در آغاز تهاجم امريكا و در نخستين يورش نظاميان آمريكايي به عراق، كماندوهاي نيروي دريايي اين كشور به يكي از سكوهاي اصلي بارگيري نفت در ساحل اين كشور هجوم بردند. يكي از گزارشگران نشريه نيويورك تايمز، در 22 مارس در گزارش خود اين حمله را اين گونه توصيف كرد: «هجوم خاموش شبانه در خليج فارس؛ هجومي كه در آن نيروهاي دريايي ايالات متحده به دو سكوي مهم نفتي عراق، حملهاي سريع و كوبنده را تدارك ديدند. نزديكيهاي صبح بود كه عمليات با موفقيت به پايان رسيد و گارد دريايي آمريكا بر نيروهاي عراقي فايق آمد و در جنگي بدون خونريزي، يكي از مهمترين پايانههاي نفتي عراق به تصرف آمريكاييها درآمد.» پس از گذشت يك و نيم سال از اين حمله، سربازان آمريكايي هنوز هم در كشمكش حفظ كنترل خود بر اين گونه تجهيزات نفتي هستند كه البته نبردهاي آنها در اين بخش، نسبتاً بدون خونريزي بوده است.
در حقيقت، عراق به صحنه جنگي دوگانه تبديل شده است كه از يك سو، نبرد بر سر كنترل بر شهرهاي اين كشور است و از سويي ديگر، نبردي براي محافظت از تجهيزات و تأسيسات نفتي گسترده و پراكنده اين كشور، عليه عمليات خرابكارانه، اما تفاوت اين دو نبرد در آن است كه حوادث اولي به طور گسترده در مطبوعات آمريكا بازتاب دارد و دومي مورد بيتوجهي قرار گرفته است و اين در حالي است كه سرنوشت نفت عراق اهميتي همپاي سرنوشت شهرهاي جنگ زده اين كشور دارد و هرگونه شكستي در اين زمينه، به معناي بيثباتي در وضعيت حال و آينده عراق است. يكي از مقامات ارشد نظامي آمريكا، در اين باره به نشريه نيويورك تايمز گفته است: «در طرح كلي ما، شايد حضورمان در هيچ بخشي اهميت استراتژيك بيشتري نسبت به اين بخش نداشته باشد.» در تائيد چنين ادعايي است كه ميتوان به شمار قابل توجه سربازان آمريكايي در محافظت و تأمين تجهيزات نفتي عراق اشاره نمود. اگرچه مقامات برجستة آمريكايي ادعا ميكنند كه چنين وظايفي نهايتاً به نيروهاي عراقي محول ميشود، اما به نظر ميرسد كه روز به روز اين شرايط به تعويق افتد. بيشك، مادامي كه نيروهاي آمريكايي در عراق حاضر باشند، شمار قابل توجهي از آنها مسئول محافظت از خطوط نفت، پالايشگاهها، سكوهاي بارگيري و ديگر تأسيسات نفتي عراق خواهند بود.
يقيناً وجود هزاران كيلومتر خطوط لوله نفت و صدها مركز مهم نفتي كه هم اكنون در معرض خطر جدي قرار دارند، محافظت از آنها را نيز به مسئلهاي همواره خطرناك مبدل ساخته است. در حال حاضر، به نظر ميرسد كه گروههاي شبه نظامي و چريكي در عراق، توان ضربه زدن به خطوط نفتي را در هر زمان و مكاني دارند، ضرباتي كه يقيناً به انفجارها و آتشسوزيهاي مهيبي همراه خواهد بود.
محافظت از خطوط نفتي
اگرچه اين گونه استدلال ميشود كه مسئله محافظت از نفت، اهميتي ويژه در جنگ عراق يعني كشوري كه تجهيزات و تأسيسات نفتي آن در سراسر كشور پخش شده است و اقتصاد ملي آن نيز تا حدودي به درآمدهاي آن وابسته ميباشد، دارد، اما عراق را نميتوان تنها كشوري برشمرد كه سربازان آمريكايي براي حفاظت از جريان نفت در آن جان خود را به مخاطره انداختهاند. هم اكنون سربازان آمريكايي در كشورهايي چون كلمبيا، عربستان سعودي و جمهوري گرجستان حضور دايمي دارند و مسئول اصلي محافظت از تجهيزات و پالايشگاهها هستند؛ بهطوريكه نيروهاي محلي، تحت نظارت آنها ميباشند. به علاوه، سربازان آمريكايي در قالب گشتهايي ويژه، مسئول حفاظت از خليج فارس، درياي عرب، آبهاي جنوب چين و ديگر مسيرهاي انتقال نفت به آمريكا و متحدانشان هستند. به بياني ديگر، ميتوان مدعي شد كه امروزه ارتش آمريكا به نحوي فزاينده در حال تبديل به نيروي محافظ نفت در مقياس جهاني است.
شاهد كامل اين مدعا را ميتوان در گرجستان مشاهده كرد. پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در سال 1992، شركتهاي نفتي آمريكايي و نيز مسئولين دولتي اين كشور بر آن شدند تا دسترسي خود بر منابع عظيم نفتي و گاز طبيعي موجود در درياي خزر و به ويژه در محدوده كشورهاي آذربايجان، ايران، قزاقستان و تركمنستان را تثبيت نمايند. برخي كارشناسان بر اين باورند كه بيش از 200 ميليارد بشكه نفت بكر و دست نخورده در اين منطقه وجود دارد كه اين ميزان، هفت برابر ذخاير نفت ايالات متحده آمريكاست. اما از آنجا كه اين دريا، دريايي بسته است، تنها راه انتقال اين محصول به غرب از طريق لوله نفت است كه بايستي از منطقه قفقاز عبور كند؛ به عبارت ديگر، از جمهوريهاي ارمنستان، آذربايجان، گرجستان و مناطق جنگ زده چچن، داغستان، اينگوش و اوستياي شمالي.
شركتهاي آمريكايي هم اكنون مشغول احداث بزرگترين خط لوله انتقال نفت از اين مسير ناآرام هستند. احداث خط لولهاي پرهزينه به طول هزار مايل از باكو به آذربايجان و تفليس و سپس به جيحون، ميتواند روزانه يك ميليون بشكه از ذخاير اين دريا را به غرب منتقل سازد كه البته چنين مسيري، همواره با حملات خرابكارانه شبه نظاميان و جداييطلبان چنين كشورهايي همراه است. دولت ايالات متحده با پذيرش مسئوليت محافظت از اين خط لوله، تا كنون ميليونها دلار به تأمين سلاح و نيز تجهيزات مورد نياز ارتش گرجستان با هدف تجهيز، آموزش و محافظت از اين خط لوله اختصاص داده است.
در كلمبيا، كشوري جنگ زده هم اكنون عمده نيروهاي نظامي آمريكايي حاضر در اين كشور، مسئوليت محافظت از خطوط لوله نفتي اين كشور را بر عهده دارند. نصب اين خط لوله از كلمبيا شروع و به ساحل كارائيب در ايالات متحده ميرسد. سالهاست كه چريكهاي شاخه چپ كلمبيا با انجام حملاتي خرابكارانه در اين مسير، مخالفت خود را با سوءاستفاده از اين سرمايه كشورشان ابراز ميدارند و از دولت خود ميخواهند كه از انتقال نفت كشورشان به ايالات متحده خودداري كنند. از اين رو، واشنگتن با هدف حمايت از دولت كلمبيا و تقويت اين كشور براي مقابله با چنين گروههايي، سالانه صدها ميليون دلار هزينه محافظت از خطوط لوله و تجهيزات نفتي اين كشور مينمايد تا امنيت تنها شاهراه انتقال نفت اين منطقه تأمين شود. هم اكنون نيروهاي مخصوصي از ارتش آمريكا، امر آموزش، تجهيز و هدايت نيروهايي از كلمبيا را كه تنها مسئوليتشان محافظت از خطوط لوله نفت 480 مايلي در اين كشور است، به عهده دارند.
نفت و بي ثباتي
استفاده از نيروهاي نظامي آمريكا در جريان حمايت از تجهيزات نفتي در مناطق مهم و عمدتاً بحرانزده، مبين سه واقعيت است: 1) وابستگي روزافزون آمريكا به نفت وارداتي 2) تغيير جهاني توليد نفت از كشورهاي توسعه يافته به كشورهاي در حال توسعه 3) نظاميگري رو به رشد در روند تأمين انرژي مورد نياز ايالات متحده كه از منابع خارجي تهيه ميشود.
از سال 1972، وابستگي آمريكا به نفت وارداتي به تدريج رو به افزايش رفت، به نحوي كه حتي بعضاً اوج اين نياز، روزانه به 6/11 ميليون بشكه نفت وارداتي رسيده است. هم اكنون توليد داخلي اين كشور 9 ميليون بشكه است كه با تداوم چنين شرايطي، با كاهش افت ميزان نفت چنين چاههايي روبرو خواهيم شد و حتي با فرض اين كه نهايتاً، آن گونه كه دولت بوش به آن اميدوار است، ايالات متحده بتواند منابع نفتي جديدي در آلاسكا كشف و استخراج نمايد، باز هم اين روند رو به نزول وجود خواهد داشت، چرا كه روند مصرف نفت، همچنان رو به افزايش است و هم اينك اين ميزان به حدود 20 ميليون بشكه در روز رسيده است كه برآورد ميشود اين ميزان در سال 2025 به 29 ميليون بشكه برسد. اين بدين معناست كه عمدة نياز داخلي بايد از طريق واردات تأمين شود. هم اكنون با واردات 11 ميليون بشكه در روز، 55% نفت مصرفي وارداتي است و در سال 2025، اين ميزان به 69% يعني 20 ميليون بشكه نفت در روز ميرسد.
اما نكته ديگر آن كه، جداي از اين گونه وابستگي به نفت خارجي، سهم فزاينده اتكاي نفت، به مناطق بحراني و جنگ زده در كشورهاي جهان سوم و نه كشورهايي با دولتهايي با ثبات همچون كانادا و نروژ است. بخشي از اين مسئله به اين واقعيت باز ميگردد كه كشورهاي صنعتي با سابقه در توليد نفت، هنوز هم به منابع سنتي رو به كاهش خود متكياند و اين در حالي است كه عمده منابع جديد و بكر نفتي جهان، در كشورهاي غير توسعه يافته قرار دارند. نتيجه اين كه، ما شاهد نوعي تغيير جدي در مركز ثقل توليد جهاني نفت هستيم و كشورهاي در حال توسعه جنوب، جاي كشورهاي توسعه يافته شمال را خواهند گرفت؛ اما ويژگي اين مركز ثقل جديد آن است كه عمدتاً دچار ناآراميهاي سياسي و كشمكشهاي قومي و مذهبياند.
جداي از وجود اين گونه كشمكشهاي تاريخي، توليد نفت خود به عاملي بس مهم در بيثباتي اين گونه مناطق دامن زده است. به عبارت ديگر، در چنين كشورهايي، توليد نفت به ايجاد فاصله بيشتر بين فقرا و اغنيا دامن زده است و از اين روست كه طبقه حاكم براي پرهيز از هرگونه اغتشاش و ناآرامي، از سويي به سياستهاي سركوبگرانه در قبال مخالفين روي آوردهاند و از سوي ديگر، از بيان عمومي مسائل مرتبط با آن پرهيز ميكنند كه نمونههاي آن را در عربستان سعودي، آذربايجان و قزاقستان شاهديم.
نكته قابل تأمل ديگر در چنين كشورهايي، آن است كه بسياري از توليدكنندگان امروزي نفت در كشورهاي درحال توسعه، روزگاري جزو مستعمرههاي قدرتهاي امپراتوري اروپا بودهاند و از اين رو، هم اكنون مخالفين درچنين كشورهايي، نگاهي متفاوت به ايالات متحده دارند و به آن به مثابه امپراتوري كه ميراث دار مدرن سنت امپراتوران سابق است، مينگرند. از آنجا كه از سويي نفت به مثابه مهمترين انگيزه دخالت و حضور ايالات متحده در اينكشورها تلقي ميشود و ازسويديگر، غولهاي نفتي آمريكايي به عنوان تجلي واقعي سياست قدرت طلبانه آمريكا نگريسته ميشوند، مخالفين به هر آنچه كه با مسئله نفت مرتبط است، همچون لولههاي انتقال نفت، چاهها، پالايشگاهها و سكوهاي بارگيري، بهنوان اهدافي مطلوب براي حمله مينگرند. نمونههايي معمول از اينگونه حملات را ميتوان امروزه در عراق، عربستان و ليبي مشاهده كرد.
نظامي سازي سياست انرژي
رهبران آمريكا با هدف با ثبات نمودن مناطق نفت خيز مورد نظرشان، به الگويي هماهنگ روي آوردهاند و آن چيزي جز به كارگيري نيروهاي نظامي به منظور تضمين استخراج و انتقال آزادانه نفت نيست. اين سياست كه براي نخستين بار و پس از جنگ جهاني دوم توسط دولتهاي ترومن و آيزنهاور صورت پذيرفت، مقارن با نفوذ و ماجراجويي اتحاد جماهير شوروي در ايران و اغتشاشاتي در اتحاديه عرب پيرامون مسائل خاورميانه بود كه امنيت تحويل و توزيع نفت در خليج فارس را تهديد مينمود. پس از آن، كارتر در ژانويه 1980، در واكنش به اشغال افغانستان توسط شوروي و نيز ظهور انقلاب اسلامي در ايران اعلام نمود كه انتقال ايمن نفت خليج فارس، جزو مهمترين منافع ايالات متحده آمريكاست و براي تحقق آن به هر راهكاري كه ايجاب نمايد، ولو استفاده از نيروهاي نظامي، متوسل خواهيم شد.
چنين سياستي بعدها توسط بوش پدر و در خلال جنگ اول خليج فارس در سالهاي 91-1990 دنبال شد و همين سياست، زمينهساز استراتژيك هجوم به عراق در زمان بوش پسر هم شده است. اگرچه در ابتدا اين سياست صرفاً به مهمترين منطقه نفتخيز جهان يعني خيلج فارس محدود ميشد، اما نياز روزافزون ايالات متحده به نفت وارداتي، مسئولين اين كشور را بر آن داشته است تا چنين سياستي را در ديگر نقاط جهان تعميم دهند كه از آن جمله ميتوان به درياي خزر، آفريقا و آمريكاي لاتين اشاره نمود.
اما چنين رويكردي در چنين مناطقي، از زمان كلينتون آغاز شد. سوءاستفاده از انرژي نهفته موجود در دريايخزر، با نگرانيهايي مبنيبر ايجاد بيثباتي در اينمنطقه همراهشد و از همين رو بود كه پيمانهايي نظامي با تأمينكنندگان نفت اين منطقه از جمله آذربايجان، قزاقستان و گرجستان منعقد شد. در ادامه چنين روندي بود كه بوش پسر نيز با تقويت چنين جرياني بر آن شد تا در منطقه درياي خزر دست به احداث پايگاههاي نظامي دائمي بزند.
چنان كه انتظار ميرفت، اين اقدامات با عنوان اقدامات لازم براي تحقق «جنگ عليه تروريسم» توجيه شد. بررسي دقيق اسناد وزارت خارجه و پنتاگون بيانگر آن است كه جنگ عليه تروريسم و حمايت از ذخاير نفت، پيوندي نزديك در تفكر دولت بوش دارد. به عنوان نمونه، زماني كه وزارت خارجه آمريكا از كنگره ميخواهد تا هزينه لازم براي تشكيل گروه واكنش سريع را در قزاقستان تصويب كند، در توجيه اين عمل، ابراز ميدارد كه هدف اساسي از تشكيل چنين گروهي، تقويت توانايي قزاقستان در واكنش به تهديدات مهم تروريستي عليه سكوهاي نفتي درياي خزر است.
همان طور كه پيشتر اشاره شد، چنين روندي هم اكنون در كلمبيا نيز در حال شكلگيري است. حضور نظامي آمريكا در قاره آفريقا اگرچه كمتر مشهود است، اما به سرعت درحال گسترش است. وزارت دفاع آمريكا، هم اينك در پي تعيين مكانهايي مناسب براي احداث پايگاههاي دائمي در مناطقي همچون سنگال، غنا، مالي، اوگاندا و كنيا است. البته اگرچه مقامات دولت آمريكا در توجيه چنين اقداماتي، تنها از مسئله تروريسم و مقابله با آن صحبت به ميان ميآورند، اما گرگ جيف از نشريه وال استريت، در شماره ژوئن 2003 در واكنش به اعزام نيروهاي آمريكايي به اين منطقه نوشت: «مهمترين مأموريت نيروهاي آمريكايي در آفريقا، تأمين امنيت حوزههاي نفتي نيجريه است؛ حوزههايي كه در آينده، 25 درصد نياز نفت وارداتي آمريكا را تأمين ميكند.»
به علاوه، هم اينك بخش قابل توجهي از نيروي دريايي ايالات متحده، مسئول محافظت و تأمين امنيت محمولههاي نفتي هستند. ناوگان پنجم ايالات متحده كه مقر اصلي آن در بحرين است، هم اكنون عمده توجه خود را به محافظت از نفتكشها در خليج فارس و تنگه هرمز معطوف نموده است. همچنين بخشي از محافظت از مسيرهاي دريايي در جنوب درياي چين نيز توسط نيروي دريايي آمريكا صورت ميپذيرد. از طرف ديگر، به منظور حضور پررنگتر نيروي دريايي آمريكا در آبهاي حد فاصل نيجريه با ديگر توليدكنندگان اصلي نفت در آفريقا، از حضور نيروهاي اروپايي در اين منطقه كاسته شده و مأموريت آنها به نيروهاي ايالات متحده محول شده است.
بي شك با تداوم چنين شرايطي است كه شمار روزافزوني از نيروهاي نظامي آمريكا مسئول محافظت از حوزههاي نفتي، لولههاي انتقال نفت، پالايشگاهها و نفتكشها در اقصي نقاط جهان خواهند شد. يقيناً از آنجا كه روز به روز بر ميزان تهديدات گروههاي مبارز عليه چنين تأسيسات و تجهيزاتي افزوده ميشود، تهديد عليه جان نظاميان اين كشور نيز افزوده خواهد شد.
خلاصه اين كه، در چنين شرايطي، به ازاي هر بشكه نفت اضافي كه بايد از ديگر كشورها تأمين كنيم، بايستي خريدار مخاطرات بيشتري براي نيروهايمان باشيم.
منبع: www.TopDismatch.com