«قرب شاعري كه خدا با اوست و او با خداست و اين شاعر فيض اقدس و ملاء اعلي را مي ستايد، در اين صورت خدا، خداي پريروز و پس فرداست و هيدگر اعتقاد به چنين شاعري را فقط در هولدرلين مي يابد.»
«هيدگر يك نفر را استثنا مي كند- هولدرلين- و لي اما مي گويد، من هم حافظ را مي گويم و لي اما مي كنم.»
نسبت فرديد و حافظ را همانند هيدگر و هولدرلين بايد نسبت متفكر و شاعر دانست. در چنين مقامي است كه فرديد، «حافظ را خودآگاهانه مي فهمد» و درهم سخني با حافظ «كلمات حافظ را مي گيرد و با سعي در تفكر حكمي، زندآگاهانه بيان مي كند.»
سخنراني ها، مصاحبه ها و تقريرات فرديد آكنده از استشهاد به اشعار حافظ و بيان مطالب به مدد اشعار اوست و آنچه به «اجمال بعد از تفصيل» دربارة حافظ و اشعار او بيان نموده بديع و بي نظير است و آنجا كه گهگاه به شرح و توضيح پرداخته بهت آور و خيره كننده.
وحدت بخشيدن به آنچه در بيانات فرديد دربارة حافظ و اشعار او آمده است خود محتاج «فكر حكيمي و راي برهمني» است و لذا آنچه از سخنان فرديد دربارة حافظ و شعر ذيلاً آورده مي شود در حقيقت چيزي جز انتخاب چند قطعه جواهر از يك «صندوقچه گنج» و قرار دادن آنها در معرض ديد عموم نيست و بايد به جرأت گفت كه آنچه در «صندوقچة گنج فرديد نهفته است تاكنون هيچ كس بطور كامل درك نكرده است».
*
گفتي زسر عهد ازل نكته اي بگو، اما عهد ازلش به كجا مي رود؟ به همان خدايي كه مظهرش است يعني خودش، آيا حافظ به كجا رفته است؟ به پريروز رفته است؟ آيا به اله آدم رفته است؟ آيا به اله پس فردا رفته است؟ فرق حافظ با بوعلي سينا چيست؟ من نمي خواهم بوعلي سينا را رد كنم، ميان حكمت انسي و تصوف با فلسفه اين نزاع هميشه بوده است، اين نزاع پر است در كتب، يك حافظ تا چه حد بازگشتش به قرآن است، من عجب مي كنم گاهي و قتي مي بينم اين آدم عجيب قرآن را از حفظ داشته، بعدش من متوجه مي شوم اين كلمات مثل اينكه به صرافت طبع است، اين حافظ كيست كه مي نشسته تفسير قرآن مي كرده است، حالا تفسير صحيح يا غلط كار ندارم، اين مزاج است، چه شده؟ حوالتش را مي گويم.
*
انسان و قتي به دنيا اصالت داد در اين حال و طن اصيل خويش را فراموش مي كند.
من كز و طن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
در عين حال كه انسان در اين عالم است فراموش نمي كند كه ذات او در زمان باقي است، انسان موجودي دو عالمي است، اصالت دادن به يكي دون است و بيگانگي و غربت، اين نكته در حكمت معنوي و اشارات حافظ كه فراموش كرده ايم فراوان است و عرفا نيز بسيار گفته اند. بعضي ها عقبي را اصالت دادند و تشبه به فرشته كردند و از «در عالم بودن» گريختند، آنها دنيا را فراموش مي كنند و كمال را در تشبه به فرشته مي بينند و عده اي دنيا را اصالت مي دهند و از آنجا آخرت و عقبي را فراموش مي كنند. حافظ از كساني است كه هر دو عالم را كه عبارت از زمان فاني و زمان باقي باشد فراموش نمي كند و هم دنيا و هم آخرت را.
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست زاهد عالي مقام را
دلم كه لاف بخرد زدي كنون صد شغل
ببوي زلف تو با باد صبحدم دارد
يعني بعضي مي خواهند انسان را ببرند به روحانيت زاهدانه.
*
ببينيد در شعر حافظ هم به اين بي غرضي اشاره رفته و چند جا آمده است، من چند بار خوانده ام. از طرفي بدانيد كه تفكر اصيل با عمل يكي است، حتي عملي كه هنرمند نقاش مي كند، براي چه؟ چون اصلاً چرا ندارد، و قتي هنرمند يك عملي انجام مي دهد بي غرض است.
*
اين درد است كه انسان را مي تواند از اين دردمندي هم برهاند و يك قرب خاصي به خدا پيدا كند، تن آساني و بي دردي كه نمي شود بعد انسان به قرب تبديل شود، برويد حافظ را بخوانيد كه چقدر ناله مي كند.
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهانسوزي نه خامي بيغمي
*
مثلاً و قتي حافظ مي گويد:
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با كه گويم كه در اين پرده چه ها مي بينم
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
دارم عجب زنقش خيالش كه چون نرفت
از ديده ام كه دم بدمش كار شست وشوست
راه خيال اصالت دارد، اگر از راه خيال آدمي كنده شود تعالي پيدا مي كند و لي فلسفه اين كار را نمي كند و راه ديگري دارد، رياضيات راه ديگري پيدا مي كند، سياست هم زباني ديگر دارد.
*
عكس روي تو چو در آينة جام افتاد
عارف از خندة مي در طمع خام افتاد
اين همه عكس مي و نقش مخالف كه نمود
يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد
طمع خام همان تمناي محال صوفي است نسبت به و حدت و جود به معناي و حدت موجود و حلول و اتحاد كه حافظ آنرا رد مي كند.
*
جلوه گاه رخ تو ديدة من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه مي گردانند
البته اين نظر افلاطوني هست و نيست، در بيان چنين بنظرمي رسد اما بين حافظ و افلاطون فاصله اي ژرف و بي پايان است با اين همه نمي شود، اگر تصوف را مي خواهيم درست بخوانيم و بفهميم بايد يونانيت را با تعمق بخوانيم و با امعان نظر مطالعه كنيم مخصوصاً اول با حكمت يونان.
*
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گدا صفتي كيمياگري دانست
بارها گفته ام فقرذاتي اساسي است، گدا صفتي هم فقر ذاتي است.
*
در ادبيات ما همواره دهر نكوهي آمده است، اشاره به دهري است كه عين حركت است، آن دهري كه زمان و حركت در آن يكي است و برگسون تصريح دارد كه زمان و حركت يكي است. پس حافظ! خدا خواسته است كه تو از فلك گذشته اي…
*
مراد از مي در حافظ اين است كه فكر و ذكر اختياري فرو بريزد.
*
مستور و مست هر دو چو از يك قبيله اند
ما دل به عشوة كه دهيم اختيار چيست
در اين مرتبه حافظ به جايي رفته كه همة انسان ها را دانسته و ندانسته مظهرالله گرفته است. به اين معني هر انساني- خدا با اوست(معيت فاعلي) و لي همان خداي پريروز و پس فردا چنين خواسته كه انسان با او نباشد (معيت قابلي)، اين حوالت است.
دوست نزديك تر از من به من است.
اين عجب تر كه من از و ي دورم
چه كنم با كه توان گفت كه دوست
در كنار من و من مهجورم
در اين بعدي كه بشر پيدا كرده، باز خدا با بشر است، به اين معني كه عرفاً گفته اند: غضب حق مسبوق به رحمتش است(سبقت رحمتي غضبي).
*
امروز ما مورد سخط الهي هستيم، سخط الله پريروز و پس فردا كه نتيجة آن پرستش نفس امارة خودمان است. و لي اين مورد سخط الهي بودن خود مسبوق به رحمت است، گفته اند كه ما مي توانيم از سر قدر پرسش كنيم و لي اين سر قضاست كه از آن نمي توان پرسش كرد. چطور چنين شده است؟ به يك صورت بسيار عميق هيدگر در آثار اخيرش طرح كرده است. هيدگر اين را تكرار مي كند كه چرا و چگونه خدايان در تاريخ مي آيند و غايب مي شوند، اين ديگر به ما نيامده چرا چنين شده است… البته حافظ و ديگران آمده اند و گفته اند كه دوست داشتن جوابي است كه به سر قضا داده مي شود…
مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
تا به روي كه شدم عاشق و از بوي كه مست
*
تعريف تفكر حقيقي «خلاف آمد عادت» است و پرسش حقيقي «خلاف آمد عادت» است و اين خلاف آمد عادت «تفكر اصيل» است. و آن فكر منطقي تفكر نيست.
«پرسش خلاف آمد عادت از امر خلاف آمد عادت» تفكر است چنانكه حافظ مي گويد:
سال ها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم
من به سرمنزل عنقا نه بخود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
سايه اي بر دل ريشم فكن اي گنج مراد
كه من اين خانه به سوداي تو و يران كردم
«امر خلاف آمد عادت» اول از هر چيز خداست، و اگر به حقيقت انسان بر «خلاف آمد عادت» بپرسد خدا كيست؟ زمان باقي چيست؟ اجمالاً خدا مي آيد سراغ آدم، و زمان باقي و و جود اصيل به يك معني ديگر…