باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 65 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
ماشين و دولوز
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


دولوز در بخش دوم كتاب پروست و نشانه‌ها تأكيد مي‌كند كه Recherche (سبك پرزرق و برق نوشته) نوعي ماشين است، از اين طريق بر كاركرد اثر به مثابه نيروي توليد تأكيد مي‌گذارد. سبك پرزرق و برق توليدكننده‌ي حقايق است و اين كار را از طريق اكتشاف حقايق از پيش موجود يا خلق (از هيچ) آنها انجام نمي‌دهد، بلكه اين حقايق را از خلال تجربه‌ي امر واقعي حاصل مي‌آورد، درون خود اثر و درون خوانندگان، هر دو، تأثيراتي توليد مي‌كند. دولوز و گوتاري در كافكا: به سوي ادبيات اقليت (1975) مقوله‌ي ماشين را گسترش بيشتري مي‌دهند و با كليت آثار كافكا در مقام «ماشين ادبي، ماشين نويسا يا ماشين بيان» برخورد مي‌كنند. مع‌الوصف، مركز توجه در كافكا: به سوي ادبيات اقليت كمتر بر مسأله‌ي وحدت واژگونه‌ي تكثر است و بيشتر نقش و تأثير ماشين ادبي درون امر واقعي را مد نظر دارد. دولوز و گوتاري ادعا مي‌كنند كه كافكا نويسنده‌ي «ادبيات اقليت» است، ادبياتي كه في‌الفور [پس از خلق] به لحاظ اجتماعي و سياسي تحت تأثير درجه‌ي بالايي از قلمروزدايي زبان‌شناختي و گوياي سرهم بندي جمعي بيان است. ماشين ادبي كافكا ماشين اقليت است، ماشيني كه مؤلفه‌هايش خاطرات كافكا، نامه‌ها داستان‌هاي كوتاه و رمان‌ها است و كاركردش آشكار ساختن «قدرت‌هاي اهريمني در راه يا نيروهاي انقلابي در حال بر ساخته شدن» است؛ در ضمن ماشيني مايل ** است كه مجموعه‌هاي چندگانه، بست‌ها و نقاله‌هايش جريان‌ها و شدت‌ها را منتقل كرده، حركات را توليد مي‌كنند و خطوط پرواز را مي‌گشايند. در اينجا مفهوم ماشين را محك مي‌زنيم، مفهوم ماشين‌هاي مايل، ماشين‌هاي عزب، ماشين‌هاي قانون و ماشين‌هاي نويسا. در دنباله، به مفهوم ادبيات اقليت بازمي‌گرديم.

 

منبع: سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت - شماره 10، 1383

   ● نويسنده: رونالد - بوگ

مترجم: شهريار - وقفي پور

 
 

ماشين‌هاي مايل و توليد مايل(1)


دولوز در پيوست سال 1970 بر پروست و نشانه‌ها خاطرنشان مي‌سازد كه سبك پرزرق و برق، نظير ديگر آثار هنري، تا وقتي كه كاركرد نداشته باشد بي‌معناست: «آثار هنري مدرن هيچ مشكلي با معنا ندارند، بلكه تنها مسأله‌ي كاربرد مطرح است». وظيفه‌ي منتقد يا شارح آشكار كردن، دلالت پنهاني اثر هنري نيست، بلكه توصيف اجزاي سازنده و عملكرد آنهاست. از اين جنبه، اثر هنري ماشيني است كه گويا هيچ عمق يا جاني ندارد، بلكه شگردي است كه كار مي‌كند يا نمي‌كند. در پروست و نشانه‌ها مفهوم ماشين دل‌مشغولي اصلي دولوز نيست، بلكه تنها در آنتي اوديپ است كه اين مفهوم تلقي گسترده‌اي مي‌يابد.(2) در اينجا، صرفاً آثار هنري به عنوان ماشين شناخته نمي‌شوند، بلكه همه‌ي چيزهاي جهان ماشين هستند. «همه جا ماشين است و اين به هيچ وجه استعاري نيست: ماشين‌هاي ماشين‌ها، با جفت‌ها با اتصالات‌شان. ماشين اندام از ماشين منبع استفاده مي‌كند: «هر وقت اولي جرياني گسيل مي‌كند، ديگري قطعش مي‌كند». اين ماشين‌ها «ماشين‌هاي مايل‌»اند يعني مؤلفه‌هاي روند جهاني «توليد مايل»، كه بنا به تعريف دلوز و گوتاري فعاليت فراگيري است كه سرشار از تأثر است!(3) دولوز و گوتاري در جوابي سرخوشانه به تقسيم فرويدي روان به «آن»، «خود» و «ابرخود»، سه مؤلفه‌ي بنيادي توليد مايل را مشخص مي‌كنند: ماشين‌هاي مايل، بدن بدون اندام و سوژه‌ي ايلياتي كه هر يك از اينها با دوره‌ي خاصي از توليد مايل همراه‌اند. توليدِ توليد ماشين‌هاي ميل، توليد نقش (4) (بدن بدون اندام) و توليد مصرف / به ته رساندن (سوژه‌ي ايلياتي). الگوي ساده‌ي ماشين مايل از آن نوزادي است كه از شير مادرش مي‌خورد. ماشين دهان با ماشين شيرساز جفت مي‌شود، جريان شير از ماشين شيرساز به ماشين دهان گذر مي‌كند. ماشين دهان نوزاد نيز به نوبه‌ي خود به ماشين‌هاي متنوع مجراي تغذيه جفت مي‌شود (ماشين مري، ماشين معده، ماشين روده، ماشين مجراي ادرار)، ماشين دفع، جريان غذا اندك اندك به مدارهاي متنوع انرژي ماشين‌هاي عرضي مايل در درون بدن نوزاد تبديل مي‌شود (جريان خون، اعصاب‌، هورمون‌ها) و سر آخر به عنوان جريان مواد زايد ظاهر مي‌شود. جريان شير ماشين‌ شيرساز نيز، خود، از مداري غذايي نشأت مي‌گيرد كه مواد غذايي مختلفي را شامل مي‌شود كه وارد ماشين دهان مادر مي‌شوند. بنابراين ماشين‌هاي مايل با يكديگر جفت مي‌شوند ـ آن هم در زنجيره‌ها يا مدارهايي كه از خلال آنها جريان مي‌گذرد، هر مداري تا ديگر مدارها كشيده مي‌شود، ديگر مدارهايي كه در شبكه‌هاي هر دم گسترنده‌ي فعاليت پخش‌اند (مثلاً، مدارهاي متكثر در توليد غذاي مادر، يا مدارهاي ميكروبي‌اي كه در كار فاسد كردن مواد زائد بدن نوزادند.)


با اين حال ماشين دهان نوزاد صرفاً ماشين خوردن نيست، بلكه در ضمن ماشين تنفس، ماشين تف، ماشين گريه و نظاير آن نيز هست. از اين منظر، هر ماشين مايلي واجد «نوعي رمزگان است كه در آن مهندسي و ذخيره شده است»، سازوكار متغيري كه مدار خاصي را مشخص مي‌كند كه در هر لحظه‌اي درون آن عمل مي‌كند. علاوه بر آن، هيچ مداري از ماشين‌هاي مايل در انزواي از ديگر مدارها وجود ندارد؛ في‌المثل، مدار تغذيه‌ي نوزاد با مدارهاي ديگر پيوند دارد: مدارهاي بينايي (مثلاً ماشين چشم نوزاد متوجه لامپ اتاق مي‌شود)، مدارهاي بويايي (ماشين بيني به جريان بوهاي آشپزخانه وصل مي‌شود)، مدارهاي لامسه (ماشين‌هاي پوستي كه در تماس با گرما، منسوجات، گوشت زنده، ابرها و جريانات هوا هستند). اگر تمامي اين مدارها را به صورت خطوط بسيار سطحي ساده ثبت شوند، سطح شبكه گون بدني بدون اندام را مي‌سازد، طرح ساده‌ي مدارهاي هم‌زيست (در مثال ما، مدارهاي تغذيه، بينايي، بويايي، لامسه)، طرح ساده‌ي مدارهاي بديل و گسسته (مدارهاي تغذيه، تنفس و گريه). بايد متذكر شد كه بدن بدون اندام را نبايد با تصوير بدن رواني متحد اشتباه گرفت. اول آن كه مدارهاي [بدن بدون اندام] به گونه‌اي بي‌پايان، وراي هر گونه طرح بدن تجربي گسترده است. مثلاً اگر با مسامحه از بدن بدون اندام «نوزاد» ياد مي‌شود بايد درون آن بدن بدون اندام، سينه‌ي مادر، لامپ اتاق، بوهاي آشپزخانه و ميكروب‌هايي كه ماده‌ي خوراكي را به تغذيه و فضولات تبديل مي‌كنند و...  را نيز گنجاند. دوم آن كه بدن بدون اندام در هيچ گونه معناي مرسوم واژه‌ي وحدت، وحدتي را برنمي‌سازد، درون آن پيوسته‌ها و گسسته‌ها، مدارهاي ناهمگوني موجود است كه در بعضي موارد با هم زيست مي‌كنند و با هم عمل مي‌كنند، در ديگر موارد جاي همديگر را مي‌گيرند، جانشين يكديگر مي‌شوند يا اثر هم را خنثي مي‌كنند. «توليد مايل تكثر ناب است، يعني تأييدي كه قابل تقليل به وحدت نيست، اگر در بدن بدون اندام با كليتي روبه‌رو شويم، اين تماميتي در موازات اجزا است، كليت اجزا است ولي آنها را به تمامي گرد نمي‌آورد، وحدت اجزا است ولي آنها را منسجم يا متحد نمي‌كند، مانند جز جديدي به آنها بار مي‌شود ولي مجزا مي‌ماند». سوم آن كه بدن بدون اندام صرف خيال (فانتزي) يا تصوير ذهني نيست؛ برعكس؛ ذاتي حقيقي است، واقعي بدون آنكه به فعل برسد؛ به يك معنا، ماشين‌هاي مايل به عنوان پيامد يا اثر بعدي است؛ در حالي كه به معنايي ديگر، شرط امكان محتملي است كه مقدم بر كاركرد ماشين‌هاي مايل است، چرا كه [بدن بدون اندام] شبكه‌ي مدارهاي بالقوه‌اي است كه هر زنجيره‌اي از ماشين‌هاي مايل ممكن است در زمان خاص آن را تحقق بخشند. از تعامل ميان ماشين‌هاي مايل و بدن بدون اندام همان چيزي ناشي مي‌شود كه ممكن است به آن برچسب دو ماشين مركب، يعني «ماشين پارانوئيدي» و «ماشين معجزه‌گر» بزنيم. بدن بدون اندام نه تنها اندام ندارد، كه سازمان منظم و تثبيت شده هم ندارد. بدن بدون اندام نوعي ضدارگانيسم، وجهي از آميزه‌ي گسسته و ماشين ضدتوليدي است كه به طور دائم از كار مي‌افتد، تته‌پته مي‌كند، يخ مي‌زند و فرو مي‌ريزد، از اين طريق مدارهاي ماشين‌هاي مايل را قطع و گسيخته مي‌كند، در عين حال ماشيني است كه انواع متنوع ماشين‌هاي مايل را به وسيله‌ي مدارهاي مرتبط و متكثر در ارتباط با يكديگر قرار مي‌دهد. ماشين پارانوئيدي وقتي توليد مي‌شود كه ماشين‌هاي مايل بدن بدون اندام را از خود مي‌رانند، آن هم به عنوان كليتي در حال شكل‌گيري، به عنوان نظامي شكنجه‌گر كه ماشين‌هاي مايل آن را پس مي‌زنند ـ آن هم وقتي كه به اجزاي ناپيوسته تجزيه مي‌شوند. ماشين معجزه‌گر هنگامي ظاهر مي‌شود كه ماشين‌هاي مايل بدن بدون اندام را جذب مي‌كنند، پنداري آنها صدورات سطح شگفت‌آورش باشند.(5) از آن هنگام كه بدن بدون اندام در عين حال گسستگي و هم‌آميزي، تلفيق و تلاشي، هر دو، را توليد مي‌كند، ماشين پارانوئيدي و ماشين معجزه‌گر به عنوان حالات نوساني توليد مايل هم‌زيستي مي‌كنند و به طور مداوم به درون يكديگر بازخورد مي‌دهند.


سومين مؤلفه‌ي توليد مايل سوژه‌ي ايلياتي است، «سوژه‌اي غريب، بدون هويت ثابت، كه بر بدن بدون اندام ول مي‌گردد، هميشه در طول ماشين‌هاي مايل است و با آن سهمي تعريف مي‌شود كه از آنچه توليد شده برمي‌گيرد. همه جا در كار گرد آوردن پاداش شدن يا تجسدي [دگرگونه] است، از حالاتي كه خود مصرف مي‌كند زاده شده و با هر حالت جديدي از نو متولد مي‌شود». در حالي كه بدن بدون اندام به عنوان سطحي تلقي مي‌شود كه توسط مدارهاي ماشين مايل شبكه‌بندي شده است، سوژه‌ي ايلياتي نقطه‌اي سرگردان است كه اينجا و آنجا در طول مسيرهاي متنوع منقوش بر سطح برق مي‌زند، نوعي ماشين الحاقي consommation (كه در زبان فرانسه، هم به معناي مصرف اقتصادي و هم وصل شهوي يا ليبيدينال است).(6) سوژه‌ي ايلياتي از طريق صورت‌بندي ماشين مركب سومي ايجاد مي‌شود ـ نوعي «ماشين عزب»، «پيوندي جديد ميان ماشين‌هاي مايل و بدن بدون اندام كه به نوعي انسانيت جديد يا ارگانيسم شكوهمند، مجال تولد مي‌دهد». آنچه ماشين عزب توليد مي‌كند «ويژگي‌هاي شدت يافته در حالتي ناب، به حد تقريباً تحمل‌ناپذيرند ـ نكبت و شكوه عزب، كه در برابر بلندترين قله تاب آورده است، مانند فريادي معلق در ميان زندگي و مرگ، مانند احساس گذر مشدد است، حالات شدت ناب و خامي كه از تركيب و شكل‌شان برهنه شده‌اند». در آن هنگام كه ماشين‌هاي مايل دال بر سطوح متنوع شدت تأثيرگذار در كاركردهايشان هستند، بدن بدون اندام نوعي درجه‌ي صفر شدت را برمي‌سازد. در ماشين پارانوئيدي، ماشين‌هاي مايل و بدن بدون اندام يكديگر را دفع مي‌كنند، در ماشين‌هاي معجزه‌گر اين دو يكديگر را جذب مي‌كنند. اما در هر دو مورد، ماشين‌هاي مايل سطوح مثبت شدت را به كار وامي‌دارند. تفاوت‌هاي موجود در سطوح شدت، به نوسان ميان دفع و جذب برمي‌آيند، گذر از يك حالت شدت به حالت ديگر، در هر يك از اين گذرها سوژه‌اي ايلياتي ظاهر مي‌شود، همراه با او، رابطه‌اي جديد ميان ماشين‌هاي مايل و بدن بدون اندام نيز برقرار مي‌شود، كاركردي كه دفع و جذب ماشين‌هاي پارانوئيدي و معجزه‌گر را در صورت‌بندي ماشيني غرب «سازش مي‌دهد»(7). خلاصه آنكه، تقابل نيروهاي جذب و دفع مجموعه‌ي گشوده‌اي از عناصر شدت‌يافته را توليد مي‌كند، عناصري كه همگي مثبت‌اند، عناصري كه هيچ گاه بيانگر تعادل نهايي سيستم نيستند، بلكه شماري نامحدود از حالات ايستگاهي‌اند كه از طريق آنها سوژه گذر مي‌كند.


 


ماشين چيست؟


در ادامه دوباره به مقوله‌ي ماشين عزب برمي‌گرديم، ولي اول بايد كمي بيشتر مفهوم خود ماشين را بكاويم. دولوز و گوتاري پس از ترسيم سه مؤلفه‌ي بنيادي توليد مايل مي‌پرسند: «ماشين‌هاي مايل در چه معنايي حقيقتاً ماشين‌اند، به دور از هر گونه استعاره‌اي؟». آنها پافشاري مي‌كنند كه ماشين به عنوان سيستمي از برش‌ها تعريف مي‌شود، سه نوع متفاوت برش كه با سه مؤلفه‌ي توليد مايل مي‌خواند عبارت‌اند از: برش پخش‌كننده‌ي ماشين‌هاي مايل، برش جدايي از آنچه از بدن بدون اندام خارج مي‌شود، برش يادآوري كه موجد سوژه‌ي ايلياتي است.(8) هر ماشيني پيش از هر چيز «در رابطه با جريان مادي (هيولي يا hyle) پيوسته به درون چيزي است كه قطعش مي‌كند». في المثل، ماشين‌ دهان كودك جريان شير را قطع مي‌كند. ماشين دفع كودك جريان مدفوع را قطع مي‌كند. اگرچه ما از ماشين و جريان به عنوان ذات‌هاي مجزا ياد مي‌كنيم، با اين حال آنها واقعاً يك فرآيند يكه را برمي‌سازند. از ديدگاه ماشين دهان كودك، ماشين شيرساز مادر منبع جريان است، همان گونه كه ماشين دهان كودك منبع جريان براي ماشين معده است. خلاصه آن كه، هر ماشيني برش جريان در ارتباط با ماشيني است كه به آن متصل شده است؛ ليكن خود نيز جريان يا توليد جريان در ارتباط با ماشين [بعدي] است كه به آن وصل مي‌شود. بنابراين دلوز و گوتاري از سيستم‌هاي «برش جريان‌ها» يا «شقاق ـ جريان‌ها» صحبت مي‌كنند، از مدارهاي جريان ـ ماده كه توسط تأخيرها و ايستگاه‌هاي فرايندپرداز در طول جريان نقطه‌گذاري مي‌شوند. آن جريان ـ ماده hyle (به يوناني: ماده) است، نوعي جريان پيوسته و بي‌پايان كه به روشني به جريان‌ ماده‌ي جسماني و تثبيتي محدود نمي‌شود، بلكه در ضمن شامل اين جريان‌ها نيز هست: جريان انرژي (مثلاً در برخي مدل‌هاي بوم‌شناختي)، جريان اطلاعات (همان گونه كه در شكل‌هاي خاص تئوري اطلاعات و تئوري سيستم‌ها تعريف مي‌شود)، جريان نشانه‌ها (به صورتي كه در مدل‌هاي نشانه‌شناسي متنوع توصيف مي‌شود، علي‌الخصوص آنهايي كه سمت و سويي پيرسي دارند). هر جريان آرماني است بدين معنا كه بايد به عنوان «پيوستگي ناب» تصديق شود، جرياني ساده و بي‌وقفه بدون آغاز يا پايان، در اين معنا پيوستگي جريان در تقابل با كنش بريدن قرار نمي‌گيرد، چرا كه برش «دال بر يا معرف آن است كه آنچه مي‌برد پيوستگي آرماني است». به عبارت ديگر، برش هم‌آميزي پيوند خورده و مرتبطي را اجرا مي‌كند كه بدان وسيله عناصر مختلف را از طريق جرياني معمولي با يكديگر مرتبط مي‌كند؛ يعني عنصري جرياني را از خود صادر مي‌كند و دومي آن جريان را قطع مي‌كند، سومي جريان را مي‌فرستد و قس علي هذا، در اين عمل سلسله جريان ـ برش‌ها پيوستاري آرماني و منعطف و باز از عناصر را برمي‌سازد كه قوياً در طبيعت دروني است (... + x + c + b+ a)، «و بعد و بعد و بعد ...». اين اولين برش ماشين، يعني برش بخش‌كننده‌ كاركرد ناسازه گون پيوند از طريق برش، كاركرد ناسازه‌گون بنيان نهادن پيوستگي از طريق وقفه را به اجرا مي‌گذارد، يعني همان كاركرد شقاق ـ جريان عناصر متكثري كه درون فرايند ساده و نامحدودي عمل مي‌كنند.


برش دوم، برش جدايي، آميزه‌اي گسسته خلق مي‌كند، نوعي رابطه‌ي گونه‌ها يعني «a يا b يا c يا x يا ...»، اما چنان گسست‌هايي شامل‌اند و نه طردكننده، هيچ بديلي ديگري را كنار نمي‌گذارد، هر عنصري تأييد مي‌شود و در عين حال تمايز مي‌يابد. اين گسست‌هاي شامل، به همراه يكديگر شبكه‌ي بدن بدون اندام را شكل مي‌دهند. در ادامه به اين موضوع بيشتر مي‌پردازيم كه هر ماشيني كاركردهاي متنوعي دارد و در شبكه‌هاي متكثر فعاليت شركت مي‌كند. از اين رو، هر ماشيني «گونه‌اي رمزگان را شامل مي‌شود كه طراحي و مهندسي شده، [در آن ماشين] انبار گشته است». ماشين‌ دهان جريان‌هاي متنوعي ـ نظير غذا، مايعات، هوا ـ را قطع مي‌كند، هر يك از اين برش‌ها ممكن است به شيوه‌هاي مختلفي با فرآيندهاي دروني و بيروني در ارتباط باشند. اگر در يك لحظه‌ي مفروض، ماشين و دهان جريان غذا را قطع كند، احتمالاً زنجيره‌ي پيچيده‌اي از كاركردها درون برش ـ غذاي ماشين ثبت و رمزگذاري مي‌شود. در مثال قبلي كودك در حال غذا خوردن، نور لامپ، بوهاي آشپزخانه سطح منسوجات و غيره ممكن بود بخشي از زنجيره‌ي مرتبطي باشند كه در كاركرد ماشين‌ دهان كودك رمزگذاري شده‌اند. زنجيره‌ي مرتبط مدار لامپ، مدار بو، مدارهاي مختلف لامسه و مدار تغذيه با يكديگر نوعي «قطعه»ي كاركردها را شامل مي‌شوند، به همراه آن هر يك از گسست‌هايي كه كاركرد ويژه‌ي ماشين دهان را ـ اعم از ماشين خوردن، ماشين تنفس يا ماشين نوشيدن ـ معين مي‌كنند، يعني قطعه‌اي از مدارهاي مرتبط فعال مي‌شود، آن قطعه از ديگر شبكه‌هاي ممكن مدارها مجزا مي‌شود. از اين منظر، برش‌هاي جدايي با زنجيره‌هاي ناهمگون مرتبط مي‌شوند و توسط اجزاي قابل جدا شدن و توده‌هاي سيال ايجاد مي‌شوند. بنابراين ماشين‌ها در جريان‌هاي مادي برش‌هاي رابط ايجاد مي‌كنند، در همان حال هم برش‌هاي گسسته‌اي را اجرا مي‌كنند كه زنجيره‌ها يا قطعه‌هاي كاركردهاي مرتبط را جدا مي‌سازد، اما به شيوه‌اي كه اين قطعه‌هاي متنوع به گونه‌اي فراگير گسسته باشند، نقش يا ثبت قطعه‌هاي جداي متنوع، با همديگر، سطح بدن بدون اندام را شبكه‌بندي مي‌كنند.


برش سوم، برش يادآوري، پس‌مانده‌اي را كه باقي مانده است، ايجاد مي‌كند. آنچه توليد مي‌شود «سوژه‌اي در طول ماشين است، جزئي كه نزديك ماشين است». اين سوژه بدون هويتي ثابت است، جرقه‌اي ايلياتي از شدت است كه از شبكه‌ي بدن بدون اندام گذر مي‌كند. بخش مذكور به موازات ماشين‌ها توليد مي‌شود، اما در ضمن خود نيز «جزئي است ... كه به اجزا تقسيم شده است»، توسط «اجزايي كه معادل گسست‌هاي زنجيره و بخش‌ كردن‌هاي جريان‌هايند» علامت‌گذاري مي‌شوند، يعني با اعمالي كه ماشين به راه مي‌اندازد. با اين حال، اگر سوژه «جزيي باشد كه خود از اجزا ساخته شده است كه هر كدام، به آني، بدن بدون اندام را مي‌پوشانند»، مي‌توان گفت كه سوژه اجزا را به همراه يكديگر مي‌آورد، در حالي كه آنها را با يكديگر پيوند داده است نه آن كه متحد و يكي‌شان كرده باشد. از اين منظر، برش سوم آميزه‌ي رابطي را ايجاد مي‌كند، لحظه‌ي خلاصه‌اي را توليد مي‌كند كه در آن، عناصر ناهمگون جريان‌هاي پيوند يافته و زنجيره‌هاي رابط در بخشي افزوده‌اي ادغام مي‌شوند كه «حالت‌هايي را مصرف مي‌كند كه از خلال آنها گذشته است و از همان‌ها هم زاده مي‌شود».


بنابراين، ماشين سيستمي از برش‌هاست، كه هر يك از اين برش‌ها آميزه‌اي ناسازه‌گون را شكل مي‌دهند. برش بخش‌كننده هم جرياني را قطع مي‌كند و هم ديگر ماشين‌ها را در سلسله‌اي كه از آن طريق يك جريان شقاق يا اسكيزو از عناصري تفريق شده و در عين حال مرتبط توليد مي‌شود. برش جدايي ميان زنجيره‌ها گسستگي‌هايي ايجاد مي‌كند، اما گسستگي‌هاي شامل كه به وجهي از هم‌زيستي مدارهاي بديل امكان بروز مي‌دهد. برش يادآوري سوژه‌اي پس‌مانده را توليد مي‌كند، سوژه‌اي كه به اجزايي تكه تكه شده است كه در عين حال آن اجزا را در لحظه‌ي خلاصه‌ي به ته رساندن / مصرف كردن با يكديگر پيوند مي‌دهد. سر آخر آن كه، اين سه تركيب ابزار درك تكثرها هستند، ذات‌هايي ناهمگون كه با يكديگر عمل مي‌كنند بدون آنكه به يك كليت يا وحدت تقليل يابند. آميزه‌ي مرتبط، جريان نامتحدي از ماشين‌هاي مايل مربوط را ايجاد مي‌كند، آميزه‌ي گسسته شبكه‌اي ناتماميت‌ساز از زنجيره‌هاي مرتبط جدا را شكل مي‌دهد؛ و آميزه‌ي رابط بخش نزديك غير تماميت‌سازي را توليد مي‌كند كه اجزا را، كه در صورت‌بندي آن آميزه عمل مي‌كنند، همراه مي‌كند.


دو پرسش باقي مانده است: اگر ماشين‌هاي مايل ماشين هستند، پس بدن بدون اندام و سوژه‌ي ايلياتي چيستند؟ و آن طور كه دلوز و گوتاري ادعا مي‌كنند، به چه شيوه‌اي طرح «سيستم برش‌ها» نشان مي‌دهد كه ماشين‌هاي مايل به معناي واقعي ماشين‌اند، نه به معنايي استعاري؟ پرسش اول بعضاً مرتبط با اصطلاح‌شناسي (ترمينولوژي) است. دولوز و گوتاري در ابتداي ضداوديپ سه مؤلفه‌ي توليد مايل را به اين صورت معرفي مي‌كنند: ماشين‌هاي مايل، بدن بدون اندام و سوژه‌ي ايلياتي، ليكن در ادامه، در همين كتاب، از اين سه مؤلفه‌ به عنوان ابژه‌هاي جزئي(9) ياد مي‌كنند، بدن بدون اندام و سوژه‌ي ايلياتي، گوياي هر سه‌اند، درست مثل «ماشين‌هاي مايل».(10) بنابراين پاسخ سرراست به اولين پرسش اين است كه بدن بدون اندام و سوژه‌ي ايلياتي نيز ماشين‌اند. اين تنزل اصطلاح‌شناختي تا حدي با ماهيت اين سه مؤلفه توجيه مي‌شود. ابژه‌هاي جزئي (و نيز «ابژه‌هاي جزئي اندام‌ها» و «اندام‌هاي جزئي») بدن بدون اندام را به عنوان اثر بعدي توليد مي‌كنند و سوژه‌ي ايلياتي را به عنوان بخش الحاقي. در اينجا تمايزي حقيقي ميان ابژه‌هاي جزئي و بدن بدون اندام وجود دارد، در عين حال كه اينها در كاركرد متقابل‌شان به عنوان ذاتي واحد عمل مي‌كنند:


