باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 11 آذر 1387 كاربران برخط 249 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
آزادي قلم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد مرتضي - آويني

منبع: ماه نامه - نامه فرهنگ - 1372 - شماره 10 و 11 تابستان و پاييز

 
 

قلم ابزار نوشتن است و در اين روزگار تنها «آزادي» نيست كه به ابزار نسبت داده مي‌شود،  «مغز» را نيز بدل از «تفكر» مي‌گيرند و في‌المثل به جاي «فرار متفكران» مي‌گويند «فرار مغزها» كه البته در اين‌جا هيچ يك از اين دو تعبير درست نيست. مغز ابزاري نيست كه بي‌اراده در استخدام هر آن‌كه او را به اختيار بگيرد درآيد و متخصصان كه در اين تعبير هم‌چون مغزهايي بي‌ارداه انگاشته شده‌اند، اگر به غرب مي‌گريزند از آن است كه در آن‌جا حوايج خويش را برآورده مي‌بينند … و غرب از قرن‌ها پيش تاكنون، عالمي است كه در آن نفس اماره به سلطنت بر جان و تن آدميان برنشسته است.

آزادي را بايد به «صاحبان قلم» نسبت داد يا به «قلم»؟ انسان است كه صاحب اراده است و قلم را هم اوست كه به خدمت مي‌گيرد… و اما اين اشتباه كه قلم را بدل از صاحب قلم مي‌انگارند از سر صدفه نيست و در پس آن، صفتي از اوصاف عالم جديد وجود دارد: «اصالت ابزار». با صرف‌نظر از اين‌كه اين آزادي چيست و حدود آن كدام است، در تعبير «آزادي قلم»، قلم است كه مُريد و مختار انگاشته شده و هم اوست كه بايد آزاد باشد.

بدون ترديد، ابزار اگر مجرّد از بشر و طلب و اراده‌ي او مورد ملاحظه واقع شود نمي‌تواند صاحب اراده و اختيار باشد، اما تكنولوژي كه تعيّنِ زميني اراده‌ي جمعي بشر است براي ابداع بهشت در زمين ـ با تصرف مطلق‌گرايانه در طبيعت و توسعه‌ي اتوماتيسم ـ فارغ از اراده‌ي او، به نوعي حيات انتزاعي دست يافته كه توقف‌پذير نيست و لامحاله همه‌ي توان بشري را در خدمت ابقا و توسعه‌ي خويش به كار مي‌گيرد… و از اين طريق است كه بشر مسيطَر ابزار شده است.

در آغاز قرن بيستم بشر علم و تكنولوژي را تقديس مي‌كرد و بهشت گمشده‌ي خويش را در آن مي‌جست و امروز اگرچه ديگر اين گوساله‌ي سامري را پرستش نمي‌كند وحتي اشتياق خود را براي سفري ديگر به كره‌ي ماه از دست داده است، اما از آن‌جا كه وابستگي حيات تمدن به اين نظام سيستماتيك گسترده‌اي كه موجوديت و رشد و توسعه‌اي منتزع از اراده‌ي بشر يافته تا آن‌جاست كه حتي لحظه‌اي انقطاع به نابودي تمدن بشري منتهي مي‌شود، امكان سرپيچي از سيطره‌ي تكنولوژي وجود ندارد. بشر، همچون سواركاري كه براي حفظ جان، خود را بر پشت مركوب رميده‌ي لجام گسيخته‌اش نگاه داشته، ناگزير است كه وضع موجود را حفظ كند.

اين «انفعال» در شرق و غرب صورت‌هاي متفاوتي يافته است. در غرب امروز بسيارند كساني كه چشم بر اين انفعال گشوده‌اند و راهي براي گريز از «موجبيت تكنولوژي» مي‌جويند، اما در شرق هنوز مرعوبيت و شيفتگي تكنولوژي بر جان عموم مردم غلبه دارد… و اما با صرف‌نظر از اين صورت‌هاي متفاوت نمي‌توان انتظار داشت كه اين انفعال، در زبان ظهور پيدا نكند. وقايع زندگي انسان در تناظر با عالم تكنولوژي تفسير يك‌سره ابزارگرايانه يافته‌اند و زبان رسانه‌اي، و به تبع آن زبان محاوره، پر از تعابيري شده است كه استحاله‌ي وجود بشر را در صورت ابزار اتوماتيك محاكات مي‌كنند.

در علم جديد، بدن چون كارخانه‌اي انگاشته مي‌شود با دستگاه‌هاي دقيق و منظم كه بي‌وقفه كار مي‌كنند و در اين قياس، مرگ ـ اين سّرالااسرار عالم وجود ـ وقفه‌اي است كه در كار اين ماشين پيچيده مي‌افتد. حيرت انسان علم‌زده و مسيطر تكنولوژي نيز در برابر وجود، «اعجاب در برابر پيچيدگي» است نه «حيرت در برابر راز».

در گفت‌وگوي رانندگان حرفه‌اي همه‌ي تعبيرات متعلق به حيات انتزاعي اتومبيل به نشانه‌هايي دالّ بر احوال و اوقات وجودي انسان مبدل شده اند؛ اعضاء و صفات و حتي بيماري‌هاي انسان، در اين قياس، با اعضاء و صفات و نقايصي فني كه در جريان كار اتومبيل پديد مي‌آيد تناظر يافته‌اند! تعبيراتي چون «موتورش به روغن‌سوزي افتاده» كه به معناي پير شدن و يا بيمار شدن فردي است كه سخن از او در ميان است، «مغزش گريپاژ كرده» به مفهوم اين‌كه ديگر نمي‌تواند بينديشد، يا «او نيرويي صفر كيلومتر است» يعني او تازه وارد كار شده و استعداد‌هايش هنوز بكر و دست‌نخورده است، حكايتگر همين تصور علمي است كه به عرف پيوسته و به زبان محاوره راه پيدا كرده است.

ادبيات به مفهوم جديد لفظ در نسبت با همين زبان متغير وجود يافته است، حال آن‌كه فرهنگ و ادب در عالم قديم و در نزد ما كه مولد و مأواي تمدن جديد نبوده‌ايم، در تمسك به «عروت‌الوثقاي مأثورات» خود را از تغيّر احوال و تطاول روزگار حفظ مي‌كرده است. ادبيات جديد مجلاي «عالم تفصيل» است كه عالم تضاد و تزاحم و آفاق سخيف وجود بشري است و حال آن‌كه ادبيات در عالم سنت هرگز از «افق اجمال» هبوط نمي‌كند تا مردمان اسير عالم تفصيل با رجوع به آن، آفاق متعالي وجود خويش را گم نكنند. به همين علت، هرگز چنين نبوده است كه همه به خود اجازه‌ي نوشتن بدهند و يا هرگز كسي در اين خيال نمي‌افتاده است كه تجربيات فردي خويش را حكايت كند و از همين روي، جز از خاصانِ اهل سلوك و برگزيدگان اهل ذكر كه خود را مأمور به نوشتن مي‌يافته‌اند اثري مكتوب بر جاي نمانده است. شاعران و اديبان «اعلام آفاق متعالي وجود انسان» بوده‌اند، نه حكايت‌گر سرگرداني بشري؛ و هلاكت حقيقي نيز در نفي نسبتي است كه ميان انسان و آسمان معنوي وجود دارد؛ آن‌كه اين نسبت را انكار مي‌كند هم‌چون پرنده‌اي است كه بال‌هاي خويش را زائد مي‌انگارد.

و اما اگر در اين معنا نظر كنيم كه اين عالم معبر انسان از مبادي ازلي به سوي غايات ابدي است ، آن‌گاه درخواهيم يافت كه ادبيات جديد نيز نمي‌تواند يكسره عرصه‌ي تحقق زمانِ فاني باشد و به ناچار نسبتي با حقايق سرمدي خواهد يافت و اين چنين، مجلاي ذكر خواهد شد. ذكر، به معناي عام، بارقه‌اي است كه از عالم اجمال در عالم تفصيل مي‌درخشد و عالم شهادت را به نور غيب روشن مي‌دارد؛ يعني به آن معنا مي‌بخشد. تو بدان كه اگر اين بارقه‌ها نبود انسان‌ِ گم‌كرده راه در ظلمات تزاحم و تضاد و آفاقِ سخيف وجود بشري براي هميشه گم مي‌شد.

نويسندگان رمان جديد نيز ناگزير هستند كه عالم تفصيل يعني عالم حيات بشري را رو به سوي غايات و افق‌هايي خاص معنا كنند و اين غايات هرچه باشند ـ چه مصاديق «دعوات شيطاني» باشند، چه مصاديق «تقرّب به شجره‌ي منهيه و عصيان و هبوط» و چه مصاديق «تلقي كلمات و توبه» ـ عالم را در همان «طرح ازلي خلقت» تفصيل مي‌بخشند. 1 عالم در محاصره‌ي حقيقت است و تلاش شيطان جز به تعالي نفوس بشري از طريق مبارزه‌ي دروني و بيروني با باطل منتهي نخواهد شد. معناي «زهوق بودنِ» باطل 2 جز اين نيست كه «حيثيت وجودي» ندارد. از اين سخن، نفي ضرورت مبارزه نتيجه نمي‌شود و بالعكس، ادراك قلبي‌ِ حكمت آفرينش بر اين طرح ازلي، نورالانواري است كه اگرچه تضاد را از ميان برمي‌دارد و انسان را در مقام حق‌ّاليقين به جايي مي‌رساند كه ديگر كفر و كافري در جهان نمي‌بيند و خطايي در قلم صنع نمي‌يابد و ديده را به بد ديدن نمي‌آلايد، 3 اما در عين حال، جهان را عرصه‌ي ستيزه‌اي عظيم مي‌بيند كه ريشه در ملأ اعلي دارد 4 و خود نيز به اين حكم ضرورت، شمشير برمي‌دارد و در معركه مي‌افتد. انسان كامل، مظهر اسم «عدل» است و اين تخاصم و تضاد و تزاحم كه از آن سخن رفت تحت «ولايت اسم عدل» از ميان برمي‌خيزد، كه اگرچه اين عالم هرگز از ظهور ذاتي و صفاتي آن خالي نيست ـ كه گفته‌اند بالعدل قامت السماوات و الارض 5 ـ اما «تحقق فعلي» آن جز در آخرالزمان اتفاق نمي‌افتد و اگر گفته‌اند كه در مدينه‌ي موعود، گرگ و ميش در كنار يكديگر به صلح و سِلم مي‌زيند، اشاره است به همين معنا كه با ظهور فعليِ اسم عدل ـ به طور مطلق و نه مقيد ـ تخاصم و تضاد و تزاحم از ميان برمي‌خيزد.

… و اكنون اگر چه سير استحاله‌ي بشر از صورت انسانيِ مريد و مختار به ابزاري فاقد اراده و اختيار به تماميت رسيده، اما هنوز اين واقعيت به «خودآگاه جمعي بشر» نپيوسته است و ضرورت غور در اين مسأله وجود دارد، بالخصوص براي ما كه در اين سوي كره‌ي زمين زندگي مي‌كنيم و نسبتي ديگرگونه با تمدن جديد يافته‌ايم. ما در اين سير استحاله‌ي وجودي كه بشر غربي طي كرده است شريك نشده‌ايم و بنابراين، اگرچه علي‌الظاهر از همان ابزاري استفاده مي‌كنيم كه مولود تمدن غربي است، اما نسبتي كاملاً متفاوت با اين ابزار برقرار كرده‌ايم و براي آن‌كه ما نيز به توسعه‌ي تكنولوژي آنسان كه در غرب روي داده است دست يابيم بايد كه اين «نسبت» تغيير كند، اين امكان‌پذير نيست.

اين نسبت كه از آن سخن مي‌رود چيست؟ معناي وسيله و ابزار تا پيش از پيدايش اتوماسيون هرگز با نفي اراده‌ي بشري محقق نمي‌شد و اين مسأله بسيار مهمي است. ماهيت انسان، از جمله  در نسبتي كه با جهان اطراف خويش برقرار مي‌كند تعيّن مي‌يابد و بنابراين، يك شي‌ء واحد مي‌تواند براي چند فرد انساني كه نسبت‌هاي متفاوتي با آن شي‌ء دارند موجوديت‌هاي متفاوتي پيدا كند.

اتومبيل، چنان كه هر شيء ديگر، مي‌تواند وسيله باشد و يا بت و يا مظهر عصيان بني‌آدم در برابر نهي ازلي و لا تقربا هذه الشجرت فتكونا من الظالمين. 6 ولايت تكنيك، ولايت بر مصداق عام بشر امروزي است، وگرنه، آن كه به كمال انقطاع رسيده است جز ولايت مظاهر مطلق اسم عدل را نمي‌پذيرد؛ و در مراتب ادني، كيفيت رابطه‌اي كه فرد و اقوام انساني با اشياء و جهان اطراف خويش مي‌گيرند به تناسب ماهيت و هويتي كه خود براي خويش اختيار كرده اند، تفاوت مي‌يابد. آن‌كه تكنولوژي را مي‌پرستد بت پرستي اختيار كرده و آن‌كه مطلقاً از آن اعراض مي‌كند نيز «شي» و «شأن» را با يكديگر اشتباه گرفته است. شأنيت اشيائي كه مصنوع ما هستند وابسته به خود ماست؛ چه بدانيم و چه ندانيم. نمي‌خواهم «جهت وجودي» اشياء را انكار كنم؛ هر شي‌ءِ  مصنوع انسان براي غايتي ايجاد شده است كه آن غايت را بايد معنا و محتواي آن شيء بدانيم، اما در عين حال، وجود همان شيء مي‌تواند در نسبت با خود ما حيثيات متفاوتي پيدا كند.

در اين‌جا سخن از يك رابطه‌ي فردي رفته است و حال آن‌كه نسبت انسان در مصداق جمعي با «تكنولوژي به مثابه يك كل» چنين نيست. از اين لحاظ، تكنولوژي اراده و اختيار بشر را انكار مي‌كند و از اين طريق او را از شأن انساني خويش به زير مي‌كشد و بر او لگام مي‌زند و در عين حال، انساني كه چنين شود خود مستحقّ اين انفعال است… و البته آن‌چه را كه «ولايت تكنيك» خوانده اند تحقق كامل نمي‌يابد، واگرنه، سرنوشت بشر مي‌بايست كه به يك جنگ اتمي كه دنيا را پايان دهد منتهي شود ـ كه چنين نيست.

تكنولوژي به مثابه يك كل به نوعي حيات انتزاعي دست يافته كه علي‌الظاهر همه‌ي صفات و مشخصات يك موجود زنده را داراست: رشد مي‌يابد، انديشه مي‌ورزد، تغذيه مي كند، واجد ارگانيسم واحدي است در عين آن‌كه اعضا و اجزاي متعددي دارد و اعضاي پيكرش به يك لحاظ متناظر با اعضاي پيكر آدمي و ـ همان‌سان كه مك لوهان 7 مي‌گويد ـ گسترش آن است: غذايش سوخت است، خونش الكتريسيته، گوشش راديو، چشمش سينما و تلويزيون، حافظه‌اش كامپيوتر… و به سرعت تكثير مي‌شود و توسعه مي‌يابد. وجود بشر تا آن جا در وجود اين موجود انتزاعي مستحيل گشته است كه توقف چرخ‌هاي آن را مساوي با نابودي خويش مي‌انگارد و البته اين توهمي بيش نيست. تكنولوژي در هواي «احتياج بشر به وابستگيش به ابزار» تنفس مي‌كند و اگر انسان به مقام استغنا دست يابد، خودبه‌خود ولايت تكنيك نيز اسقاط خواهد شد.

از جانب ديگر، توسعه‌ي تكنولوژي احتياجات جديدي را خلق مي‌كند كه وابستگي به تكنولوژي را توسعه مي‌بخشند؛ يك دوره‌ي باطل. مي‌پرسي: «چرا تكنولوژي را توسعه مي‌بخشيد؟» جواب مي‌دهند: «تا اين سير به آنجا منتهي شود كه اين موجبيت از ميان برخيزد.» و اگر اصراري بورزي كه: «مگر ممكن است كه خود تكنولوژي وجود خودش را انكار كند؟ يعني ممكن است كه تكنولوژي نيز انتحار كند؟» جواب مي‌دهند: «نمي‌دانيم، ما به فردا نمي‌انديشيم؛ ما آنقدر گرفتار اكنونزدگي هستيم كه امكان تفكر درباره‌ي فردايمان را يكسره از كف داده‌ايم. ما در يك اكنون بسط يافته زندگي مي‌كنيم و تاريخ را انكار كرده‌ايم تا از مرگ و انقراض برهيم. ما مي‌خواستيم كه بهشت جاودانه رادر زمين بسازيم و جاودانگي مستلزم نفي زمان است. ما بر اين انگار بوديم كه با علم و تكنولوژي بر مرگ غلبه پيدا كنيم و اوتوپي لذت و فراغت را تحقق بخشيم، غافل از آن‌كه زمان و گردش افلاك در اختيار ما نيست و لازماني و لامكاني در عالمي كه با زمان و مكان وجود پيدا كرده است جز امري «محال» بيش نيست. اوتوپي همواره اوتوپي خواهد ماند و اگر نيك‌ بينديشي، اوتوپي در افق غاييِ وجود انسان هست تا او را نسبت به زندگي پس از مرگ متذكر سازد…»

با پايان گرفتن دوران تقديس علم و تكنولوژي، اين دور تسلسل نيز شكست برداشته است و انسان‌هاي شجاع‌تر حتي جرأت يافته‌اند كه براي معتقدات خويش بجنگند و اين جهاد براي عقيده تا پاي مرگ، خودبه‌خود وابستگي به تكنولوژي را انكار مي‌كند. در «ضاحيه‌ي بيروت» 8 ماه‌ها مي‌گذرد و مردم روزانه بيش از يك ساعت برق ندارند و باز هم زندگي جريان دارد. در جنگ جهاني دوم مردم اروپا  آموختند كه در يك جنگ فراگير مرگبار نيز مي‌توان زيست. اگر اين مقطع تعلق تعميم يابد، به تبع تحولي كه در درون بشر روي خواهد داد، نسبت او با تكنولوژي نيز تغيير خواهد كرد و اين چنين، عالمي ديگر برپا خواهد شد و تمدن و فرهنگ ديگري.

آزادي در اين قطع تعلق است و آنگاه، بشر شايستگي مي‌يابد كه مظهر اسم «مختار و مريد» باشد و سزاوار نام «انسان»؛ و از آن پس اين تحول در زبان نيز ظهور خواهد يافت و مظاهر ابزارگرايي و سيطره‌ي اتوماسيون  از زبان حذف خواهد شد.

آلدوس هاكسلي 9 كتابي دارد به نام «بوزينه و ذات» 10 كه آن را بعد از «دنياي متهور نو» 11 نگاشته است. 12 در اين كتاب، بوزينه از آن جهت با ذات و يا ماهيت انسان تقابل يافته است كه هاكسلي بشري را كه از ذات انساني خويش عدول كند بوزينه مي‌داند. او معتقد است كه در جهان جديد «هدف‌ها برگزيده‌ي بوزينه‌اند و فقط وسيله‌ها از آن انسان است.» 13 من اصل كتاب را نديده‌ام و فقط ترجمه‌ي آن راخوانده‌ام. آيا مي‌توان احتمال داد كه اصل اين جمله چنين بوده است كه «هدف‌ها برگزيده‌ي بوزينه‌اند و انسان فقط وسيله است»؟ تصويري كه او از جهان بدست مي‌دهد با واقعيتي كه علم تأويل در باطن جهان امروز آشكار مي‌سازد چندان بيگانه نيست: جهاني كه در آن بوزينه‌ها اهداف خود را از طريق مايكل فاراده‌ 14 ها و آلبرت اينيشتن‌15ها تحقق مي‌بخشند. نام كتاب از نام فيلمنامه اخذ شده است كه تصادفاً به دست راوي داستان و دوست فيلمسازش مي‌رسد و نيم بيشتر كتاب را همين فيلمنامه پر كرده است. فيلمنامه راويي دارد كه جاي‌جاي وارد داستان مي‌شود و صحنه‌هاي فيلم را ـ در واقع بر اساس تفكرات فلسفي آلدوس هاكسلي ـ شرح مي‌دهد. مي‌خوانيم:

«بيش از هر چيزي بي‌خبر از آن‌چه بيش‌ترين باور را به آن دارد» و نيازي به توضيح نيست كه اضافه كنم، چيزي كه آن را دانش مي‌ناميم صرفاً نوع ديگري از جهل است ـ جهلي كه با وسواس بسيار سازمان يافته، كاملاً علمي است. اما درست به همين علت، هرچه اين جهل كامل‌تر، پرورش  بوزينه‌هاي شرزه بيش‌تر! زماني كه جهالت فقط جهالت بود، ما چيزهايي بوديم در شمار عنترهاي پوزه‌بلند و بوزينه‌هاي دم‌كوتاه و ميمون‌هاي جيغ‌جيغو. سپاس به پيشگاه آن جهل متعالي كه دانش ماست، امروزه مقام انسان به چنان پايه رفيعي رسيده، كه كمترين‌مان يك عنتر و برترين‌مان يك اوران‌اوتان است و يا، چنان‌چه به مقام منجي اجتماع ارتقاء يابد، حتي يك گوريل واقعي.

در اين هنگام دختر ـ عنتر به ميكروفن رسيده است. همين كه سرش را برمي‌گرداند چشمش به فاراده مي‌افتد كه زانو زده است و مي‌كوشد پشت خميده ودردناكش را صاف كند.

ـ پايين، آقا، پايين

لحن دختر ـ عنتر آمرانه است و با شلاق سواركاري‌اش، كه مزين به دسته‌اي مرجاني است، ضربه‌ي محكمي به پيرمرد مي‌زند. فاراده از درد به خود مي‌پيچد و اطاعت مي‌كند. بوزينه‌هاي تماشاچي شادمانه مي‌خندند. دختر – عنتر با دست برايشان بوسه‌اي مي‌فرستد و بعد همان‌طور كه ميكروفن را به طرف خود مي‌كشد، دندان‌هاي درشتش را به نمايش مي‌گذارد و با بم‌ترين صداي زنانه شروع به خواندن جديدترين آهنگ موفق روز مي‌كند. 16

و يا در جايي ديگر:

صحنه تاريك مي‌شود و صداي تيراندازي به گوش مي‌رسد. وقتي چراغ‌ها دوباره روشن مي‌شود، آلبرت انشتاين، در غل و زنجير، پشت گروهي عنتر اونيفورم‌پوش چمباته زده است.

دوربين از فراز سرزمين باريك و خالي از انساني كه پوشيده از قلوه‌سنگ‌ها، درختان شكسته و اجساد فراوان است، حركت مي‌كند و بر گروه ديگري از جانوران درنگ مي‌كند. اين‌ها لباس‌هاي پرزرق و برق متفاوتي به تن دارند و زير پرچم متفاوتي ايستاده اند، اما همان دكتر آلبرت انشتاين را با خود دارند. او دقيقاً در همان رديف، به همان شكل، در كنار پاشنه‌هاي سربازان چكمه پوش چمباته زده است. زير هاله ي نوراني موهاي آشفته‌اش، چهره‌ي مهربان و معصومش بيانگر حيرتي دردآور است. دوربين به طور متناوب از صورت يك انشتاين به صورت انشتاين ديگر حركت مي‌كند. تصاويري درشت از چهره‌هاي يكسان آنها، كه از لا‌به لاي چكمه‌هاي چرمي واكس‌خورده‌ي اربابانشان مشتاقانه به يكديگر خيره شده‌اند، نشان داده مي‌شود. 17

و يا در جايي ديگر:

از طرف ژنرال‌ها جيغ‌جيغ فرامين ديگري صادر مي‌شود. در ميان بوزينه‌هاي چكمه‌پوش، كه مسوول تدارك نبوغ ارتش خود هستند، صداي ضربات شديد شلاق و كشش قلاده‌ها به گوش مي‌رسد.

تصوير بسيار بزرگ انشتاين‌ها كه سعي مي‌كنند مقاومت نشان بدهند:

ـ نه، نه، نمي‌توانم.

ـ نه، نه، باور كنيد اين كار از من ساخته نيست.

ـ خائن!

ـ وطن‌فروش!

ـ كمونيست كثيف!

ـ بورژوا ـ فاشيست بوگندو!

ـ امپرياليست سرخ!

ـ كاپيتاليست ـ انحصارگر!

ـ بگير!

ـ بخور!

هر كدام از انشتاين‌ها لگدكوب شده و تازيانه خورده و نيمه جان، كشان‌كشان به سمت نوعي اتاقك نگهباني برده مي‌شوند. داخل اتاقك‌ها ميز بزرگي قرار دارد كه رويش با شاخص‌ها و عقربه‌ها و كليدها پوشانده شده است.

راوي

بي گمان واضح است

آيا بچه مدرسه اي هست كه نداند

هدف‌ها برگزيده بوزينه‌اند و فقط وسيله‌ها از آنِ انسان است.

دلالِ پاپيو، صندوق‌دار عنترها، عقل

مشتاق تأييد، دوان دوان مي‌آيد،

مي آيد، گنده دماغ با فلسفه، چاپلوس با ستمگران،

مي‌آيد، دلال محبتي براي پروس، با تاريخ انحصاري هگل،

مي‌آيد، با دارها، تا قوه‌ي باء بوزينه شاه را تقويت كند،

مي‌آيد، با قافيه، به همراه علم بديع، تا نطق او را تنظيم كند،

مي‌آيد، با حساب جامعه و فاضله، تا راكت‌هايش را نشانه‌گيري كند،

به روي پرورشگاه يتيمان، در آن سوي اقيانوس،

مي‌آيد، مصمم، با بخور و عود، تا لابه كند خالصانه

به پيشگاه بانوي مقدسمان براي اصابت راكت‌ها به هدف.18

در اين شعر كه راوي مي خواند، عقل متعارف، صندوقدار، تئوريسين دلالِ محبت، طبيب، اديب و رياضيدان مستخدمِ عنترهايي هستند كه بر جهان حكم مي‌رانند و اين عجب تمثيل زيبايي است! داستانِ فيلمنامه‌ي «بوزينه وذات» در دوراني اتفاق مي‌افتد كه جهان بعد از يك جنگ اتمي جهاني كاملاً ويران گشته است و بازماندگان از جنگ روي به شيطان‌پرستي آورده‌اند:

راوي

زيبايي، وصف‌ناپذير، صلح، وراي فهم…

در دوردست‌ها، درست زير خط افق، ستون گلرنگي از دود به هوا برمي‌خيزد و به شكل قارچي متورم درمي‌آيد و همان‌جا باقي مي‌ماند و سياره‌ي منزوي را به كسوف مي‌پوشاند.

دوباره به صحنه پيك نيك برمي‌گرديم. عنترها همگي مرده‌اند و به علت سوختگي به طرز بسيار وحشتناكي تغيير شكل داده‌اند. دو انشتاين، در زير آن‌چه از درخت پرشكوفه‌ي سيب به جا مانده، در كنار هم دراز كشيده‌اند. كمي آن‌طرف‌تر، يك كپسول گاز هنوز مشمشه‌هاي پيشرفته‌اش را با شدّت بيرون مي‌راند.

انشتاين اولي

اين غير عادلانه است، درست نيست…

انشتاين دومي

ما كه هيچ وقت به كسي آزاري نرسانديم.

انشتاين اولي

ما كه تنها براي حقيقت زيستيم.

راوي

و درست به خاطر حقيقت است كه شما اكنون در خدمت مرگ‌آفرين عنترها در حال نزع هستيد. پاسكال متجاوز از سيصد سال قبل همه‌اش را به روشني تشريح كرده است: «ما از حقيقت بت مي‌سازيم، زيرا حقيقت بدون خيرخواهي ديگر خدا نيست، بلكه تصوير او و يا بت است كه نه مي‌بايستي آن را دوست بداريم و نه ستايشش كنيم». آري شما براي پرستش يك بت زندگي كرديد. اما در تحليل نهايي، نام هر بتي يك مولاك 19 است، بنابراين، دوستان من، بفرماييد.

مه مرگ‌زاري راكد، طوفاني ناگهاني آن‌را به جنبش درآورده، آرام و بي‌صدا شروع به پيشروي مي‌كند و حلقه‌هاي بخار چركين را در ميان شكوفه‌هاي سيب به گردش درمي‌آورد. آن گاه پائين و پائين تر مي‌آيد و دو شخص خوابيده را دربرمي‌گيرد. فرياد بغض‌آلودي مرگ علم قرن بيستم را، خودكشي اعلام مي‌دارد. 20

اگر آلدوس هاكسلي دريافته بود كه ذات ناشناختنيِ حقيقت نه از طريق اثبات احكام اعتباري علوم جديد و بلكه از طريق ابطال آن‌ها به ظهور مي‌رسد، شايد درباره‌ي اين‌كه دانشمندان علوم تجربي جز براي حقيقت نزيسته‌اند ترديد مي‌كرد؛ اما به هر تقدير، در حسن نيت افرادي چون آلبرت اينيشتن ترديدي وجود ندارد. مهم‌تر اين است كه هاكسلي صورت ممسوخ بشر امروز را ديده و دريافته است كه اهداف را همين عنتر مسخ  شده تعيين مي‌كند نه انسان‌هاي خوش‌نيتي چون فاراده و اينيشتن كه وجود خود را وقف توّهمي از يك حقيقت كرده‌اند.

در جايي از كتاب، خليفه‌ي اعظم شيطان‌پرستان مي‌گويد:

از همان ابتداي انقلاب صنعتي، ابليس پيش‌بيني كرده بود كه انسان‌ها به خاطر تكنولوژي پيشرفته‌شان، در چنان لجنزاري از عجب و خودبيني فرو مي‌روند كه به زودي همه‌ي حس واقع‌بيني‌شان را از دست مي‌دهند. اين درست همان چيزي بود كه اتفاق افتاد. اين برده‌هاي بيچاره‌ي چرخ‌ها و تير و تخته‌ها براي تسلط بر طبيعت به خود تبريك و تهنيت گفتند. فاتحان طبيعت، واقعاً كه! در حقيقت، كاري كه كرده بودند صرفاً برهم زدن توازن و تعادل طبيعت بود و طبعاً عواقبش هم دامنگيرشان مي‌شد. فقط به خاطر بياور كه در طول يك‌قرن ونيم از چيز چه كارها كه نكردند، آلودن آب رودخانه‌ها، كشتن حيوانات وحشي، تخريب جنگل‌ها، راندن خاك سطح زمين به سمت درياها، سوزاندن اقيانوسي از نفت، برباد دادن معادني كه يك دوره‌ي كامل زمين شناسي صرف ذخيره شان شده بود. خلاصه ضيافتي كامل از جهالت جهانيان و تبهكاران. اسم اين را پيشرفت گذاشته بودند، پيشرفت، پيشرفت! بگذار به تو بگويم كه آن اختراع به مراتب زيركانه‌تر، طنزش به دفعات شيطاني‌تر از آن بود كه محصول فكر بشر باشد. ناگزير بايد برايش مددي خارجي قائل شويم، بدون ترديد بايد رحمت ابليس در كار بوده باشد، كه البته هميشه و همه جا آماده‌ي عرضه است ـ يعني براي كسي كه حاضر به همكاري و همراهي با او باشد ـ و چه كسي نيست؟21

 آلدوس هاكسلي جهتي را كه علم امروز پيموده است شيطاني مي‌داند و گفته‌هايش در اين‌باره صراحت كامل دارد. در كتاب «بوزينه و ذات» مردمان‌ بازمانده از جنگ اتمي جهاني، از آن روي شيطان‌پرستي اختيار كرده‌اند كه به يقين، اراده‌ي شرارت‌آميز ابليس اكبر را در پس‌ٍ وقايع تاريخ معاصر  تشخيص داده‌اند. بوزينه صورتِ‌ ممسوخ «بشر»ي است كه خود را در خدمت اِعمال اراده‌ي ابليس قرار داده است و حتي صراحتاً مي‌گويد:

هر انساني تنها در سايه‌ي معرفت بر ذات خويش از بوزينه بودن مكرر باز ايستاد. 22

از نظر او، در دنياي امروز، بشر برده‌ي صورت ممسوخ خويش يعني بوزينه است و اين مسخ به آن علت واقع شده كه نخواسته است به مقيدات ذات انساني خويش تسليم شود.

تعبير «انسان آزاد» در دنيايي كه وجود بشر عين بردگي نفس اماره و و ابستگي و تعلق به اشيا و ابزار اتوماتيك است خود يكي از مظاهر سرابي است كه فتنه‌ي آن، عالم و آدم را فراگرفته است و شايد بزرگ ترين دسايس ابليس اكبر در اين جا رخ مي‌كند كه زبان كه بايد «خانه‌ي حقيقت و راهبر به آن» باشد، خود «حجاب حقيقت و رهزن آن» مي‌شود. چه جاني بايد كند تا از سيطره‌ي فرهنگ ضلالتي  كه در زبان رسانه‌اي نهفته است رها شد! زبان رسانه‌اي، زبانِ مشهورات متعارف دهكده‌ي جهاني است، اما فرهنگ غرب نه تنها با وضع الفاظي جديد كه صورت مبتذل همان فرهنگ هستند به ميدان مي‌آيد، بلكه در الفاظ زبان‌هاي ديگر نيز، به تناسب استعداد، روح خويش را مي‌دمد، آنسان كه در كلمه‌ي «آزادي» چنين شده است. تشخيص فرهنگ غرب در عبارت «دهكده جهاني» بسيار آسان تر است از آن كه روح فرهنگ غرب را در كلمه‌ي «آزادي» بيابند، هر چند اين لفظي است كه پيش از ارتباط با غرب نيز با معنايي مأخوذ از مأثورات ديني و ملي در زبان فارسي رواج داشته است:

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

مگر تعلق خاطر به ماه رخساري

كه خاطر از همه غم‌ها به مهر او شاد است

فرهنگ هر قوم عين ذات اوست و چه «حقيقت ذاتي» يك قوم را منشأ گرفته از خاطرات مشترك تاريخي بدانيم و يا آركتيپ‌ها 23 و يا آن سان كه ما اعتقاد داريم آن را به اسمي از اسماء‌الله و حقيقتي از حقايق ازلي بازگردانيم، فرهنگ نزديك‌ترين و در عين حال پوشيده‌ترين ظهور همين حقيقت است كه از يك حيث‌ صورت مآثر و معارف نخستين را به خود مي‌گيرد و عهد ازلي را پاس مي‌دارد و حافظ هويت آن قوم است و از حيثي ديگر كه متعّين در طول زمان و عرض مكان است، به صورت آداب و رسوم و معماري و مناسبات و… ظهور مي‌كند. تعبير «ادب و سنت» رجوع به آن حيثيت نخستين دارد و «آداب و رسوم و عرف» به اين حيثيت ثانوي باز مي‌گردد و تعبير «فرهنگ» به هر دو. عرف هر قوم نسبتي علّي با معارف و مآًثورات آن قوم دارد، هر چند كه اين نسبت پنهان باشد. تصادفي نيست اگر لفظ «عرف» از همان ريشه‌ي «معرفت» است. فرهنگ متعارف نحوي معرفت جسمي است، نسبتي است كه بين عموم افراد يك قوم با مآثر و معارف آنان وجود دارد و در صورت آداب و رسوم و آيين‌هاي خاص تظاهر مي‌يابد. مأثورات سرچشمه‌اي است كه حيات فرهنگ و تازگي و طراوت آن را محفوظ مي‌دارد. فرهنگ متعارف يك جامعه در اعصار حيات تاريخي آن دچار تغيير و تحول مي‌شود، اما اين تحول صيرورتي متعالي خواهد بود مشروط بر آن‌كه در تقابل و تعارض با فرهنگ‌هاي ديگر، با رجوع مدام به مآثر، خودِ حقيقي خويش را بازيابد، واگرنه، در فرهنگ‌‌هاي ديگر استحاله و يا انحلال مي‌يابد و از بين مي‌رود.

علت آن‌كه فرهنگ را نمي‌توان تعريف كرد در همين جاست كه فرهنگ ظهور حقيقت يك قوم «در مقام ذات» است و در تعيّنات بعدي، يعني ظهور، «در مقام صفات و افعال» كه فرهنگ صورت آداب و رسوم و فولكور پيدا مي‌كند، حد و رسم مشخص‌تري به خود مي‌گيرد و سهل‌تر در ظرف تعريف واقع مي‌شود.

اين همه بحث كه بر سر حافظ درگرفته است و مي‌گيرد از چيست اگر او را در اين ميانه نقشي نيست؟ حافظ شاعري متعلق به ادوار گذشته‌ي تاريخ ايران نيست؛ او زنده است و روزبه‌روز زنده‌تر مي‌شود. حافظ از مآثر ادب اين سرزمين و از پاسداران عهد ازلي و هويت حقيقي اين قوم است و بر اين مقياس، بايد پرسيد كه كدامين كس از حافظ زنده‌تر است؟

معاندان دريافته‌اند كه تا نسبت ما با مآثر فرهنگيمان تغيير نكند امكان ايجاد تحول در فرهنگ متعارف موجود نيست. بيهوده نيست كه يكي، به اميد مسخ حافظ، در غزليات او آن‌گونه كه عقل متعارف تمدن جديد ـ يعني به عبارت بهتر، اين وهم متظاهر به عقل ـ مي‌پسندد دست مي‌برد و ديگري حسين بن‌منصور حلاج 24 را قياس از خود مي‌گيرد و سومي «شاهنامه» را كه صورت اسطوره‌اي حكمت معنوي ايران است بر مبناي يك تاريخ‌انگاري سياست‌زده‌ي عوامانه تفسير مي‌كند و چهارمي تلاش مي‌كند تا هفت آسمانِ قرآن را در تخم‌مرغ موهوم داروينيسم بگنجاند و پنجمي «مثنوي» را به مشهورات متعارف رسانه‌ها محك مي‌زند و بالاخره تمامي اين روشنفكران سرگردان كه دريافته‌اند منع مردم از راه دين تنها با ايجاد شك در بنيان‌هاي نظري شريعت به قصد آشتي دادن دين مردمان با دنياي جديد و استحاله‌ي فرهنگ سنتي در فرهنگ غرب و انحلال عقل ديني در خرافه‌هاي علم‌نماي اين روزگار ميّسر است، در جست‌وجوي ترفندهايي براي عرفي كردن احكام منطقي و اعتباري و اخلاقي غرب هستند، غافل كه اين تبدل و تحول در فرهنگ متعارف، همواره سيري از درون به سوي بيرون دارد و تا يك رويكرد باطني به تبع يك تحول انفسي به سوي قبله‌اي جديد ايجاد نشود، عرف يك جامعه متحول نخواهد شد. پس اينان به تجديدنظري پروتستانتيستي در دين اسلام اميد بسته‌اند، حال آن‌كه اين عصر كه بايد آن را «عصر توبه‌ي انسان» نام نهاد، متناظرِ معكوس نهضتي است كه در رنسانس اتفاق ‌افتاد. بشر يك بار ديگر ـ و اين بار در سطح تمامي سياره‌ي زمين ـ متوجه‌ي قبله‌ي معنويت شده است و اين توجه به زودي همه‌ي معادلات و مناسبات را به هم خواهد ريخت و زمين از اين وضع تعادل ناپايداري كه در آن واقع شده است بيرون خواهد آمد.

فرهنگ متعارف ما نسبتي با مآثر و معارف ديني و قومي دارد و نسبتي ديگر با غرب؛ همچنان كه زبان ما نيز چنين است. زبان محاوره‌ي فارسي و زبان آكادميك ما به شدّت غرب‌زده و بيمار است در حالي كه زبان مأثورات ما زبان مفتح و منزهي است كه در عرصه‌ي قرن‌ها تفكر حكمي و عرفاني و معرفت شاعرانه 25 به دست آمده است. اما فرهنگ ذوبطون است و اگرچه در ظاهر ممكن است عناصر متناقضي را در خود بپذيرد، ولكن هرچه به ريشه و مرجع و منشأ فرهنگ متعارف ـ كه ماًثورات باشند ـ تقرب بيشتري پيدا كنيم، از وحدت و صفاي بيشتري برخوردار مي‌شود. فرهنگ غرب در دوران جديد با رجعت به مآثر فرهنگي يونان و روم باستان تولدي ديگر يافت و توانست كه حتي فرهنگ كلام مسيحي قرون وسطا را نيز در خود منحل كند. فرهنگ متعارف غرب، صورت كنوني خود را در نسبت با احكام و اعتبارات علم تكنولوژيك كسب كرده است، اما در اين‌جا اگرچه فرهنگ در ظاهر نسبتي نه چندان عميق با شريعت تكنولوژيك غرب پيدا كرده است، ولي  در باطن هويت مستقلّ خويش را دارد و حتي در اين مرتبه، نسبت ظاهري خويش را با شريعت تكنولوژبك انكار مي‌كند و بنابراين، انسان در اين سوي كره‌ي زمين، مستمراً در درون خود مواجه است با تقابل جدي جاذبه‌ي غرب و حكم ازلي فطرت و در اين مواجهه است كه او خود را باز مي‌يابد و توبه مي‌كند. متفكران مستقل ما امروز، هم‌چون روبه‌رويي حكماي مسلمان با فرهنگ يونانيان از قرن سوم به بعد با صورت كلي فرهنگ غرب روبه‌رو شده‌اند و تا اين تقابل در صورت عرفي فرهنگ متنزل شود و نشانه‌هاي خاصّ خويش را بيابد، سال‌هاي سال به طول خواهد انجاميد… 26

 

پانوشت‌ها:

1ـ اشاره است به آيات مربوط به آفرينش آدم در قرآن 35 تا 37 سوره‌ي بقره. ـ و.

2ـ اشاره است به آيه‌ي 81 سوره‌ي اسراء: وقُل جاء الحق و زهق الباطل اِن كان زهوقاً. ـ و.

3ـ اشاره است به اين دو بيت از غزليات حافظ

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                          آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد

منم كه شهره‌ي شهرم به عشق ورزيدن                      منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن

4ـ اشاره است به احاديثي كه از تخاصم در ملأ اعلي حكايت مي‌كنند. اهل توحيد مي‌دانند كه اين امر با توحيد ذاتي، صفاتي يا افعالي منافات ندارد.

5ـ پيامبر اكرم (ص)، ابن‌ابي جمهور،  عوالي اللئالي، 4 ج، سيدالشهدا، قم ، ج4، ص 103. ـ و.

6ـ بقره/35 و اعراف/19

Marshall Mc. Luhan  (80ـ1911)؛ محقق و نويسنده‌ي كانادايي در حوزه‌ي ارتباطات. ـ و.

8ـ حومه‌ي شهر بيروت كه محلّ زندگي مسلمانان اين شهر است. ـ و

Aldous Huxley (1963ـ1894)؛ نويسنده‌ي انگليسي. ـ و

10ـ Ape and Essence؛ آلدوس هاكسلي، بوزينه و ذات، فرزانه شيخ، نيما، مشهد، 1367. ـ و.

11. Brave New World

12ـ كتاب اول در سال 1948 و دومي در سال 1932 نوشته شده است. ـ و.

13ـ بوزينه وذات، ص 47 .ـ و.

14ـ Michael Faraday (1867ـ1791)؛ دانشمند انگليسي كه تلاش‌هايش به كار كشف الكتريسيته مدد رسانده است.

15ـ Albert Einstein (1955ـ1879)؛ فيزيكدان آلماني. ـ و

16ـ بوزينه وذات صص 38 و 39. ـ و

17ـ بوزينه و ذات، ص 42. ـ و.

18ـ بوزينه و ذات، صص 46 و 47. ـ و.

19ـ Molock: از خدايان فنيقي‌هاست كه اطفال را برايش قرباني مي‌كردند.

20ـ بوزينه و ذات، صص 54 و 55. ـ و

21ـ بوزينه و ذات، صص 124 و 125 .ـ و

22ـ بوزينه و ذات، ص 77. ـ و.

23ـ archetype: كهن الگو يا خاطرات ازلي، يا صور نوعي ناخودآگاه جمعي.

24ـ عارف معروف قرن سوم و چهارم كه در سال 309 به قتل رسيد. ـ و.

25ـ معرفت شاعرانه معرفتي است كه از طريق شعرا و به واسطه‌ي وحي خاصي كه به آنان مي‌رسد در جهان پراكنده شده است.

26ـ از يادداشت‌هاي نگارنده‌ي شهيد چنين برمي‌آايد كه اين نوشته را ناتمام گذاشته تا در فرصتي ديگر به تكميل آن بپردازد، ولي متأسفانه حتي فرصت بازنگري چند صفحه‌ي پاياني آن را نيز نيافته است. ـ و. 

 

    146 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   آزادي (174)
●   ادبیات (295)

افراد مرتبط
●  هاكسلي   آلدوس(4)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:18/08/1382

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب