مفاهيم «حقيقت» و «حضور» كه به تجلي خدا بر انسان مربوط مي شوند ما را به دو مفهوم مشابه كه به آميديزم (8) تعلق دارند رهنمون مي گردند، يعني مفاهيم «نيروي خود» و «نيروي ديگري» (به زبان ژاپني جيريكي (9) و تريكي(10) {11}.
نيروي اول {همان} نيروي عقل واراده است {البته} اگر از ديدگاه توانايي نجات بخشي بدان بنگريم، كه عقل و اراده نظراً واجد آن است و عملاً مي تواند به محض آنكه شرايط لازم فراهم شد دست اندر كار شود؛ در اين مقام، لااقل ظاهراً و از ديد بشري، انسان با عقل و كوششهاي خود آزاد مي گردد، چون از لحاظ مابعدالطبيعي قدرتي كه روشني و رهايي مي بخشد فراتر از حد فهم فرد است، كه وسيله اي بيش نيست. نيروي دوم اصلاً متعلق به ما نيست بلكه، همان طور كه نامش نشان مي دهد و علت وجودي اش ايجاب مي كند، به «ديگري» تعلق دارد؛ در اين مقام، لطف الهي انسان را نجات مي بخشد، اما اين امر به اين معنا نيست كه در اين نجات هيچ نيازي نيست به اينكه انسان با پذيرندگي خودش و بر وفق طرقي كه طبيعت بشري آنها را ممكن يا ضروري مي سازد از خود مايه بگذارد.
عقل كه مربوط به عنصر حقيقت است، ذاتا تكيه به «نيروي خود» دارد، و اين معنا و مفهوم ذن (11) است كه در واقع مبتني بر حقيقت ساري و جاري و رهايي بخش است. ايمان كه مربوط به لطف الهي و بنابراين مربوط به عنصر حضور است، بر عكس متكي به «نيروي ديگري» است و اين معنا و مفهوم جودو(12) است كه مبتني بر حضور متعالي و نجات بخش است. عنصر حقيقت، يا عقل ساري و جاري، هنگامي كه اين عنصر را امري دروني تصور كنيم، به حكم طبيعت گريز ناپذير امور – و بر اين امر بايد تاكيد كرد – عنصر «حضور» ي را محقق مي سازد كه بر ما تفوق دارد و به ما تعين مي بخشد، و حال آنكه، برعكس، عنصر حضور، براي نجات ما، به ايمان و در نتيجه به عقل ما و عنصر «حقيقت» متوسل مي شود.{12}.
شايد در اينجا جملة معترضه اي در باب تفسير عملي اين دو «نيرو» (جيريكي و تريكي) بجا باشد. نمي خواهم در سطحي كه مربوط به درست آييني باطني (intrinsic orthodoxy) است – مع هذا تابع نسبيت او پايه است {13}. انتقادي كنيم.{اما} اين احساس به ناگزير دست مي دهد كه، از سويي، امري افراطي در تماميت خواهي (totalitarianism) آيين ذن وجود دارد كه بر آن است تا اثري از تريكي باقي نگذارد و، از سوي ديگر، امري افراطي در تماميت خواهي آيين جودو وجود دارد كه هدفش حذف كلي جيريكي است. يقينا در اصل انسان مي تواند «خود» را نجات دهد، اما اين نجات بخشي نيازمند قدرتي آسماني - {و} بنابراين «نيروي ديگري» - است تا چنين كوششي مثمر ثمر شود؛ ويقينا انسان در اصل مي تواند با صرف تسليم به رحمت الهي نجات يابد، اما اين تسليم لزوما بايد متضمن جد و جهدي از ناحية انسان باشد، چون عدم به كارگيري حتي اندكي از «نيروي خود» مخالف سرشت بشر است. پيروان شين رن(13)، مبلغ تريكي افراطي، گاهي از هونن (14)، استاد شين رن، انتقاد مي كنند، زيرا معتقد