باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 11 آذر 1387 كاربران برخط 277 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فراسوي چپ و راست
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اشاره:

آنتوني گيدنز؛ جامعه شناس معاصر و نظريه پرداز عصر جديد در مطلبي كه از پي مي آيد به اين نكته اشاره مي كند كه به دليل گسترش مدرنيته و درگيري همه فرهنگها و ملتها در ساختن جهان كنوني، هم اكنون مرزبنديهاي رايج اعم از شمال و جنوب، مركز و پيرامون و نيز تقابل ميان چپ و راست سياسي از ميان رفته است.

به نظر گيدنز امروزه همه مردمان سياره در گسترش عدالت و رفاه و احياناً فاجعه هاي زيست محيطي، ترور و... مسئولند. مطلب حاضر مقدمه كتاب «فراسوي چپ و راست» آنتوني گيدنز است.

 

 
   ● نويسنده: آنتوني - گيدنز

منبع: روزنامه - همشهری

 
 

امروزه راديكال سياسي بودن چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ كابوسي كه خواب آرام اروپاي بورژوا را بيش از هفتاد سال آشفته كرده بود، ديگر از اين جهان رخت بربسته است. چنين مي نمايد آرزوهاي راديكالها در جهت برپايي جامعه اي كه در آن، به گفته ماركس، آدميزادگان را «به راستي مي توان آزاد كرد»، رؤياپردازي هاي بي پايه اي از كار درآمده اند.

مفهوم راديكاليسم سياسي از ديرباز بيشتر با انديشه سوسياليستي همراه بوده است. «راديكال» بودن با داشتن نظر خاصي درباره امكانات سرشته در تاريخ همدوش بوده است- راديكاليسم به معناي رهايي از چيرگي گذشته بود. برخي از راديكالها انقلابياني بودند كه به نظر آنها، انقلاب و شايد تنها انقلاب، مي توانست جدايي مورد نظرشان را از گذشته به راستي فراهم سازد. با اين همه، مفهوم انقلاب هرگز ويژگي معرف راديكاليسم سياسي نبود، بلكه بيشتر پيشرفت گرايي شاخص آن به شمار مي آمد. برابر با اين شاخص، تاريخ را مي بايست به تسلط درآورد و آن را برحسب مقاصد انساني قالب بندي كرد، تا آن كه امتيازهايي كه در دوران گذشته خدا داده مي نمود و مزاياي اقليت را بتوان گسترش داد و براي منفعت همگان سازماندهي كرد.

راديكاليسم يا همان پرداختن به ريشه هاي امور، نه تنها به معناي فراهم آوردن دگرگوني بلكه همچنين به معناي نظارت بر اين دگرگوني بود، به گونه اي كه بتوان تاريخ را از اين طريق به پيش راند. درست همين طرح است كه به نظر مي رسد اعتبارش را از دست داده است. در برابر اين موقعيت چگونه بايد واكنش نشان داد؟ برخي مي گويند كه راه امكانات دگرگوني ريشه اي بسته شده است. تاريخ بدان سان كه بوده به پايان رسيده و سوسياليسم آرزويي بس دست نيافتني بوده است. با اين همه، آيا نمي توان ادعا كرد كه نه تنها امكانات دگرگوني فروبسته نشده اند، بلكه برعكس دچار تورم آن شده ايم. زيرا دگرگوني بي پايان بي گمان به نقطه اي خواهد رسيد كه فراتر از آن، نه تنها بيقرار كننده ،بلكه آشكارا نابود كننده خواهد بود؛ در بسياري از حوزه هاي زندگي اجتماعي، ما بي گمان به اين نقطه رسيده ايم.

به نظر مي رسد يك چنين انديشه هايي به رويگرداني از آنچه كه معمولاً فلسفه هاي سياسي راديكال انگاشته مي شوند و در واقع به روي آوردن به محافظه كاري منجر مي شوند. جان كلام انديشه محافظه كارانه از روزگار ادموند برك، بدگماني به دگرگوني ريشه اي در بيشتر يا همه صورت هايش بود. با اين همه، در اين جا چيز بسيار شگفت انگيزي را مي يابيم كه به تبيين نياز دارد.

محافظه كاري در برخي از صورت هاي نافذ اخيرش در اروپا و تا اندازه اي در هر جاي ديگر جهان، كم و بيش همان چيزي را خوشامد گفته است كه زماني ناپسندش مي انگاشت، يعني سرمايه داري رقابت آميز و فراگردهاي دگرگوني شگرف و دامن گستري كه خود سرمايه داري برمي انگيزد. امروزه بسياري از محافظه كاران در برخورد با آن پديده اي كه پيش از اين بسيار گرامي مي داشتند، يعني سنت، راديكال هاي فعالي به شمار مي آيند. اين نغمه كه «دور بريزيد مرده ريگ هايي را كه از گذشته به ارث برده ايم»، در كجا بيشتر به گوش مي رسد؟ در جناح راست نه در جناح چپ.

در اين جا محافظه كاري راديكال شده روياروي سوسياليسم محافظه كار گشته، ايستاده است. با سقوط اتحاد شوروي، بسياري از سوسياليست ها بيشتر توان شان را بر محافظت از دولت رفاه در برابر فشارهاي تحميل شده بر آن، گمارده اند. اين نيز حقيقت دارد كه برخي از سوسياليست ها همچنان مي گويند كه سوسياليسم راستين هرگز آزموده نشده است و چنين برهان مي آورند كه از ميان رفتن كمونيسم را بايد به فال نيك گرفت و آن را نبايد مصيبت انگاشت. برابر با اين نظر، كمونيسم يك نوع جرم انديشي اقتدارگرايانه بود كه از يك انقلاب نقض غرض شده سرچشمه مي گرفت، حال آن كه سوسياليسم اصلاحگرايانه اي كه در اروپاي غربي مي بينيم، به خاطر گرايش به سازگاري با سرمايه داري، به جاي فراگذاشتن از آن، زمينگير شده است. به هر روي، اين نظر به راستي رونقي ندارد و بيشتر سوسياليست ها موضعي تدافعي به خود گرفته اند و به جاي ايستادن در «پيشاپيش تاريخ» وظيفه فروتنانه تر محافظت از دولت رفاه را برعهده گرفته اند.

البته راديكال هاي جناح چپ نگاه شان را به جهت ديگري دوخته اند، يعني به جنبش هاي اجتماعي نويني كه با فمينيسم، بومشناسي، صلح يا حقوق بشر سروكار دارند. «پرولتارياي جهاني» سنگيني آرزوهاي تاريخي جناح چپ را نمي تواند تحمل كند و شايد كارگزاران ديگري بايد جاي آنها را بگيرند. زيرا اين گروه ها نه تنها «پيشرفت خواه» اند، بلكه شيوه سازماندهي سياسي برگزيده شان كه همين جنبش هاي اجتماعي اند، شايد درست هماني باشد كه تصور مي شد پرولتاريا را به پيروزي نهايي رهنمون شود.

اما اين نيز بس آشكار است كه جنبش هاي اجتماعي نوين را به آساني نمي توان مدعي سوسياليسم انگاشت. در حالي كه برخي از اين جنبش ها به آرمان هاي سوسياليستي بسيار نزديك مي شوند، اما هدف هاي شان متفاوت اند و گهگاه در تضاد با يكديگر مي ايستند. به استثناي احتمالي برخي از بخش هاي جنبش سبز، جنبش هاي نوين اجتماعي به همان سان كه سوسياليسم هست (يا بود)، «تماميتگرا» نيستند و بشارت «مرحله» نويني از تحول اجتماعي را كه به فراسوي وضع موجود راه مي برد، نمي دهند. براي نمونه، برخي از گونه هاي انديشه فمينيستي به اندازه هرآنچه كه تحت عنوان سوسياليسم درمي آيد، ريشه گراي اند. با اين همه، آنها سوداي مهار جريان آينده را به همان سان كه شكل هاي بلند پروازانه تر سوسياليسم در دماغ مي پخته اند، در سر نمي پرورانند.

بايد گفت كه جهان اواخر سده بيستم به همان سان كه بنيانگذاران سوسياليسم در زمان تلاش براي جهت دادن تاريخ به منظور چيرگي بر سنت و جزم پيش بيني كرده بودند، از كار در نيامد. آنها معقولانه بر اين باور بودند كه كل انسانيت هرچه بيشتر واقعيت اجتماعي و مادي را بازشناسد، بيشتر نيز خواهد توانست اين واقعيت را بر وفق مصالح خويش تحت نظارت گيرد. به گمان آنها، نوع بشر نه تنها مي تواند سازنده سرنوشت خود گردد بلكه بر آن چيرگي نيز خواهد يافت.

رخدادها اين انديشه ها را محقق نساخته اند. جهاني كه در آن زندگي مي كنيم، جهاني نيست كه به چيرگي انسان تن در داده باشد، يعني همان چيزي كه مايه بلندپروازي هاي جناح چپ و كابوس جناح راست بوده است. تقريباً برخلاف آن، جهان امروزي دستخوش بي ساماني و عدم قطعيت و جهان «عنان گسيخته»اي است. مايه نگراني اين است كه همان چيزي كه مي بايست قطعيت هرچه بيشتري را فراهم آورد، يعني پيشرفت دانش بشري و «دخالت نظارت شده» در جامعه و طبيعت، در عمل به شدت دستخوش پيش بيني ناپذيري گشته است. مثال هاي اين قضيه فراوان اند. براي نمونه، بحث گرم شدن زمين را در نظر آوريد كه با پيامدهاي احتمالي فعاليت هاي بشر در زمينه دگرگوني آب و هوا سروكار دارد. آيا گرم شدن زمين واقعيت دارد؟ شايد اكثريت دانشمندان توافق داشته باشند كه اين امر واقعيت دارد، اما كساني نيز هستند كه حتي در وجود اين پديده با نظريه اي كه براي تبيين آن مطرح شده است ترديد دارند. اگر گرم شدن زمين به راستي واقعيت داشته باشد، پيامدهاي آن را به دشواري مي توان تخمين زد و بسيار مسأله  سازند.

عدم قطعيت هايي را كه بدين سان ايجاد شده اند، نوعاً عدم قطعيت توليد شده مي نامم. زندگي هميشه امر مخاطره آميزي بوده است. دست اندازي عدم قطعيت توليد شده به زندگي ما، به معناي اين نيست كه وجود فردي يا جمعي مان مخاطره آميزتر از پيش شده است، بلكه بايد گفت كه پهنه و سرچشمه هاي مخاطره در جهان امروز دگرگون شده اند. مخاطره توليد شده نتيجه دخالت انسان در شرايط زندگي اجتماعي و طبيعت است. عدم قطعيت ها (و فرصت ها)يي كه اين نوع مخاطره به بار مي آورد، بيشترشان نوپديدند. با درمان هاي قديمي نمي توان اين عدم قطعيت ها را چاره كرد و نسخه روشن انديشانه دانش بيشتر و به طبع نظارت بيشتر، را نمي توان براي آن پيچيد. به گونه اي دقيق تر، بايد گفت كه آن نوع واكنش هايي كه اين نوع عدم قطعيت ها امروزه مي توانند باعث شوند، غالباً در حول جلوگيري از خسارت و ترميم آن و تقريباً همان فراگرد پايان ناپذير چيرگي هرچه بيشتر، دور مي زنند.

پيشرفت عدم قطعيت توليد شده پيامد رشد درازمدت نهادهاي مدرن است، اما يك رشته تحولاتي كه جامعه (وطبيعت) را در همين چهار يا پنج دهه گذشته تغيير شكل داده اند، نيز اين پيشرفت را شتاب بخشيده اند. تشخيص دقيق اين تحولات براي درك بافت دگرگون شده زندگي سياسي ضروري است. سه رشته از تحولات اهميت ويژه اي دارند؛ اينها به ويژه بر كشورهاي صنعتي شده تأثير گذارند، اما تأثيرشان بر سطح جهان نيز بيش از پيش افزايش يافته است.

 

جهاني شدن، سنت، عدم قطعيت

نخست بايد از تأثير جهاني شدن روزافزون سخن گفت، مفهومي كه درباره آن سخن بسيار گفته شده ولي هنوز به درستي شناخته نشده است. جهاني شدن تنها پديده اي اقتصادي نيست و همچنين نبايد آن را با پيدايش يك «نظام جهاني» يكي انگاشت. جهاني شدن در واقع تغيير شكل زمان و مكان است. من آن را چونان كنش از راه دور تعريف مي كنم و تشديدش را در سال هاي اخير به پيدايش وسايل ارتباط جهاني آني و ترابري انبوه مرتبط مي دانم.

جهاني شدن نه تنها به ايجاد نظام هاي پهن دامنه بلكه همچنين به تغيير شكل بافت هاي محلي و حتي شخصي تجربه اجتماعي مربوط است.فعاليتهاي روزانه ما بيش از پيش تحت تأثير رخدادهايي قرار گرفته اند كه در آنسوي جهان رخ مي دهند. برعكس عادتهاي سبك زندگي محلي نيز پيامدهاي جهاني پيدا كرده اند. براي همين است كه تصميم من براي خريد يك قلم و لباس خاص نه تنها براي تقسيم كار بين  المللي بلكه براي اكوسيستمهاي كره زمين نيز پيامدهايي دارد.

جهاني شدن نه يك فراگرد واحد بلكه آميزه پيچيده اي از فراگردهايي است كه غالباً به شيوه هاي تناقض آميزي عمل مي كنند و كشمكشها، گسستها و صورتهاي قشربندي نوپديدي را به بار مي آورند. براي نمونه، احياي مليتگراييهاي محلي و تشديد هويتهاي محلي با تأثيرهاي جهاني شدن در نقطه مقابل آن، پيوستگي مستقيم دارد.

دوم، و بخشي در نتيجه مستقم جهاني شدن، امروزه مي توان از پيدايش يك سامان اجتماعي پساصنعتي سخن گفت، سامان پساصنعتي هماني نيست كه در آن سنت ناپديد مي شود و با آن بس تفاوت دارد. در اين نوع سامان، سنت جايگاه خود را دگرگون مي سازد. در اين جايگاه، سنتها بايد خودشان را تبيين كنند و به بازسنجي يا گفتمان تن دردهند. در نگاه نخست، چنين گفته اي ممكن است عجيب به نظر آيد. مگر نه اين است كه مدرنيته و سنت هميشه سر جنگ با هم داشته اند. مگر غلبه بر سنت نيروي محرك اصلي انديشه روشن انديشي نبود؟

در جريان بسط مدرنيته، انديشه روشن انديشي همه گونه سنت را بي ثبات كرده بود. با اين همه، تأثير سنت همچنان نيرومند برجا ماند: از اين بالاتر، در نخستين مراحل تحول جوامع مدرن، تأكيد دوباره بر سنت نقش عمده اي در تثبيت سامان اجتماعي بازي كرد. سنتهاي بزرگي چون مليتگرايي و سنتهاي مذهبي بدعت گذاشته يا باز بدعت گذاشته شدند. از اين مهمتر، سنتهاي بازسازي شده زميني تري بودند كه با حوزه هاي زندگي اجتماعي از جمله خانواده، جنسيت و رابطه جنسي سرو كار داشتند. اين سنتها به جاي منحل شدن به گونه اي اصلاح شدند تا زنان را استوارانه در خانه بنشانند، تقسيمبندي هاي ميان دو جنس را استوارتر سازند و برخي آداب «بهنجار» رفتار جنسي را تثبيت كنند. حتي خود علم كه به ظاهر يكسره مغاير با شيوه هاي سنتي انديشه است، به نوعي سنت تبديل گشته است. علم تبديل به «مرجعي» شده كه در رويارويي با تنگناها و برخورد با مسايل، به گونه به نسبت ترديد ناپذيري مي توان به آن رجوع كرد. به هر روي، در يك جامعه جهاني و از جهت فرهنگي جهان وطن، سنتها به ناگزير از پس پرده برون افتاده اند و براي تبيين آنها دلايل و توجيه هايي را بايد ارائه كرد.

ظهور بنيادگرايي را بايد در زمينه پيدايش جامعه پساصنعتي نگريست. اصطلاح بنيادگرايي تنها در دهه هاي اخير رواج عام يافته است؛ حتي تا دهه ۱۹۵۰ در فرهنگ انگليسي آكسفورد مدخلي براي اين واژه درنظر گرفته نمي شد. همچون موارد ديگر، در اين مورد نيز پيدايش يك مفهوم نو نشانگر پديداري نيروهاي اجتماعي تازه اي است. حال ببينيم بنيادگرايي چيست. به استدلال من، بنيادگرايي چيزي نيست جز سنتي كه به شيوه اي سنتي از آن دفاع مي شود و در همين جا است كه اين شيوه دفاع از سنت به گونه اي گسترده مورد ترديد قرار گرفته است. ويژگي سنت اين است كه شما درواقع نيازي به توجيه آن نداريد، زيرا هر سنتي حقيقت في نفسه دارد، حقيقتي آييني كه معتقدانش آن را درست مي انگارند.

امروزه دگرديسي سنت با دگرديسي طبيعت پيوند نزديكي دارد. پيش از اين، سنت و طبيعت «چشم انداز» هاي به نسبت ثابتي بودند كه به فعاليت اجتماعي ساختار مي بخشيدند. فروپاشيدگي سنت (البته با برداشت آن به شيوه سنتي) با محو طبيعت همبافته است؛ «طبيعت» در اين جا به محيطها و رخدادهايي راجع است كه مستقل از كنش انساني وجود دارد. عدم قطعيت توليد شده، در هر پهنه اي از زندگي كه به روي تصميم گيري انسان باز شده است، دست اندازي مي كند.

سومين دگرگوني بنيادي كه بر جوامع امروزي تأثيرگذار است، گسترش دامنه بازانديشي اجتماعي است. در يك جامعه سنت زدا، افراد بشر بايد به پالايش انواع اطلاعات راجع به موقعيتهاي زندگي شان خو بگيرند و بر پايه اين فراگرد پالايش عادتوارانه عمل كنند. براي نمونه تصميم به ازدواج را درنظر بگيريد. چنين تصميمي را بايد در ارتباط با هشياري به اين قضيه گرفت كه ازدواج در چند دهه گذشته به شيوه اي بنيادي دگرگون شده و عادتها و هويتهاي جنسي نيز به همين سان تغيير يافته اند و آدمها بيشتر از گذشته خواهان خودمختاري در زندگي شان اند. از اين گذشته، اين قضيه تنها دانش درباره يك واقعيت اجتماعي مستقل نيست، چرا كه وقتي اين دانش در كنش انسان به كار بسته مي شود، بر آنچه كه آن واقعيت هست تأثير مي گذارد. رشد بازانديشي اجتماعي عامل عمده از هم گسيختگي دانش و نظارت است، همان چيزي كه سرچشمه اصلي عدم قطعيت توليد شده به شمار مي آيد.

جهان بازانديشي تشديد شده، جهان آدمهاي هوشمند است. اين به آن معنا نيست كه آدمها امروزه باهوشتر از گذشته اند. در يك سامان پساسنتي، افراد كم و بيش بايد درگير جهان گسترده تري شوند، اگر كه بخواهند در آن ادامه حيات دهند. اطلاعات توليد شده متخصصان (از جمله دانش  علمي) ديگر نمي تواند يكسره محدود به گروه هاي خاص باشد، بلكه افراد غيرمتخصص در جريان كنشهاي روزانه شان پيوسته بايد اين اطلاعات راتفسير كرده و بر پايه آن عمل كنند.

توسعه بازانديشي اجتماعي بر انواع دگرگوني هاي پيش روي انسان ها تأثيري حياتي دارد و فصل مشترك اين دگرگونيها به شمار مي آيد. بدين سان، پيدايش دوره «پسافورديسم» در فعاليتهاي صنعتي، معمولاً بر حسب دگرگوني تكنولوژيك به ويژه تأثير تكنولوژي اطلاعات تحميل مي شود. ولي دليل اصلي رشد «توليد انعطاف پذير» و «تصميم گيري از پايين به بالا»، اين است كه جهان بازانديشي شديد كنش خودمختارانه تري را به بار مي آورد كه فعاليت صنعتي بايد آن را به رسميت شناسد و ترغيب كند.

همين قضيه در مورد ديوانسالاري و پهنه سياست نيز مصداق دارد. اقتدار ديوانسالارانه، همان گونه كه ماكس وبر روشن ساخته است، شرط كارآيي سازماني بوده است. اما در يك جامعه بازانديشانه سامان گرفته كه در بافت عدم قطعيت توليد شده عمل مي كند، قضيه ديگر به اين صورت نيست. نظامهاي ديوانسالارانه قديمي آغاز به ناپديد شدن كرده اند و بسان دايناسورهاي عصر مابعد سنتي درآمده اند. در پهنه سياست، دولتها ديگر به آساني نمي توانند با شهروندان شان به صورت «رعايا» برخورد كنند. تقاضا براي بازسازي سياسي، از بين بردن فساد و نيز ناخشنودي گسترده از مكانيسمهاي سياسي متعارف، بخشي از تجلي بازانديشي روزافزون اجتماعي به شمار مي آيند.

 

سوسياليسم، محافظه كاري و ليبراليسم نو

ما بايد با توجه به همين دگرگونيها، مسايل سوسياليسم را تبيين كنيم. سوسياليسم به شكل كمونيسم شورايي(درشرق) و دعوي رفاه كينزي (درغرب)، كارش را به نسبت خوب انجام داد، البته در زماني كه بيشتر مخاطره ها سرچشمه اي خارجي داشتند (يعني توليد شده نبودند) و سطح جهاني شدن و بازانديشي اجتماعي به نسبت پايين بود. از آنجا كه اين شرايط ديگر وجود ندارد، سوسياليسم يا فرو مي ريزد و يا به موضعي تدافعي كشيده مي شود؛ به هر روي، بي گمان سوسياليسم ديگر پيشاهنگ تاريخ نيست.

سوسياليسم مبتني بر آن چيزي بود كه مي توان «الگوي سيبرنتيك» زندگي اجتماعي ناميد، الگويي كه ديدگاه روشن انديشانه بحث شده در آغاز اين مبحث را به روشني بازتاب مي كند. برابر با الگوي سيبرنتيك، يك نظام (كه در مورد سوسياليسم به اقتصاد اطلاق مي شود) را مي توان با تبعيت از هوش هدايت كننده (يعني دولت به صورتهاي گوناگون) به خوبي سازمان داد. اما هر چند كه اين ساختار براي نظامهاي يكدست تر (در اين مورد جامعه اي با بازانديشي سطح پايين و با عادتهاي زندگي به نسبت استوارتر) ممكن است به خوبي كارآيي داشته باشد، اما براي جوامع بسيار پيچيده نمي تواند اين كار را انجام دهد.

انسجام چنين نظامهاي پيچيده اي بستگي به مقدار زيادي درونداد سطح پايين دارد (يعني مشروط به اين كه انواع قيمتگذاريهاي محلي و تصميم گيري هاي توليدي و مصرفي موقعيتهاي بازار را تعيين كنند) شايد مغز بشر نيز به چنين شيوه اي كار كند. زماني چنين مي پنداشتند كه مغز يك نظام سيبرنتيك است كه در آن قشر مخ مسئول انسجام كل نظام عصبي مركزي است. ولي نظريه هاي اخير بر اهميت هرچه بيشتر دروندادهاي سطح پايين در ايجاد انسجام كارآمد عصبي تأكيد مي كنند.

در اين قضيه كه سوسياليسم روبه مرگ است، حتي در مقاسيه با چند سال پيش، بسيار كمتر جاي چون و چرا باقي مانده است. به نظر من، قضيه نامتعارف تر اين اظهارنظر است كه انديشه سياسي محافظه كارانه درست در نقطه اي دچار فروپاشيدگي وسيع شده است كه به وضعيت كنوني ما ربط خاصي پيدا كرده است. چگونه مي تواند چنين امري پيش آيد، مگر نه اين است كه محافظه كاري در پي به هم ريختگي برنامه سوسياليسم پيروزي جهاني يافته است؟ به هر روي، در اينجا بايد ميان محافظه كاري و جناح راست تفاوت نهيم. «جناح راست» به معناي بسياري از چيزهاي متفاوت در زمينه ها و كشورهاي متفاوت است. ولي يكي از كاربردهاي اصلي اين اصطلاح در جهان امروز به ليبراليسم نو راجع است كه پيوندهاي آن با محافظه كاري در بهترين حالت بسيار ضعيف است. زيرا محافظه كاري حتي اگر يك معنا داشته باشد، همان علاقه مندي به نگهداشت وضع موجود بويژه حفظ سنت به عنوان «خرد به ارث رسيده از گذشته» است. بدين معناي (بسيار اساسي) ليبراليسم نو محافظه كار نيست. برعكس، ليبراليسم نو فراگردهايي از دگرگوني ريشه اي را به جريان مي اندازد كه با گسترش دائمي بازارها تحريك مي شوند. همچنان كه پيش از اين يادآور شده ايم، در اينجا جناح راست راديكال شده  است، حال آن كه جناح چپ بيشتر مي خواهد وضع موجود را نگهدارد؛ براي مثال، مي كوشد تا از بقاياي دولت رفاه محافظت كند.

در يك جامعه پساسنتي، نگهداشت سنت به معناي پيشين آن، يعني حفظ به نسبت غير بازانديشانه گذشته، امكان پذير نيست. سنت اگر به شيوه سنتي آن دفاع شود تبديل به بنيادگرايي مي شود؛ اين ديدگاه چندان جزمگرايانه است كه نمي توان نوعي محافظه كاري را بر پايه آن بنا گذاشت كه به دنبال دستيابي به هماهنگي اجتماعي (يا «ملت واحد») به عنوان فلسفه وجودي اصلي اش است.

از سوي ديگر، ليبراليسم نو دچار تناقض دروني شده است و اين تناقض بيش از پيش آشكارتر مي شود. از يك سوي، ليبراليسم نو با سنت دشمن است و اين خود يكي از عوامل عمده رخت بر بستن همه جايي سنت در نتيجه پيشرفت نيروهاي بازار و فردگرايي پرخاشگرانه است. از سوي ديگر، ليبراليسم نو به ابقاي سنت براي مشروعيت خود و وابستگي اش به محافظه كاري در حوزه هاي مليت،  دين، جنسيت و خانواده، نياز دارد. دفاع اين نوع ليبراليسم از سنت در اين حوزه ها، از آنجا كه منطق نظري درستي ندارد، به طبع صورت بنيادگرايي به خود مي گيرد. بحث اين مكتب درباره «ارزشهاي خانوادگي» نمونه خوبي را بدست مي دهد. فرض بر اين است كه فردگرايي ليبرالي بايد بر محيط بازار حاكم باشد در حالي كه قلمرو بازارها بس گسترش يافته است. همين گسترش همه جانبه جامعه بازاري درست همان عامل اصل تشديد نيروهاي فروپاشنده زندگي خانوادگي است كه ليبراليسم نو در هيأت بنيادگرايانه اش آن را تشخيص مي دهد و به سختي مخالف اش است. اين ديدگاه به راستي معجون ناهمسازي است.

آيا همچنان كه برخي از پسامدرنيستها مي گويند، بايد اين را بپذيريم كه روشن انديشي ديگر چيزي در چنته ندارد و بايد جهان را به همان سان كه هست، با همه بربريتها و محدوديتهايش، بپذيريم. بي گمان نه. تقريباً آخرين چيزي كه اكنون به آن نياز داريم، اعتراف به ناتواني در برابر نيروهايي بزرگتر از خودمان است. ما در جهان به شدت آسيب ديده اي زندگي مي كنيم كه نيازمند درمانهاي اساسي است.

به هر روي، قضيه  بسيار واقعي و دشواري را پيش روي داريم كه همان رابطه پرمسأله ميان دانش و نظارت است كه گسترش مخاطره توليد شده نشانگر آن است. برخلاف سوسياليسم، راديكاليسم سياسي نمي تواند خود را در فضاي ميان گذشته بي اعتبار شده و آينده ساخته انسان جاي دهد. اما اين راديكاليسم بي گمان نمي تواند از راديكاليسم ليبرال نو خرسند باشد كه گذشته را بر اثر آشفته بازي نيروهاي بازار فراموش مي كند. امكان يا حتي ضرورت سياست راديكال، همپاي همه چيزهايي كه ناپديد شده اند از بين نرفته است، ولي چنين سياستي را نمي توان با جهتگيري هاي كلاسيك جناح چپ يكي انگاشت.

آنچه كه مي توان «محافظه كاري فلسفي» خواند، يعني فلسفه حفاظت و نگهداشت و همبستگي، ربط تازه اي به راديكاليسم سياسي كنوني پيدا كرده است. انديشه سركردن با كاستيها كه محافظه كاري فلسفي از ديرباز بر آن تأكيد داشته است، در اين جا مي تواند به توضيح راديكال روي آورد. يك برنامه سياسي راديكال بايد اين نكته را تشخيص دهد كه رويارويي با مخاطره توليد شده نمي تواند همان صورت «كم و بيش پيشين» را به خود گيرد، يعني به اكتشاف بي پايان آينده به بهاي عدم محافظت از حال يا گذشته بپردازد.

بي گمان تصادفي نيست كه اين قضايا درون مايه هاي آن نيروي سياسي اند كه مي تواند بيشترين داعيه را براي ارث بردن از راديكاليسم چپ داشته باشد، يعني همان جنبش سبز. همين داعيه است كه خويشاونديهاي تقريباً آشكار ميان تفكر بومشناختي بويژه «بومشناسي عميق» و محافظه كاري فلسفي را كمرنگ مي سازد. هر دو مكتب ياد شده بر نگهداشت،  احياء و ترميم تأكيد مي ورزند. نظريه سياسي سبز قرباني «سفسطه طبيعتگرايانه» شده و دچار بنيادگراييهاي خاص خود گشته است. به سخني ديگر، اين نظريه به پيشنهادهايش جهت بازگشت به «طبيعت» بسيار وابسته شده است. ولي طبيعت بكر ديگر وجود خارجي ندارد. ما نمي توانيم از طبيعت به شيوه اي طبيعي دفاع كنيم، همچنان كه از سنت نيز نمي توانيم به شيوه هاي سنتي دفاع كنيم، با اين همه هم طبيعت و هم سنت غالباً به دفاع بس نياز دارند.

بحران بومشناختي جان كلام اين كتاب است، ولي آن را بايد به شيوه اي كاملاً غيرمعمول ادراك كرد. اين بحران و همه فلسفه ها و جنبش هاي گوناگوني كه در مقابله با آن پديد آمده اند، تجلي هاي مدرنيته اي دارند كه همين كه جهاني مي شود و «به خود پشت مي كند»، دچار محدوديت هاي خاص خود مي شود. نگرانيهاي عملي و اخلاقي كه بدين سان فاش مي شوند، بيشترشان تازه نيستند، هر چند كه براي از ميان برداشت شدن اين نگرانيها بي گمان به راهبردها و پيشنهادهاي تازه اي نياز داريم.

 

چهارچوبي براي سياست راديكال

رابطه ما با طبيعت، يا همان چيزي كه ديگر طبيعت نيست، يكي از ابعاد نهادي عمده مدرنيته است كه پيوند ويژه اي با تأثير صنعت، علم و تكنولوژي در جهان مدرن دارد. هر چند كه اين بعد مورد تأكيد دل مشغولي ها و بحثهاي بوم شناختي است، اما ابعاد ديگري نيز هستند كه به عنوان زمينه هاي اصلاح سياست راديكال، به همين اندازه اهميت دارند. يكي از اين ابعاد ديگر سرمايه داري است، البته به معناي يك نظام بازاري رقابت آميزي كه در آن اجناس و نيروي كار كالا به شمار مي آيند. حتي اگر نيروي مخالف سوسياليسم سست شده باشد، آيا چيرگي نظام سرمايه داري بدون چالش پابرجا خواهد ماند؟ من چنين فكر نمي كنم. بازارهاي بي مهار سرمايه داري هنوز بسياري از آن پيامدهاي زيانباري را دارند كه ماركس بر آنها انگشت گذاشته بود، از جمله تسلط يك نوع اخلاق رشد، كالايي شدن جهاني و دو قطبي شدن اقتصادي.

بي گمان، انتقاد از اين گرايشها اهميت اش را همچون گذشته حفظ كرده است، ولي امروزه ديگر نمي توان با الگوي سيبرنتيك سوسياليسم از اين گرايشها انتقاد كرد. در«سوي ديگر» سرمايه داري پيدايش محتمل يك سامان پساكميابي را با يك تعريف خاص مي بينيم. تحليل خطوط اين سامان پساكميابي، به معناي نگريستن به تأثير مركب محافظه كاري فلسفي و انديشه بومشناختي از يك سوي و سوسياليسم از سوي ديگر است. نقد سرمايه داري،  آنچنان كه من آن را در اينجا مطرح مي كنم، همچنان بر ستم اقتصادي و فقر تأكيد دارد، ولي با چشم اندازي متفاوت از چشم اندازهاي ويژه انديشه سوسياليستي.

برخلاف آنچه كه ماركس در اين باره گفته است، قدرت سياسي و مديريتي، كه بعد ديگر مدرنيته است، يك راست از نظارت بر وسايل توليد سرچشمه نمي گيرد. چنين قدرتي ممكن است سرچشمه فرمانروايي اقتدارگرانه باشد. مخالفت با اقتدارگرايي سياسي، با تأثير دموكراسي شكل گرفته است؛ همان اصطلاح محبوب اين روزگار، چرا كه در اين زمانه چه كسي دموكرات نيست؟ ولي در اينجا صحبت از چه نوع دموكراسي است؟ زيرا در همين زمان كه به نظر مي رسد نظامهاي ليبرال دموكراتيك به همه جا گسترش يافته اند، اين نظامها را حتي در همان جوامع زادگاه شان تحت فشار مي يابيم.

مسأله دموكراسي، آنچنان كه مورد بحث من است، پيوند نزديكي با بعد ديگر مدرنيته دارد كه همان نظارت بر ابزارهاي خشونت است. اين روزها مديريت خشونت ديگر بخشي از صورتهاي مرسوم نظريه سياسي، از چپ گرفته تا راست و ليبرال، نيست. با اين همه، از آنجا كه در اوضاع اجتماعي كنوني فرهنگهاي گوناگون در تماس با يكديگر قرار گرفته اند، برخورد خشونت آميز بنيادگراييهاي مختلف، تبديل به يك نگراني جدي شده است.

برپايه اظهار نظرهاي پيشينم ، يك چهار چوب شش نكته اي را براي بازسازي سياست راديكال پيشنهاد مي  كنم كه هر چند به محافظه كاري فلسفي توجه دارد، ولي برخي از ارزشهاي كانوني مرتبط با انديشه سوسياليستي را نيز نگاه مي دارد.

(۱) نخست بايد به ترميم همبستگيهاي آسيب ديده پرداخت كه اين قضيه گاه بر نگهداشت دستچين شده و يا حتي شايد ابداع دوباره سنت، دلالت مي كند. اين قضيه بر همه سطحهايي مصداق دارد كه كنشهاي فردي را نه تنها به گروه ها و حتي دولتها بلكه به نظامهاي جهاني شده تر نيز پيوند مي دهد. اين نكته اهميت دارد كه از اين قضيه نبايد انديشه احياي جامعه مدني را استنباط كرد، يعني همان انديشه اي كه اكنون در ميان برخي از بخشهاي جناح چپ بسيار محبوبيت دارد. همچنان كه بعد در اين متن توضيح خواهم داد، مفهوم يك «جامعه مدني» كه ميان فرد و دولت جاي مي گيرد، در كاربرد آن در شرايط اجتماعي كنوني، مفهوم مشكوكي است. امروزه بيشتر بايد از اوضاع تجديد سامان شده زندگي فردي و جمعي سخن گفت، كه هر چند بي گمان صورتهايي از به هم ريختگي اجتماعي را به بار مي آورد، ولي در ضمن پايه هاي تازه اي را براي ايجاد همبستگي ها فراهم مي سازد.

در اين جا آغازگاه ما بايد سنجش درست ماهيت فردگرايي در جامعه امروزي باشد. ليبراليسم نو بر اهميت فردگرايي بسيار تأكيد دارد و آن را با «جمع  گرايي» بي اعتبار شده نظريه سوسياليستي متضاد مي انگارد. به هر روي، نوليبرالها از مفهوم فردگرايي رفتار خودمدارانه و بيشترين سود خواهانه فرد را در محيط بازار استنباط مي كنند. به نظر من، اين تعبير غلطي است از آنچه كه به گونه اي درست تر بايد به عنوان گسترش بازانديشي اجتماعي در نظر آورد. در جهان بازانديشي سطح بالا، يك فرد بايد از درجه معيني از خودمختاري برخوردار باشد تا بتواند ادامه حيات دهد و براي خود زندگي مي كند، اما خودمختاري با خودپرستي فرق دارد و بر جريان متقابل و وابستگي متقابل نيزدلالت دارد. پس قضيه بازسازي همبستگيهاي اجتماعي را نبايد با قضيه حفاظت از انسجام اجتماعي بر حول يك بازار خودپرستانه يكي دانست. اين قضيه را بايد به عنوان يك نوع خودمختاري آشتي جويانه و هموابستگي در عرصه هاي گوناگون زندگي اجتماعي، از جمله پهنه اقتصادي، در نظر آورد.

براي نمونه، عرصه خانواده را در نظر آوريد كه يكي از پهنه هاي عمده پيشرفت فراگرد سنت زدايي بوده است. نوليبرالها نگراني شان درباره گرايشهاي فروپاشنده تأثيرگذار بر خانواده را به درستي بيان كرده اند، اما اين برداشت كه بازگشت مستقيمي مي توان به «ارزشهاي سنتي خانواده» كرد، امكان ناپذير است. يكي اين كه، در پرتو پژوهشهاي اخير، مي دانيم كه زندگي خانوادگي در دوران پيشين جنبه سياه كاملاً آشكاري داشت، از جمله بدرفتاري جسماني و جنسي با فرزندان و خشونت از سوي شوهران بر ضد همسران. ديگر اين كه زنان و فرزندان بعيد است كه حقوقي را كه به دست آورده اند رها كنند، حقوقي كه در مورد زنان با اشتغال گسترده در نيروي كار دستمزدي همراه بوده است.

از آنجا كه در اين مورد پيشينه هاي تاريخي واقعي در دست نداريم، نمي دانيم كه زندگي خانوادگي را چگونه مي توان بازسازي كرد تا تعادلي را ميان خودمختاري و همبستگي برقرار كرد. با اين همه، برخي از راه هايي كه از طريق آنها مي توان به چنين هدفي دست يافت، به خوبي آشكار گشته اند. همبستگي هرچه بيشتر در جوامع سنت زدا، بستگي به آن چيزي دارد كه مي توان اعتماد فعالانه ناميد، همراه با تجديد مسئوليت شخصي و اجتماعي براي ديگران. اعتماد فعالانه اعتمادي است كه بايد آن را به دست آورد نه آن چيزي كه از پايگاه هاي اجتماعي يا نقش هاي جنسي از پيش تعيين شده برمي آيد. اعتماد فعالانه خودمختاري را مي پذيرد و با آن مخالفتي ندارد؛ همين اعتماد است كه سرچشمه نيرومند همبستگي اجتماعي است، زيرا در اين جا تفاهم نه با زور فشارهاي سنتي بلكه به گونه اي آزادانه به دست مي آيد.

(۲) ما بايد اهميت فزاينده آنچه را كه من سياست حياتي مي نامم، در حوزه هاي رسمي و نيز كمتر رسمي سامان سياسي، تشخيص دهيم. ديدگاه سياسي جناح چپ هميشه به تصور آزادسازي بستگي نزديك داشته است. آزادسازي به معناي آزادي يا از آن بهتر، آزادي به صورتهاي گوناگون است، از جمله آزادي از چيرگي خودسرانه سنت، آزادي از قدرت خودسرانه و آزادي از فشارهاي محروميت مادي. سياست آزادسازانه سياست بختهاي زندگي است و از همين روي در ايجاد كنش خودمختارانه نقشي اساسي دارد. اين نوع سياست براي يك برنامه سياسي راديكال، آشكارا حياتي باقي مانده است. امروزه اين سياست با يك رشته نگرانيهايي كه از دگرگونيهاي پيش از اين تحليل شده سرچشمه مي گيرند، همراه شده است؛ از جمله دگرديسي سنت و طبيعت در زمينه يك سامان جهاني شده و جهان وطن. سياست حياتي سياست بختهاي زندگي نيست بلكه سياست سبك زندگي است. اين سياست به جر و بحثها و كشمكشهايي راجع است درباره اين كه چگونه (به عنوان افراد و انسانيت جمعي) مي توان در جهاني زندگي كرد كه هر آنچه كه در گذشته با طبيعت يا سنت تثبيت مي شد، اكنون تابع تصميم هاي بشري شده است.

(۳) اعتماد فعالانه در پيوند با تعميم بازانديشي اجتماعي، بر مفهوم سياست زايا دلالت مي كند. سياست زايا در فضايي وجود دارد كه دولت را به بسيج بازانديشانه در كل جامعه پيوند مي دهد. به دلايلي كه پيش از اين آورده ايم، دولت اكنون تنها تا حد محدودي مي تواند به عنوان هوش سيبرنتيك كاركرد داشته باشد. به هر روي، محدوديت هاي ليبراليسم نو با مفهوم دولت حداقل آن، بسيار آشكار گشته اند. سياست زايا سياستي است كه مي كوشد به افراد و گروهها اجازه دهد تا در زمينه ملاحظات و هدفهاي اجتماعي همگاني، باعث تحقق امور شوند نه آن كه تماشاگر تحقق امور در مورد خودشان باشند.

سياست زايا دفاع از سياست پهنه همگاني به شمار مي آيد، ولي خود را در موقعيت ضديت ديرين ميان دولت و بازار قرار نمي دهد. اين نوع سياست از طريق فراهم آوردن شرايط مادي و چهارچوبهاي سازماني براي تصميم گيري هاي سياسي حياتي كار مي كند، تصميم هايي كه افراد و گروه ها در سامان اجماعي گسترده تر مي گيرند. چنين سياستي به بناي اعتماد فعالانه، چه در نهادهاي حكومت و يا در بنگاه هاي وابسته به آن، وابسته است. برهان اصلي ما اين است كه سياست زايا وسيله اصلي پرداختن مؤثر به مسايل فقر و محروميت اجتماعي است.

