در اين جلسه قصد دارم كتاب اوكاني شات و به ويژه تفسير عرفاني آن «برهما سوترا» را با كتاب فصوصالحكم و همچنين فتوحات مكيهي محيالدين عربي مقايسه كنم. اگرچه اين دو در دو فرهنگ مختلف بودند، اما نكتهي قابل توجه اين است كه شانكهارا 4 قرن قبل از محيالدين ميزيسته است. يعني او متوفاي سال 820 يعني قرن نهم ميلادي بوده، در حالي كه ابن عربي مربوط به قرن سيزدهم ميلادي يا هفتم هجري است. لذا تقدم چهار قرنهي شانكارا بر ابن عربي و همچنين عدم ارتباط تاريخي اين دو مكتب، از نكات قابل توجهي است؛ چرا كه ابن عربي عليرغم مسافرتهاي فراواني كه به شمال آفريقا، عراق، حجاز، آسياي صغير و منطقه شام داشته، هرگز به خطه ايران و هند مسافرت نكرده و با عارفان اين دو كشور از نزديك آشنا نبوده است. دليل تاريخي مسأله اين است كه ايران در آن زمان دچار تهاجم مغول بوده و از امنيت لازم برخوردار نبوده است. براي رسيدن به هند هم در آن زمان بايد از ايران عبور ميكردند و همچنين آثار مكتب الويتا و دانتا در آن عصر تماماً به زبان سانسكريت بوده است. زباني كه محيالدين اصلاً با آن آشنايي نداشته و در آثارش هيچ نشاني از آشنايي با اين مكتب نميدهد. اما در عين حال ارتباط و تشابه اين دو مكتب بسيار زياد است كه من تشابه را از منظر مراتب حق مورد بحث قرار ميدهم. نكته قابل توجه اين است كه ابن عربي مؤسس نظريه وحدت وجود در فرهنگ اسلامي است؛ چرا كه صوفيان قبل از ابن عربي، در مقام فنا و سكر، دم از وحدت ميزدند و خدماتي كه بايزيد بسطامي و منصور حلاج سراغ در اين زمينه ارائه كردهاند، ناظر بر اين مسأله است. اما آن كلمات در تعبير دقيقي كه دانشمندان غربي بيان كردهاند، «وحدت شهود است، نه وحدت وجود». زيرا در مقام وحدت شهود، فرد از نظر شهود خدا را نميبيند، در حالي كه در ديدگاه ابن عربي، فرد چه در مقام فنا باشد چه نباشد، منظر او، منظر شناخت و معرفت نيست، بلكه بحث، بحثي انتولوژيك هست به اينكه جز خدا در عالم هستي موجودي وجود ندارد. از اين رو غربيها اين دو مرتبه را با اين دو اصطلاح از همديگر به نحو دقيقي جدا كردهاند و لفظ وحدت وجود از اين منظر، يك لفظ مشترك در بين دو مرحلهي تاريخي تصوف ميشود. در آثار شيخ اشراق به ويژه در كتاب حكمت اشراق، مباحث مربوط به تشكيك، وحدت و وجود را ميبينيم، در حالي كه وحدت وجود سهروردي، وحدت صنفي است؛ يعني وحدتي است كه از مراتب متعدد برخوردار است و مصاديق گوناگون دارد. اما محيالدين وحدت صنفي را نفي ميكند و براي وجود يك مصداق بيشتر قائل نيست و ذومراتب بودن وجود را به شرك تلقي ميكند و از وحدت شخصي دفاع ميكند. بنابراين بحثي كه محيالدين در مسأله وحدت وجود بيان ميكند، در تاريخ فرهنگ اسلامي و انديشههاي عرفاني و صوفيانه، اولين بار در قصههاي فرهنگي اسلام مورد بحث قرار ميگيرد.
در مكتب اوكاني شات كه شرح عرفاني وداهاست، اين مسأله سابقه زيادي دارد؛ چرا كه اوكاني شات را از نظر تاريخي به حداقل 7 قرن قبل از ميلاد برميگردانند. (تاريخهاي ديگري نيز را هم براي اين مسأله بيان ميكنند) يعني تقدم فوقالعاده زيادي بر وحدت وجودي محيالدين دارد.
در بحث مراتب حق سه، نكته را به عنوان تشابه و سه نكته را به عنوان تفاوت اين دو مكتب عرفاني بيان ميكنم.
تشابه اول اين است كه هر دو عارف، يعني نويسنده كتاب فصوص و شارح كتاب برهماسوترا، خدا را از دو منظر بررسي ميكنند؛ محيالدين خدا را و شانگها را برهمن را از دو مرتبه و منظر بررسي ميكنند. يكي از منظر اطلاق و ديگري از منظر تقيد. بنابراين خداوند را به صورت خداي غيرمتعين و خداي متعين مورد بحث و گفتوگو قرار ميدهند.
محيالدين در كتاب فصوص ميگويد: «وجود و حقيقت وجود، چيزي جدا از خدا نيست، اما اين وجود گاهي موصوف به حق بودن و گاهي موصوف به مخلوق بودن ميشود». مشابه اين جمله را در كتاب اوكاني شات داريم. شانكهارا ميگويد: به تحقيق، برهمن دو صورت دارد، متشكل و غيرمتشكل؛ فاني و غيرفاني، ساكن و متحرك. در جاي ديگر از كتاب اوكاني شات آمده: «يقيناً برهمن دو صورت دارد، متشكل و غيرمتشكل. در حالي كه برهمن متشكل، حقيقت ندارد و برهمن غيرمتشكل، حقيقت دارد».
تشابه دوم، گفتوگو دربارهي خداي مطلق است. محيالدين معتقد است كه در مرتبه بالا و از منظر اعلا خداوند نهه اسم، نه صفت، نه تعين، نه تطور، نه جلوه، نه تجلي و مخلوق قادر به عبادت نيست. از اين روست كه او خداي اديان و خدايي كه معبود انبيا هست را در مرتبه بعدي قرار ميدهد. اين سخن را در آثار برهماسوترا هم ميبينيم. شانگهارا در شرح برهماسوترا مينويسد: خدا در دو مرتبه قادر به گفتوگوست، مرتبهي اول عبارت است از «نيرگونا برهمن». كلمه گونا (guna) در زبان سانسكريت يعني صفت و خصوصيت نير (nir) آن را منفي ميكند. پس نيروگونا برهمن، يعني خدايي غيرمتصل. خدايي كه از اسم و صفتي برخوردار نيست. بنابراين او مرتبهي اول از مناظر الوهيت را در بحث نيرگونا برهمن قرار ميدهد، خدايي كه از هيچ اسم و صفتي برخوردار نيست. چاندويا اوكاني شات مينويسد: در ابتدا منحصراً آسات (asut) بود (يعني عدم اما منظور آن عدمي نيست كه ما در افكار اسلامي ذكر ميكنيم) آني كه يكي است و دوم ندارد و از آنْ، سات يعني وجود به وجود ميآيد. اوكاني شات اين مرحله را آنقدر لاتعين و غيرقابل گفتوگو ميداند كه حتي حاضر نيست لفظ وجود را بر آن اطلاق كند و آن را لاوجود ميگويد كه از آن مرتبهي لاوجودي، وجود نشأت ميگيرد.
شانگهارا در شرح برهماسوترا مينويسد: لفظ برهمن، مشتق از كلمه بره (Brh) است كه اين لفظ يعني بزرگ. از اين رو در منظر او، برهمن يعني آن كسي كه عظمت غيرقابل وصف و غيرمتعين دارد. هر دو مكتب معتقدند كه براي انبيا و كساني كه در حجاب دنيا و ماده نبودند و حتي عرفاي بزرگ، بندگي حق و معرفت او در مرتبه لاتعيني يا به تعبير شانگهارا در مرتبه نيرگونابرهمن مسير نيست.
در اوكاني شات آمده: در جواب سؤال آرجونا كه از او ميپرسد وجود بر چه بافته شده بود، ميگويد برهمنان او را لايزال مينامند، او درشت نيست، لطيف نيست، كوتاه يا دراز نيست، متشكل يا ساري نيست، سايه، ظلمت، هوا و فضا ندارد. محسوس نيست. بو، مزه، چشم، گوش، صدا، نيرو، نفس، دهان، نام و عمر ندارد. نميميرد، نميترسد فاني نيست، بيعيب است برهنه و پوشيده نيست قياس ندارد باطن و ظاهر ندارد و تغذيه نميكند از او تغذيه نميكنند. يعني در اديان مرحله نيرگونا برهمن، فعل، تجلي و تطور ندارد و از هيچ وصف و صفتي هم برخوردار نيست؛ لذا موضوع معرفت در هيچ مرتبهاي قرار نميگيرد.
عين اين مسأله را جامي، شاعر بزرگ مكتب ابن عربي در شرح خود مينويسد. او ميگويد: «او وجود محض است و مراتب گوناگون دارد؛ مرتبهي اول، مرتبهي لاتعيني و اطلاق است. اطلاق از هر قيد و فصل. او منزه است از هر لفظ و دلالت. اصطلاح عقل در وصف جلالش ناتوان است؛ نميتواند حقيقت او را تبيين كند، عارفان از درك حقيقت او عاجزند و عالمان درباره او متحير. نهايت علامت او وحدت و اوج معرفت او حيرت است.
شباهت سومي كه بين اين دو مكتب ميتوانيم پيدا كنيم، درباره خداي متجلي است. در بحث خداي متجلي، هر دو گروه معتقد به اين هستند كه خدا در اعتبار دوم متجلي به جميع صفات، تعينات، تطورات و متشكل به جميع صورتهاست. اين مطلب را، هم محيالدين بيان ميكند و هم شانگهارا در آثارش ميآورد. در جايي ديگر از كتاب اوكاني شات آمده است: خدا موضوع دانش نيست او تنزيه كننده است؛ در عين حال او ريگ (rig) ساما يا جورودا و جميع كتابهاي آسماني است.
اين مطلب را محيالدين در كتاب فتوحات با جمله مشهوري كه منشأ مشكلات فراواني هم براي مكتب عرفاني ابن عربي در طول تاريخ بوده بيان ميكند: «منزه است آن خدايي كه همه چيز از او به وجود آمده و ظاهر شده». نميگويد خلقت، زيرا محيالدين خلقت را دروغ ميداند. او خلقت را از ريشه اختلاق به معني دروغ ميداند و معتقد است ظهور، تجلي، تطور و حقيقت وجود همهي موجودات اوست.
محيالدين در كتاب فصوص شعري دارد كه معنياش اين است: در مقام تجلي خدا، متلجي را عين همه موجودات ميداند و براي موجودات حقيقي جز خدا و آن وجود مطلق، چيز ديگري قائل نيست. او حتي ذومراتب بودن سهروردي را هم در اينجا بيان ميكند.
تفاوتهايي نيز ميان اين دو مكتب وجود دارد؛ اولين تفاوت اين است كه در مكتب محيالدين، خداوند در مرتبه ذات، فوق لفظ تنزيه و تنزه است. محيالدين مرتبه ذات را بالاتر را از مرتبه تنزيه ميداند؛ بالاتر از مقيد بودن يا لاغير بودن ميداند و اين الفاظ را بر آن مرتبه جاري نميكند؛ چرا كه او معتقد است آن مرتبه، مرتبه تصفيه عقل نيست و خدا در آن مرتبه از هيچ اسم و رسمي بهرهمند و برخوردار نيست. در حالي كه شانكهارا در كتاب برهماسوترا، به صورت متعدد آن مرتبه را به تنزيه استناد ميكند و خدا را در آن مرتبه تنزيه ميكند؛ ولي محيالدين تنزيه را به مراتب ديگري از حق تشبيه ميكند. در مقام مقايسه ميتوانيم بگوييم كه عرفان محيالدين از اين نظر، از دقت نظر بالاتر و برخوردار است؛ زيرا از آن برهمني كه از سر اجبار و ناچاري بايد او را با لفظ ام (اين لفظ مشابه لفظ هو در زبان عربي است) ياد كنيم والا بايد ساكت باشيم، چطور ممكن است كه او را به انواع و اقسام نامها از قبيل سات، آناندا و... بناميم. البته تعبيري مشابه تعبير محيالدين در اينكه آن مرتبه بالاتر از مقام تنزيه است را در آثار برهماسوترا ميتوان پيدا كرد.
تفاوت دوم، درباره تجليات دروني حق است. محيالدين مرتبه ذات را كه مرتبه لاتعيني، بياسمي و لاوصفي بيان ميكند، مرتبه غيبالغيوب ميداند. در منظر ديگر او تجلي را به دو رتبه تعبير ميكند؛ رتبهي فيض اقدس و رتبهي فيض مقدس و در مرتبه فيض اقدس، او به تجلي ذات در ذات معتقد است كه تمامي اعيان موجودات در ذيل اسم يا عليم خدا صورت ذاتي پيدا ميكند و در ذات تعين پيدا ميكنند. با دقت در تعابير و آثار الويتا و دانتا نيز ما ميتوانيم مشابهات اين كلام را پيدا كنيم.
تفاوت سوم كه از عمدهترين تفاوتهاست، بحث خداي متجلي است. خداي متجلي از منظر مكتب محيالدين، يكي از مراتب اعتقاد به حقيقي خداست. در حالي كه شانگهارا براي ساگونا برهمن، يعني خدايي كه اسم، صفت، تجلي و تطور دارد، خدايي كه ظهور داشته و در همهي موجودات عالم ظهور پيدا كرده را صرفاً در بصيرت چشم احول جاي ميدهد؛ يعني معتقد است او حقيقت ندارد و حقيقتش در عدم بصيرت بينندگان است. در حالي كه محيالدين مرتبه خداي متجلي يا مرتبه واحديت را كاملاً ميپذيرد و اين مرتبه را يكي از مراتب اعتقادي حق در نظر ميگيرد. اين موارد تفاوتهاي اين دو مكتب بود كه بيان كردم.
در فرهنگ هر دو مكتب كساني بودند كه با اين مطالب مخالفت ميكردند. هم در فرهنگ هند و برهمني و هم در فرهنگ اسلامي ما دانشمنداني را داريم كه با اين مطالب سازگاري ندارند و هيچ گونه رابطهاي بين حق با خلق، جز رابطه مخلوق بودن نميشناسند و رابطه خدا با خلق را، رابطهي غيريت ميدانند نه رابطه وحدت. عين اين مطلب را هم در فلسفه اسلامي و كلام اسلامي، در بين فقها و محدثين فراوان داريم در آنجا هم فيلسوفان ديگري از مكتب برهمني هستند كه با اين مطالب سازگاري فكري ندارند.