بوده است كه استغاثه و توسل اگر با ايمان تلفيق شود وسيلة نجات است، و اين عقيده به نظر آنان غير منطقي و نشان دهندة فقدان ايمان است؛ به نظر آنان، ايمان به تنهايي نجات مي بخشد، و دعا و استغاثه چيزي نيست جز نشان سپاسگزاري شين رن هر چه بيشتر مي خواهد راه ما را آسان كند، به همان اندازه توكل را دشوارتر مي سازد، چون اگر همه چيز به ايمان بستگي داشته باشد، و نه بر اعمال، كنگرة ايمان – يا شالودة رواني آن – هر چه بيشتر متزلزل مي شود؛ به عبارت ديگر، اعتقاد به رحمت الهي اي كه مطلقا از ما چيزي نمي خواهد براي انسان دشوار است. به نظر هونن، برعكس، اعمال از اين حيث كه ايمان را سهل الوصول تر و قويتر مي سازند شاهد عيني بر صحت آن اند، و از اين رو مساعد شرط اصلي تولد در «سرزمين پاك»(15) اند؛ اين طرز تلقي از امور، بدون اينكه توكّلمان را به رحمت الهي به مخاطره اندازد، عنصر مؤثري از سعادت را به ارمغان مي آورد. گذشته از اين، غرض ما در اينجا چندان نقد ادعاي باطني شين رن نيست، بلكه بيشتر نقد موضعي است كه پيروان او در نقد ادعاي هونن اتخاذ كرده اند، و اين ادعاي هونن وافي به مقصود و غير قابل انتقاد است، اگر چه بدون شك از ديدگاه يك تماميت خواهي منطقي و عاطفي كمتر چشمگير است. {14}.
دين بودا ظاهراً، يعني در قالب ظاهري اش، به صورت طريقه اي مطابق با «نيروي خود» و، بنابراين، مبتني بر عنصر «حقيقت»، به عنوان قدرت دروني اشراق و رهايي، جلوه گر مي شود؛ اما باطنا با منطق كامل و بدون اينكه از شاكلة اوليه اش انحراف يابد طريقه اي مطابق با «نيروي ديگري» و، بنابراين، مبتني بر عنصر «حضور»، به عنوان قدرت بيروني رحمت و نجات، پديد مي آورد.مكاشفة بودا در واقع دو اصل ارائه مي كند كه يكي كلي و ديگري جزئي، و دومي منطوي در اولي است؛ در آغاز اصل نجات به وسيلة كوششهاي خود شخص، كه نمونة اعلاي آن گوتمه (16) جوان در زير درخت بودي(17) است، و آن گاه اصل نجات به يمن قدرت نجات بخشي كه در ذات حالت بودا {= روشن شدن درون} ، كه به گوتمه دست داد، نهفته است قبل از هر چيز گوتمه با اسوة خود راه را به ما نشان مي دهد؛ {و} پس از آنكه بودا مي شود، همين ايمان را تعليم مي دهد، اما در عين حال خودش را - {يعني} بودا بودنش را {15} - به عنوان شعيره اي ديني ارائه مي كند، و اين كار را به صورت ارائه سوتره (18) هاي «سرزمين پاك» يا، دقيقتر، به صورت ارائه اسم نجات بخش آميتابه (19)، كه خود او، يعني بودا گوتمه، تجلي مادي و دنيوي آن در عصر خويش است، انجام مي دهد. بدين ترتيب بودا آميتابه به صورت خود لوگوس (20) ظاهر مي شود، حال آنكه بوداي تاريخي پيامبر خاصي است كه لوگوس را، به حكم آنكه با آن يكي است، متجلي مي سازد. گوتمه يا شاكيا موني (21) فردي است كه يك بودا (22) شد و نشان داد كه چگونه مي توان بودا شد. و آميتابه {همان} بودا بودن (Buddhahood) ابدي و، بنابراين، ازلي است كه {ديگران را} با رحمت مطلقة خود جذب مي كند.
به عبارت ديگر: طريقه اي كه مطابق با عنصر حقيقت است فعالانه در تحقق روشنايي بخش بودا سهيم است، و طريقه اي كه مطابق با عنصر حضور است منفعلانه در استحقاق بي حد همان تحقق سهم دارد. از سويي، مؤمنان به اسوة بودا شاكياموني تأسي مي جويند، و اين {همان} راه پيروان تراواده (23) و نيز، در درون خود {فرقه} مهايانه (24) ، راه پيروان آيين ذن، {يعني همان} پيروان بودي درمه (25) است؛ از سوي ديگر، مؤمنان از قدرت اوتاري (26) و شعائري بودا – يا قدرت نجات بخش بودا بودن – كه راه آميديست ها از واشوباندو (27) تا شين رن است، استفاده مي كنند. اينكه از كجا بايد دانست كه آيا انسان وقتي برايش امكان دارد طريقة «نيروي ديگري» را پيروي كند مي تواند يا گاهي بايد از طريقة «نيروي خود» پيروي كند يا نه، مسئله اي است كه نياز به پرسش ندارد، زيرا سرشت بشر وجوه عديده دارد، همان طور كه، بالاتر از همه، اختيار الهي كه آفرينندة اوست نيز چنين است؛ به علاوه، در بيشتر اوقات اين دو طريقه با يكديگر مي آميزند {16}، و تضاد آنها در قالب آيين ذن وآميديسم چيزي بيش از نمودي از دو قطبي شدن افراطي نيست.
* * *
در ساختمان طبيعت بشر، عنصر حقيقت را معرفت و عنصر حضور را فضيلت مي نماياند {17}؛ معرفت سلامت عقل است، و فضيلت سلامت اراده. معرفت فقط به يمن تشريك مساعي اراده به كمال مي رسد و بر عكس؛ واضح است كه عقل اگر خوب به كار گرفته شود مي تواند توليد يا تقويت فضيلت كند، زيرا عقل سرشت اراده ونيازمان را به آن روشن مي سازد؛ و به همين اندازه روشن است كه فضيلت مي تواند به سهم خود موجد معرفت شود زيرا پاره اي از وجوه آن را تعين مي بخشد. به عبارت ديگر، ما واقعيت مابعدالطبيعي را، نه تنها با آنچه فهم يا تصور مي كنيم، بلكه در عين حال با آنچه طلب مي كنيم، و بنابراين با آنچه هستيم، مي شناسيم؛ چون معرفت ما نسبت به خدا نمي تواند چيزي جز آنچه خود خدا هست باشد، و خدا هم شكوه است و هم زيبايي (جلال و جمال {18})؛ زيبايي آن متعلق شناسايي (object) را تنها با زيبايي فاعل شناسايي مي توان كاملا ادراك كرد. واقعيت كلي هم هندسي، «انتزاعي» يا مقايسه ناپذير است. (تنزيه) و هم «انضامي» يا قابل مقايسه (تشبيه) {19}. متعالي وحال: «حقيقت» چون آتشي است كه جهان اعراض را مي سوزاند و نابود مي كند و تنها آن جوهر (Substance) نامحسوس را باقي مي گذارد، حال آنكه «حضور»، بر عكس ، همان جوهر را به واسطة اعراض شفافي (translucent accidents) كه آن را به وجوه گونه گون و بي شمار آشكار مي كنند، محسوس مي سازد{20}.
پاورقي ها:
(1). انجيل يوحنّا، باب چهاردهم، آيه 6.
(2).transcendent، متعالي و خارج از عالم طبيعت، وصف چيزي كه در بيرون و فراسوي اشيا و موجودات عالم ماده و ماديات است و درباره خدا به كار مي رود.
(3). Immancent حالّ و ساري و جاري در عالم طبيعت. وصف چيزي كه در درون اشيا و موجودات عالم ماده و ماديات تقرر و حضور دارد.
(4). انجيل لوقا، باب هفدهم، آيه 21.
(5).God Man، كسي كه در عين حال هم خدا و هم انسان است يا اوصاف هردو را دارد، و مخصوصاً به مسيح (ع) اطلاق مي شود.
(6). Upaya، لفظي سنسكريت كه، از لحاظ لغوي، به معناي «مهارت در كاربرد وسيله و روش» است و در دين بودا به معناي دخل و تصرف امر مطلق در عالم ظواهر است كه سبب مي شود كثرت پديدار شوند، برخلاف پرجنه (Prajna) كه حكمتي است كه وحدت كلّ هستي را نشان مي دهد.
(7). Patriarchs، از لحاظ لغوي به معناي پدر و رئيس و بزرگ طايفه يا قبيله يا خانواده است. در كتاب مقدس به كساني مانند ابراهيم، اسحق، يعقوب و دوازده پسر يعقوب اطلاق مي شود.
(8).Amidiism، كيش آميتابه (Amitabha) در دين بودا كه نوزايي در بهشت را به پيروان خود وعده مي دهد و بر نجات از راه ايمان تاكيد مي ورزد.
(9).jiriki
(10).tariki
(11). Zen ، مكتب ژاپني شاخه مهايانه (Mahayana) در دين بودا كه آموزه هاي اساسي اش عبارت اند از: كف نفس، مراقبة عميق و نيل به روشن شدگي از طريق بينش شهودي مستقيم نسبت به حقيقتي متعالي كه وراي همة مفاهيم عقلي است.اين مكتب معمولا تعاليم خود را به صورتهايي تناقض آميز و فرا منطقي بيان مي دارد.
(12).Jodo، يكي از فرق بودايي در ژاپن كه به همة كساني كه نام آميده بودا (Amida Buddha) ذكرشان باشد و زندگي درستكارانه اي داشته باشند نوزايي در سرزمين پاك (Pure Land) را وعده مي دهد.
(13).Shinran (1262-1173) م. مؤسس آيين جودو شين شو (Jodo Shinsho). اساس عقيدة او اين است كه كوشش براي نيل به روشن شدگي از طريق مساعي شخصي بي فايده است.
(14).(Honen (1212-1123 م مؤسس جودو – شو (Jodo – shu) مكتب سرزمين پاك در دين بودا.
(15).Pure Land نام بهشت در آيين آميديزم. به خود آيين آميديزم هم «سرزمين پاك» گفته مي شود.
(16).Gautama ، سيدارتا گوتمه (483-563 ق.م) فيلسوف و آموزگار ديني هندي و بنيانگذار دين بودا.
(17).Bodhi ، لفظي سنسكريت به معناي روشن شدگي.
(18).Sutra ، لفظي سنسكريت به معناي رشته، نخ و ريسمان. در دين بودا به هر يك از سوره هاي كتب مقدس ديني، و بويژه به گزارش هر يك از گفتگوها يا مواعظ بودا اطلاق مي شود.
(19).Amitabha، و نيز Amita و (در زبان ژاپني) Amida، لفظي سنسكريت به معناي فروغ بيكران، در آيين ذن و دين بودا، يكي از مشهورترين و مهمترين بوداهاي مهايانه كه در اوايل ظهور دين بودا شناخته نبود ولي بعدها معبود اصلي مكتب سرزمين پاك در دين بوداي چيني و ژاپني شد. او رمز رحمت و حكمت است.
(20).Logos، الف) هراكليتوس، لوگوس را به معناي يك اصل محرك و نظم بخش در جهان مي داند؛ و نيز جزئي از انسان كه آدمي توسط آن جزء آن اصل را ادراك مي كند. ب) رواقيان، لوگوس را يك اصل عالمگير حاكم يا موجد تلقي مي كنند كه در سرتاسر عالم واقع ساري و جاري و فعال است. ج) فيلون اسكندراني، لوگوس را اصلي مي داند كه واسطة ميان واقعيت نهايي يا الهي و عالم محسوسات است. د) مسيحيت، Logos را علم و ارادة الهي مي داند كه خلاق و منكشف شونده است و در آغاز انجيل يوحنا و بسياري از آثار ديني و مذهبي ديگر مسيحيان با شخص دوم تثليث، يعني عيسي مسيح {ع} يكي گرفته شده است.
(21).Shakya Muni
(22).Buddha ، لفظي سنسكريت به معناي بيدار شده و روشن شده كه به عنوان لقبي افتخارآميز به سيدارتاگوتمه داده شده است.
(23).Theranadins ، پيروان هينه يانه (Hinayana) كه شاخه كوچكتر و محافظه كارتر دين بوداست و بر انضباط راهبانة اوليه و نيل به نيروانه از طريق مراقبه تاكيد دارد.
(24).Mahayana ، شاخة بزرگتر دين بودا كه بر ايده آليزم، محبت بدون منفعت جويي و تسكين آلام ديگران تاكيد دارد.
(25).Bodhidarma (543-470) ، بيست و هشتمين مرشد پس از شاكياموني بودا در سلسله النسب هندي آيين ذن و نخستين مرشد چيني اين آيين.
(26).Avatar، در دين هندو «هبوط يك خدا به زمين و در قالب بدن » يا «تجسد يا تجسم يك خدا» ست.
(27).Vasubandhu ، محقق برجسته دو مكتب سروستيوده (Sarvastivada) و يوگه چاره (Yodachara) كه در سلسله النسب هندي آيين ذن بيست و يكمين مرشد هم محسوب مي شود (احتمالا در قرن چهارم يا پنجم ميلادي مي زيست).
يادداشتها
{1} اين قيد به اين معناست كه ديدگاه كلامي، به واسطة همين واقعيت كه منظر تعبدي (devotional) و اراده گرايانه (Voluntaristic) دارد، نمي تواند از ثنويت (dualism) خاصي بگريزد.
{2} حقيقت نجات بخش اسلام «يگانه حقيقت» است – نه يك «حقيقت خاص» - چون مربوط به امر مطلق است، و نه مربوط به يك نمود (phenomenon) .
{3} بعضي از مسلمانان همة زندگي شان را صرف قرائت قرآن مي كنند و بعضي از مسلمانان غير عرب آن را بي آنكه حتي بفهمند با تجويد تلاوت مي كنند.
{4} فصوص الحكم ابن عربي مثالهاي غير قابل ترديدي از اين مورد را در اختيار مي نهد.
{5} شايد اين تفاسير غير معتبر باشد، اما در هر حال رايج است بي آنكه مندرجات آنها انكار شده باشد.
{6} اين تناقض طبيعتا تنها به معناي ظاهر مربوط است و نه به سر باطن؛ اما معناي ظاهر است كه در سطح ظاهرگريانه (exoteric) به حساب مي آيد.
{7} بنابر حديثي اسلامي، خورشيد و ماه در آخرالزمان به جهنم خواهند افتاد چون انسانها آنها را مي پرستيده اند، واين نظر در نقطة مقابل ديدگاه هندو و همة ديدگاههاي اساطيري (mythological) يا «شرك آميز» (pagan) است كه ، در حقيقت، مبتني اند بر آنچه ما در موارد مختلف آن را فرانمايي (transparency) مابعدالطبيعي نمودها ناميده ايم. همواره بايد مدنظر داشت كه اين اصل از لحاظ نظري به خيل عظيمي از استعمالات نادرست كمك مي كند - {البته} در اينجا مرادمان بت پرستي (idolatry) ، كه يك انحراف است، نه يك سوء استفادة ساده نيست – مثلا در سطح خداانگاري شبه ديني (quasi – ritual deification) برخي از مهاراجه ها (maharajas) كه در آن اعتقاد به بشري بودن خدا با همة فضل فروشي موشكافانه اي كه ذهنيت كشيش مآبانه مستعد آن است تلفيق مي شود. واكنش بت شكنانة (iconoclast) اسلام بت پرستي را در همة صورش مدنظر دارد، اما، به همين جهت، هر گاه به نظر مي رسد كه حلول با تعالي در تضاد است، به سود تعالي و به زيان حلول اتخاذ موضع مي كند؛ فقط طريقت (esoterism) است كه علي الاصول از اين گرايش محدود كننده در امان است.
{8} يا ميان مسيحيان و افلاطونيان (Platonists) با قيود و شرايط يا اختلافهاي جزئي اجتناب ناپذير.
{9} مقايسه كنيد با فصل پنجم همين اثر.
{10} همين مجموعه اساسي است كه گروه سه تايي مذكور، ذاكر، ذكر را پديد مي آورد كه در واقع، به سبك خاص خود، گروه سه تايي و دانتايي ست، چيت، آننده («هستي، آگاهي، سعادت») را بازگو مي كند.
{11} يا شودومن Shodo-mon «مكتب راه مقدس» {يكي از طريقتهاي ژاپني آيين ذن براي تربيت معنوي و روحاني}، وجودومن Jodo-mon «مكتب سرزمين پاك» {يك فرقه بودايي ژاپني}.
{12} چنان كه با تصويريين – يانگ Yin-Yang{ كه در دين تائو همان نظرية اثر متقابل يا تعامل ميان يين يا سمبل مذكر و يانگ يا سمبل مؤنث به عنوان علت همة اشياست} در دين تائو نموده مي شود، كه در آن دو بخش مقابل هم شكلي دارند كه، از سويي، گويي آن دو را در هم مي پيچد و، از سوي ديگر، به هر بخش عنصري از بخش ديگر را منتقل مي كند:
Yin
Yang
{13}در اينجا به ياد بياوريم كه او پايه آن «دام و دانه» است كه خدا با آن در مقام فريفتن نفوس بر مي آيد؛ از آنجا كه نفوس در عالم وهم به سر مي برند آن «دام و دانه» ضرورتا چيزي از توهم را به كار مي گيرد؛ و از اينجاست كه اختلاف آموزه ها، روشها و اديان، يا به بيان دقيقتر، منافات ظاهري آنها پديدار مي شود.
{14} مسئله در اينجا چندان بر سر اين نيست كه چه كسي بر حق است بلكه بيشتر بر سر اين است كه چه كسي مخاطب پيامهاست. در هر حال، شين رن صرفا از طريق تغيير جهت تاكيد نظري آميديسم، كه خود امري است پذيرفتني، در جهت اصلاح امور كاري نكرد، اما به زيان موضع سابق هم كاري نكرد. هر گمان ديگري در افتادن به پندار «پيشرفت كلامي» (theological progress) است. ماحصل آنكه، فقط سه راه ممكن وجود دارد: غلبة «نيروي خود»، غلبة «نيروي ديگري»، و موازنه ميان اين دو.
{15} اين امر به عنوان «كالبد آيين» درمه كايه (Gharma-Kaya) ، نيز نموده شده است، بوداي مطلق همان اصل درمه {= ناموس الهي} است، در حالي كه شخص بوداي مادي و دنيوي همان آيين، به عنوان حضور ناشي از تجلي خدا بر انسان، است. به همين قياس، نفس پيامبر {ص} - به گفتة عايشه – همان قرآن است، يا، به تعبير دقيقتر، همان «جوهر بشري» قرآن، يعني سرشت عربي آن است.
{16} فرقه هاي تنداي Tendai، مكتبي بودايي كه در قرن هشتم ميلادي توسط سيچو (Saicho) از چين به ژاپن آورده شد، شينگون (Shingon)، لفظي ژاپني كه از لحاظ لغوي به معناي «واژة درست» است و به مكتب بودايي نخبه گرايي (esoterical) كه كوكي 835-774 م تأسيس كرد اطلاق مي شود( و كگون Kegon) ، لفظي ژاپني به معناي «حلقة گل» كه بر مكتب بودايي اي كه شين شو در حدود 740 م. از چين به ژاپن آورد اطلاق مي شود، نظرا يا عملا، تلفيق هردو روش، يعني آيين آميدا و تامل عقلاني، را مي پذيرند.
{17} در اسلام الفاظ صلاه وسلام،«دعا» و «آرامش» - كه پس از نام پيامبر {ص} به كار برده مي شود – با صرف نظر از معناي بي واسطه تر آنها، به ترتيب به اين دو عنصر دلالت دارد.
{18} لفظ دوم، براي كساني كه حساسيت اسلامي دارند، بي درنگ تصور اكرام، «بخشندگي سرشار» ، را به ذهن مي آورد. الله كه ذاتا حامل «جلال» و «جمال» است، در سوره الرحمن «داراي شكوه و بخشندگي سرشار» (ذوالجلال والاكرام) ناميده شده است.
{19} اين همان تقابلي است كه شهادتين در اسلام از لحاظ مابعدالطبيعي به آن اشاره دارد، اقرار به خداي يگانه ، الله، كه {هر موجود ديگري را} طرد مي كند و اقرار به پيامبرش، {حضرت} محمد {ص} ، كه {همه را} از نو متحد مي سازد.
{20} وجوه «مهرباني» (رحمه) يا زيبايي يا عشق؛ همان طور كه ابن عربي گفته است.