باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 22 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
حيات کنشگر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: نادر - شهريوري

منبع: روزنامه - اعتماد

 
 

ژرژ روئو

«نقاشي براي من تنها شيوه يي است براي فراموش کردن زندگي»

اين جمله از ژرژ روئو (Roault-iret-jeorge)، نقاش فرانسوي يادآور جمله يي مشهور از نيچه است که اگر هنر نبود زندگي، آدمي را خفه مي کرد. بنابراين هنر با خود نوعي فراموشي به همراه مي آورد که به ما امکان مي دهد چيزهايي را فراموش کنيم، البته منظور از فراموشي، آن حالت نسيان ناشي از وضعيت فيزيولوژيک نيست، بلکه فراموشي توام با فراروندگي و استعلا است که اهميت پيدا مي کند. به تعبير نيچه، فراموشي و فراموشکاري برخلاف باور عده يي نه بي عملي و انفعال است، بلکه پديده يي است کاملاً فعال. بدين صورت که نيرويي است مثبت تا هنگام کار و فعاليت آنچه را در زندگي ملال آور است به کناري بگذاريم و براي کارهاي مهم تر و تصميمات اساسي جا باز کنيم.

نيچه نقش فراموشکاري را ممانعت از ورود عناصر نامطلوب به داخل روان انساني در نظر مي گيرد که البته به نيروهاي موثر و مفيد اجازه ورود مي دهد و مي گويد آن کس که آن دستگاه فراموشي را ندارد مانند کسي است که دچار بدگواري و سوء هاضمه شده است زيرا «انسان جانوري است که نياز به فراموشي دارد.» نکته مهم تري که نيچه در رساله «در باب حقيقت و دروغ در معناي فرا اخلاقي» يادآوري مي کند آن است که تنها در سايه فراموشي است... که انسان خود را به عنوان فاعل شناسنده (سوژه) و از آن بالاتر به عنوان فاعل خلاق و هنرمند فراموش مي کند.»

به اين ترتيب هنر صرفاً امري تاريخي نيست يعني محصور زمان و مکان نيست، به عبارت ديگر هنر صرفاً حالت انعکاسي ندارد که مثلاً نقاش از طبيعت نقاشي کند، يعني تنها طبيعت بيرون را در تابلوي خود بازتاب دهد، بلکه مساله ذهن هنرمند در آفرينش يک اثر هنري نيز در کار است، به اين ترتيب که هنرمند جهاني را دوباره خلق مي کند و اين خلق دوباره جهان است که در اثر هنري اهميتي بسزا مي يابد و البته اين آن چيزي است که يونانيان قديم از آن تحت عنوان مي مسيس (Mimesis) ياد مي کنند، يعني هنر صرفاً تقليد جهان نيست بلکه نوعي آفرينش دوباره جهان است که اين عمل مي تواند بي نهايت بار توسط هنرمند تکرار شود و البته تمايز هنرمند با ديگران، آن جنبه آفرينندگي و خلاقيت هنرمند است که در ديگران يافت نمي شود و اين البته عکس نظر افلاطون است. از نظر افلاطون «اثر هنري تقليد چيزي موجود در دنياي ما است که اين چيز خود تقليدي از ايده يي است که در جهاني ديگر جاي دارد. پس از نظر افلاطون اثر هنري دو بار از حقيقت دور شده است و از ديگر ساخته هاي آدمي که يک بار از ايده يا حقيقت خود دور مانده اند بي ارزش تر است.»

اما مساله جالب تري که ژرژ روئو طرح مي کند اين است که «نقاشي خودش يک شيوه زيستن است» اين جمله ژرژ روئو در واقع فراتر از بررسي هاي هنري است و به زندگي ارتباط پيدا مي کند. حال مقصود از اينکه گفته مي شود «نقاشي خودش يک شيوه زيستن است چه مي تواند باشد؟»

در اينکه به هر حال با انديشه هاي نيچه در اين باره سر و کار خواهيم داشت ترديدي نيست اما در عين حال به نظر مي رسد که يادآور جمله مشهور نيچه نيز است، آنجا که مي گويد «مسيحيت خود کيفيتي از نوع و سبک خاصي از زندگي است.» اما به خصوص جمله ژرژ روئو شبيه سخنان نيچه در دانش شاد است آنجا که مي گويد «ما بايد هنرمنداني شويم که نه آثار هنري بلکه زندگي خود را مي آفرينند، ما بايد هنر به روي صحنه بردن خود را فرا گيريم. ما بايد به شاعر زندگي خود تبديل شويم.» اما چگونه مي توان به شاعر زندگي خود تبديل شد؟ با خلق دوباره و دوباره خود،

اکنون مي بايستي ميان دو ساحت زيبايي شناسي و ساحت اخلاقي تمايزي اساسي قائل شويم. در واقع ساحت زيبايي شناسي از نظر نيچه، ساحت انبوه امکان ها است يعني آشوب و بي نظمي در آن غالب است. فرد (دقيقاً به مفهوم نيچه يي آن) مي تواند اشکال متنوعي از امکان ها را براي خلق خود و به صحنه بردن خود به کار گيرد، در صورتي که در ساحت اخلاقي ضرورت حاکم است، به اين معنا که فرم يا شکل معيني يا آرماني به عنوان سرپوشي بر روي آشوب و بي نظمي قرار مي گيرد تا ضرورتي براي فرم معيني از زيستن ايجاد شود.

هرگاه از اولين کتاب مهم نيچه يعني «زايش تراژدي» که يکسر درباره هنر است مدد گيريم ساحت اخلاقي همان ساحت آپولوني است، زيرا آپولون نماينده حد و حدود و مرز است و به عبارتي همه چيز در آن ساحت روشن و مشخص است و به تعبيري «در آن هر چيزي سر جاي خود قرار دارد» در صورتي که در تقابل با آن ديونزوس بي پايان است بدون مرز و شکل، ديونزوس همه چيز را در مي نوردد و به ويژه هر آشوب و امکاني را به رسميت مي شناسد و البته براي آن حدي معين نمي کند و مکانيت آن را رد مي کند و آن را از جنس و ذات موسيقي در نظر مي گيرد. شيلر در مورد شاعران مي گويد که آنان قبل از آفريدن شعر هيچ تصوير منظم و مشخصي در ذهن شان وجود نداشته، فقط حالتي موسيقايي احساس مي کرده اند، يعني حالتي بي مکان و در جريان و خروشان.

اين چنين است که نيچه براي موسيقي به عنوان هنر ديونزوسي بيشترين احترام را قائل است و در تقابل با آن که هنر تجسمي که هنري آپولوني است و البته احترامي براي آن قائل نمي شود. اما پيامد مهم توجه به ساحت زيبايي شناسي ارزش زدايي از همه چيز است. ارزش زدايي يا همان نهيليسم توام با آمدن به سطح و گرايش به فرم صورت مي گيرد. به عبارت ديگر ارزش زدايي (نهيليسم) به ناگزير به امري زيبايي شناسانه منجر مي شود و گرايش به سطح و فرم در هر حال تنها در ساحت زيبايي شناسي قابل درک و توجيه است.

نيچه در فراسوي نيک و بد، سپاس خويش را از بوسکوويچ اعلام مي دارد کسي که «به ما ياد داد باور به جوهر، ماده، رسوب زميني و ذره يي اتمي را فراموش کنيم و البته اين بزرگ ترين پيروزي براي حس است که تاکنون نصيب بشر شده». اما لازمه فراموش کردن جوهر آن است که به سطوح عشق ورزيم و نه ژرفا و البته به عنوان هنرمند اکنون مي آموزيم که خوب فراموش کنيم و در ندانستن خبره باشيم ياد مي گيريم که «به رويه، پوسته، صور، طنين ها، واژه ها... المپ ظواهر عشق ورزيم.»

اما کماکان اين سوال مطرح است که چگونه؟ شايد با فاصله گرفتن از خود يا به تعبير نيچه در کتاب غروب بت ها با شور فاصله گرفتن که اين همه بر آن تاکيد مي کند. به عبارت ديگر با فاصله گرفتن از زندگي مان، در واقع با نگاهي ديگر و دوباره براي خلق يک جهان ديگر و شخصيت متفاوت. در واقع فاصله به ما آن آزادي خلاق را اعطا مي کند تا براي خود شخصيتي متفاوت بيافرينيم، شخصيتي که در قبال همه چيز، به گونه يي آزاد، شاد، مواج و رقصان است که دنياي هجوآميز کودکانه و آرامش بخشي را خلق مي کند و البته اين چنين جهشي در ابتدا چيزي نيست جز دگرگوني در خود تا نه تنها جهان را بلکه خود را به پديداري زيبايي شناسانه بدل کنيم.

بدين سان است که هنرمند اين بار زندگي خود را به عنوان اثري هنري خلق مي کند، در اينجا شاهد نوعي تغيير در انديشه نيچه از سال هاي اوليه اش به اين طرف هستيم. به اين ترتيب که مثلاً از شوپنهاور عميق که نيچه به او به عنوان آموزگار خويش در ابتداي جواني اش علاقه مند بود، به سمت نوعي از نويسندگان «شاد»، «بازيگر» و بي اندازه «تصنعي همچون اسکاروايلد مي رويم آن نويسندگان بازيگري که همه چيزشان را به پاي زندگي مي ريختند و منجمله و به خصوص نبوغ شان را. به اين ترتيب همه چيز در ستايش از زندگي و پذيرش آن به عنوان غايت خلاصه مي شود. اما اين به آن معنا نيست که زندگي زيبا يا اخلاقي است، بالعکس به بياني ديگر هنر بايد زندگي را زيبا و پذيرفتني نشان بدهد، دقيقاً به اين دليل که زندگي زيبا نيست، تاکيدي که نيچه مي کند بر اينکه هنر بايد تحريک يا آرماني کردن زندگي باشد دال بر اين موضوع است که حقيقت زندگي غيرقابل قبول و غيرقابل تصديق است. به اين قطعه عجيب از نيچه توجه کنيم... «...اينجا سخن از تقابل يک دنياي واقعي و يک دنياي ظاهري نيست... تنها يک دنيا وجود دارد و آن هم دروغين، بي رحم، متناقض، افسونگر و بي معنا است. دنياي واقعي چنين دنيايي است... ما نيازمند دروغ هستيم تا بر اين حقيقت چيره شويم... زندگي بايد در ما اعتماد بدمد و بدين سان وظيفه يي که بر ما تحميل مي شود سنگين است. براي انجام آن انسان بايد دروغگويي بالفطره باشد و بالاتر از همه يک هنرمند... هنر و تنها هنر، اين است آن وسيله اصلي که زندگي را بر ما ممکن مي سازد. آن فريبنده بزرگ زندگي، آن محرک بزرگ زندگي.» ابرانسان، آن آفريننده بزرگ، اين آن اهميتي است که نيچه به کنشگر اصلي زندگي يعني «آن فرد هنرمند» مي دهد. فرد به معني اينکه کنش زيبايي شناسي اساساً کنشي است فردي و هنرمند به معني آفرينندگي و خلق بي انتها و تمام نشدني خود.

 

    164 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:18/04/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب