پست مدرن، استعمار، امپرياليسم، حقوق بشر، دموكراسي، اخلاق، مدرنيسم، افراط گرايي، خشونت، اصول گرايي و … واژه هايي مرتبط با حوزه هاي مختلف سياسي، جامعه شناسي، معرفت شناسي و روابط بين المللي، اخلاق و فلسفه اند كه ظاهراً هر يك به حوزه فكري و فرهنگي خاصي تعلق دارند. اما همه اين حوزه ها به شكلي پيچيده در هم تنيده شده اند به گونه اي كه به قول كاپرا، بشر امروز نيازمند نظام ادراكي تازه اي است(1). پست مدرنيسم، نمادي از تحول در مسير تفكر فلسفي، سياسي و علمي بشر است كه از دل مدرنيسم بيرون آمده است. اين دوران بيانگر عصري آميخته به ابهام و كنايه است كه متضمن ترديد در مدرنيته و از دست دادن اعتقاد به آن است. تاكنون پست مدرنيسم در حوزه هاي ادبيات، هنر، جامعه شناسي و فلسفه مورد بررسي و چالش هاي نظري قرار گرفته است. اما اكنون به نظر مي رسد كه ورود آن به حوزه سياسي و روابط بين الملل، مويد اغتشاش بيشتر ديدگاه هايي است كه واقعاً دستيابي به نظام معنايي و ادراكي جديدي را طلب مي كند تا بر اساس آن بتوان، موضوعات متعارض در حوزه سياسي، بخصوص دكترين هاي جديد را مورد بررسي و فهم قرار داد.
پروفسور اكبر. س. احمد مي گويد: «حوزه جهاني پست مدرنيسم طعنه آميز، سنت ستيز، شناور و انعطاف پذير است»(2) اگر اين ويژگي ها را با نوع تسامح بپذيريم بايد به ويژگي هاي حوزه سياست و روابط بين الملل نوعي رجعت به گذشته، را نيز بيافزائيم. رابرت كوپر (مشاور با نفوذ و ارشد توني بلر) نخست وزير انگليس معتقد است جهان را بايد به شيوه و روش پست مدرن تقسيم كرد.
در جهاني كنوني كشورهايي هستند كه در دوره ما قبل مدرن قرار دارند. كشورهايي در دوران مدرن هستند و برخي كشورها نيز دوران پست ودرن را تجربه مي كنند، شيوه برخورد با اين كشورها از سوي قدرت هاي مسلط و تمدن برتر و حاكم بر جهان، نمي تواند با شيوه هاي قبلي كه متعلق به مدرنيسم است يكسان باشد. عملي شدن تدريجي اين شيوه برخورد كه با طرح دكترين هايي چون نبرد تمدن ها از ساموئل هانتينگتون، ويژگي هاي تمدن آمريكايي از نيوت گينگريج، امپرياليسم انساني (محافظه كاران نو در آمريكا) و استعمار دفاعي (محافظه كاران انگليس)، شكل عملي به خود گرفته است، روابط بين المللي را تحت تاثير قرار داده است. شتاب آزمون اين ديدگاه ها، بخصوص دكترين نئوكنسرواتيست هاي آمريكا بعد از حوادث يازدهم سپتامبر نه تنها روابط بين الملل و روال سنتي رايج دوران جنگ سرد (مدرنيسم) را تغيير داده است بلكه در بطن و متن آن نوعي تقابل و معارضه نظري و جدي ميان اروپا و آمريكا، اين متحدان سنتي، نيز شكل گرفته است، تاثير گذاري اين معارضه ها در حوزه هاي سياسي و روابط بين الملل به گونه اي است كه تامل در آن ضرورتي جدي و الزامي است كه با طرح اين مباحث مي توان اميدوار بود تا كنكاش هاي جدي تري صورت بگيرد. پيچيدگي بحث ها ما را وامي دارد كه تنها به طرح رئوس برخي ويژگي و اصول اين ديدگاه ها بسنده كنيم، آميختگي اين مباحث با حوزه هاي معرفت شناسي، فلسفه، جامعه شناسي و روانشناسي سياسي و حتي مباحث عمده فلسفه تاريخ، نيازمند ارزيابي هاي جدي تري و اصولي تري است.
