باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 11 آذر 1387 كاربران برخط 273 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
علم مدرن و کسوف توحید
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از http://armagddon.persianblog.com

   ● نويسنده: ویلیام. سی. - چیتیک

مترجم: سيد امير حسين - اصغري

 
 

اينجا قصد من آن است که موضوعاتي را از ناحيت تفکر اسلامي در بحث پيرامون علم و دين ارائه كنم. براي اين سنت عقلاني اسلامي را، خصوصا در مراتب بالاتر آن- وقتي که مکاتب مختلف به منظر مشابهي مي رسند، در نظر خواهم داشت. چنان که در باب علم نيز دو منظر را در نظر خواهم داشت: نخست علم به مفهوم مدرن کلمه و دوم به عنوان صفت سنت عقلاني اسلام که موضوعاتي را در مواجهه با مطالعات جهان طبيعي در حالت مدرن آن ابراز مي دارد. در حقيقت، "سنت عقلاني اسلام" همان است که محققان بسياري را در حوزه مطالعات جهان طبيعي Nutural world  پرورش داد که  از آن با عنوان " روش علمي"Scıentıfıc Manner نام مي برند.

براي درک طبيعتٍ آموزه هاي علمي که با سنت عقلي(اسلامي) زاده شدند، نيازمند آنيم که اين سنت را در گستره وسيع آموزه هاي اسلامي – به عنوان يک کل- قرار دهيم. کلمه "عقلي" به سنت افزوده شد که تا حدودي ميان آن و آموزه هاي ديگر سنتي، که به "نقلي" معروفند، تمايز ايجاد کند. درک تفاوت ميان اين دو گروه ازآموزه ها (عقلي و نقلي) داراي اهميت است.  امروزه اغلب مسلمانان در حالي در باب علوم مدرن بحث مي کنند که فقط از علوم نقلي بهر مي گيرندو هيچ آگاهي ندارند که متفکران بزرگ مسلمان در گذشته چه پژوهشهاي عميقي در باب علوم طبيعي داشته اند.

در سنت اسلامي تفاوت روشني ميان آموزه هاي عقلي و نقلي وجود داشته است.علوم نقلي دانشي است که از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است. در مقابل آموزه هاي عقلي واقعاٌ نمي توانند چنين سيري داشته باشند. آموزه هاي عقلي بايد توسط هر نسل احيا و شکوفا شوند.

نمونه هاي واقعي آموزه هاي نقلي عبارتند از:  زبان، قرآن، حديث  و همه آنچه که بايد آنها را همان گونه که هست بپذيريم. بطور مثال بدون متن نمي توان چيزي درباره قرآن فهميد و هنگامي که متن نازل و دريافت شد قابل تغيير دادن نيست. هر چند که مي تواند به طرق مختلف تفسير شود.

آموزه هاي عقلي از نوع ديگرند. مثال رايج آن رياضيات است. هر چند که رياضيات به ما منتقل شده است (نقلي- انتقالي). اما ما نمي توانيم بگوييم که به دليل اين 4=2+2 است که معلم من چنين مي گويد. ذهن آدمي به خودي خود قادر به درک و کشف مفاهيم رياضي هست. کتاب و معلم در اينجا براي کمک به درک ما حضور دارند. هنگامي که ذهن اين دانش را فرا مي گيرد، ديگر وابسته به منابع خارجي نيست. دانش بدان دليل پذيرفته مي شود که حقيقت دارد و صدق آن بديهي است. به بياني ديگر، وقتي علم درک مي شود ديگر قابل تکذيب نيست. چرا که کسي قادر به تکذيب خود آگاهي خويش نيست.

تمام پيکر علوم عقلي همانند رياضيات درک مي شود و انسان در درونخود مي تواند ان را درك كند. اينجا متن و معلم براي توسعه ظرفيت فهم دانشجو است. وقتي دانشجو علم عقلي را در درون خود(به نحو يقيني) فرا گرفت ديگر نيازمند به متن و معلم نيست. علم عقلي در فعاليت صرف ذهني قابل کشف است و دراين علوم نياز به "نقل و انتقال" نيست. در بياني ديگر، وجود انساني، به حد کفايت از آن نعمت برخوردار است که حقايق عقلي ماهيت اشيا را بفهمد. هر چند که در عمل، علوم عقلي براي فراچنگ آمدن نيازمند انتقالند. افراد نادري بدون کمک خبرگان علوم  عقلي، قادر خواهند بود به تنهايي، آن را به دست آورند.

يکي از روشنترين مثالهاي علوم نقلي در آموزه هاي ديني، علم شريعت است که سازنده قالب و اسلوب عمل ديني است. براي مثال چرا اغلب مسلمانان نماز را در اوقات پنجگانه مي خوانند؟ تنها پاسخ واقعي به اين سئوال اين است كه: «خدا چنين گفته است.» عقل به تنهايي و بدون شنيدن قرآن و احاديث نبوي كه از نسلهاي پيشين منتقل شده اند، قادر به كشف چيستي گفته هاي خدا نيست. حتي وقتي هم  كه علوم عقلي به دست مي آيد، اين رمز گشوده نمي شود كه چرا فرمود: 5 و يا چرا نگفت: 3يا 6. تنها روش توصيف آنها تعبدي است.

بطور خلاصه در آموزه هاي نقلي دين، استدلال اوليه بيان حقيقت آن است كه: « خدا چنين فرمود». در آموزه هاي عقلي، استدلال اوليه به حقايق بديهي اوليه بازمي گردد.

اين دو گونه از آموزه ها در روح انساني در هم مي آميزند. ارتباط آنها تكميل گر است نه متعارضانه. بسياري از متفكران اسلامي، اين مساله را مسلم مي دانند كه ايمان در آموزه هاي نقلي همراه با عمل به آن، ياوران ضروري درك عقلي هستند. در برخي شاخه هاي سنت عقلي، چنين گفته مي شد كه دانش نقلي، براي فعال شدن كامل عقل انساني ضروري است.

 بهترين راه درك تفاوت ميان آموزه هاي عقلي و نقلي، احتمالا تامل در واژه هاي تقليد و تحقيق است. تقليد به معناي پيروي از صاحب علم است و شايسته ترين راه درك عقلاني است. كودكان زبان را با تقليد از بزرگترها ياد‌ مي‌گيرند. همچنين قرآن و اعمال اسلامي را نيز به تقليد از پيامبر و اصحاب گرانقدرش فرا مي‌گيرند. در مقابل تنها راه به دست آوردن علوم  عقلي، شناخت و تصديق است. به بياني ديگر، كسي نمي‌تواند حقيقت موضوع عقلي را بدون كشف آن برايِ خودش و توسط خودش(يقين دروني) به دست آورد. انسان مي‌تواند فرمول رياضي را از طريق حفظ كردن بياموزد امّا تا وقتي كه خود آن را به تمام و كمال درك نكرده و آن علم طبيعت ثاني او نشده، در واقع آن آموزه مال او نيست و به سادگي در علم خود از ديگران تقليد مي‌كند. متفكران اسلامي مي‌گويند تقليد از قرآن و پيامبر در علوم نقلي واجب است. در حالي كه، براي علوم عقلي هر چند كه قبول اين علوم از علمايِ مسلمان اوليه، به صورت تقليدي طبيعي است، اما به هيچ‌وجه شايسته نيست. در اين منطقه علم، تقليد فقط پلة اول است. عقل آدمي بدون دستياري علوم نقلي برايِ خود توان درك دارد و برايِ آنانكه توان درك دارند، واجب است كه با كوشش‌هاي عقلي به شناخت برسند و به دانشهاي ديگران وابسته نباشند.

به طورخلاصه دوگونه علم موجود است و هرگونه آن روشي خاص خود دارد. روش خاص علوم نقلي، تقليد و روش علوم عقلي، تحقيق است. كسي كه استاد فقه مي‌شود- يكي ازعلوم نقلي- ممكن است به درجة اجتهاد برسد. امّا مجتهد نبايد با محقق اشتباه گرفته شود.

دانش مجتهد به تفسير قرآن و حديث در مسائل شريعت مربوط است و او اينها را نمي‌تواند بدون  منابع وحي منتقل شده به دست آورد. برعكس، دانش محقق، به علوم شرعي بسته نيست، بلكه وابسته به علوم عقلي است.(2) او، آنچه را كه مي‌داند، درك كرده است. چرا كه برايش بديهي شده‌ است.

علم در صدق و كذبش به قرآن و حديث ارتباطي ندارد. فرض گيريم كه اينها دو ريشه متفاوت علم‌اند، و با فرض اينكه تقليد روش خاص پيروي از علوم نقلي است و اثبات نيز روش شايسته براي علوم عقلي است؛ اين مسأله اين را به دنبال دارد كه اگر مردم علوم عقلي را فرابگيرند در حاليكه  آنها را براي خود و در خود اثبات نكرده‌اند(بدانها يقين پيدا نكرده اند)، پس در حقيقت آنچه را آنها گمان علم بدان مي‌برند؛ درنيافته و نمي‌دانند. [علمشان تنها تصوري از علم و دانايي است]. اين جهل مرکب است. به بيان ديگر آنها به نادانيشان جاهلند.

«جهل مرکب» به سان آفت روح انسانی است؛ چرا که در ها را به سوی دانش و ياد گيری می بندد.اگر انسان کمان کند که می داند، ديگر چرا بايد برای آموختن تلاش کند؟ تها راه علاج جهل مرکب، شناخت جهل است. بعد از آن جهل تبديل به جهل بسيط می شود.راه علاج جهل بسيط طلب علم است.

به طور خلاصه اگر هيچ چيز درباره سنت عقلی در ذهن نباشد اين نکته را بايد به خاطر داشت که: اولين هدف آموزه هاي عقلي تحقيق است و تحقيق عبارت از معرفت اشياء با اثبات و شناخت حقيقت آنها توسط آدمي در درون خود[نفسِ خود ] است. اگر علم تنها حفظِ نظرات انديشمندان و کارشناسان بود در آن صورت، آن دانش، دانشي تقليدي و خالي از تحقيق خواهد بود.

از آنچه گفتم بايد روشن باشد که غالب مردم اساس نظريات خود را بر علوم "منقول" از ديگران و نه بر علوم عقلي، بنا نهاده اند.به بيان ديگر نظرات اکثر مردم محفوظاتي از دروس مدرسه، خواندن کتابها، تلويزيون يا شنيده هايي از ديگران است. علوم در درونشان اثبات نشده و تحقق نيافته است. مطمئنا آنچه را كه گمان مي كنند دارند‏، ندارند و همان را چون باور اصيلي مي انگارند. علم تقليدي مي تواند از منابع مختلفي سرچشمه گيرد از جمله متد مدرن آموزش، كه پيامبراني چون داروين، فرويد و انيشتين داشت. اگر كسي مطمئن باشد كه مرجع صادقي را براي تقليد انتخاب كرده است مطمئنا پس از آن نياز به تحقيق در حوزه اعتبار و صدق علوم نقلي خواهد داشت.

قبل از ادامه بحث درباره رابطه ميان سنت عقلي اسلامي و علوم مدرن، لازم است مطلبي را در باب كلمه «علم» Science از حيث ريشه شناختي تبيين كنم. اين كلمه مي تواند به هر نوع دانشي اطلاق شود، اما وقتي كه در تقابل با  دين قرار مي گيردما از آن معناي جهد دانشمندان مدرن در حوزه هايي چون فيزيك، زيست شناسي، و زمين شناسي را درك مي كنيم. از علم، به بياني ديگر دانش تجربي مراد مي شودكه نتايجش با«روش علمي» به دست مي آيد.

 با اطلاع از اين معناي«علم» بايد حقيقت «روش علمي» را مورد توجه قرار دهيم. روش علمي Scientism آنچنان كه Rustum Roy  فيزيكدان و منتقد اجتماعي مي گويد، عبارت است از قبول علم به عنوان الهيات و فرض تكنولوژي پيش رونده به عنوان دين روز به روزDay-to-Day. «روش علمي» راهي براي نگاه به عالم است و نوعي از ارزش صدق به آن مي دهد كه قبلا براي متن ديني متصور بود. با وجود اين حقيقت كه بسيار ي از فيلسوفان و نويسندگان دوران مدرنيسم، روش علمي را مورد انتقاد قرار داده اند؛ هنوز بسيار ي از مردم جهان، حتي آنها كه تحصيل كرده اند و بايد بهتر بفهمند، دانش علمي را به عنوان تنها راه قابل اتكاء و اطمينان مي شناسند. فرهنگ عامه غربي – و همچنين مشابه آن فرهنگ كه در بسياري از جوامع اسلامي رواج يافته است- بر ديدگاهي بنا شده كه درآن «نظريه هاي علمي»، چونان عينٍ حقيقت اند و «علم » تنها پاسخگويٍ قابل اعتماد پرسش از  هستي است. در اين منظر نقش دين در بهترين حالت عرضه داشتٍ سيستم اعتقادي اي است كه در سايه آن آدميان به تسكين روحي و استقامت اجتماعي دست مي يابند.

 يكي از نتايج روش علمي آن بوده است كه سنن عقلي اسلامي چون: فلسفه، جامعه شناسي، و علوم سياسي به وسيله علم و نهادهاي آكادميك مدرن در محاق و كسوف قرار گرفته است.اين بدان معنا است كه متفكران مسلمان معاصر بر اساس قواعد مدرن آموزش ديده اند و عمدتاً در باب علم و دين با اصطلاحات غربي بحث مي كنند. اگر دين نقشي در زندگيشان داشته باشد، بسيار كم اهميت است؛ اما در آموزه هاي سنت عقلاني – اگر آگاهيي در باب آن وجود داشته باشد- بدان چنان نگريسته مي شود كه گويي نياي دير سال مرده علمٍ مدرن است. نيايي كه آموزه هاي پر ابهام آن، اكنون جايگزين «حقايق»Facts شده اند.

در متون اسلامي بنيان تفكري كه مي گويد: دين خودش را با سئوالات علمي درگير نمي كند، انديشه اي است كه وظيفه دين را گفتن باورها و آداب مي داند. با اين وجود وقتي به سنت عقلي اسلامي مي‌نگريم درمي يابيم كه آن سنت دانشهاي مختلفي را در دل خود جاي داده بود. آنچه را كه ما روش علمي مي ناميم، يكي از صور آموزشي بود كه در حوزه متدهاي عقلي جاي داشت. اما براي درك اهميت شمول آن، نخست بايد دريابيم كه متكران مسلمان قصد انجام چه كاري را داشتند؟

اگر بخواهيم مقاصد و اهداف متفكران مسلمان را دريابيم، بايد در خاطر داشته باشيم كه روش و اسلوب آنها Methodology تحقيق و شناخت Verification and Realization  بود. با به خاطر آوردن چنين موضوعي، از خودمان مي پرسيم:

 كدام گونه از علم مي تواندتحقق (اثبات) يابد؟

متفكران مسلمان سعي مي كردند تا چه چيزي را به وسيله خود و براي خودشان بدون تعلق به منابع بيروني دريابند؟به نظر آنها كدام گونه از فهم ها Understanding  نمي تواند با احاديث نبوي و حكما و فقها عرضه شود؟

اول توجه كنيد كه قصد جستجو گر عقلي گردآوردن اطلاعات و يا آنچه كه آن را امروزه «حقايق» مي ناميم نبود. همچنين مشاركت در پروژه علم Progress of Science  و كمتر از آن بناي اطلاعات بنياني Data Base هم نبود. بلكه مراد آن، تصفيه و تهذيب درك انسان بود. به بياني ديگر جستجوگران اين معرفت، به دنبال تربيت اذهان و تهذيب قلوب خود بودند تا بتوانند آنچه كه توسط ذهن انساني قابل فهم است و هر چيزي كه ممكن است به وسيله آن به معرفت مطمئن و يقيني و دانش محقَق رسيد، را به شايستگي درك كنند. هر طالب علمي در انتظار بود تا خود به معرفت علمي  يقيني دست يابدو چنان بود كه مجهول خود را در اولين نقطه با معرفت مستقيم دريابد. اگر او بجاي شناخت حقيقت در درون خويش، به كلام استاد يا كتابي تكيه مي كرد، مقلدي بيش نبود.تقليد قادر به ساختن علم عقلي نيست،  بلکه تنها "علم نقلي" Transmıtted Scıence  را بر مي سازد. بطور کلي، چهار منطقه اصلي براي تحقيق و اثبات Verificationوجود دارد. اينها عبارتند از "رياضيات"، "کيهان شناسي"، "روانشناسي" و "اخلاق".

متافيزيک مطالعه خاستگاه و نهايت واقعيتي است که زير ساخت همه پديده هاي جهاني است."خدا" بر فراز topıc  بحث قرار دارد. با اين وجود خدا به اسامي غير شخصي چون "وجود" Exıstance يا "ضرورت " The  Neccessary يا "اول" The Fırst ناميده مي شود.

کيهان شناسي Cosmology  علم پيدايش و ناپيدايي(غيب) عالم است. جهان از کجا (پديد) آمده است و به کجا مي رود؟ بطور طبيعي عالم از احد پديد  آمده است و به سوي او برخواهد گشت. اما واقعا چگونه بدينجا رسيده است؟ و واقعا چگونه باز خواهد گشت؟ سنت عقلاني يادآور مي شود که اثبات خط سير آمدن و بازگشتن ممکن است.3

چرا افراد اينقدر از هم متفاوتند؟ انسانها چگونه مي توانند استعدادهاي خدادادي خود را شکوفا کنند؟ اگر آنها انسان کاملند چگونه مي توانند هر چيزي بشوند که بايد و شايد بشوند؟

در نهايت، اخلاق حوزه عقل عملي است. چگونه مي توان روح کسي را آموزاند تا فرامين عقل و هدايتهاي الهي را اطاعت کند؟ و فعاليت هاي روزانه اش را با خدا، جهان و ديگر انسانها هماهنگ کند؟  سلامتي روح چه خواصي دارد؟ اين خواص چگونه مي توانند تبديل به فطرت ثانوي روح شوند؟

بايد اشاره کنم که نقطه مرکزي توجه هر کدام از اين علوم چهارگانه همان نفس است. از آنجا که تنها نفس انساني مي تواند به معرفت خدا دست يابد پس نفس مساله کليدي است. راهي که نفس اين عمل را در آن انجام مي دهد عبارت است از پرورش و تهذيب نيروي دروني خود يعني عقل يا قلب. براي پرورش اين نيرو انسان بايد بداند که با چگونه نفسي طرف است.اما متن مرجع يا يک کارشناس نميتواند نفس شما را بشناسد و بگويد که شما چگونه ايد؟ آدمي چنان که از درون مي تواند نفس خود را بشناسد نمي تواند از بيرون به اين معرفت دست بيايد.  شناخت بيروني، معرفت نفس را بر تقليد بنيان مي نهد و نه تحقيق و اثبات. بنابراين چنان دانشي عقلي نمي تواند بود بلکه معرفت نقلي است. همه معارف در سنت عقلاني، چه عقلي و چه نقلي، دستمايه اي براي معرفت نفس بودند. روح آگاه روحي است که کاملاٌ "خودش" باشد. به بيان ديگر، با معرفت کامل حقيقت وجودي خود،  کاملا نسبت به غرض خداوند از آفرينش و غايت الهي وجود خود، معرفت مي يابد. فلاسفه چنان روحي را در آثارشان "عقل بالفعل" The Actualızed Intellect ناميده اند. اين عقل بالفعل روح تغيير يافته و فراتر رفته اي است که هر دو قواي نظري و عملي وي به کمال رسيده اند. با داشتن چنين عقلي، نفس در هماهنگي Harmony با خدا، جهان و ديگر انسانهاست. هنگاميکه که استادان بزرگ "سنت" درباب اين چهار عنوان مي نوشتند در واقع در باب چيزي مي نوشتند که برايشان اثبات شده و به ثبوت (يقين)رسيده بود نه چيزي که آن را از ديگري شنيده باشند. آنها منتقد سرسخت کسي بودند که ميخواست اين مسائل را تنها از دريچه نقل، تقليد و اجماع عام بفهمد. پرسشهاي عقلاني پاسخهاي عقلاني مي طلبند و جاي مطرح کردن سئوالات و درک پاسخها روح انساني است.

بايد دانست که بسياري از مردم قدرت، نيرو، يا انگيزه تهذيب نفس و شناخت  خود را ندارند. بطور عمومي مورد موافقت بود که چنين افرادي بايد با علوم نقلي راضي باشند. آنها بايد به آموزه هاي الهياتي مومن باشند و ازهدايتهاي عملي انبيا پيروي کنند. بر ايمان چون اسلوب مشارکت منفعل در فهم عقلاني نگريسته مي شد. چنان که حديث مشهور نبوي تاکيد دارد ايمان نوري الهي است که وارد قلب مي شود و به مردم اجازه درک مستقيم آنچه را که در نمي يابند، مي دهد و موجب ميثاق محکم با موضوع خود مي شود که در درجه اول خدا، قرآن، پيامبر و روز قيامت است.

از آنچه که ذکر کردم بايد روشن باشد که اصليترين کليد به سمت سنت عقلي اسلامي کلمه "عقل" است. تنها پيامبر و اوحدي از عارفان حقيقي پبرو او به "عقل فعال" دست مي يابند. اين عقل چيزي نيست جز روحي که خود را آنچنان که خدا  آفريده شناخته است. در زبان قرآن از هستي اعطايي خدا به طبيعت انسان با عنوان "فطرت" Innate Dısposıtıonياد مي شود. فطرت اولين ميهمان در وجودهر انساني است.اين فطرت ذاتا خوب و عاقل است چرا که طبيعتاٌ رو به توحيد (تاکيد بر يگانگي خداوند) دارد که در قلب هر وحي نبوي است و شکل دهنده مباني حصول معرفت صدق همه چيز است. مشکلي که براي مردم در مواجهه با فطرت طبيعيشان پيش مي آيد از آنجا ناشي مي شود که انسانها مغلوب جهل و فراموشي مي شوند. تا زماني که روح از خدا غافل و جاهل باشد توان شناخت خود را نخواهد داشت و نمي توان آن را "عقل" خطاب کرد. به مقداري که مردم در فعال کردن فطرت خود شکست بخورند آنها از کيستي خود و طبيعت هستي غافل خواهند بود. به همان مقدار که آن را فعال کنند، توان فهم مبنايي و ريشه اي اشياء و واقعيت آنها را خواهند داشت. به بياني ديگر آنها جهان و نفس را چنان که به خدا پيوسته اند به دست خواهند آورد و از ديدن پديده ها و مظاهر متعجب نخواهند بود. به طور خلاصه، هدف سنت عقلي کمک به انسان براي شناخت خود و در نهايت رسيدن به کمال انساني بود. براي وصول به کمال انسان بايد "عقل نظري" –که نفس انساني داناي همه حقايق و اسماء تعليم شده توسط خداست- و" عقل عملي" اش- که خرد انساني داناي چگونگي رفتار صحيح بر پايه علوم نظري درست است-  را کامل مي کرد.

از منظر سنت عقلاني، يافتن دانش صحيح نسبت به يک چيز، علم به آن در متن روح ملکوتي  است که آن را خداوند پس از خلق آدم(ع) از گِل، در وجود وي دميد. روحي که آن نيز "عقل" خوانده مي شود. ما اگر به معرفت اشياء خارج از متن الهي دست بيابيم، در حقيقت بدانها علم پيدا نکرده ايم. اگر تصور کنيم که بدانها علم داريم، دچار بيماري جهل مرکب شده ايم. هر چه بيشتر نسبت به درستي اين علممان معتقد باشيم، علاج بيماري جهل مرکبمان دشوارتر خواهد بود. علاوه بر اين، بايد روشن باشد که هر فعاليتي که بر اساس جهل –جهل مرکب را ذکر نمي کنم- صورت گيرد چه براي فرد، جامع يا انسانيت  نتايج بيمارگونه به بار خواهد آورد.

تکرار مي کنم که بر حسب نظر بزرگان سنت عقلاني، هيچ کس با گوش سپردن به ديگران و يا خواندن کتابها نمي تواند معرفت عقلي خود را فعال کند. اين دانش توسط کميسيون يا دانلود کردن از ابنترنت به دست نمي آيد. براي هر کس در درون خودش بايد ساخته شود. با وجود اين براي درک ذات جستجوگري لازم است تا سخنان معلمان بزرگ شنيده شود.هنگامي که ما به معلمان بزرگ گوش فرا مي دهيم در مي يابيم که آنها درباب حوزه زيادي از موضوعات توافق دارند ولو اينکه تمايل به کار برد کلمات و اصطلاحات متنوع براي بيان اين موضوعات داشته اند. ذکر چند نکته از اين موضوعات مي تواند در فهميدن اينکه متفکران مسلمانان دوره پيش از مدرن در پي اثبات و فهم چه بوده اند، به ما کمک کند. بگذاريد ده تاي آنها را فهرست کنم.

نخست توحيد، تاکيد بر يگانگي خداست.توحيد بدان معناست که همه هستي دراساس خود يگانه است. به بياني ديگر، همه چيز در جهان از خداست و به سوي او بازمي گردد. علاوه بر اين، توحيد همواره در تاثير(عمل) است بدين معنا که همه چيز در جهان به اعلا درجه و مطلقا امروز، فردا و هماره به خدا وابسته است.

دوم اينکه در نظام آفرينش هستي، حضور دائمي Permanent Presence هست که بدان "عقل"، "قلب" يا "روح " مي گويند اين حضور دايمي نور دروني خداست.Eternal lıght of God اين عقل همه اشياء را مي شناسد چرا که او طرح هاي آفرينش جهان و انسان را دربر مي گيرد.

سوم اينکه جهان سلسله بزرگي از مراتب است که درآن هر منطقه از هستي همزماني را مهيا مي کند.اين سلسله مراتب بر حسب حکمت الهي به طرز ماهرانه اي واقع شده است. از عقل-که شعاع نور خداست- شروع شده و بدان ختم مي گردد.

چهارم اينکه جهان به دو قسمت اساسي تقسيم مي شود که يکي ديدني و ديگري نا ديدني است. بخش ناديدني منطقه روح، نور، عقل و آگاهي است.بخش ديدني منطقه جسم، تاريکي، جهل و ناهوشياري است.بخش ناديدني به خدا نزديکترو بسيار واقعي تر از جهان ديدني است. بخش ديدني بسيار ناموزون، کمتر قابل فهمو کم جوهرترين عوالم است.مسلم است که منطقه فيزيکي نسبتا غير واقعي است و هيچ کنترکي بر منطقه روحاني ندارد. درست مثل مخلوقاتي که کنترلي بر خدا ندارند. هر چند که اين مساله قابل تکذيب نيست که اين دو قلمرو در طرق متفاوتي داراي کنش متقابلند.

پنجم؛وجود انساني در هستي داراي نقش يگانه ايست. خدا او را به شکل خويش آفريده (خلق ا... آدم علي صورة) و همه اسماء را به وي آموزانده است. بنابر اين بخاطر اينکه او فطرتا اسما را مي داند، هر چه که در عالم خارج يافت شود، همچنين مي تواند درجوهر هستي آدمي و لوح وجود او يا فطرتش يافت شود.

ششم؛ هدف نهايي همه اديان و در واقع همه جهد انسان، بيدار کردن عقل در قلب است. معرفت انساني از هر نوع چيزي جز تابش نور عقل نيست و آنجا مراتب بي پاياني از آگاهي وجود دارد. مردم در يافتن نور الهي دروني شان متنوعند. آموزه هاي نبوي براي همه انسانها بيان شده است و بدين معنا است که همه را –در اين جهان يا جهان ديگر- به سوي نور الهي رهنمون شود. سنت عقلاني قصد هدايت آنهايي را داشت که از طريق اثبات و شناخت ظرفيت تعالي دادن به خود اگاهي دروني را داشتند.

هفتم؛ ما برابريم با آگاهيمان از چيزها. ما داناييمان هستيم. تنها راه رسيدن به کمال فطريمان رسيدن به کمال آگاهي است. هر چه بيشتر بفهميم، بيشتر انسانيم.هر چه بيشتر غافل باشيم کمتر انسانيم. کمال انساني ما در وحدت شخصي و تنهايي انساني ما ريشه ندارد. بلکه ريشه کمال ما درفطرت مشترک ماست که به صورت الهي آفريده شده که در کمالش "عقل فعال" ناميده مي شود.

هشتم؛ بايد عقل نظري و عملي با هماهنگي پرورش داده شوند. نقش عقل نظري شناخت اشياء آنچنان که هستند و نقش عقل عملي هدايت وجود انساني به سوي عمل به شايسته ترين فعل و رفتار صحيح است.اين دو تنها مي توانند تحت نمونه تکامل يافته انساني پرورش يابند که بهترين نمونه  چنان انساني پيامبران و در راس آنها حضرت محمد است.بدون اقتدا به پيامبران در علوم نقلي کسي نمي تواند به مرتبه کمال برسد.

نهم؛ طالبان علم بايد کمترين زمان ممکن را صرف آنچه که امروزه "جهان واقعي" ناميده مي شودبکنند.زيرا که در حقيقت اين عالم کمترين واقعيت از عوالم هستي را در خود دارد(اخس مراتب وجود است). دانشجويان بايد حداقل درگيري را با احتياجات مادي داشه و نفس را متوجه خودشناسي کنند. هر چيزي بيش از حد لزوم براي حفظ سلامت بدن _ مقدار کمي از غذا،لباس و مکان زيست_ افراط بوده و براي عروج انسان خطرناک مي باشد.

دهم؛ حوزه تمهيدات مکانيکي –نمي گويم تقسيمات الکترونيکي- مردم را از توجه به اهدافشان پريشان کره و به سرعت به روح آسيب مي رساند.کمترين آسيب آن است که انسان را به سرگرمي هاي سبک و بيهوده مشغول مي کند. آسيب نهايي آن نه تنها به ويراني زمين، بلکه به پريشاني ارواح انساني مي انجامد.

 

فکر مي کنم که به اندازه در باب نوع اقدامات متفکران مسلمان و اينکه آنها در طول صدها سال به چه چيزهايي مشغول بوده اند سخن گفته ام.حال اجازه بدهيد تا واقعه عجيبي را که به هنگام تصميم براي تبيين اهميت سنت عقلي اسلامي برايم رخ داد برشما بازگو کنم. در باغچه حياط خانه ام در نيويورک نشسته بودم و خيره به گلهاي تازه نگاه مي کردم.ناگهان در جايي که دري براي ورود نبود پبرمردي ظاهر شدو به سمت من آمد. من از حيث تعجب نمي توانستم چيزي بگويم. هر چند بعد از نزديک به چهره اش نگاه کردم و درخششي در آن ديدم که قابل اشتباه نبود. فورا فهميدم که او بايد صورتي از عالمي باشد که در سنت عقلي بدان "عالم خيال"4 The World of Imagınatıon مي گويند. پير مرد مستقيم به سمت من آمد و به عربي به من گفت: " نام من ابن يقظان است و گمان مي کنم مي توانم تو را در مشکلت کمک کنم. بدون اينکه اجازه بيان چيزي به من بدهد، شروع به سخن کرد. کمي بعد من در باب نام او(ابن يقظان:فرزند بيدار) شگفت زده شدم. از خود پرسيدم آيا اين همان حي ابن يقظان است که ابن سينا و ابن طفيل درباره او نوشته اند؟ راستش ابتدا خيلي شک کردم اما احتمالا ابن يقظان من بايد نسبتي با او مي داشت. به هر حال بگذاريد خلاصه آنچه را که او مي گفت برايتان بازگو کنم: او به من گفت که تمام جهان مدرن را بررسي کرده است و از آنچه که ديده است متحير است. وقتي که در دوران او، تمدن اسلامي با قدرت زنده بود، هيچگاه تصور نمي کرد که امور چنين بشوند. علم و آموزش به اوج هيجاني خود رسيده اماآنچه که واقعا متحير کننده است گسترش و وفور اطلاعات نبود بلکه آنچه که ذهن را وحشت زده مي کند اين حقيقت است که مردم هيچ نظري درباب بي فايده بودن آن اطلاعات ندارند. اين کاملا با مقصود از خلقت انسان مخالف است. فهم آنها از موقعيت واقعي انسانيشان در نسبت معکوسشان با اطلاعات فراواني که به دست مي آورند، کاهش يافته است. هر چه که مردم از اين دست  "حقايق" بيشتربدانند درکشان از خود و جهان پيرامونشان کمتر مي شود. ابن يقظان از اينکه سئوال از چرايي علم و غايت آن "گم شده" است، هراسان بود. مردم گمان مي کنند که اگر تحصيل علم کنند مي توانند جامعه و طبيعت اطراف خود را کنترل کرده و حيات ماديشان را راحت تر کنند. اما، او گفت: "جستجوي علم" که پيامبر آن را بر هر مومن واجب گردانيد جستجوي اطلاعات و يا "حيات بهتر" نيست بلکه جستجو براي فهم قرآن و حديث و سپس براساس اين فهم،طلب خود شناسي و خود آگاهي و معرفت آيات الهي در جهان و خود است. آن طلب حکمت و سلطه بر خود است نه کنترل و دستکاري جامعه و جهان.

 ابن يقظان از سوء استفاده از لغاتي همچون"علم" و "عقلي" نگران بود. او ديد که مردم کلمه "دانشمند" را بکار مي برند تا کارشناسان دانشي را تعيين کنند که به گمانشان تنها دانش صادف و قابل اعتماد است.اگر چه در حقيقت، دانش علمي فقط به معناي فهم ظواهر است که مي توانند براي دستيابي به خواسته هاي نفساني انسان در آنها دستکاري کرد.او گفت: آنچه که امروزه مردم آن را "علم" مي نامند هويتش مانند همان چيزي است که در دوران او افسون و جادويش مي ناميدند. مطمئنا هدف دقيقا مشابه است: کنترل آفريده هاي خدا براي اغراض نفساني ؛اگر نه براي فرجام اهريمني با رجوع به معاني اي که قدرت ادراک معمولي انسان را فراري مي دهد. بعد از آن کلمه "عقلي" وجود دارد. در زمان او،"عاقل" کسي بود که خدا، جهان و روح انساني را بر اساس تحقيق (اثبات دروني) ونه تقليد، بشناسد. عاقل کسي بود که مدعي دانستن آنچه که در درون خود اثبات کرده بود مي شد. در غير اين صورت ناداني خوديا اين حقيقت را که نظر ديگري را ارائه مي دهد، مي پذيرفت. در حالي که در دوران مدرن عاقل به کسي گفته مي شود که عملا تمام دانش خود را به تقليد به دست آورده است و نه تحقيق و اثبات. آنچه را که بدان " حقايق" مي گويند تماماٌ آن چيزي است که بدون تحقيق در باب صدقشان، از ديگران اخذ کرده اند. پس نظريه ها و اعمالشان را بر اساس همان "حقايق" مي سازند. توليد بي پايان ومتکثر نظريه هاو حقايق جديد بدان باز مي گردد که آنها هيچ زير بنايي از واقعيت ندارند. کارشناسان در علم مدرن و منتقدان،که  چه عاقل باشند يا نه عقلا ناميده مي شوند، هيچ معرفتي نسبت به هستي واقعي اشياء ندارند، علمشان تنها در حيطه اجماع همکاران، ساختارهاي رياضي، نظريه هاي خيالي، ايدئولوژيهاي پيش انگارانه است.

ابن يقظان دريافت که گرچه تقليد – در دريافت معارف نقلي انبياء - اهميت دارد، اما مردم چنان رفتار مي کنند که گويي خود مي دانند که چه چيزي براي خوشبختي آنها لازم است. در حاليکه اثبات و تحقيق امور ضروريي هستند آنها برعکس براي يافتن راه از تقليد استفاده مي کنند. بجاي سعي در تحقيق براي معرفت عالم و خودشان، در جهلي مرکب لذت مي برند. نظريات رايج را که از طريق رسانه هاي گروهي و موسسات آموزشي منتشر مي شود کورکورانه مي پذيرند. هر وقت کسي بگويد: " دانشمندان معتقدند که..." آنها باور مي کنند که اين بايد صحيح باشد چرا که مورد اجماع نخبگان فکري است. فن آوران و دانشمندان بزرگ تبديل به بت هايي شده اند که به عنوان قهرمانهاي خيالي و راهنمايان آسماني قرن جديد به شمار مي روند.

ابن يقظان از" چند خدايي" و پرستش خدايان متعدد که ناشي از جد و جهد فکري و اجتماعي است متحير بود. در نهايت خدا آن است که فرد آرزوها و خواسته هايش را بدو بر مي گرداند. توحيد عبارت است از معرفت به يک خداي شايسته عبادت اما ابن يقظان نگريست که دنياي مدرن از وجود خدايان متعدد و متکثر دفاع مي کند. البته که آنها "خدا" ناميده نمي شوند چرا که مردم امروزه خود را از اعتقاد به خرافات اوليه مبرا مي دانند اما با اين وجود اين خدايان نامهاي به ظاهر علمي قابل احترامي دارند: دموکراسي، پيشرفت، تحصيلات، برابري، تکامل، رفاه، مديريت، مدرنيزم، برنامه ريزي، ترقي، استاندارند زندگي، سيستم، رفاه اجتماعي. اين خدايان به هر اسمي که خوانده شوند- که نامهاي بسياري دارند- در جامعه مدرن مقدسند و در هر کجا عبادت مي شوند.

ابن يقظان ازميزاني که مردم و بويژه مسلمانان از توحيد دور شده بودند ابراز شگفتي مي کرد.

برعکس گستره عالمي "توحيد"، ابن يقظان متوجه گستره عالمي "تکثير"شد. تکثير نقطه مقابل توحيد است. توحيد به معناي يکي ساختن و تکثير به معناي بسيار ساختن است.

توحيد به معناي اعلان وحدت از طريق اثبات صدق يگانه اي که حقيقت مطلق است و آن به معناي شناخت اوليت و آخريت واقعيت يگانه اي است که حاکم عالم است. توحيد مسير نگرشي بر اشياء است که بر طبق آن ميان آنها هماهنگي، توازن و همکنشي وجود دارد. در مقابل تکثير به معناي اذعان به خدايان متعدد و غايات متعدد است. تکثير مسير نگرشي بر اشياء است که بر اساس آن ميان آنها ناهماهنگي، جدايي، تفارق، تکثر و حقايق نامرتبط به هم وجود دارد. اين نخستين شاخصه دوران اطلاعات Informatıon Age است. ابن يقظان ملاحظه نمود که تمام تدابيرتکنيکي، علمي، اجتماعي و راهکارهاي سياسي که بنا بود صلح و توازن را به جهان هديه کند فقط به تشديد بحرانها منتج شد.

همراه با خدايان متعدد که به طور خلاصه، اسماء مورد احترام، ناميده مي شوند، ابن يقظان به مشاهده کشيشاني و روحانياني پرداخت که که صف در صف به خدمت خدايان بيشمار کمر بسته اند و پيروانشان را نيز به فرو رفتن در ناهماهنگي و تفارق تشويق مي کنند. او ديد که هر کشيش رشکمندانه از خلوت و دانش قدرت خود حفاظت مي کند.ديد که عامه مردم – کساني که خود را بخاطر زيست در دوران دانش علمي منور مي ديدند- ديگر به کشيشان اعتقادي ندارند. به همين خاطر کشيشان را با اسامي چون دکتر، جراح، فيزيکدان، زيست شناس، مهندس، جامعه شناس، سياستمدار، دانشمند، وکيل، استاد و کارشناس مي خوانند.ابن يقظان به شگفتي دريافت که همه گمان مي برند که کشيشان علم مقدسي دارند که شايسته تقليد و اطاعت کورکورانه است.

البته ابن يقظان از دنيايي مذهبي به عالم مدرن پاي نهاده بود که در اولين نقطه تصوير تاريکي از کشيشان داست. او از ديدن ستيزه هرگروه از کشيشان به هم وابسته با ديگران براي بهره مندي از ثروت، پرستيژ، قدرت و کنترل جامعه تعجب نکرد اما از اين شگفت زده شد که آنها ميل و رغبت خود را به دست آن کشيشان واگذار کرده و گمان مي برند  آنها پيروان طريق علم روشن و مترقي هستند. اومطمئن بود که هيچ کشيشي در دوران ميانه نميتوانست چاپلوسي و تملق پذير باشد. ابن يقظان از کار بزرگ کشيشان دوران مدرن متاثر شد.او به منئ گفت که برخي از معابد اين خدايان تکثير(متکثر)، در طريقه غريب خودشان، موثر تر از اهرام مصر بوده اند. او توانست دريابد که چرا در مصر باستان براي خداياني که حيات ابد داشتند مقبره ساخته مي شد.آنچه که او نتوانست از آن سر در آورد عبارت بود از آنکه چرا مردم دوران مدرن براي خدايان چون پزشکي، تکنولوژي و  پژوهش که  خطا بودن آنها به سرعت آشکار مي شود، معبد مي سازند. علاوه بر اين، او به شدت از آداب غير گفتاريunspeakable  که در عصر مدرنيسم در برخي از معابد توسط کشيشان انجام مي شود، خوف زده شد.تا آنجا که او مي دانست مردم قديم تا آن مايه آداب سفاکانه انجام نميدادند. خاصه آنجا از همه براي او شوک آور تر بود که آخرين عملي بود که براي باورمندان به خداي پزشکي اندوخته مي شد، اعمالي که در کليساهاي کوچکي به نام " مراکز مراقبت ويژه" انجام مي شد.

خلاصه بگويم، ابن يقظان نه تنها ازوضعيت عانه مردم هراسان شد، بلکه از وضعيت کلاسهاي آموزشي نيز برآشفت.در هر دو مور او دريافت که مردم پرسش از اينکه چه چيز واقعي است را فراموش کرده اند.او از اين شوک زده شد که مي ديد مردم خود را در اختيار آرزوهاي بي معني و تلاشهاي وهمي قرار مي دهند. او از اشتياق کورکورانه به سمت واقعيت جاوداني که روح – نور عقل الهي- ناميده مي شد، وحشت زده شد. او از فقدان هر گونه توجه به ساختار سلسله مراتبي جهان و روح به شدت مبهوت شد. اواز آنکه مردم اختيار خود را به دانش خصوصي و محرمانه کشيشان مي دهند متعجب شد. او از آن در حيرت شد که طبقه اي از "عقلا" را ديد که گمان مي کردند توحيد و هر امر قابل تقديس و عبادت در دوران گذشته چيزي جز بد آموزي و فريب و خودخواهي د رزمان بي عدالتي هاي اجتماعي نبوده است.

  ابن يقظان، با ملاحظه دقيق جهان مدرن ما، دلواپس بازگشت به "عقل" بود. هر چند که من به او گفتم که نمي توانم عيب يابيهاي او از دوران مدرن را بدون راهنماييهايي از او به عنوان اينکه علاج چگونه مي تواند کامل شود، به ديگران گزارش دهم.اولين واکنش او بسيار جالب بود.گفت: "نمي داني که علاج در عيب ها روشن است؟ اگر بدانچه گفتم دقت کني، راه به سمت سلامت روشن است".

خوب! اين براي من روشن نبود، از او خواستم آموزه هاي بيشتري را ارائه دهد.او گفت: هر کس که در او خرد دريافت "هدايت" از آنچه گفتم نباشد، آموزه هاي افزونتر من در وي اثر نتواند کرد. هر کس که فقط بدنبال آن است تا کشيش ديگري بيابد تا از او تقليد کند، يا سيستم باور ديگري بيابد تا ازآن پيروي کند، کيفيات لازمه براي درک مفاهيم عقلاني را نخواهد داشت.

من عرضحال بدو بگفتم. در آخر بر من نرمدل شد. گفت: " اما ازآن نگرانم که کسي که تو با او سخن مي گويي چون موسي در برابر خضر باشد.(5 )اکنون به تو مي گويم که عملاٌ هيچ کس به نصايحت گوش نخواهد داد، زيرا که مردم، بسيار  فريب "حيات واقعي" برآمده از مستي تکنولوژي را خورده اند.

پس آنگاه ابن يقظان رساله اي را بر من خواند که من آن را به عنوان ضميمه اين نوشته ترجمه کردم. خلاصه او گفت که هدف هر طالب علم بايد آن باشد که دانش خود از اشياء را اثبات verıfy و عقل دروني خود را فعال کند. تنها چاره براي هرد فرد يا جامعه آن است که تمام سعي خود را در راه دست يافتن به علم صادق و محقق بکار گيرد.بر پژوهشگر سه مرتبه اساسي هست. نخست آنکه قلب پوشيده از جهل مرکب و آثار زشت را پاک کند. دومين مرتبه آموختن علم صادق وکسب فضايل اخلاقي و تقوا با پيروي از پيامبران، اولياء و حکما است. سومين راه فهم صدق آموزهاي قبلي با جستجوي مباني آن در عمق روح. اين مساله موجب ژرفاي جوهر انساني از طريق آموزش هاي محکم ذهني و عقلي مي شود. به هر اندازه که کسي به هدف دست يابد موفق به دست يابي به جوهر اصيل انساني مي شود که شعاعي از انوار ملکوتي است.

آنچه که مرا نسبت به نصايح ابن يقظان متعجب کرد، عليرغم اينکه او نسبت به آثار جهان مدرن صحبت کرد عبارت بود از اينکه وي اشاره اي به حاکمان، تلاش گروهي، مسئوليت مشترک، تکنولوژي يا اينترنت نکرد. اين چنان مي نمايد که او همه اينها را به عنوان حجابهايي مي ديدکه فقط در خدمت فزوني تاريکي جهل مرکب اند. قبل از آنکه کسي بخواهد جوهر اصيل خود را احيا کند، آنها مي بايست پوست بياندارند. با وجود اينکه افراد مي توانند حکمت را- که چيزي جز پرتو روح الهي نيست- درون خود احيا کنند، جامعه نسبت به احياي حکمت در ميان حکمرانان نمي تواند اميدي داشته باشد. آنگاه که "حکمت" گم شد درهاي سعادت بسته مي شوند.

 

ضميمه:

رساله حي ابن يقظان:

بنام خداوند رحمان و رحيم

الحمدولله الحکيم العالم. سپاس او را که ما را آموزاند؛ چرا که: " هر آنکس که به وي حکمت اعطا شد به خير کثير دست يافت". (قرآن269-2) سلام بر پيرو حکمت، معلم عقل، مظهر کامل تجلي عقل فعال دراين جهان و جهان بعد محمد مصطفي (ص) و اصحاب و پيروانش.

سرآغاز:

اي جويندگان حکمت! وقتي که  ناگهان قدم به جهان شما نهادم از جامعه، سياست و وضعيت عقلاي شما شگفت زده شدم.جهان شما درخرافه پرستي قطع ناشدني گرفتار آمده است.رهبران آموزش هاي مدرن چنان در سايه جهل مرکب خوابيده اند که توان شناخت اين را ندارند که از مسير علم منحرف شده و در جهت خلاف آن قدم نهاده اند. از آنجا که بر گرفتن رساله اصرار کردي بر تو مي گويم:

سه وظيفه را بايد به عهده گيري.، نخست بايد زمينه جهل مرکب و قبايح افعال را بزدايي. دوم با تبعيت از انبيا، اولياء و حکما علم صادق را فراگيري و وجود خود را به اوصاف روحاني بيارايي. سوم اينکه فهم خود را از حقايقي که آموخته اي مورد بازبيني قرار دهي و خود را به صفات حسنه بيارايي چنان که در وجود تو ملکه شوند و بي اختيار از تو فعل خير صادر شود.

  روش زدودن رذايل اخلاق و کسب فضايل اخلاق به حد کافي در آموزه هاي نقلي بسط داده شده است. نياز نيست که من آن جزئيات را دوبار تکرار کنم. مشکل واقعي تو آن نيست که ماهيت افعال شايسته را نمي داني.

 

-----------------------------------------------------------------------

1-    اينجا د رنظر داشتم  سنت نظري تصوف، که در سنت متاخر اسلامي گاه عرفان ناميده مي شود. بزرگترين معلم و مشرب اين مکتب ابن عربي (وفات:1240م) بود که براي 700 سال  تاثير بسيار بالايي در اين سنت نهاد. حال آنکه در دو قرن گذشته اين روند کند شده است.

2-    بسياري از متفکران اسلامي گمان مي کنند که هدايتهاي نبوي فهم صحيح عقلي لازم است، آنها همچنين اظهار مي دارند کسي که معارف عقلي را خود به فعليت رساند، آن معارف متعلق به خود اويند. هدايت هاي نبوي ضروري اند بخاطر اينکه پيامبران نه تنها مرشدان صادق علوم نقلي، بلکه علوم عقلي اند.محمد[ص] فهم خود را بر مبناي تقليد به دست نياورد، بلکه مباني او اثبات و تحقيق بودند. براي مطالعه بيشتر در اين باره بنگريد به: ملاصدرا، اکسير العارفين، فصل4، بخش 7 ( متن و ترجمه از ويليام چيتيک، ناشر Brıgham Young Unıversıty Press

3-    من با اصطلاحات عمومي حرف مي زنم و آگاهم که خصوصا در دورانهاي نخستين استثناهاي بسياري بر قوانين عمومي بوده است. معروف است که ابن سينا در باره آموزه هاي نقلي در باب معاد شبهه کرده است.. او تکذيب نکردکه عقل فعال انساني بعداز مرگ زنده است چرا که وي مي تواند آن را اثبات کند. با اين حال  گفت اثبات معاد جسماني غير ممکن است. در سنت متاخر مباحث زيادي بر روي معاد جسماني انجام گرفت. ابن عربي و کمابيش پيرو او، ملاصدرا اعلام کردند که معاد جسماني مي تواند با تجربه خيالي [عالم خيال] اثبات شود. براي آشنايي با معاريف ابن عربي دراين باره مراجعه کنيد به:

Chıttıck, Imaginal worlds (Albany: SUNY Press, 1994), chapter 7.

براي ملاصدرا بنگريد به:

James Morris, The Wisdom of the Throne ( Princeton: Princeton University Press, 1991).

4- با اين وجود،  بايد  بگويم که عالم خيال دو حوزه دارد. نخست خيال متصل که بخش دروني روح فردي است.