امروز مي خواهم در باب انسان «تري گونه» و «مثلث القنه» هندي و كلمة «قنه» تفسيري بدهم. اگر ما چيزي را چند مرتبه دور هم بكشيم- هر يك از اين بندها را – مثل طناب، در سنسكريت و هندي قديم «گونه» و در عربي «القنه» مي گويند، يا عكسي كه سه بار روي هم افتاده باشد به آن «گونه» و «سه گونه» مي گويند.
انسان سه گونه دارد و عجيب اين است كه گاهي نون «قنه» حذف و به «قوه» تبديل مي شود كه دو معني دارد يكي به معني «بند»ي است كه مي بندند، و يكي آن «قوه» كه ريشة لاتيني دارد، ولي اگر انسان «مثلث القوه» هم بگوييد درست است. حالا من قبل از اينكه بروم به انسان سه «قوه» و سه «قنه» كه داراي سه قوه است به ريشة لغوي آن مي روم. عجيب اين است كه اين «گونه» سنسكريت كه به معني گونة انسان است باز در عربي «قنن» شده، يعني فارسي «گونه»، لفظ «قنن» همان «گونه ها»ست. در واقع انسان داراي سه گونه است و سه «قنه» و «قوه» دارد. حتي بنده «تصوف اسلامي» را با اين اصل «انسان شناسي» تفسير مي كنم، چنانكه «طريقت» و «شريعت» و «حقيقت» را هم با اين اصل تفسير مي كنم. اين يكي از مباني فكري بنده است كه «انسان مثلث القنه» باشد. اين نظر را سال ها طرح كرده ام ولي هنوز در مجلات نديدم. هنوز اينها را، كسي برنداشته و تمهيدي هم بر آن بنويسد.
حالا بايد ديد اين انسان در حالات مختلف كداميك از اين سه «قنه»اي كه هندي ها مي گويند دارد. حالا اين مقدمه را داشته باشيد تا به حسابش برسم. و بعد مي رسم به اينكه «حكمت» اسلام و «گنوسيس» اسلام كه «گنوسيس» و عرفان اصيل است چيست؟ و مي خواهم اين «حكمت انسي» و «گنوسيس» اصيل را فرا روي خود قرار بدهم به عنوان حقيقت «پس فردا». آن شناسايي حقيقي مستلزم كداميك از اين سه «قنه» است. «قنن» امروز بشر امروزي چيست؟
حالا- من به عبارت ديگر، وقتي كه در اروپا با يك دوره، «تاريخ فلسفه» و «فنومنولوژي» و «هيدگر» را، كه حتي يك سطرش به مملكت ما نيامده در گوشة خموشي مطالعه مي كردم، انكشافي به من دست داد. نمي گويم اهل «حقيقت» هستم ولي «طريقت» برايم معني دارد. اين ابيات را درست كردم و امروز براي شما مي خوانم. ولي مي خواهم با نظم بگويم، چون روش «زندآگاهانه» روش من است. دوباره بايد بگويم كه «مثلث القنه» تعبير پيشينيان است نه تعبير بنده و تأويل «هانري كربن» فراماسون «لژ اورشليم».
گفتم كه در آن موقع، بنده اين اشعار حافظ را با يك مثلثي مرتب كردم. به مسائل مربوط به «هرمونوتيك» و «زندآگاهي» هم وارد بودم. «زندآگاهي» يكي از موارد «تأويل» است، بنابراين اگر تكرار مي شود تكرار «زندآگاهانه» است. علم تكرار ندارد ولي در اين مسائل «زندآگاهانه»، «اجمال» و «تفصيل» هست، و شما مي بينيد هر وقت بنده تفسيري مي دهم، گفته اند نو است. حالا يك مثلثي درست مي كنم، يك بيت در سمت ضلع راست، يكي در چپ از پايين به بالا، و بيتي از بالا به پايين و در سمت ضلع چپ نيز همين طور است. حالا يك بيت از ميانه مثلث پايين مي آيد. اين ابيات چنين شروع مي شود كه يك شخص نگاه مي كند به خودش و مي گويد، دارد جستجو مي كند و مي بيند به جايي نرسيد. اما همين قدر هست كه طالب آن است كه قلبش نوراني شود ولي مي بيند «قلب تيره» دارد و «غربزدة مضاعف» است، و مي رود به اين مرتبه كه من مثل ديگران همان «حوالت» «غربزدگي مضاعف» و غفلت و بي حقيقتي همگان را دارم. اين يك بيت را بالاي مثلث مي نويسد:
جز قلب تيره نشد حاصل و هنوز
غافل در اين خيال كه اكسير مي كنند
حالا من ابيات را بصورت مختلف مي توانم تفسير بكنم. چون گفتم من هر كاري كردم با اين ابيات بود. حالا فرض- وصف يك كسي در چنين حالي با خودش كه مي بيند «واقعيت زده» است و رويش از «حق» به «خلق» است، مقدمه است. بعد مي آيد از اين جستن آمدن، غافل در اين جهان، از طرفي با «قلب تيره»، و از طرف ديگر در اين خيال است كه با صنعت غول آسا معجزه كرده، به ما مي پرد. بشر با صنعت، جهان را بصورت زرادخانه درآورده است، با اين زرادخانه اي كه درست كرده و با اين غروري كه پيدا كرده «قلب تيره» دارد.
حالا به خود مي آيد در اين «واقع بيني» بدون «حقيقت» و «طريقت» بدون «طريقت بيني» و «حقيقت بيني»، گاه به سويي مي رود و گاه بسوي ديگر. افتاده در جستجو، مي رود به طرف ضلع راست. يك مدتي مي رود و مي گردد و فلسفه هاي مختلف و جستجوهاي فلسفي و بعد هم مي بيند هنوز راضي نشده. اين شعر را در وصف حال خود در طرف ضلع راست مثلث مي گذارد:
فرشته عشق نداند كه چيست قصه مخوان
بخواه جام شرابي و به خاك آدم ريز
او به فلسفه مي رود و به زهد و منطق. هي همواره مي رود كه خود را از اين «خرابات» و تشبه به فرشته بكند و حتي رياضت مي كشد تا برگردد به بهشت. بهشت را پشت سرش مي بيند و باز هم راضي نمي شود:
فرشته عشق نداند كه چيست قصه مخوان
بخواه جام شرابي و به خاك آدم ريز
اين را من حيث المجموع نامش را مي گذارم «زهد قرون وسطي»، حالا مي بيند با تشبهي كه به فرشته مي كند نمي شود. بعد «سير»ش را وارونه مي كند و در ضلع راست اين را مي شود ديد، مي رود و بعد شروع مي كند به جستجوي در معارف غربي كه باز مي بيند نشد. هنوز «قلب تيره» باقي است. دو دفعه رو به خودش مي گويد:
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود
در دورة جديد تشبه به فرشته در كار نيست ولي تشبه، تشبه به حيوان است. به هر صورت حيوان اصالت دارد. نگاه كنيد كه حتي آن زيست شناسي كه به خدا مي رود، ندانسته به حيوانيت اصالت مي دهد. در اين دوره بهشت را هم منكر مي شود. «تجرد نفس» را هم منكر مي شود و مي گويد همه چيز براي همين حيات دنيوي انسان است.
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود
حالا مي آيد به «طريقت»، قدم مي زند، در اينجا غرور است، غرور صفت شيطان است. امروز دار «دار غرور» است. شيطان را «غرور» (به فتح غين» گفته اند. در يك مرتبة قرون وسطي غرور انسان را مي گيرد كه عبارت است از زهد قرون وسطي. دورة جديد كه همه اش غرور است باز از اين مي رود بالا. هنوز غرور را چسبيده كه عبارت است از :
جز قلب تيره نشد حاصل و هيچ هنوز
غافل از اين خيال كه اكسير مي كنند
غافل از اين خيال شروع مي كند به ابر قدرت بازي، حالا فرض كنيد از اين واقع بيني و حتي از عالم شريعت «خودبنيادانة» جديد، قدم بگذارد به «طريقت» و اهل «طريقت» بشود. حالا بر مي گردد، سير معكوس مي شود. «ز خانقاه به ميخانه مي رود حافظ».
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد و ريا به هوش آمد
بنابراين گفتم «حوالت تاريخي» قرون وسطي و دروة اسلام كه بعد از «يونان» شروع مي شود «زهد» است. دورة جديد هم «زهد» است، اما زهدي وارونه، هر دو در «خانقاه»اند. اين «طريقت» «پس فردا»ست كه از «خانقاه» مي خواهد به «ميخانه» برود، تا از مستي زهد و ريا به هوش آيد، و از «غربزدگي غير مضاعف» زهد قرون وسطي و «نيست انگاري» «خودبنيادي» «غربزدة مضاعف» دورة جديد رهايي پيدا كند.و زهد و ريا با «نيست انگاري» يكي است، «نيست انگاري» اصل ذات خويش را هست مي انگارد و خداي «پريروز» و «پس فردا» را و آن «حقيقت» پريروز و پس فردا را نيست مي انگارد. پس «نيست انگاري» دورة قرون وسطي «خودبنياد» نيست، ولي دورة جديد هم «نيست انگار» است و هم «خودبنباد». اين زهد جديد است. پس يك زهد «نيست انگارانه» هست و يك زهد «نيست انگارانة خودبنياد».
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر ز مستي زهد و ريا به هوش آيد
«خانقاه» به يوناني…. مي شود… يعني بيگانه… در يوناني به «جاي» و «گاه» و اينها معني شده است. اين «خانقاه» با «مسكنت» و «مسكين» هم ريشه است. «مسكنت زده» يعني بيگانه گشته. «خانقاه» يعني «دارالمساكين». سابقاً در يونان، يا در قرون وسطي غربايي به در خانة مردم مي آمدند، فقير بودند، مردم به آنها چيزهايي مي دادند و جاي اينها را مي گفتند… يعني جاي غربا و مساكين است، به معني «خانقاه». اين بيگانگي و از خود بيگانگي را كه من بارها گفته ام يعني «مسكنت»، من سال ها گفته ام انسان، «مسكنت زده» است، در «خانقاه» زهد و ريا، زهد و رياي «نيست انگارانه» از يك سو و زهد و رياي «خودبنيادانه» و «غربزدگي مضاعف» از سويي ديگر. در اين «خانقاه» بيگانگي از خداي «پريرزو» و «پس فردا» و آشنايي با خودش با «نفس امارة» خودش و بيگانگي از «نفس مطمئنه» است، « و باؤ بغضب من الله و ضربت عليهم الذله و المسكنه» يعني بر آنها بيگانگي از حق و حقيقت زده شده، بيگانه اند.
بشر امروز در «خانقاه» است نه در «خرابات» كه معني ديگري دارد. حالا چند بيت ديگر در اينجا مطرح است. آنجا كه انسان در حال بازگشت به اصل ذات خويش است، بازگشت به اصل ذات را موقعي من توجه كرده ام كه مقاله اي از «هيدگر» كه نامش «بازگشت به سرآغاز» است خوانده بودم. انسان وقتي به اصل انساني اش بازگشت يك قرب ديگر با خدا پيدا مي كند كه قرب لطفي انسان به حق است، نه قربي كه قرين با بي لطفي حق باشد. حالا ابيات ديگر:
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني
كار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
«صومعه» به معني «دير» است و محلش در بالاي كوه. مردماني روزگاري روي كوه مي رفتند. «صومعه» با «قلة كوه» هم ريشه است. «صومعه» نشينان مي رفتند آنجا و روي اصول مسيحيت عبادت مي كردند، اين است كه حافظ مي گويد «آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني» آن صومعة مسيحي قرون وسطي كه كار ما بالاخره « با رخ ساقي و لب جام افتاد»، اشاره است به «خلق الله آدم علي صورته»، رخ ساقي اسماء لطف حق است. هيچ موجودي مظهر تام و تمام اسماء حق نيست و بر صورت حق آفريده نشده، چنانچه در ديوان حافظ طوري و در قرآن طور ديگري بيان مي شود، «كار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد» و مظاهر مختلف اين جهان.
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از روز ازل حاصل فرجام افتاد
از «خانقاه» بدر شده رفته به «خرابات». «حوالت» من اين بود، گناه، و منظورش اشاره به داستان آدم است. خودتان برويد قرآن را بخوانيد. حالا بازگشت به فرشتگي معني ندارد:
فرشته عشق نداند كه چيست قصه مخوان
بخواه جام شرابي و به خاك آدم ريز
بنابراين در مرتبة فرشتگي، چند بيت هست، البته شعرهاي «حافظ» را كه غالباّ اشتباه و نسنجيده تفسير مي كنيم از اينجا عده اي مي گويند كه انسان بايد فرشته شود. حالا
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از روز ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايرة گردش ايام افتاد
اين به معني «حوالت تاريخي» است، اگر بخواهيم تفيسر بدهم، موجودات ديگر «تاريخ» ندارند، چنانكه حيوان تاريخ ندارد و فرشته تاريخ ندارد. ايام ايام انساني است. روزگار را انسان دارد. ما هستيم كه روز و روزگار داريم، يعني تاريخ، «چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار، هر كه در دايرة گردش ايام افتاد». البته ايام موجودات كه بنده به آن اشاره كردم يكي «ايام الله» است و يكي «ايام البشر». «فلسفة تاريخ» همواره در «ايام البشر» است. بهتر مي خواهيد، «ايام النفس الاماره» نه «ايام الله». «ايام الله» از آن «پريروز» و «پس فردا» است.
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايرة گردش ايام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
اينجا «صوفي» اشاره است به بي گناهي و صاف از گناه بودن آدمي. همة موجودات حريف اند. موجودات مظاهر اسمي از اسماء هستند و نسبتي با آنها دارند. صوفيان جمله «آينه گردان» حق اند. «صوفيان جمله حريف اند و نظرباز ولي، زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد»ه است، كه همان آدم باشد كه مظهر «اسماء» شد. با اين تفسير، حافظ واقعاً با يك عمق «زندآگاهانه» به كلمات قرآن رفته است. اين عبارت است از «گونه» و «قنه »هاي انسان كه به صورت مثلثي توضيح كردم و به صورت هاي مختلف هر يك از اين ابيات حافظ را براي آن آوردم، حالا اين يك جور «تري گونه» است و آن «گونة» اصيلي كه انسان دارد، حافظ اسمش را مي گذارد «خراباتي گري»، در «خرابات» بودن يك نوع «طريقت» است.
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم
«مقام اصلي ما گوشة خرابات است» به «مقام محمود» انساني. فرشتگان مقامشان «مقام معلوم» است، چنانكه در قرآن آمده است. تنها انسان است كه «مقام محمود» دارد و اين مقام را حافظ به «مقام محمود» تعبير مي كند. «مقام اصلي ما گوشة خرابات است».
مقام اصلي ما گوشة خرابات است
خداش خير دهاد آن كه اين عمارت كرد
نه «خانقاه» و نه «صومعة» قرون وسطي و نه «خانقاه» امروز، «مقام اصلي» ما نيست. بشر امروز رانده و مانده از «مقام محمود» خوبش است كه انسانيت انسان باشد. بشر امروز در «خانقاه» زهد و ريا است. «ميخانة» امروز انسان «خانقاه» است. «خانقاه» بشر مسجد نفس امارة اوست. اين كاباره هاي امروزي بشر مسجد خودپرستي و سجدة نفس اماره است. بشر به اين مسجد اماره نفس مي رود و در آن چنين و چناني تر مي شود. از «خانقاه» و «مسكنت» و «مسكنت زدگي» بيرون نمي تواند شد، معمولاً كلمة «خرابات» حافظ به معني خراب شدن انسان از «مقام معلوم» فرشتگي به كار مي برد و خرابگي از زهد و ريا.
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
غالباً فيلسوف هاي قديمي مي آيند اين شعر را تفسير غلط مي كنند، مثلاً … كه اين «دير خراب آباد» را در مرتبه و معني ذم بكار برده است. اي آقا من بايد فرشته بشوم! اين آدم گناه كرد و آمد در اين «دير خراب آباد» كه آباد در خرابي و بدي است! در حالي كه حافظ عكس اين نظر را مي گويد، براي اينكه حافظ نه چپ است و نه راست. ديري كه حافظ مي گويد آباديش در خرابي است از فرشتگي يا حيوانيت سابق و ورود به عالم انساني. در عين حال حافظ توجه دارد اين زهد چپ و راست در موضع مدح استعمال مي شود.
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
من ملك بودم و در فردوس گناه كردم و آمدم به اين ديري كه آباديش در خرابي از همان فرشتگي است. آبادگي جهان در خراب شدن از تشبه به حيوان است. بنابراين «خراب آباد» در موضع مدح استعمال مي شود. اين شاعر اهل حقيقت كه نادر است و از نوادر، از «طريقت» به «حقيقت» رسيده بود.
«خرابات» كلمه اي است كه در كتب يوناني استعمال شده است. سابقاً مي گفتند دسته اي بودند. اصل كلمه «كوريبيانس» است «كوريبيانس» مي شود «خرابات». حالا يك «كوريبانتيسموس» Choribantismus داريم كه در فرانسه مي شود «كوريبانتيسم» و در انگليسي «كوريبانتيزم». اين «كوريبيانس» را به انگليسي «كوريبيانت» Choribiant مي گويند و كلمة ديگر مرادف «خرابات»، «كوريبانتيون» است. «كوريبيانت» مي شود «خراباتي». «كوريباننتيسموس» همان «خراباتي گري» است. اينها دسته اي بودند در آسياي صغير كه به «آنتوزياس» يعني شور و شر مي رفتند و حتي يك دستة ديني بودند. در كتب غربي از اينها صحبت شده است. يك دسته «ديونيزوسي» يا «ديونوسوسي» بودند و دسته اي «بهوت ها» بودند كه فحشاء از اينها آمده، اينها كارشان عبادت بوده است و حتي اين كلمة «كوريبيانت» و «كوريبيانس» را به معني مجازي نوعي شور و شعف شاعرانه گفته اند. حتي دربارة اين دسته يك انگليسي كتابي نوشته كه به فرانسه ترجمه شده و من آن را خوانده ام. الآن يادم آمد كه در آنجا وقتي از «كوريبانت ها» يعني «خراباتيان» و سرمستي «خراباتيان» كه يك دستة ديني بودند حرف مي زند، ذهنش به جايي رفته و مي گويد اين دسته ها در سرزميني كه بعداً دستة «مولويه» كه دست مي افشاندند، پيدا شده اند يعني روم، بي اثر نبوده است. كتاب ديگر به فرانسه كه دربارة اديان آسياي صغير نوشته شده به «كوريبانت ها» اشاره دارد.
بنابراين كلمة «كوربيانت» اصلش از كلمة «خراب» به معني شوقي است، و به اصطلاح قنوات شوق سرمستانه است كه همين طور در ابيات حافظ آمده است. «خراباتي» كه حافظ مي گويد اين معني در آن هست، با اين همه تفسيري كه حافظ مي كند مقصدش مقام خراب شدن از تشبه به فرشتگي معين و معلوم دورة قديم و خراب شدن از زهد و رياء قديم و جديد با گذشتن از آن و رسيدن به «خرابات» و خراب شدن «خانقاه» است.
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم
حالا من اين «خرابات» و حتي «مغ» را با «ميستيك» هم ريشه مي گيرم. اعتقاد من اين است كه «خرابات » سابقه دارد كه بعداً يوناني ها آن را فراموش كردند و همين طور آمده به «خرابات مغان» يعني خرابات اهل عرفان كه حافظ در آن نور خدا مي بيند. حالا شما نگاه كنيد «خراباتي» كه حافظ مي گويد چيست؟ هم «عشق» است هم «گناه»، ولي اين گناه مثل آدم «سير»ش به طرف «حقيفت» است، به طرف «تجلي اعظم». در اينجا در «تصوف» به اصطلاح اسلامي مسئله اي است. كلمة «تصوف» را هم به معني «صوفي صافي» گرفته اند كه با معني «سوفوس» هم معني است يعني «حكمت». بعضي مانند «ابوريحان» گفته اند چون در «جزيره العرب» قبلاّ اين بحث دقيق بوده كه «اسماء» چيست؟ چنانكه گفتم، اصلاّ آداب و رسوم «خراباتي گري» با انحطاطي كه پيدا كرده بود عجيب و غريب است، و ديانت «بهوت» كه فحشاء بوده نيز غريب است.
پس بنابراين «صوفي» به معني «پشم پوشي» و غير اينها نيست، «سوفوس» كه گفته اند، به نظر من با «طوبي» و «طبيب» هم ريشه است كه «فيلوسوفي» از آن برآمده است. اما معمولاً حافظ «صوفي» را به معني كسي مي گيرد كه گناه نكرده و مي خواهد از گناه انسان فرار كند و در بعضي موارد به «خرابات» مي رود، از اينجا
صوفيان جمله حريف اند و نظرباز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
پس صوفي در نظر حافظ بي گناهاني اند كه گناه نكرده اند.
اما در مقابل «تصوف رندانه» حافظ، هر دو طرف دنياي جديد به معني «تصوف» است و زهد، «تصوف زاهدانه» كه غير از «تصوف رندانه» است. دارم حافظ را مي گويم و «زندآگاهانه» تشريح مي كنم. اين يك مقدمه بود. گفتم در طرف راست و چپ مثلث ابياتي است و بالاي مثلث دو بيت دارم كه نخوانده ام. طرف راست نوشتم:
فرشته عشق نداند كه چيست قصه مخوان
بخواه جام شرابي و به خاك آدم ريز
«ان لربكم في ايام دهركم نفحات» در اين ايام و روزگار امروزي هم «نفحات»ي هست. اما روي برگردانيد از اين نفحات به طرف «نفحات انس». «نفحه» و «نفسه» و «پسوخه» يكي است، يعني دمي كه انسان مي كشد. اين را گذاشتم در طرف راست كه از مولاناست در دفتر اول، كه شرح كرده بسيار عالي است. اگر بخوانيد خيلي خوب است: «ان لربكم في ايام دهركم نفحات الافتعرضوا». حالا در طرف چپ اين بيت حافظ را گذاشته ام.
در ره نفس كزو سينة ما بتكده شد
تير آهي بگشاييم و غزايي بكنيم
«حوالت تاريخي» امروز در جهان امروز و سينة امروز، بتكدة اهواء نفس است. «تير آهي بگشاييم» با يك دردمندي با يك جهادي، جهاد نفس، «جهاد اكبر» و بعد هم «جهاد اصغر» كه امروزه مبارزه مي گوييد. اصلاً دورة جديد، دورة «جهاد با جهاد نفس» است. روزي بوده در دورة قديم كه هنوز براي بشر «جهاد با نفس» معني داشته. در دورة جديد وارونه مي شود، زهد جديد هر سو نگري، ما را دعوت مي كند به «جهاد با جهاد نفس»، جهاد با جهاد اكبر و اصغر. امروز جهاد است كه تكليف انسان منتظر است، يعني مبارزه با غربزدگي غيرمضاعف.
در ره نفس كزو سينة ما بتكده شد
تير آهي بگشاييم و غزايي بكنيم
اين غزا و اين مجاهده نياز تمام بشر امروز است و متأسفانه اين منطق و فلسفه است كه نمي گذارد جوانان ما، جوانان جهان توجه به جهاد «جهاد با جهاد نفس» بكنند ….