فرانسوا روژه مدير انستيتو سياست خارجي و دفاعي فرانسه معتقد است تيم جرج بوش متشكل از گارد قديمي (نئوكنسرواتيست ها) و تازه واردها (محافظه كاران ميانه رو) سعي دارند دكترين جديدي را آزمايش كنند كه اصول كلي آن عبارت است از:
1- تجديد نظر در روابط با متحدان.
2- برداشتن تعهدات بين المللي دوران جنگ سرد.
3- افزايش بودجه نظامي.
4- گسترش مبارزه با تروريسم(3).
اين دكترين سه وجه كاملاً روشن را دربرمي گيرد كه مبتني است بر:
1- اولويت دادن به منافع ملي. 2- تضمين سيطره كامل در همه عرصه ها اعم از سياسي، تكنولوژيك و اقتصادي. 3- احياي تمدن آمريكايي و تضمين سيطره جهاني آن.
براي تحقق اين هدف ها، سياست ها و دكترين هاي گذشته، كارآمدي و مطلوبيت ندارد. روژه با جمع بندي اين سياست ها و اصول كلي آن معتقد است از نظر آنها (نئوكنسرواتيست ها) عملكرد آمريكا بايد فقط و فقط در ارتباط با منافع ملي باشد. اكنون آمريكا به اين نتيجه رسيده است كه بايد نقش ها و وظايف را دوباره تقسيم كرد. آمريكا بايد فرماندهي همه اعمالي را كه مربوط به امنيت ملي است بر عهده بگيرد. متحدان آنگونه كه هستند نمي توانند خدمت كنند و در ضمن نمي توانند مشاركتي معني دار داشته باشند. مشاركت، تنها مي تواند درجه دو يا سه باشد. در نتيجه آمريكا بر اين عقيده خود مصمم است كه بايد متحدان و شركاي خود را حسب نيازهاي خود و موقعيت شان طبقه بندي كند.(4)
رابرت كوپر در ارتباط با اين دكترين نو در آمريكا مي گويد: «آمريكا به سمت پذيرش شكلي از استعمار نو سوق داده مي شود. سخن از يك امپراطوري روشن است همانند امپراطوري دوران گذشته كه برخوردهاي خشن و قاطع خواهد داشت».(5) اين امپراطوري از نظر كوپر شكل تجديد حيات يافته روم باستان است كه به نوعي مبتني بر خشونت و جنگ و سيطره كامل است. شيوه عمل آمريكا بعد از حوادث يازدهم سپتامبر مويد همين نكته است. عمل به اين دكترين قبل از حوادث يازدهم سپتامبر آغاز شد. افزايش بودجه نظامي، تنظيم سناريو تبديل اسلام و اصول گرايي اسلامي به عنوان دشمن تمدن غرب و آمريكا، سازماندهي جنگ تبليغاتي عليه مسلمانان، زمينه سازي براي روي كار آمدن جنگ طلبان در اسرائيل، دامن زدن به جريانات افراطي در اروپا براي ايجاد بحران و شكاف در اين جامعه، تغيير در روابط با روسيه و گسترش ناتو، سازماندهي جنگ در نقاط بحراني جهان مثل افغانستان و عراق، كسترش دامنه جهاني سازي اقتصاد، پوشش وسيع رسانه اي براي گسترش و اشاعه فرهنگ و الگوهاي اجتماعي و ارزش هاي آمريكايي، از برجسته ترين نكاتي است كه در اين برنامه مي توان تاثيرات آن را مورد توجه قرار داد. اساس دكترين نئوكنسرواتيست ها بر اين مبنا قرار دارد كه سيطره بر جهان يك امر الزامي و تنها ضامن تامين منافع آمريكاست. شيوه هاي دوران جنگ سرد يعني دموكراسي و تشويق براي اجراي حقوق بشر و رويه هاي مسالمت آميز فاقد كارايي است و عنصر اجبار و زور نقش موثرتري دارد. به همين علت است كه پراگماتيسم تهاجمي بوش در غالب پذيرش نوعي امپرياليسم و استعمار نو جلوه كرده است. اين دكترين در آمريكا گرچه در ابتدا با همگرايي اروپايي در برخي عرصه هاي مقابله با بحران مثل جنگ نفت در خليج فارس و جنگ افغانستان و تروريسم جلوه كرد اما ناخشنودي از نتايج راهبردي و درازمدت اين دكترين، اصلي ترين متحدان آمريكا را به فكر واداشته است. در اين ميان انگليس متحد سنتي آمريكا بيش از ديگر كشورهاي اروپايي نگران وضعيت آينده است. تعارض هاي نظري و اوليه نيز از همين جا شكل گرفته است. رابرت كوپر مشاور توني بلر با ارائه دكترين نويني به نام استعمار دفاعي سعي دارد ضمن همنوايي با اساس دكترين نئوكنسرواتيست ها و پذيرش تحول راهبردي در مفاهيم سياسي، راهي را پيشنهاد كند كه اجماع جهاني در دنياي غرب را تضمين مي كند و در عين حال در بطن اين ديدگاه زمينه هاي انزواي محافظه كاران نو در آمريكا وجود دارد.
اصول ديدگاه هاي كوپر كه نمادي از خواست محافظه كاران ميانه رو در انگليس تلقي مي شود را مي توان بشرح زير خلاصه كرد:
به عقيده كوپر جهان كنوني را بايد دوباره از نظر مفهومي و سطح و موقعيت فعلي تقسيم كرد. وي معتقد است كه ما با سه دسته از كشورها مواجه هستيم: گروه اول: كشورهاي ماقبل مدرن: كشورهايي هستند كه اقتصاد متمركز و غير پيشرفته دارند. در اين كشورها حكومت به معناي واقعي وجود ندارد. حكومت ها يا ناتوان هستند و يا فاسد چون نمي توانند سطحي مطلوب از رفاه، آزادي و خرسندي را براي مردم خود بوجود آورند. در اين جوامع حكومت در دست قاچاقچيان مواد مخدر، مافيا يا گروه هاي قبيله اي است. سطح كاملي از تضادهاي طبقاتي و فقر وجود دارد. مرزهاي آنها دستخوش تاآرامي است و قانون جنگل در آن حكمفرماست. لذا اين جوامع دستخوش نابساماني و خشونت هستند و نوعي بي نظمي را در جهان توسعه مي دهند كه بوجود آوردنده جنگ، نابساماني و تخريب حيات بشري است. جوامع دسته دوم، جوامع مدرن هستند. در اين جوامع به رغم وجود برخي از ويژگي هاي مثبت مثل اقتصاد آزاد، رعايت حقوق بشر و پيشرفت هاي علمي – دولت هاي ملي وجود دارند كه قادر به حل كامل تعارض هاي داخلي و بين المللي نيستند و روند حركت آنها به سوي نوعي ملي گرايي افراطي است. وي جامعه آمريكا را در زمره اين جوامع قرار مي دهد و معتقد است كه ملي گرايي افراطي كه نئوكنسرواتيست ها مبلغ آن هستند ناشي از همين ويژگي است. به اين دليل است كه منافع ملي براي آنها اولويت دارد و با خروج از تعهدات بين المللي و ناديده گرفتن نقش و مشاركت متحدان، تلاش براي به دست گرفتن فرماندهي تحولات جهاني و نفي مسئوليت سازمان ملل سعي دارند اراده خود را به عنوان تنها اراده برتر كه ناشي از تمدني برتر است بر جهان آن هم به شيوه تهاجمي تحميل نمايند.
جامعه نوع سوم، جوامع پست مدرن است. ويژگي اين جوامع كه به عقيده وي اتحاديه اروپا (كشورهاي 12 گانه) در بطن آن قرار دارند عبارتند از:
- هماهنگ با روند تحولات تمدن جهاني است؛
- فاقد تمايل براي كشورگشايي و تجاوز به حريم ديگران است؛
- از حاكميت قوانين مشترك تبعيت مي كند؛
- نهادهاي بين المللي را مي پذيرد و معتقد و معترف به پيمان هاي مشترك بين المللي است؛
- خواهان سپردن بخشي از حاكميت ملي به نهادهاي فرامليتي است؛
- در روابط تجاري و حتي في مابين استحكام بخشي جزيي از اولويت هاست؛
- تبادل اطلاعات به سهولت انجام مي شود و چيزي به نام منافع ملي فارق از منافع جمعي وجود ندارد؛
- روابط عاري از تحكم و خشونت است.
به عقيده رابرت كوپر، در آينده كشورهاي مدرن وجود نخواهند داشت، چرا كه اين مجموعه يا وارد دنياي پست مدرن مي شوند و يا اين كه ويژگي هاي جوامع ماقبل مدرن را مي پذيرند. لذا چارچوب اصلي برقراري ارتباط كشورهاي پست مدرن و ماقبل مدرن بايد به گونه اي تنظيم شود كه امكان تبديل اين كشورها به جوامع پست مدرن فراهم شود. اين دكترين از نظر كوپر، احياي نوعي استعمار نو است، نه استعمار به شيوه كنسرواتيست هاي آمريكايي كه پراگماتيستي و تهاجمي است. بلكه استعمار دفاعي كه در بر گيرنده عنصر اخلاق و حسن نيت است يعني همان چارچوب استعمار عصر ويكتوريا كه انگلستان نماد و سنبل آن تلقي مي شود.
نظريه استعمار دفاعي يا استعمار عصر ويكتوريا مبتني بر اين اصول است:
1- هدف استعمار بازسازي اقتصاد، فرهنگ اجتماعي و روابط سياسي در كشورهاي ماقبل مدرن است.
جهاني سازي اقتصاد به اين كشورها كمك مي كند تا اقتصاد خود را بازسازي كنند. براي تسهيل اين روند اين كشورها بايد روند جهاني شدن اقتصادي را بپذيرند و با واگذاري بخشي از حاكميت خود به شركت هاي فرامليتي به وضعيتي تن بدهند كه امروز نماد برجسته آن اتحاديه اروپاست.
2- حاكميت قانون يك اصل مهم است. در كشورهاي ماقبل مدرن، قانون، سنتي و مبتني بر ويژگي هاي فرهنگي فاقد اصول عمومي و انساني است و به تعبير كوپر، قانون جنگل است. يعني هر گروه قدرت، چه سياسي و اقتصادي و چه فرهنگي قانون خاص خود را اعمال مي كند، در تك تك اين كشورها و در مجموعه آنها، قوانين يكسان وجود ندارد.
3- كشورهاي ماقبل مدرن استانداردهاي دوگانه دارند و ساختارهاي فرهنگي اجتماعي آنها عقب مانده و قديمي است. با توسعه رسانه هاي ارتباطي بايد فرهنگ يكسان و عامي به وجود آورد و ساختارهاي اجتماعي آنان را تغيير داد.
براي اعمال اين تغييرات، شيوه استعماري عصر ويكتوريا مطلوب ترين شيوه است. كوپر در اين دكترين توصيه مي كند كه:
1- بايد از استانداردهاي دوگانه پيروي كرد. يعني با كشورهاي ماقبل مدرن همانند آنها رفتار كرد.
2- تبعيض و آپارتايد قانوني را پذيرفت.
2- در بدو امر از شيوه هاي مسالمت جويانه مثل دموكراسي، حقوق بشر و غيره سود جست، اما در عين حال مي توان از زور و خشونت نيز براي اعمال اين سياست ها بهره جست. خشونتي كه هدف آن تنها معارضه با نابساماني، بي نظمي و خشونت در اين كشورهاست. بازگرداندن نظم و امنيت عمومي در كشورهاي ماقبل مدرن به اتكاي قوانين حاكم بر جوامع پست مدرن ممكن نيست. در برابر قانون جنگل بايد از قانون جنگل سود جست.
4- توسل به زور، حملات پيشگيرانه و فريب سه عنصر اصلي سياست استعمار نو در جوامع ماقبل مدرن است.
پانوشتها:
1- چرخش تمدن بشري - شهيندخت خوارزمي - اينترنت - 17 ژانويه 1999
2- پست مدرنيسم و اسلام – اكبر س . احمد . محمد آويني – نامه فرهنگ سال چهارم . شماره چهار بهار 74 – ص 48
3- فرانسوا روژه 20 آوريل 2002 – اينترنت
4- همان
5- دفانسا . آوريل 2002