در اصل، اندام‌هاي جزئي و بدن بدون اندام يك چيز واحد و يكسان‌اند، تكثري واحد و يكسان كه به معناي دقيق كلمه بايد روان‌گسيخته كاوي آن را مورد تفكر قرار دهد. ابژه‌هاي جزئي قدرت‌هاي مستقيم بدن بدون اندام‌اند، بدن بدون اندام ماده‌ي بي‌رحم ابژه‌هاي جزئي است. بدن بدون اندام ماده‌اي است كه هميشه فضا را با درجه‌اي از شدت مي‌پوشاند، ابژه‌هاي جزئي اين درجات‌اند، اين بخش‌هاي مشدد در فضا امري واقعي را از نقطه‌ي شروع ماده به عنوان شدت 0 (صفر) توليد مي‌كند.(11)


در آن لحظه كه ابژه‌هاي جزئي و بدن بدون اندام يكديگر را دفع مي‌كنند، دومي «محدوده‌ي بيروني كثرت نابي را مشخص مي‌سازد كه خود [ابژه‌هاي جزئي] شكل بخشيده‌اند» و در لحظه‌ي جذب ابژه‌هاي جزئي اندام‌ها [به اين كثرت] متوسل مي‌شوند، بدين وسيله به هم آميزي جديدي از گسستگي شامل و پيوستگي ايلياتي وارد مي‌شوند. ابژه‌هاي جزئي مثل اجزاي عمل كننده‌اند و بدن بدون اندام مثل موتور ساكن است، اما هر دو نظير ماشيني واحد عمل مي‌كنند. سوژه‌ي ايلياتي صرفاً مصرف و لذت نفس (يا علت خود به خود) حالاتي است كه اين ماشين واحد در طول عملكردش از آن گذر مي‌كند. بنابراين، از يك نظر مي‌توان بي‌اعتنا [به نام‌گذاري]، فقط از ابژه‌هاي جزئي صحبت كرد، يا مي‌توان هر سه مؤلفه‌ي توليد مايل را ماشين‌هاي مايلي دانست كه در آن ابژه‌هاي جزئي مانند اجزاي عمل‌كننده همواره حاكي از وجود موتور ساكن و حالاتي است كه ماشين هنگام عملكرد از آنها مي‌گذرد.


دولوز و گوتاري بر اين امر پا مي‌فشارند كه ماشين‌هاي مايل صرفاً استعاري نيستند، بلكه ماشين‌هاي واقعي‌اند، دومين پرسش همين امر را مدنظر دارد. دولوز و گوتاري با تعريف ماشين به عنوان «سيستمي از برش‌ها» درون جريان‌ها، زباني را تدارك مي‌بيند كه تمايزهاي معمول ميان ذات‌ها را از ميان برمي‌دارد، زباني كه جهاني را پيش رو مي‌گذارد كه ساخته از جريان‌هاي متكثر شارهاست كه صرفاً از طريق روند جهان‌شمول برش با يكديگر مرتبط مي‌شوند. هر جا كه جرياني باشد، ماشين هم هست. اما مهم‌تر از همه آن كه سيستم برش‌ها سيستم تلفيق‌ها و آميزه‌هاست. دولوز و گوتاري، در فصل آخر ضداوديپ، پس از تأكيد شديد بر اين امر كه ابژه‌هاي جزئي متفرق‌، نامتحد و بدون رابطه‌ي تثبيت شده‌اند، مي‌پرسند چه چيز اين هم‌عملگري ناتماميت‌ساز بخش‌هاي ناهمگون را ممكن مي‌كند، چه چيز سبب مي‌شود بخش‌هاي ناهمگون ماشين و سرهم بندي ماشين را شكل دهند؟


آنها مي‌گويند كه مي‌توان جواب را در «خصلت تثبيتي و منفعل هم‌آميزي يافت، يا در آن چيزي كه هم‌ارز چيزي يكسان است، در خصلت غيرمستقيم تعاملاتي كه ملحوظ مي‌شوند». آميزه‌ها تثبيتي و منفعل‌اند به طوري كه غيرآگاه و خودكارند، توسط هيچ گونه نظام از پيش موجود يا هوش هدايت‌گري كنترل نمي‌شود.(12) اين [تعاملات] غيرمستقيم‌اند، بدان معنا كه تعيين متقابل بخش‌ها مطابق كليتي متحد و يك دست را شامل نمي‌شوند. يك ابژه‌ي جزئي جرياني مفروض را قطع مي‌كند، بعد خود جرياني صادر مي‌كند، اما به هيچ عنوان تعيين نمي‌كند كه ابژه‌ي جزئي بعدي كه جريانش را مي‌برد، چيست. صورت‌بندي سلسله‌اي از ابژه‌هاي جزئي در يك جريان غيرمستقيم عمل مي‌كند، هر مرحله‌اي افزوده‌ي بي‌پايان و نامستقيم يك جز به جز ديگر است. گسست‌هاي شامل، با هم‌پوشاني جريان‌ها، به گونه‌اي غيرمستقيم جريان‌ها را به يكديگر مرتبط مي‌كند، آن هم در طول شبكه‌اي مرتبط از مسيرهاي غيرمستقيم و نامعين گذر مي‌كند. «تمامي اين آميزه‌هاي تثبيتي و منفعل، با دو شقي بودن [هم‌آميزي پيوندي]، هم‌پوشاني [هم‌آميزي گسسته] و جايگشت [هم‌آميزي پيوسته] دستگاه واحد و يكسان مايل‌اند».


سرآخر، حاصل اين بحث‌ها آن كه ماشين‌ «آميزش‌گر» است، توليدكننده‌ي آميزه‌هاي گسسته‌ي غيرمستقيم. ماشين‌ها اجزاي ناهمگون و متفرق‌اند كه روابط پيوندي پيوسته و گسسته را از طريق فرايندهاي غيرمستقيم شكل مي‌بخشند، به طوري كه آن اجزا كاركرد دارند، تعامل، عمل و كار مي‌كنند ـ با اين حال در تمام مدت جزء باقي مي‌مانند. «ماشين» نامي بر آن چيزي است كه اجزا را در رابطه‌اي غيرتماميت ساز با يكديگر قرار مي‌دهد، همچنين نامي بر آن چيزي است كه در رابطه قرار گرفته است. از اين منظر، ماشين‌ها، خود «ماشين‌»اند و خويشتن را به عنوان ماشين‌هايي در فرايند كاركردشان شكل مي‌بخشند. «ماشين مايل استعاره نيست، بلكه چيزي است كه بنا به اين سه وجه، قطع مي‌كند و قطع مي‌شود». عالم هيچ چيز به جز جريان‌ها و برش‌ها نيست؛ شقاق ـ جريان‌ها به يكديگر پيوند مي‌خورند، هم‌پوشاني مي‌كنند و جاي يكديگر را مي‌گيرند و ماشين‌ها خود را به درون ماشين‌هاي ديگر سازمان و دستگاه مي‌دهند. ماشين‌ها به جاي آن كه استعاري باشند، واقعي‌اند، چرا كه در واقعيت چيزي به جز ماشين وجود ندارد. ماهيت ماشين در كنش آن است، در «عمل ماشيني» آن كه موجود روابط پويا ميان اجزاي تكثرهاست.


 


پي‌نوشت‌ها:


 


* اين مقاله ترجمه‌اي است از بخشي از فصل سوم:


Deleuze On Literature, Roland Bogue, Routledge, 2003, pp. 53 - 68.


** desiring machine: به ماشيني اشاره دارد كه واجد ميل است و هم حالت فاعلي ميل را به رخ مي‌كشد، كه بنا به نظر دلوز و گوتاري ميل خلاق است و از فقدان ناشي نمي‌شود. در ابتدا معادل توضيحي «ماشين خواهان يا واجد ميل» در نظر گرفته شده بود، كه نظير تمامي معادلات توضيحي نامناسب «ماشين ميل‌گر» استفاده كرده‌اند، اما من به دلايلي «مايل» را ترجيح دادم. ـ م.


1ـ دلوز و گوتاري با مفهوم «توليد مايل» نقش مايه‌هاي فرويدي را تركيب مي‌كنند، اما به شيوه‌اي كه هر دوي آنها را تغيير مي‌دهند. تأكيد آنها بر توليد، مقولات سنتي توليد، مبادله، توزيع و مصرف كالاها را ذيل فرايند به جريان افتادن فعاليت و انرژي قرار مي‌دهد. پافشاري آنها بر فراگيري ميل بر توصيف ميل، نه به عنوان فقدان، كه به عنوان تأثر يا شدت است، تأثر متقابل عناصري كه از طريق آنها جريان‌ها ماده، انرژي و اطلاعات ليبيدينال شده‌، از خلال و از ميان يكديگر عبور مي‌كنند. براي بحث مفيد در مورد توليد ر.ك:


a) Massumi, Good child, Deleuze and Guttari: An introduction to the Politics of Desire.


b) Holland, Deleuze and Guttari's: Anti - Oedipus: Introduction to Schizoanalysis.


2ـ پيوند ميان وحدت بدن بدون اندام و وحدت سبك پرزرق و برق پروست صراحتاً در ضد اوديپ ترسيم شده است: «بنابراين پروست مدعي شد كه كليت توليد شده است، كه اين كليت خود را به عنوان جزئي در كنار ديگر اجزا توليد كرده است، كه اين كليت نه وحدت مي‌بخشد و نه كليت، بلكه خويشتن را وقف اجزاي مذكور مي‌كند آن هم فقط در ارتباطات نابه‌هنجار ثابت ميان آوندهاي غيرارتباطي، انواع وحدت‌هاي ميان عناصر را، كه محافظ تفاوت مطلق آنها در ابعاد مناسب است، واژگون مي‌سازد».


3ـ دلوز و گوتاري اصطلاح «معجزه‌گر» را از دانيل پل پربر وام گرفته‌اند، كه در خاطرات بيماري عصبي‌ام خويش شيوه‌هاي متفاوتي را توصيف مي‌كند كه بدن او توسط پرتوهاي خداوند «مورد معجزه» قرار گرفته بود؛ في المثل، به طوري كه او «مدت‌ها بدون معده زندگي مي‌كرد، بدون روده، تقريباً بدون شش، با دنده‌هاي شكسته، با مري سوراخ و بدون مثانه».


4ـ در مقابل inscription، «نقش» به «ثبت» ترجيح داده شد، چرا كه در عين حال يادآور «ردپا» يا «اثر» (trace) نيز هست ـ م.


5ـ «بدن بدون اندام نوعي تخمك است: از محورها و آستانه‌ها گذر داده مي‌شود، از عرض‌ها و طول‌هاي جغرافيايي، از خطوط زمين‌سنجي يا ژئودزيك، از گراديان‌هايي كه نشانگر شدن‌ها و گذرگاه‌هايند، نشانگر مقاصد آنچه در حال توسعه است. هيچ وجود ندارد به جز نوارهاي شدت، نوارهاي امور بالقوه، آستانه‌ها و گراديان‌ها»و زبان اين قطعه برگرفته از توصيفات جنين‌شناختي تقسيم نطفه در طول خطوط ژئودزيكي است كه با ديفرانسيل‌هاي انرژي بر سطح آن تعريف مي‌شوند. دولوز همواره از كتاب L’oeuf et dynamisme organisateur نوشته‌ي دالك به عنوان مأخذي براي اين مفاهيم نقل قول مي‌آورد.


6ـ دولوز به همين منوال در رسانه‌ي فرانسيس بيكن «اندام موقتي» را به عنوان گذر از يك سطح شدت به سطحي ديگر تعريف مي‌كند. هم‌ارزي سوژه هاي ايلياتي و اندام‌هاي موقتي بايد ديگربار هشداري باشد عليه يكي دانستن سوژه‌ي ايلياتي با هر گونه روان يا آگاهي سنتي.


7ـ مترجمان انگليسي ضداوديپ خاطرنشان مي‌شوند كه prelevement معادلي درست در انگليسي ندارد: «واژه‌ي فرانسوي واجد شماري معناست، از جمله، رويه‌ي چيزي را برداشت و تخليه كردن؛ طرد كميت ويژه به عنوان نمونه يا به قصد امتحان؛ مجموعه‌اي مجزا از يك بخش يا قسمت كل؛ كم كردن از مجموع پول به عنوان وديعه». آنها در يك نمونه coupures - prelevment را به عنوان «وقفه‌هايي كه قطع‌كننده‌اند» ترجمه مي‌كنند، از اين طريق از توصيف اوليه‌ي دولوز و گوتاري از برش ماشين‌هاي مايل مانند كاركرد «ماشين برش» ياد مي‌كنند.


8ـ اصطلاح روان‌كاوانه‌ي «ابژه‌ي جزئي» (آلماني: partialobjekt؛ فرانسوي: objekt partiel) نخستين بار توسط ملاني كلادين ابداع شد. لاپلانش و پونتاليس ابژه‌ي جزيي را به عنوان «گونه‌اي از ابژه» تعريف مي‌كنند كه «غرايز اصلي به سمت آن كشيده مي‌شوند بدون آن كه [عمل مذكور] حاكي از فردي باشد كه در كل به عنوان ابژه‌ي عشقي در نظر گرفته مي‌شود. اصلي‌ترين ابژه‌هاي جزئي، اجزاي بدن هستند ـ چه واقعي، چه خيال‌بافانه سينه، اندام دفع يا توليد مثل و نيز معادل‌هاي نمادين آنها. حتي ممكن است شخصي خود را با ابژه‌اي جزئي يكسان كند يا يكسان انگاشته شود». دولوز و گوتاري تأكيد مي‌كنند كه ابژه‌هاي جزئي «به هيچ وجه به ارگانيسمي اشاره نمي‌كنند كه به گونه‌اي خيال‌بافانه به مثابه وحدت يا تماميتي از دست رفته عمل نمي‌كنند، وحدت يا تماميتي كه باز خواهد گشت». اگر ابژه‌هاي جزئي وانمود كنند كه بدني تحريك‌كننده‌اند، مانند بدن نيز «ارگانيسمي تكه پاره نيستند، بلكه صدور تفردهاي پيشافردي و پيشاشخصي‌اند، كليتي كاملاً متفرق و بي‌نظم، بدون وحدت يا تماميت، ارگانيسمي كه عناصرش جوش خورده‌اند و با تمايز حقيقي يا دقيقاً غيبت زنجيره به همديگر وصل مي‌شوند».


9ـ «ابژه‌هاي جزئي و بدن بدون اندام دو عنصر مادي ماشين‌هاي مايل روان‌گسيخته‌اند». بنابراين، در اينجا ماشين‌هاي مايل وجود دارند ـ به همراه سه قسمت: بخش‌هاي عمل‌كننده، موتور ساكن، جز نزديك ـ همراه با سه انرژي‌شان: ليبيدو، نومن و والوپتاس ـ سه آميزه‌شان: آميزه‌هاي پيوندي ابژه‌هاي جزئي و جريان‌ها، آميزه‌هاي گسسته‌ي تفردها و زنجيره‌ها، آميزه‌هاي پيوسته‌ي شدت‌ها و شدن‌ها».


10ـ دلوز و گوتاري در ادامه مي‌گويند كه «بدن بدون اندام جوهر درون ماندگار، در معناي اسپينوزايي كلمه، است؛ و ابژه‌هاي جزئي مثل صفات نهايي آن هستند، صفاتي كه به آن متعلق‌اند دقيقاً تا به آنجا كه حقيقتاً مجزا هستند و نمي‌توانند يكديگر را طرد كنند يا در مقابل يكديگر قرار گيرند». دولوز در كتاب اسپينوزا: فلسفه‌ي عملي مي‌گويد: «صفات حقيقتاً (يا به طور صوري) مجزا تأييد مي‌شوند، به دليل جوهر مطلقاً منفردي كه همه‌ي آنها را در اختيار دارد و به طريق اولي، خود، ويژگي‌هاي عليت را ارضا مي‌كند، ويژگي‌هاي عدم تناهي و وجود ضروري. ماهيات نامتناهي، كه به شيوه‌اي صوري در صفاتي مشخص مي‌شوند كه خود بيان مي‌كنند، به لحاظ وجودي در جوهري ممزوج مي‌شوند كه صفات را به آن متصف مي‌كنند. تمايز صوري و حقيقي صفات در تقابل با وحدت وجودي مطلق جوهر نيست؛ بلكه بر عكس، تمايز چنان وحدتي را برمي‌سازد».


11ـ دولوز در كتاب تفاوت و تكرار سه «آميزه‌ي منفعل» زمان را ارائه مي‌كند. شايد بتوان منظور دولوز از «آميزه‌ي منفعل» را از اين قطعه درباره‌ي اولين آميزه‌ي زماني دريافت: «اين آميزه، در هر سطح، بايد آميزه‌ي منفعل ناميده شود. اين آميزه اگرچه برسازنده است، به هيچ عنوان فعال نيست. ذهن اين آميزه را به اجرا نمي‌گذارد، ليكن آميزه‌ي مذكور در ذهني كه به آن فكر كند مستقر مي‌شود، در حالي كه تمامي خاطره و تأمل را پشت سر مي‌گذارد. زمان سوبژكتيو است، اما سوبژكتيويته‌ي سوژه‌اي منفعل است».

 

    326 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   هنر 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/01/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب