احيانا علم را براي تطبيق با ايدئولوژي دستكاري مي كردند. با اين حال رشته هايي از علم در روسيه رشد كرد. باز توجه كنيم كه آزادي و علم لزوما در كنار هم نيستند. آزادي به معناي خاص بعد از تدوين اعلاميه جهاني حقوق بشر پيدا شد. آزادي سياسي متعلق به عالم جديد است.
حال آنكه علم در قديم هم بوده است. گاهي ممكن است تصور شود كه علم در بستر قديم روييد و در فضاي آزاد كنوني به كمال رسيد. اما اينطور نيست. مثلا هنر, فلسفه و عرفان و مراحل رشد آن متعلق به عالم قديم است يعني هنر و فلسفه و عرفان در دوره آزادي به كمال نرسيده اند. البته شعر, فلسفه, عرفان و دين جز در بستر آزادي روح و جان شكل نمي گيرند. جان بايد از قيد عادات رها گردد. وقتي مي گوييم علم و آزادي لازم و ملزوم يكديگرند, منظور آزادي علم و عالم است و اين را نبايد با آزادي سياسي اشتباه گرفت. هر چند كه در عصر حاضر, آزادي تفكر و علم به تحقق آزادي هاي سياسي مدد رسانده است.
خلاصه اينكه رشد علم نيازمند آزادي عالم از قيد و بند و لاقيدي است اما لزوما اينطور نيست كه بگوييم علم جز در فضاي باصطلاح آزاد ليبرال – دموكراسي نمي رويد. اگر گاهي سياست محدوديتهايي براي علم بوجود مي آورد, ديري نمي پايد مگر اينكه ذاتا نشاط رشد از علم گرفته شود. كما اينكه رشد علم در شوروي و آلمان نازي متوقف نشد.
تلقي رايج اين است كه قضاياي علمي, مستقل از شرايط اجتماعي و تاريخي است و احكام آن را همه مردمان در هر زماني مي توانند در يابند. به خصوص كه قضاياي علم طبيعت كمتر با سياست تعارض دارند. تلقي ديگر اين است كه ظهور عقل انتقادي و پرسشگر در عالم توسعه نيافته بسيار مشكل است و در اين عالم, پيدايش و رشد نسبي علم از طريق اقتباس و فراگيري است. يعني فراگرفتن علم, متفاوت از تحقق بخشيدن به علم است.
براي توليد دانش, روح طلب و حقيقت طلبي لازم است. اما سوال اين است كه آيا در هر بستري روح طلب بروز مي كند؟ آيا روح علمي مستقل از مناسبات سياسي – اجتماعي است يا با آن تلازم دارد؟ قابل اثبات نيست اگر بگوييم روح طلب با دموكراسي ملازمت دارد. اگر بگوييم در دموكراسي مجال پژوهش گسترده تر مي شود, سخن موجهي است. لكن روح علمي و علم مقدم بر دموكراسي است و رشد علم در جوامع غير دموكراتيك و مقدم بر دموكراسي, وجود داشته است. كما اينكه رشد علمي آنها نيز به پيدايش دموكراسي نينجاميد. خلاصه اينكه فهم ارتباط بين علم و آزادي پيچيده و قابل تامل است.
با اين نگرش, گرايشات شايع و ساده انگارانه زير سوال مي روند. درك سخنان مذكور سخت نيست به شرط اينكه تلقي مكانيكي از جهان نداشته باشيم. يعني فكر نكنيم كه جامعه يك ماشين يا حتي پايين تر از آن است. يا مثلا يك مجموعه موزاييكي است كه مي توان اجزايي از آن را به دلخواه جابه جا كرد. درست است كه ما موجوداتي مختار هستيم اما راهي را انتخاب مي كنيم كه در عالم ما گشوده است. يعني آنچه در عالم ما بيگانه باشد, در اختيار ما نيست و ما اختيار خدايي نداريم. قدرت ما محدود است و حدود آن در نسبتي كه با عالم داريم, مشخص مي شود. عالم يك مكانيسم نيست بلكه از ارگانيسم بدن هم ظريف تر است. هر عالمي هم مقتضيات خاص خود را دارد و عناصر بيروني را در درون خود راه نمي دهد. كسي كه در يك عالم, عالم (دانشمند) است, ممكن است در عالم ديگر, مسكين باشد.
از ابتدا كه ما ايرانيان علوم جديد را شناختيم و آثار و نتايج آن را پسنديده و خريدار شديم از سوابق و شناسنامه آن غافل شديم و اخذ و اقتباس آنرا سهل انگاشتيم. ما نفهميديم كه اقتباس علم, كاري حساس است و هنوز هم بر همانيم. ما كمتر به حقيقت دانش و دانشگاه مي انديشيم. خود دانش هم مرجع است و هم نيست. از آن جهت, مرجع است كه فقط تسليم يافته هاي خويش است و هيچ چيز غير علمي را نمي پذيرد. ستون فقرات اجتماع توسط علم پردازش مي شود. علم از آن جهت كه علم است, در جامعه متجدد مرجعيت دارد. هر چند دانش با تواضع, دانش شده است و دانشمند جز در آنچه آموخته است و مي آموزد و از طريق پژوهش در مي يابد, داعيه مرجعيت ندارد.
آيا از مرجعيت به آزادي راهي هست؟ اگر مرجع و مرجعيت نباشد, آزادي موردي ندارد و بوالهوسي است. آزادي لزوما مقيد به مرجعي است. انبيا مرجع آزادي مومناند و ملاك و ميزان آزاديهاي جديد, اصول حقوق بشر و قوانين اساسي كشورهاست. متفكران هم اسوه و مرجعي دارند اما علم چگونه مي تواند براي آزادي مرجع باشد؟ شايد در مواقعي آزادي روحي براي علم مرجع بوده و از آن پشتيباني مي كرده است ولي اين آزادي, آزادي تعبيه شده در قوانين اساسي كشورها نيست بلكه آزادي سابق بر دانش است.
اما علمي كه جهان سوم اخذ مي كند, مسبوق به آزادي نيست و با قدرت درهم آميخته است و بعيد به نظر مي رسد كه از آن ،آزادي براي جهان در حال توسعه برآيد. آزادي سياسي گاه مرجع و پشتيبان علم است و گاه آن را محدود مي كند.
مساله مهم انتقال دانش و چگونگي آن است. علم با ثروت و قدرت در آميخته است و به راحتي نمي توان آنها را جدا كرد. علم غربي به راحتي از ثروت و قدرت غربي جدايي پذير نيست كه به جهان سوم انتقال يابد و اگر هم به راحتي جدا شود, در هنگام انتقال, منشاء خير نيست. يعني راه آساني است كه به نتيجه نمي رسد. علم غربي در مقام نقل از غرب به كشور ما نيز مثل شاخه گلي است كه از چمن گل در آورده باشند و در گلدان گذاشته باشند. جدا كردن علم از شرايط و لوازم آن راه آساني است كه به جايي نمي رسد و با طي آن هيچ مشكلي حل نمي شود. تازه بر فرض اينكه علم جديد كه بشر را از توسعه نيافتگي رها مي كند در كشورهاي ما هم حاصل شود ولي آيا شايسته است كه بشر تمام همت خود را مصروف اين امر نمايد؟ جهان ما در عين توسعه يافتگي ظاهري, بدون آينده است. عصر ما عصر عجيبي است. عصر تغييرات شديد و سرگيجه آور اما فاقد آينده. اكنون در نوشته هاي شاعران و متفكرين غربي كمتر نشان اميد پيداست.
برگرديم به آزادي و علم در جهان سوم. كشورهاي توسعه نيافته از علم منقطع و منتزع از شرايط و لوازم تاريخي سودي نمي برندو به چنين علمي نياز ندارند. علم متحد با پول و قدرت نيز گرچه با توسعه توام است گشاينده هيچ افقي براي آينده نيست. بويژه اينكه نمي توان گفت كه علم لزوما در بستر آزادي مي رويد. استالين و هيتلر با مشي استبدادي به گسترش و توسعه علوم و فنون پرداختند هر چند كه هر دو قدرت مضمحل شدند. اما اكنون نظم تكنيكي حاكم است كه با استبداد كهن سازگاري ندارد. ولي صورتهاي جديد استبداد مي توانند قهر خود را با نظم تكنيك هماهنگ سازند. استبداد نظم تكنيك, خفي است. تكنيك ابتدا در جان مردمان مي نشيند و آن را تسخير مي كند و سپس جانها را ميبرد. مردمان كمتر جبر تكنيك را احساس مي كنند. اكنون به خاطر حاكميت تكنيك بر غرب, عقل نقاد نيز تضعيف شده است. از نقادي كانت, هگل و ماركس هم زياد خبري نيست.
متاسفانه مردم توسعه نيافته نيز فاقد روحيه انتقادي لازم براي درك و تصفيه علوم غربي است. روحيه انتقادي به ما كمتر كمك مي كند كه نه تنها در اخذ علم موفق باشيم بلكه به آينده علم و سياست نيز بينديشيم. ما در عصري كه مبادي فكر غربي توسط خود آنها زير سوال مي رود توان نقد آنها را نداريم. بايد افراد جرات ورود به اين حوزه را داشته باشند. اين آزمايش بزرگ تاريخ معاصر است. منتهي به درستي نمي دانيم كه در معرض چه آزمايش بزرگي قرار داريم. و با پناه بردن به خداست كه از اين غفلت خارج مي شويم. ما بايد درباره غرب و وضعيت خود درست بينديشيم.