هر اتاقي مركز جهان است. اين جملهاي است كه روي جلد اولين شماره 6 يكي از نشريات جديدالانتشار ( گردون) از «اكتاويوپاز» نقل شده، جملهاي كه در آغاز، خود را خيلي عالمانه مينمايد و خوش خط و خال اما در باطن، امالشعائر دهكدة جهاني آقاي مكلوهان است كه علم شده تا مدعيان نسل سوم زير آن سينه بزنند. توضيح واضحات اينكه به قول قدما كه ميگفتند: شرف المكان بالمكين، اعتبار اتاق نيز به آن ذي روحي است كه در اتاق ميزيد ـ يعني انسان و به عبارت بهتر بشر ـ آن هم نه اتاقي خاص، هر اتاقي! و نه بشري خاص، هر فردي از افراد بشر. يعني اومانيسم، و آن هم متنزلترين صورت آن كه انديويد واليسم باشد.
روي سخن با آقاي پاز نيست كه بالعكس، ذكاوت او را در كشف باطن اومانيسم بايد ستود. عجيب آن است كه همزمان با پروسترويكاي گورباچف و نويد آمدن ماهواره و تبليغات مك لوهاني دهكدة جهاني و طرح فرضية قبض و بسط تئوريك شريعت، ناگهان اين سخن سر از روي جلد مجلة جديدي در ميآورد كه مدعي نسل سوم است. و گويا مراد از اين نسل سوم، سومين نسل هنرمنداني است كه بياعتنا به حقايق انكارناپذيري كه آغاز عصر جديدي از حيات بشر را نويد ميدهند، همچنان چه در قالب و چه در محتوا، وابستة به تفكر و هنر غرب هستند. اولين نسل، لابد همانها هستند كه همراه با آش مشروطه سر از سفارت انگليس برآوردند و دومين نسل هم نسل كافه نادري و تهران پالاس و جشن هنر شيراز هستند و اين نسل سوم نيز... آن طور كه پيداست قصد كردهاند كه ميراث انقلاب را به نام خود تمام كنند.
عالم، درگير حادثة عظيم تحوّلي است كه همه چيز را دگرگون خواهد كرد و اين تحوّل خلاف اين دو قرن گذشته، نه از درون تكنولوژي كه از عمق روح مجرد انسان، برخاسته است. استمرار اين تحوّل هرگز موكول به آن نيست كه تجربة تشكيل نظام حكومتي اسلام در ايران به توفيق كامل بينجامد. اين امري است كه به مرزها محدود نميماند و اگر رنسانس توجّه بشر را از آسمان به زمين بازگرداند، اين تحوّل بار ديگر بشر را متوجّه آسمان خواهد كرد. اين راهي است كه انسانِ فردا خواهد پيمود و چه بخواهند و چه نخواهند، لائيسم و اومانيسم در همة صورتهاي آن محكوم به شكست هستند.
اومانيسم يا در مصداق جمعي بشر ظاهر ميشود و كار به جامعهپرستي و سوسياليسم ميكشد و يا در مصداق فردي بشر، به فردپرستي ميانجامد و مدعي فرياد ميزند كه هر اتاقي مركز جهان است. هر اتاقي مركز جهان است يعني هر فردي از افراد بشر قطب عالم است و اين صورت ديگري از همان تعميم امامت است كه بنيصدر ميگفت: يعني اومانيسم نه تنها با نظرية ولايت و امامت جمع نميشود، كه مقابل آن است و همين دليل براي آنكه اين جمله از ميان همة افاضات اومانيستي جناب اكتاويو پاز انتخاب شود و روي جلد يك مجلة فرهنگي ـ هنري به چاپ رسد، كافي است.
همة مخالفان، با همين ولايت است كه درافتادهاند. نميخواهم بگويم با ولايت فقيه؛ ولايت، اعم از ولايت فقيه است. فلذا هر نوع معارضهاي با ولايت، ناگزير به مقابله با ولايت فقيه كه صورت سياسي ولايت است ميانجامد. نظرية قبض و بسط تئوريك شريعت نيز دانسته يا ندانسته، نحوي از انحاي مقابله با ولايت است، منتها در مقدمات منطقي استدلال با آن درافتاده است نه در نتايج؛ اما ولايت در همة صورتها و مراتب آن مستغني از براهين فلسفي، امري فطري است و انسان به شهود فطري آن را درمييابد چه بتواند بر اين حقيقت برهان فلسفي اقامه كند و چه نتواند. پس اينان بايد با نظرية فطرت نيز مقابله كنند كه ميكنند. بگذريم. ميخواستم بگويم آن رشتهاي كه همة مخالفتهاي ظاهراً گوناگون را به هم پيوند ميدهد، چيست؟ كه اجمالاً عرض كردم.
در طول اين قرن، همة انقلابها و بزرگترين آنها دو انقلاب كمونيستي چين و شوروي در برابر غربِ سياسي شكست خوردهاند و اين، غربيها و غربزدگان را به اين توهّم كشانده است كه انقلاب ايران نيز نخواهد توانست در برابر غرب تاب بياورد. تبليغات فرهنگي و ژورناليستي داخلي نيز كاملاً همسو با تبليغات جهاني از همين تصور دفاع ميكنند، اگر چه شيوة دفاع و مقابلة آنها كمتر سياسي و بيشتر فرهنگي است و همانطور كه گفتم، نه با نتايج سياسي نظرية ولايت كه با همة وجود آن در حوزههاي مختلف نظري و عملي درافتادهاند، دانسته يا ندانسته. يعني همة مخالفتها را نيز نبايد آگاهانه و از سر غرض پنداشت.
در نظر بنيانگذار جمهوري اسلامي، اسلام عين ولايت بود. مردم نيز فطرتاً به ولايت فقيه ايمان داشتند و اصلاً تقليد در ميان شيعه، به معناي پذيرش ولايت فقها و مجتهدان است در حوزة احكام عملي، عمل و نظر در حقيقت عالم ـ نه در منطق ارسطويي ـ دو نحو از تحقّق و تعيّن يك وجود واحد است و بنابر اين تشكيكاتي مبني بر انشقاق نظر و عمل و يا عدم رابطة توليدي ميان ادراكات حقيقي و اعتباري ـ از لحاظ منطقي ـ نميتوانند تأثيراتي آني در تضعيف اين رابطة فطري داشته باشند.
جمهوري اسلامي كه در نظر امام وجود داشت، نظامي است مبتني بر ولايت كه بر رأي جمهوري مردم نيز تكيه دارد و اين معنا را هرگز نبايد با دموكراسي خلط كرد. دموكراسي را ميتوان مسامحتاً اين چنين معنا كرد: حكومت مردم بر خويش براساس قوانيني كه خودشان وضع كردهاند، حال آنكه مردم در اين تعريف يك لفظ موهوم است و مصداق ندارد. كدام مردم؟ مگر ممكن است كه مردم در همة امور به اشتراك نظر دست يابند؟ پس در تعيين مصداق، ناچار بايد بهطور مشروط لفظ مردم را به تودهاي از مردم اطلاق كرد كه بر خود و گروههاي ديگري از جمعيت يك كشور كه با آنها اشتراك نظر ندارند حكومت ميكنند.
گذشته از اين، اگر هم بتوانيم فرض كنيم كه اين تودة حاكم همانا اكثريت جمعيت يك كشور باشند، دموكراسي هرگز با حكومت اسلامي جمع نميشود. چرا كه در احكام و قوانين، امكان عدول از كتاب الله وجود ندارد و حق قانونگذاري غيرِ مشروط از مردم سلب گشته است و قوانين پارلماني تنها در حدود شرع، مشروعيت مييابند. پس در جمهوري اسلامي رأي مردم، محكوم و محدود به حدود ولايت است. اين كجا و دموكراسي كجا؟ و اگر كساني هم نادانسته حكومت اسلامي را عين دموكراسي ميانگارند، مرادشان بيان اين حقيقت است كه: مردم اسلام را ميخواهند و اسلام عين ولايت است.
چرا ما از اثبات مغايرت بين حكومت اسلامي و دموكراسي ميهراسيم؟ زيرا هنوز در فضاي فرهنگي غرب نفس ميكشيم و در تبليغات جهاني غرب، حكم بر اين قرار گرفته است كه هر چه غير دموكراسي است استبداد است. خير، اينچنين نيست. دموكراسي ـ حكومت مردم ـ در برابر تئوكراسي ـ حكومت خدا ـ است و حكومت خدا لزوماً غير مردمي نيست. چنانچه دموكراسي در غرب نيز به اعتقاد ما اكنون در يك، حاكميت استبدادي پنهان، صورت بسته است.
حكومت خدا يعني حكومت احكام خدا از طريق بندگاني كه به اين احكام از ديگران آشناتر هستند؛ يعني ولايت مجتهد يا فقيه؛ و اين حكومت ضرورتاً مردمي است چرا كه دست بيعت مردم نيز در آن دخيل است. همين سان كه هست.
هر چه مخالفت هست در داخل و يا خارج از كشور با همين ولايت است. در حوزههاي مختلف سياست، فرهنگ، اجتماع، هنر و غير هم. درد دلنويس هفتهنامة آينه نيز با همين ولايت درافتاده است. منتها با مظاهر اجتماعي آن، آن هم از زبان خود اهل ولايت يعني بسيجيها و اعضاي انجمنهاي اسلامي. در حوزة عرفان نيز اين همه عرفانهاي جوراجور رنگارنگ، بيهوده سر از ميان كتابها و نشريات و تئاترها و سينماها در نياوردهاند. اگر آنها بتوانند شاخصهاي تفكر مستقل انقلاب را با تفكر غربي جمع بزنند، ديگر امكان ادامة حيات مستقل و بدون وابستگي از ما سلب خواهد شد و آنگاه تن به پروسترويكايي ديگر ـ از نوع اسلامي آن ـ خواهيم سپرد.
اين امكان وجود ندارد. پروسترويكاي گورباچف نوعي بازگشت به اصل است چرا كه سوسياليسم خود از صورتهاي تحقق اومانيسم است و با اين ترتيب از آغاز هم كمونيسم و دموكراسي دو صورت از تحقق يك امر واحد بودهاند و جنگشان با يكديگر در عوارض است نه در جوهر. اما جمع شدن با غرب براي حكومت اسلامي جز با عدول از اصول امكانپذير نيست.
غرب نيز دوران تاريخي خويش را طي كرده است و اكنون رو به سوي اضمحلال و فروپاشي دارد. غرب و شرق سياسي، هر دو مظاهر تاريخي اومانيسم بودهاند و اكنون دوران اومانيسم به سر رسيده. رفع تباين ايدئولوژيك شرق و غرب سياسي نيز از نشانههاي تاريخي اين حقيقت است. اكنون انسان بار ديگر از زمين و نفس خويش روي گردانده است و به عالم معنا و آسمان توجه يافته و اين مستلزم انقلاب و تحولي ديگر است خلاف آنچه در رنسانس روي داد. انسان يك بار ديگر تولد يافته و عصري ديگر آغاز شده و كرة زمين پاي در آخرين مرحلة تاريخ پيش از پايان جهان نهاده است. فتلقّي آدم من ربّه كلمات فتاب عليه.