سياست زايا داروي همه دردها نيست. خصلت دگرگون شونده دولت و اين واقعيت كه همه مردم در همان «فضاي گفتماني» دولت و بنگاههاي دولتي زندگي مي كنند، تنگناها و تناقضهاي سياسي عمده تازه اي را به بار مي آورد. براي مثال، هيأت حاكمه ملي تنها به يكي از نقطه هاي ارجاع زندگي فردي در ميان نقطه هاي ارجاع ديگر تبديل شده است. بيسياري از مردم ممكن است به آن چه كه در پهنه سياسي مي گذرد غالباً «بي اعتنا» باشند، هر چند كه از جهت ذهني ممكن است با اين پهنه بيشتر از گذشته «در تماس» باشند. اين «رويگرداني» مي تواند بيانگر بيزاري از مسخره بازيهاي سياستمداران باشد، ولي در ضمن شايد با هشياري خاص در مورد مسايل تأثيرگذار بر روي شخص نيز همراه باشد. در اين جا، اعتماد مي تواند با خرده گيري در يك تركيب ناگوار درآميخته شود.

(۴) كاستيهاي دموكراسي ليبرال در يك سامان اجتماعي جهاني شده و بازانديشانه، نياز به صورتهاي ريشه اي تر استقرار دموكراسي را افزايش مي دهد. در اين جا مي خواهم بر اهميت دموكراسي گفتگويي تأكيد كنم. از ميان صورتها و رويه هاي گوناگون دموكراسي كه امروزه مورد بحث اند، دو بعد سامان دموكراتيك را مي توان به عنوان ابعاد اصلي آن تشخيص داد. از يك سوي، دموكراسي گردونه اي است براي بازنمايندگي منافع. از سوي ديگر، دموكراسي شيوه اي است براي آفرينش يك پهنه همگاني كه در آن، قضاياي بحث انگيز را از طريق گفتگو و نه از راه صورتهاي قدرت از پيش تثبيت شده، مي توان حل و فصل و يا دست كم رسيدگي كرد. هرچند كه به جنبه نخست شايد بسيار توجه شده، ولي جنبه دوم نيز دست كم به همان اندازه مهم است.

بسط دموكراسي گفتگويي بايد بخشي از (ونه همه بخشهاي آن) آن فراگردي را بسازد كه مي توان دموكراتيزه كردن دموكراسي ناميد. در هر كجا كه سطح بازانديشي اجتماعي پايين باشد، درونمايه مشروعيت سياسي همچنان به نمادگرايي سنتي و شيوه هاي از پيش تعيين شده عملكرد امور، وابسته باقي مي ماند. اما در يك سامان بازانديشانه تر، كه در آن انسانها همچنين آزادند اگر كه خواسته باشند صحنه سياسي رسمي را كم و بيش ناديده گيرند، چنين عملكردهايي در معرض ترديد قرار مي گيرند.

شفافيت هرچه بيشتر حكومت، به دموكراتيزه كردن دموكراسي كمك مي كند، اما اين پديده به حوزه هايي متفاوت از عرصه سياسي رسمي نيز كشيده مي شود. مي توان گفت دموكراسي گفتگويي در خارج از عرصه دولت، در چند زمينه اصلي پيشرفت داشته است. اين نوع دموكراسي در پهنه زندگي شخصي، از روابط فرزندان و والدين و روابط جنسي گرفته تا روابط دوستانه، چندان پيشرفت كرده است كه مي توان گفت اين روابط از راه گفتگو سامان مي گيرند و نه از طريق قدرت تثبيت شده. آنچه را كه من «دموكراسي عواطف» مي خوانم، به تلفيق خودمختاري و همبستگي، كه پيش از اين ياد كرده ايم، بستگي دارد. اين نوع دموكراسي مستلزم توسعه روابط شخصي است كه در آن، اعتماد فعالانه از طريق گفتگو و تبادل آراء و نه با هر نوع قدرت خودسرانه، بسيج و حفظ مي شود.

دموكراسي عواطف اگر كه در جامعه جا بيفتد، دلالتهاي بزرگي براي پيشبرد دموكراسي رسمي و همگاني دارد. افرادي كه از ساختمان عاطفي خودشان شناخت كافي داشته باشند و بتوانند بر يك پايه شخصي با ديگران ارتباط مؤثري برقرار كنند، به طبع آمادگي بهتري براي پذيرش وظايف و مسئوليتهاي گسترده تر شهروندي دارند.

دموكراسي گفتگويي را از راه فعاليتهاي گروه خودياري و جنبشهاي اجتماعي نيز مي توان بسيج كرد. چنين جنبشها و گروه هايي بيانگر ارتقاي بازانديشي فعاليت اجتماعي در سطح محلي و جهاني اند و نيز در آن مشاركت دارند. در جوامع امروزي، شمار آدمهايي كه به گروه هاي خودياري مي پيوندند، بسيار بيشتر از اعضاي حزبهاي سياسي است. كيفيت هاي دموكراتيك جنبش هاي اجتماعي و گروه هاي خودياري، بيشتر از اين واقعيت برمي آيند كه فضاهايي را براي گفتگوي همگاني درباره قضاياي راجع به اعضاء، باز مي گشايند. اين جنبش ها و گروه ها مي توانند جنبه هايي از كردار اجتماعي را كه پيش از اين بحث ناشده باقي مي ماندند و يا با عملكردهاي سنتي  «حل و فصل» مي شدند، به عرصه گفتمان كشانند. اينها مي توانند در به چالش كشيدن تعريفهاي «رسمي» امور مؤثر باشند، جنبش هاي فمينيست ، محيط  زيست گرا و صلح جو، بسان انواع گوناگون گروه هاي خودياري، همگي چنين دستاوردي داشته اند.

(۵) ما بايد آماده باشيم تا با توجه به قضاياي گسترده تر فقر جهاني درباره دولت رفاه به يك شيوه بنيادي بازانديشي كنيم. در بسياري از كشورها بقاياي ايدئولوژي سوسياليستي برنگهداشت دولت رفاه در برابر تاخت و تازهاي نوليبرالها تمركز يافته است. به راستي كه ممكن است بسياري از ويژگيهاي بنيادي دولت رفاه وجود داشته باشند كه بايد از آنها در برابر زيانهاي محتمل خصوصي سازي و كاستن دامنه آن حفاظت كرد. براي نمونه، از جهت حفظ اعتماد و همبستگي تداركات يا خدمات رفاهي غالباً نشانگر پاي بندي هايي اند كه اگر جهت گيري مبتني بر بازار و كسب و كار دخالت بيشتري در آنها بكند، به سادگي تحليل خواهند رفت.

با اين همه، دولت رفاه به عنوان يك «مصالحه يا راه حل طبقاتي» در شرايطي شكل گرفته بود كه اكنون به گونه نماياني دگرگون شده است؛ نظام هاي تأميني اين دولت بيشتر براي تطبيق با مخاطره خارجي طراحي شده بود تا مخاطره توليد شده. برخي از جنبه هاي مسأله دار دولت رفاه، تا اندازه اي در نتيجه انتقادهاي نوليبرال ها، اكنون ديگر به روشني بازشناخته شده اند. دولت رفاه در برخورد يا فقر يا در بازتوزيع فراگير درآمد يا ثروت، چندان كارآمد نبوده است. اين دولت به الگوي تلويحي نقش هاي جنسي سنتي وابسته بود و اصل را بر مشاركت مردان در بازار كار دستمزدي مي گرفت و برنامه هاي «دست اولي» براي خانواده هاي بدون نان آور مرد نداشت. ديوانسالاري دولت رفاه، مانند هر گونه ديوانسالاري در هر كجاي ديگر، گرايش به اين داشت كه انعطاف ناپذير و غيرشخصي شود؛ وابستگي به دولت رفاه تا اندازه اي يك پديده واقعي است و تنها ساخته و پرداخته نوليبرال ها نيست. سرانجام، دولت رفاه در دوره بعد از جنگ جهاني دوم و در مقطعي تثبيت شده بود كه به نظر مي رسيد سطوح بالا و شديد بيكاري ديگر بعيد است كه باز رخ نمايد.

هر چند كه «راه حلي» تازه و فوري براي امروز لازم است، اما اين راه حل ديگر نمي تواند به صورت بخشش منافع از بالا به پايين باشد. اقدام هاي رفاهي با هدف مقابله با پيامد هاي دو دسته كننده در هر آن چه كه از جامعه طبقاتي باقي مانده است، بايد به جاي صرف «بخشش»، به نيازمندان قدرت دهد. اين اقدام ها بايد به بازسازي همبستگي اجتماعي پيش گفته در سطح خانواده و فرهنگ گسترده تر شهروندي بپردازند. چنين راه حلي بايد هماني باشد كه نه تنها به طبقه بلكه به جنسيت نيز به گونه اي شايسته توجه نشان مي دهد.

(۶) يك برنامه  سياسي راديكال بايد خود را براي رويارويي با نقش خشونت در امور انساني آماده سازد. اين واقعيت كه به مسأله خشونت خواهم پرداخت، هيچ به معناي آن نيست كه اين مسأله كمترين اهميت را دارد. خشونت يكي از دشوارترين قضايايي است كه بر مبناي نظريه سياسي موجود مي توان به آن پرداخت. چه انديشه سوسياليستي و چه ليبراليسم هيچكدام نتوانسته اند چشم اندازها يا مفاهيمي را براي توليد يك نظريه سياسي هنجار بخش در ارتباط با خشونت فراهم سازند، در حالي كه انديشه دست راستي گرايش به اين داشته است كه به خشونت به عوان يك ويژگي و ضروري رايج زندگي بشري بينديشد.

خشونت موضوع بزرگي است. تأثير خشونت، از خشونت مردان عليه زنان و خشونت هاي گهگاهي خياباني تا جنگ فراگير، را دربرمي گيرد. آيا سرنخ هايي وجود دارند كه اين موقعيت هاي گوناگون را به هم پيوند دهند و در نتيجه بتوان همه آنها را در يك نظريه آرام سازي به هم ربط داد؟ به تصور من، اين سرنخ ها وجود دارند و همين ها هستند كه ما را به مضمون هاي بنيادگرايي و دموكراسي  گفت وگويي برمي گردانند.

در جامعه جهاني شده اي كه ما اكنون زندگي مي كنيم، دو راه حل نخست به شدت كاهش يافته اند. هيچ فرهنگ، دولت يا گروه بزرگي نمي تواند خود را از سامان جهان وطن و جهاني با موفقيت جدا سازد. هر چند راه خروج در برخي از موقعيت ها مي تواند براي افراد امكان پذير باشد، اما اين راه براي موجوديت هاي اجتماعي بزرگتر معمولاً دسترس پذير نيست.

رابطه ميان گفت وگو و خشونت كه با حاشيه بنيادگراييهاي محتمل فاصله كوتاهي دارد، براي ما قضيه اي بسيار حاد و پرتنش شده است. اين تقليل راههاي برخورد با مسأله خشونت به يك راه، هر چند خطرناك است ولي سرچشمه هاي اميدي را نيز نشان مي دهد. زيرا مي دانيم كه گفت وگو گهگاه مي تواند جانشين خشونت شود و همچنين مي دانيم كه اين امر مي تواند هم در زندگي شخصي و هم در محيط هاي اجتماعي بزرگتر رخ دهد. اين را نيز مي دانيم كه آن نوع «بنيادگرايي جنسي» را كه مردان خشن در برابر همسران شان و شايد عموم زنان قايل اند، دست كم در موارد فردي مي توان از طريق شناخت بيشتر خود و ارتباطات تغيير داد. گفت وگو ميان گروه هاي فرهنگي و دولتها، نيرويي است كه براي مقابله مستقيم با آموزه هاي بنيادگرايانه و وسيله اي است براي جايگزين ساختن مذاكره به جاي كاربرد زور.

رويه تاريك اين قضيه، بس آشكار است. خشونت غالباً آشكارا از تصادم منافع و جنگ بر سر قدرت سرچشمه مي گيرد؛ از همين روي، شرايط مادي فراواني وجود دارند كه بايد آنها را تغيير داد تا بتوان با خشونت مقابله كرد و آن را كاهش داد. از اين گذشته، امروزه نيروهاي گريز از مركز تفرقه  انداز در درون و ميان جوامع، شايد چندان بزرگ باشند كه بدون انفجار خشونت در سطح محدود و وسيع، نتوان آنها را اداره كرد. با اين همه، پيوندهايي كه ميان خودمختاري، همبستگي و گفت وگو كشف كرده ام، واقعي اند و به دگرگونيهاي قابل مشاهده در محيط هاي همكنش محلي و نيز همين نوع دگرگونيها در سامان  جهاني وابسته اند.

همچنين اين تصور را نيز بايد رها كنيم كه عواملي در كارند كه براي تحقق مقاصد تاريخ فرستاده شده اند، از جمله اين برداشت مابعد طبيعي كه تاريخ «ساخته و پرداخته» محرومان است. به رسميت شناختن خصلت تقليل ناپذير مخاطره، به معناي داشتن يك نظريه انتقادي بدون هر گونه ضمانت است. ولي باز بايد گفت كه همين به رسميت شناختن، سرچشمه رهايي نيز هست. هيچ گونه عامل، گروه يا جنبش واحدي، همانند آنچه كه پرولتارياي ماركس مي بايست انجام دهد، وجود ندارد كه بتواند آرزوهاي بشري را برآورده سازد، ولي بسياري از وجوه فعاليت سياسي وجود دارند كه دليل خوبي براي خوش بيني به دست مي دهند.

 

 

    326 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   جامعه شناسي سياسي (3)
●   جهانی شدن (366)
●   راديكاليسم سياسي (2)
●   سنت (85)
●   سوسياليسم (18)
●   مدرنيسم (319)
●   نومحافظه كاران (48)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:18/05/1382

تاريخ شمسی نشر:18/05/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب