تجلي نجاتبخش «امر مطلق»، يا «حقيقت» است يا «حضور»، بيآنكه هيچگاه منحصراً اين يا آن باشد. زيرا حقيقت ملازم حضور است، و حضور ملازم حقيقت. سرشت دوگانه همه تجليات خدا بر انسان (theophany) ناشي از همين امر است؛ مثلاً، مسيح در اصل تجلّي حضور الهي است، و در عين حال به همين جهت حقيقت است چنان كه خود گفته است: «من طريق و حقيقت و حيات هستم»1 هيچكس به قرب نجاتبخش امر مطلق (the Absolute) دست نمييابد مگر به واسطه يكي از تجليات امر مطلق، اعمّ از آنكه آن تجلّي، ظاهراً، حضور باشد يا حقيقت.
در مسيحيت، عنصر حضور بر عنصر حقيقت تقدّم دارد. گويا، عنصر اول دومي را جذب ميكند، به اين معنا كه حقيقت با مسيح كه ظهور يافته يكي است؛ حقيقت مسيحي اين معناست كه مسيح خداست. اصل تثليث از همين جا نشئت ميگيرد، كه اگر نقطه شروع در مسيحيت عنصر حقيقت ميبود اين اصل توجيه ناپذير ميگشت، يعني آموزهاي درباره امر مطلق كه، مانند آموزه اسلام درباره ذات مطلق، در آن خدا به عنوان حقّ (Real) يكتا و بيهمتا، تا آنجا كه توحيد سامي جايز ميشمرد، جلوهگر ميشود.{1}.
بنابراين اسلام براين اصل مبتني است كه {تنها} حقيقت مطلق نجاتبخش است، البته همراه با نتيجهاي كه اين امر در مورد اراده دارد؛ محدوديت ظاهري اين ديدگاه اين قول است كه فقط حقيقت است كه نجات ميبخشد، نه حضور. مسيحيت برعكس بر اين اصل مبتني است كه اين حضور الهي است كه نجات ميبخشد؛ محدوديت ظاهري در اينجا، از يك سو، اين اصل است كه تنها يك حضور خاص است كه نجات ميبخشد، و از سوي ديگر، اين اصل است كه تنها عنصر حضور است كه ميتواند نجات بخشد و نه خود عنصر حقيقت. {2}
اينكه مطابق با نظر اسلام بگوييم حقيقت نجاتبخش است- از آنجا كه حقيقت، حقيقت ذات مطلق است- بدين معناست كه بايد به همه لوازم حقيقت ملتزم شد و بدين ترتيب حقيقت را تماماً پذيرفت، يعني هم با عقل و هم با اراده و عواطف، و اينكه مطابق با نظر مسيحيت بگوييم حضور نجاتبخش است- از آنجا كه حضور، حضور عشق الهي است- بدينمعناست كه بايد، با ايثار و رعايت شعائر ديني، به قالب اين حضور درآمد، و خود را در اختيار عشق الهي نهاد. {در مسيحيت} بايد با عشق آغاز كرد، آنگاه به به طلب رسيد و سرانجام بر اثر عشق الهي به معرفت دست يافت، حال آنكه در اسلام بايد با معرفت آغاز كرد، آنگاه به طلب رسيد و سرانجام بر اثر اين معرفهالله به عشق دست يافت، {البته} اگر مجاز به اين حد از ايجازگويي باشيم.
* * *
ظاهراً، همانطور كه گفتيم، عنصر حقيقت در مسيحيت اين اصل است كه مسيح خداست، و فقط مسيح خداست؛ اما باطناً، حقيقتي كه در مسيح ظهور يافته است از سويي بدينمعناست كه هر تجلي (Manifastation) امر مطلق با {خود} امر مطلق يكي است و ، از سوي ديگر، بدينمعناست كه اين تجلي هم متعالي(2)است و هم ساري و جاري(3). متعالي است، زيرا {همان} مسيحي است كه فراتر از ماست؛ ساري و جاري است، زيرا {همان} مسيحي است كه در درون خود ماست؛ قلب است، كه هم عقل است و هم عشق. ورود به قلب ورود به درون مسيح است و برعكس؛ مسيح قلب عالم اكبر است همان گونه كه عقل مسيح عالم اصغر است. «خدا انسان شد تا انسان خدا بتواند شد»؛ «خود (the self) قلب شد تا قلب، خود بتواند شد»؛ و به اين دليل است كه «ملكوت خدا در درون شماست»(4)
در اين عرفان (gnosis) است كه اسلام و مسيحيت به هم ميپيوندند، چون قلب همان قرآن باطن است، يا اگر بر شأن و الهامگر عقل تأكيد شود، همان رسول باطن است. اين بدينمعناست كه در اسلام از سويي قرآن و، از سوي ديگر، پيامبر (ص) نمايانگر عنصر حضورند؛ ارزش تامّ را به اين عنصر حضور دادن- نتيجه عنصر حقيقت يعني نقطه شروع اسلام- همان اتحاد با قرآن{3} از راه رعايت شعائر ديني و بهرهمندي از فيض و لطف الهي و نيز اتحاد با پيامبر(ص) از راه ورود به قالب محمدي است كه چيزي غير از همان «اصل نخستين»،يعني فطرت، نيست. ورود به اين قالب از اين طريق است كه انسان در سنت، يعني دستورالعملهاي گردآوري شدهاي كه پيامبر (ص) القا كرده و در خود تجسم بخشيده است، مستغرق شود. اين دستورالعملها هم «افقي» است هم «عمودي»، يعني هم به عالم اجتماعي و مادّي ناظر است و هم به حيات معنوي.
قرآن نيز، هم حقيقت است و هم حضور؛ حقيقت است زيرا ميآموزد كه فقط يك امر مطلق وجود دارد؛ و حضور است زيرا تجلي الهي بر انسان يا امري مقدس است كه منشأ ذكر، {يعني} لبّ عبادات، است.
* * *
اگر مسيح از نظر مسيحيان حقيقت حضور است، يعني حضور در عين حقيقت يا تنها حضور حقيقي خدا، برعكس، از نظر مسلمانان پيامبر(ص) حضور حقيقت است، از آن حيث كه فقط او نمايانگر حقيقت محض يا تامّ، يعني ذات حقيقت، است. به همين جهت است كه از نظر مسلمانان كه تحت تأثير استدلالات ديگر قرار نميگيرند، محمد (ص) بزرگترين «پيامبران» {اعظم رسل يا رسول اعظم} است. مسلمانان ظاهراً استدلال ميكنند كه «اين حقيقت، اين پيامبر»، حال آنكه ظاهراً از نظر مسيحيان، برعكس، حقيقت تماماً مبتني است بر خدا انسانِ(5) منحصر به فرد.
از نظر مسلمانان، فقط حقيقت ذات مطلق است كه نجات ميبخشد: {از اين رو} آنان به تحقير يا تخفيف قدر عنصر حضور در مسيحيت، در همه جنبههايش، گرايش دارند؛ حال آنكه از نظر مسيحيان فقط حضور- يا همين حضور- اثري نجاتبخش دارد: از اين رو آنان به دست كم گرفتن يا رد كردن هر نوع «مشرب افلاطوني»، يعني هر ديدگاهي از حقيقت كه رهاييبخش انسان است گرايش دارند.
مقام والاي {حضرت} محمد (ص) در اسلام- كه اندكي پيشتر علت منطقي آن را، لااقلّ در اساسيترين شكل آن، نشان داديم- در واقع منجر به گرايشي غير عادي به تحقير انبياي پيش از {حضرت} محمد(ص) ميشود، يا چنين گرايشي لازمه آن است؛ ولو به نحو ضمني و با وجود احترام خاصي كه اسلام براي آنان قائل است. ما چارهاي جز اعتراف به اين خصوصيت نداريم زيرا هم در آثار عارفان اسلامي{4} و هم در تفاسير قرآن {5} به چشم ميخورد، و حتي در برخي از احاديث آثار آن را ميبينيم. بنابراين، براي جلوگيري از خشم نسنجيده عربشناسان غربي، بايد اين واقعيت را به ياد داشته باشيم كه دين آن چيزي است كه بوداييان به اوپايه(6)، {يعني} «سراب نجاتبخش»، تعبير ميكنند، و به اين دليل، مسلّماً حق دارد كه به واكنشهاي تدافعياي دست يازد كه در واقع كافي نيستند اما با وجود اين از لحاظ منطقي متناسب با آن اصل دينياي هستند كه از آن دفاع ميكنند و هم به جهت كارآيي دفاعيشان و هم به جهت حقيقت رمزي و كناييشان قابل توجيهاند.
از زاويهاي ديگر، و در خصوص چند نظر نادرست درباره مسيح و مريم عذرا، لازم است، از سويي، نياز هر شريعت را به دفاع از خود در برابر جاذبه هر ديدگاه ديني ديگر مدنظر قرار دهيم- و در اين صورت، چون جماعات انساني هميناند كه هستند، هدف وسيله را توجيه ميكند- و از سوي ديگر، رنج و خشم اسلام را نسبت به اعتقاد به بشري بودن خدا در مسيحيت در نظر بگيريم. مسلماً تعبيري مثل عنوان «مادر خدا»، كه به مخلوقي داده شده است كه شاخصيت بينظيري دارد، نوعي حذف مابعدالطبيعه براي دفاع {از مسيحيت} است؛ اما نميتوان انكار كرد كه، عليالظاهر و در غياب تفاسير دقيقي كه گستاخي يا بياحتياطي ظاهر اين تعبير را از ميان بردارند، تعبير مذكور به تحتالشعاع قرار دادن ما بعدالطبيعه امر مطلق ميانجامد، و از آگاهي مستقيم، بيمانع و رادع، و مؤثر ما از مطلقيّت خدا ميكاهد؛ زيرا يا {بايد بپذيريم كه} مظهر خداست- كه تناقضگويي است- و در اين صورت مادري ندارد يا {بايد بپذيريم كه} چون مادري دارد، لااقلّ با توجه به مادر داشتناش و با صرفنظر از تناقض اوليهاي كه در {اين} فرض وجود دارد {ديگر} خدا نيست{6}.
مسلمانان عليالظاهر ميگويند اگر شما {مسيحيان} امر مطلق را اين چنين تحقير ميكنيد از اينكه ما امر نسبي را تحقير ميكنيم نبايد برنجيد، زيرا اين كار را به پاس امر مطلق و براي {حفظ} جلال و عظمت او ميكنيم. {7}
مسلمانان را به جهت اينكه در الهيّات نتيجه مناسبي از بكر زادگي مسيح اخذ نكردهاند مورد انتقاد قرار ميدهند؛ آنان ميتوانند پاسخ دهند كه عروج اخنوخ {=ادريس}، موسي و الياس از نظر مسيحيان، كه اين اشخاص را تا ظهور تاريخي آن منجي يگانه در «دوزخ» پيامبران عهد عتيق(7) جاي ميدهند، بيمعناست. اگر كسي اين نظر را داشته باشد كه مسلمانان در طلب عنصر حقيقت «هر كاري كه بتوانند ميكنند»، كه در مورد آنان تأكيد بر تعالي است به قيمت وانهادن وجوهي از عنصر حضور كه خطرناك به نظر ميرسد، {بايد گفت اين نظر} به همان اندازه موجّه است كه مسيحيان را كساني بدانيم كه، به نفع عنصر حضور و به بهاي نتايج خاصّ مابعدالطبيعي براي تعالي و بنابراين، بناچار بايد بپذيريم كه به طور كلي اوپايه مقتضياتي دارد كه در نظر اول افراطي مينُمايد اما من حيثالمجموع واقعيات راجع به طبيعت انسان آنها را توجيه ميكند و قابل تبيين ميسازد.
در يك كلمه: سوءتفاهم ميان مسيحيان و مسلمانان{8}، اساساً اين است كه از نظر مسيحيان آيين مقدس حقيقت محسوب ميشود حال آنكه از نظر مسلمانان حقيقت آيين مقدس به حساب ميآيد.
* * *
تأكيد اسلام بر عنصر حقيقت را ميتوان بدينگونه توصيف كرد: خود توحيد (monotheism)، كه توحيد ابراهيم و پيامبران عهد عتيق است، متكي بر عنصر حقيقت است چون حقيقت خداي واحد است كه نجات ميبخشد؛ يعني انسان به واسطه ايمان رستگار ميشود و بس، و اعمال {انسان} وابسته به ايمان يا خلوص ايمان است. تا آنجا كه به ديدگاه مسيحيان مربوط ميشود. اين ديدگاه ذاتاً با تجلي الهي تعيّن مييابد- يك نوع تجلي خدا بر انسان كه به ضرر خود مفهوم خداي واحد تمام ميشود- و اين تجلي موجب بروز نوعي معنويت مبتني بر عشق و ايثار ميشود؛ اين اعتقاد به بشري بودن خدا (anthropheism)، و اعتقاد به تثليث (trinitarianism) كه ناشي از آن است، مسلماً يكي از امكانات معنوي هست، اما توحيد ناب نيست.
اسلام، كه نمايانگر توحيد ناب است و لاغير، به نوبه خود، در متهم كردن مسيحيت به اينكه به پيام توحيد ارزش حقيقياش را نداده و آن را جايگزين پيام ديگري، يعني پيام تجلي الهي، كرده است دليل موجه دارد؛ سخن اسلام در انتقاد از يهوديت، اولاً به سبب داشتن توحيدي با صيغهي قومي و ثانياً به سبب داشتن نبوت انحصاري، به همين اندازه منطقي است. يقيناً، يهوديت و مسيحيت باطناً دين حقيقي (orthodox)اند، اما وقتي كه مسئله مسئله شرح و توضيح پيام اصلي، خاص و جهاني توحيد است، كه اسلام متكفل آن است، ديگر بر حق بودن اين دو دين محل بحث نيست.
* * *
حقيقت و حضور، با صرف نظر كامل از ميزان تاكيدي كه بر هر يك از اين دو ميشود. آشكارا دو مفهوم مكملاند. اما در واقع ميتوانند موجب پيدايش مواضع متعارض هم بشوند، چنان كه نه تنها در تضاد ميان مسيحيت و اسلام بلكه – در بطن اسلام نيز – در اختلاف بين تسنن و تشيع هم آشكار است. تشيع – به جهت داعي خاصي – به سبك خود سخت طرفدار عنصر حضور است. حال آنكه تسنن – هماهنگ با خود اسلام {به صورتي كه تسنن بدان باور دارد} - مظهر عنصر حقيقت است. اينكه هر كدام از اين دو نحلة ديني، به درجة خاصي ودر حوزة معيني، حاوي عنصر مكمل است امري يقيني است كه قبلا بدان اشاره كرديم و نيازي نيست در اينجا به تفصيل بيان شود؛ كافي است متذكر شويم كه تشيع هم همچنان اسلام است، و نميتوان آن را از انديشة توحيدي جدا ساخت و تسنن مظهر عنصر حضور از راه سنت {پيامبر} است كه به طريقي روح پيامبر {ص} را زنده نگاه ميدارد.
عناصر حقيقت و حضور به ترتيب در ابوبكر،«راستگو» (صديق) ، و {حضرت} علي {ع}،«شير خدا» (اسدالله)، تجسم مييابند. {حضرت} علي {ع}، پسر عمو، پسر خوانده و داماد پيامبر {ص} همراه با {حضرت} فاطمه {س}، دختر {حضرت} محمد {ص} و دو پسرشان، {امام} حسن {ع} و {امام} حسين {ع} «خانواده» (آل) محمد {ص} هستند. و اما ابوبكر «صديق» نشانگر سرشت او و پيوندش با عنصر حقيقت است. اين اختلاف علايق علل عميق تعارض ميان ابوبكر، و {حضرت} فاطمه {س} را پس از مرگ پيامبر {ص} روشن ميسازد. {حضرت} فاطمه {س} ادعا ميكرد كه واحهاي را به حكم «حضور» محمدي به ارث ميبرد و ابوبكر به حكم «حقيقت» اسلامي از واگذاري آن واحه به او امتناع كرد. {9}. در عرفان اسلامي، {حضرت} علي {ع} و ابوبكر دو شاگرد بلافصل و نزديك پيامبر {ص} محسوب ميشوند كه در رأس «سلسلة تشرف به سلك طريقت» واقعاند؛ از يك حيث، كمال اقتضاي مقارنت امور مكمل را دارد، زيرا وجوه الهي - {يعني} هستي صرف و آگاهي صرف – مستقل از يكديگرند، و اتحاد آن دو سعادت است. {10}.
ادامه دارد ...