باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 46 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تاريخ و ادبيات جدايي ناپذيرند
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: كلود - سيمون

منبع: روزنامه - ایران

 
 

در زمان اين مصاحبه، رمان «باغ گياهان» به تازگي منتشر شده است. اتفاقي مهم که متخصصان دشنام و زخم زبان هم نوع نوشتار آن را همچون نقاشي رنگ و روغن روي بوم دانسته اند، منتقداني که از جايزه نوبل ادبي کلود سيمون در سال 1985 هم استقبال چنداني نکردند. نه به خاطر چند عمل داستاني که به صورت رايگان در اختيار مخاطب قرار مي گيرد، بلکه براي اجازه دادن به تجلي احساسات در ارتباط با تاريخ. او هميشه در پي عرضه کردن متوني است که در اعماق حافظه فردي و جمعي به کند و کاو مي پردازد... کلودسيمون اين ساختار را براي ما توضيح خواهد داد، در طول مصاحبه يي که افتخارش را به ما داده است چند گوشه از کنج خلوت کارگاه نويسندگي اش را براي ما روشن کرده و گوشه يي ديگر از سبک نوشتاري خود را با جمله يي از ميشله1 فاش مي سازد، جمله يي درباره روبسپير2 در کتاب «تاريخ انقلاب فرانسه»؛ «او به سهولت و انعطاف پذيري پيش پا افتاده کارهايش بدگمان است و کم کم به سخت نوشتن رو مي آورد.»

 

شما آخرين بار در سال 1989، پس از انتشار «اقاقيا» مرا پذيرفتيد و به سوال هاي من درباره تاريخ و رويدادهاي واقعي که در کتاب هاي شما به صورت دو رشته بسيار محکم به هم تنيده شده اند، با اين دو کلمه پاسخ داديد؛ جزئيات و ترکيب بندي. ولي به نظر مي رسد در نوشته هاي جديد تر خود، رفته رفته مي خواهيد به اين دو ويژگي شکل محسوس تر و ملموس تري دهيد که به خصوص در ابتداي کتاب هاي تان آشکار است. چه چيز باعث شد تا به وضوح دست به چنين انتخابي در فرم بزنيد، به خصوص که شما در حال حاضر تنها کسي هستيد که اين شيوه پر مخاطره را پيش گرفته ايد؟

با ديدن صفحه هايي که روي آنها يادداشت هايي پراکنده نوشته بودم، به اين شيوه رسيدم. اين ترکيب بندي را به همان اندازه که خوشايند تر است، «گويا» تر يافتم. اگر دقت کنيد درک خواهيد کرد که چه مي خواهم بگويم. طبيعتاً در مقايسه با نوشته هاي نخستين، تغييراتي وجود داشته که به واسطه آن برخي مطالب متراکم تر ساخته و پرداخته مي شود. اين ترکيب بندي در بيشتر مواقع تسکين دهنده است، به خصوص وقتي نمي توان چيزهايي را که در يک زمان اتفاق افتاده است، با هم نقل کرد، چرا که نوشتن فقط يک بïعد دارد؛ بعد خطي. البته اين کار براي من جنبه سرگرمي هم دارد...

خواننده در اين حالت دو عملکرد را درک مي کند؛ حس تقارن و همزماني...

دقيقاً همين است،...

 

و نوعي کلاژ پلاستيکي که بسيار هم قوي ظاهر مي شود. آيا منظور شما اين است که نوشتن از بازي در فضاهاي خالي صفحات يا هماهنگ ساختن و ترکيب بندي مجموعه عناصر موجود، تشکيل شده است؟

از اين کلمه هماهنگ سازي که شما الان به کار برديد، بسيار خوشم آمد. براي من ادبيات همان هنر است. با اين بينش، وسايل و شيوه هايي که مي توان به کار برد، همان وسايلي است که در هنرهاي ديگر مثل موسيقي و نقاشي استفاده مي شود؛ موضوعاتي که در مقابل بحث هاي ديگري محو شده و عقب نشيني مي کنند، بازمي گردند و در زماني ديگر به کار مي روند، روبه روي هم قرار مي گيرند يا با هم هماهنگ مي شوند.

و بعد کم کم تقارن و همزماني کمتر ديده مي شود، با وجودي که محسوس است.

سابق بر اين در کتاب هاي ديگر هم به دنبال اين قضيه بوده ام. مثلاً در يکي از کنفرانس هايي که در باب رمان نو برگزار شده بود، تابلويي متشکل از چند کروکي تهيه کرده بودم تا نشان دهم که اين بحث در «جاده فلاندر» چگونه انجام شده است. براي مثال، فرآيند هماهنگ سازي در برش هايي از زمين که نشان مي داد چگونه چشمه هاي آب از لايه هاي رسوب شده بر روي هم به وجود آمده و يکي بر روي ديگري راه خود را پيدا کرده اند. شايد در موسيقي اين فرآيند در فوگ3 اتفاق مي افتد...

هر کس هر آنچه در توان دارد اجرا مي کند. بازي با تناوب ها، تضاد ها، تکرار و موزوني، تنافر و ناموزوني و غيره. مثل وقتي که وسط يکي از قصه هاي جنگي ام به گفته هايي از پروست استناد کردم، گفت وگوي آرام آقاي «آ» با يک مارکيز، در بالکن هتل بزرگ، دقيقاً در همان زمان (ساعت پنج بعدازظهر) که رومل حمله مي کند؛ و اصلاً مهم نيست که اين دو جريان با چهل و پنج سال فاصله زماني اتفاق افتاده اند. در همين لحظه که مشغول اين گفت وشنود صلح آميز هستيم، در بسياري از نقاط جهان، آدم ها کشته مي شوند... به علاوه، اين گذر ظاهراً بيهوده و پوچ شايد مهمترين مهارتي باشد که هرگز در ادبيات کسي نتوانسته از آن سر بلند بيرون آيد. وقتي چند مرغ دريايي روي آب مي نشينند با سايه رنگ هاي گوناگوني که روي تن شان منعکس مي شود (و در آن گفت و شنود با «نيلوفران سفيد» مونه مقايسه مي شود) با دقت به اين رنگ بندي، به تدريج مي توان گذر زمان را در نوشتار حس کرد. باز هم به علاوه، گاهي اوقات از اسب سواري هاي مختلف که در يک رمان وجود دارد، مي توان برداشت هاي گوناگوني کرد.

البته کتاب هاي شما درباره همين زمان هاي متعدد نوشته شده است...

نمي شود طور ديگري عمل کرد.

صفحه، يک فضاي محدود است و به نظر من شما دنبال شيوه هايي بوديد که با اقدامات کاملاً اصولي و قانوني به تقارن و همزماني نزديک شويد.

کاملاً درست است. مثلاً پايان همين کتاب جديدم؛ هم زمان هم اسب سواران هستند، همزني در وان، هم ديکتاتور آفريقايي، هم بازيکن هاي تنيس... اين همان عمل داستاني است.

با اين همه رويداد که بر روي صفحه مي آوريد، گويا در يک زمان، خيلي چيزها در جريانند.

بله، هميشه اين شعر بسيار مهم ويتمن را در خاطر دارم که جهان پيرامون را فرا مي خواند؛ بيابان ها، شهر ها، اقيانوس ها، جنگل ها...

پس اين خود نوشتار است که مسووليت کلاژ را به عهده مي گيرد، يک جمله با دنباله هايي بسيار فراوان، با شاخه ها و انشعاب ها، پرانتز ها و غيره. پس از همجواري بر روي کاغذ، اجتماع عظيمي در يک جمله به وجود مي آيد.

دقيقاً همين طور است که مي گوييد...

يک نکته ديگر هم به نظرم جالب مي آيد. اينکه از طرفي تعداد زيادي از اتفاق هاي بسيار مهم تاريخي که در مه 1940 به وقوع پيوست، پيوسته با ارجاع هايي از فلوبر، داستايوفسکي، فاکنر، پروست، مونتي و... برخورد مي کند. اين حس به آدم دست مي دهد که شما اساساً عقيده داريد نمي توان يک متخصص ادبيات را خارج از تاريخ و به دور از آن تصور کرد.

 

به نظر من تاريخ و ادبيات غيرقابل تفکيک هستند. جويس و پروست، که بسيار کم از تاريخ مي گويند و چه بسا اصلاً از تاريخ نمي گويند، انزوا و تنهايي به واسطه تاريخ را نمي توانند درک کنند. آنچه که به خود من مربوط است، من هم مثل بيشتر مردهاي جوان اروپا، با حوادث خشونت بار زيادي دست و پنجه نرم کرده ام. از آغاز دوران بچگي که پدرم کشته شد و من ده ماه بيشتر نداشتم...

ولي تقريباً در کتاب هاي تمام نويسنده هاي متوسط اروپايي هم چنين حضور تاريخي را نمي بينيم،

شايد به اين دليل است که من خيلي عاطفي ترم...

فکر مي کنم شما علاقه داريد اين جمله هراکليت را به خاطر بياوريد؛ «حتي آن کسي که خوابيده، دارد تاريخ را مي سازد». وقتي خود شما هم مي نويسيد، نمي توانيد از اين قاعده مستثنا باشيد.

فقط در کتاب «تريپتيک»4 اين قضيه آشکار نيست ولي در بقيه کتاب ها، بله، باز هم تاکيد مي کنم بايد اين نکته را مورد توجه قرار داد که آثار من اتوبيوگرافيک نيستند، فقط اساس آنها واقعيت هاي زندگي من است.

 

آيا ادبيات ناچار است از تاريخ بگويد؟

به نظر من بله. بالزاک مثل فلوبر نمي نويسد، هر نويسنده ديگري همين طور، چرا که هر يک از آنها در يک دوره تاريخي متفاوت زندگي کرده اند. پروست و جويس هم که چهره ادبيات را تماماً زير و رو کردند، آثارشان را زماني نوشتند که تاريخ هم به کلي در حال زير و رو شدن و تحول بود. اين اتفاقي نيست.

 

پس حافظه چي مي شود؟

عمل نوشتن حافظه را تقويت مي کند. جزئيات فراموش شده را دوباره به آنها مي بخشد. فکر مي کنم بالزاک بود که مي گفت ايده ها با نوشتن جاري مي شوند.

 

اين عمل بازخواني موجب تغيير و تحولات دائمي نمي شود؟ يعني کتاب هايي که يکي پس از ديگري جانشين هم مي شوند، به مثابه به روز کردن دائمي حافظه نيست؟

بله، مي شود از اين زاويه هم به قضيه نگاه کرد. ولي من بر انديشه و فکر کار پافشاري مي کنم.

 

آيا به عنوان مثال، در رويدادهاي واقعي هم از يک کتاب تا کتاب ديگر، تغييرات و تحولاتي داريم؟

مطمئناً. مثلاً در اپيزودي از «جاده فلاندر» که جرج کمي عقب تر از فرمانده اش که به آغوش مرگ مي رود، اسب سواري مي کند. در اين رمان، من لحن تاريخ را تغيير داده و به صورت «رماني» درآورده ام، با ابداع علل و انگيزه هاي روان شناختي که کمابيش به حقيقت نزديک است و جذابيت دارد.

 

آيا کار نوشتن به صورت روزمره، اثر را با نوعي اجبار پيش نمي برد؟

اگر با سماجت پيش برود، چرا. ولي من مي نويسم، مي نويسم، مي نويسم. بيشتر وقتم را مي نويسم، بدون اينکه بدانم به کجا مي روم، اما مي دانم که اين نوشته ها بالاخره به يک چيز منتهي مي شوند.

 

احساس مي کنيد که چه وقت يک کتاب مي خواهد متولد شود؟

وقتي مدام مشغول نوشتن مي شوم و مي بينم که نزديک به دويست صفحه نوشته ام، حس مي کنم چيزي در حال شکل گيري است و کتابي به وجود خواهد آمد. هرگاه که با سماجت مي نويسم، مي دانم بالاخره به جايي مي رسم.

 

پي نوشت ها؛

1- ژول ميشله نويسنده فرانسوي (1874- 1798) که رمان هاي متعددي نوشته و تاريخ انقلاب فرانسه و تاريخ فرانسه اش معروف است.

2- ماکسيميلين ماري ايزيدور دو روبسپير، نويسنده فرانسوي (1794- 1758)

3- قطعه موسيقي که قسمت هاي مختلف آن پشت سر هم است ولي مايه آن يکي است.

4- پرده نقاشي روي سه بدنه که دو بدنه آن روي هم مي خوابد.

 

    101 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:13/04/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب