"پروردگار سه چيز حيرت انگيز ساخته است: موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است {رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts، متن انگليسي، DPW، ص 4."
يادداشت- DPW يعني کتاب نوشته هاي فلسفي، رنه دکارت، مجموعه Elizabeth Anscombe و Peter T. Geach، به انگليسي، 1980
تفسيرها و کتابهاي زيادي درباره فلسفه دکارت وجود دارد. اکثر آنها يا درباره تئوري و بحث هاي مشخص وي هستند، و يا درباره رابطه نظريات دکارت، با مکاتيب فلسفي پيش يا پس از او است. کتابهاي بحث درباره متدDiscourse on Method و قواعد جهت دادن ذهن Rules for the Direction of the Mind دکارت، معمولأ براي درک پيچيدگي هاي منطق آناليتيک (تحليلي) وي مطالعه ميشوند. کتاب تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي Meditations of First Philosophy در ارتباط با منازعات وي در مورد وجود خدا، رد امپريسيسم (تجربه گرائي)، و دواليسم (دوگانه انديشي) ذهن و بدن، و بالاخره نتيجه گيري "من ميانديشم پس هستمcogito ergo sum" قابل توجه تلقي ميشوند. نوشتار اشتياقات روح Passions of the Soul و مقالات ديگر فلسفي-علمي وي، جهت درک تئوري هاي مثبت وي در فلسفه طبيعيnatural philosophy و فلسفه فردphilosophy of person، مطالعه ميشوند.
يک جنبه نوشته هاي دکارت، از طرف اکثر فلاسفه بندرت مورد توجه واقع شده است، و آن هم پيام دکارت براي آنهائي است که بنظر ميرسد فاصله شان از فلسفه پردازي دورترين است -- لائيکات (Lat در فرانسه و Laity در انگليسي)، يعني مردم عادي غير روحاني يا غير متخصص. بسياري از مفسرين، به عدم وجود قطعات منتخب يا نقل قولهاي فاضلانه از آثار فلاسفه گذشته در نوشته هاي اصلي دکارت، و نيز به سبک نگارش وي، که بيشتر شبيه انديشهاي شخصي يک فرد عادي غير متخصص است، توجه کرده اند. معهذا، اين واقعيت باعث باشتباه افتادن حتي فلاسفه بزرگي نظير برتراند راسل شده است، که فکر ميکرد دکارت زبردست نبوده است { برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، متن انگليسي، 1945، ص 560 } يا کاپلستونCopleston که مينويسد "دکارت در واقع، ارزش بسيار کمي براي آموزه تاريخ، يا بطور کلي ارزش کمي براي آموختن از کتاب، قائل بوده است {فردريک کاپلستون، تاريخ فلسفه، جلدIV، متن انگليسي، ص 68 }،" و ديگران نيز فقط اين واقعيت را ذکر کرده و اضافه کرده اند که شايد دکارت فقط يک کتاب از سنت توماس آکوئيناسSt. Thomas Aquinas در زمان تأمل انديشمندانهmeditations خود، به همراه داشته است.
اينکه اين اظهارات درست يا غلط هستند، موضوع اين رساله نيست، معهذا، اگر درست باشند، من ميخواهم اشاره کنم که اين اظهارات در واقع خود بهترين اثبات نظر دکارت هستند، که کسي بتواند بدون دانش کتابي، نظرات فلسفي اي طرح کند، که براي نسل هائي از فلاسفه، هنوز موضوع با اهميت مباحثات جاري هستند.
در بخش هاي بعد، من بحث خود را، بر روي پيام دکارت براي مردم عادي غير روحاني و غير متخصص (لائيکات) متمرکز خواهم کرد، و نشان ميدهم که دکارت چگونه به مردم عادي مياموزد که درباره مسائل بسيار دور دست انديشه کنند، بدون آنکه آنها را با صدها جلد فلسفه اسکولاستيک مضطرب کند. بنظر من درک عميق اهميت اين حقيقت در فلسفه دکارت مهم تر است، تا بحث درباره "مسائلي که درباره آنها او چيزي نگفته و شايد هيچگاه هم درباره آنها نيانديشيده باشد،"، عبارت من با الهام از شکلي که وي شرايط مشابهي را در زمان خود، در ارتباط با ارسطوگرايان زمان خود بيان ميکند وقتي مينويسد:
"پيروان پر حرارت ارسطو امروز... به درک آنچه در آثار نويسنده مورد علاقه شان بروشني توضيح داده شده، راضي نيستند، بلکه آرزو دارند، علاوه بر آن، در آثار وي پاسخ مسائلي را بيابند، که درباره آنها وي چيزي نگفته و شايد هرگز درباره آن مسائل فکر هم نکرده است {رنه دکارت، بحث درباره متد،، متن انگليسي، DPW، ص 51 }."
بعبارت ديگر، از نقطه نظر اين پايه گذار انديشه علمي مدرن، تأمل انديشمندانهmeditation، يعني توجه انديشناک و بيدار به واقعيت، که بيش از هر راه ديگري، ما را به واقعيت نزديک ميکند، و اعتراض اصلي دکارت به فلسفه اسکولاستيک، که بندرت منقدي به آن اشاره کرده است، عدم وچود اين بيدار انديشي در ميان فلاسفه اسکولاستيک است {لطفأ براي توضيح آنچه منظور من از "بيدار انديشي" است، به پاورقي اين رساله در پايان رساله نگاه کنيد}.
I. انديشه مستقل در برابر کتاب- آموزي
از ديدگاه دکارت، همه مردم پتانسيل مساوي براي دانش دارند و آنچه براي انديشيدن بهتر لازم است، استفاده بهتر کردن ازمنطق خود است. وي کتاب بحث درباره متد Discourse on Method خود را بدينگونه آغاز ميکند:
"حس خوب از چيزهائي است که به عادلانه ترين شکل در جهان تقسيم شده است...قدرت قضاوت درست و تشخيص حقيقت از کذب، آن چيزي است که ما منظور واقعي مان است وقتي ميگوئيم درک خوب يا خرد یطور طبيعي در ميان انسان ها مساوي تقسيم شده است؛ و بيشتر آنکه، آن تنوع عقيده در ميان ما باين دليل نيست که برخي خردگرا تر از ديگران هستند، بلکه فقط باين خاطر است که ما انديشه هاي خود را به سوي راه هاي مختلف جهت ميدهيم، و نه آنکه چيزهاي مشابهي را در مد نظر قرار دهيم. يعني کافي نيست که عقل درستي داشته باشيم،اساس آنست که آنرا خوب بکار ببريم{همانجا،ص7}."
بنابراين، عقيده دکارت اين است که کاربرد خرد (يعني متدولوژي ما)، آنچيزي است که براي کسب دانش اهميت دارد. جالب توجه است که با اينکه دکارت چنين پايگاه والائي به متد ميدهد، از نظرش، اين متد چيز اسرار آميزي نيست، وبراي هر کسي قابل دستيابي است. وي مينويسد:
"...اگر آنها بتوانند بيش از من جلو روند، بطريق مؤکدa fortiori ميتوانند خود، همه آنچه که من فکر ميکنم يافته ام را بيابند...{همانجا، ص 52}...و ذهن هاي بهتر، هيچ لزومي ندارد که نقطه نظر هاي من را بدانند...{همانجا، ص 51}."
وي برخورد مشابهي حتي در مورد مهمترين مباني فلسفه دکارتي دارد، يعني اصل cogito (من فکر ميکنم، پس هستم)، که بنظر من، معنايش شبيه اين انديشه بودائي است که وقتي سؤال کنيم "من کيستم" و دريابيم که "من" وقتي معني دارد، که درباره خود *فکر* کنيم، وگرنه، *خود* شخص مجموعه اي از احساسات، حرکات، و غيره است، که واقعيت هستند، و نه چيزي بنام "من" که يک مفهوم concept است! به بحث دکارت برگردم. در مکاتباتش، وقتي شخصي درباره "'cogito ergo sum" (من فکر ميکنم پس هستم) به دکارت ياد آوري ميکند که سنت آگوستين St. Augustine، قرن ها قبل از وي، اين بحث را مطرح کرده است، هرچند دکارت اشاره ميکند که آن عبارت را در کتابخانه شهرش يافته، و توضيح ميدهد که بين استفاده وي و سنت آگوستين از اين اصل، تفاوت وجود دارد، معهذا او ادامه ميدهد که، "اين ميتواند از قلم هر کسي بيايد"، چرا که از نظر دکارت اين اصل بسيار ساده و طبيعي است {رنه دکارت، نامه هاLetters، به انگليسيDPW، ص263}. بنابراين چيزي مرموز درباره آن نيست، و هرکسي ميتواند به آن برسد.
دکارت به کتاب آموزي، بمثابه کلافي از مجادلات بي پايان اسکولاستيک مينگرد، و او ترجيح ميدهد از آن اجتناب کند، و بعوض، استدلال ساده يک فرد غير متخص، لائيک، را بيش از کتاب آموزي ارج مينهد. وي مينويسد:
"در نتيجه بنظر من ميرسد که از آنجا که کتاب آموزي، اقلأ تا آنجا که دلائلش احتمالي است، و نه تشريحي، چيزي ساخته و پرداخته شده است، و بشکل تدريجي توسعه يافته، و از گمان هاي بسياري افراد مختلف تشکيل شده، نتيجتأ آنقدر به حقيقت نزديک نيست که استدلال ساده يک انسان با فهم خوبman of good sense ميتواند در ارتباط با آنچه پيش آيد، ايجاد شود {رنه دکارت، بحث درباره متد، ص 16}."
وي همچنين انديشه مستقل را ميستايد و ميگويد:
"من متقائد شده ام که ريشه هاي اصلي حقيقت در ذهن بشر بطور طبيعي تعبيه شده اند، که ما آنها را در خود، بطور روزانه با خواندن و شنيدن بسياري اشتباهات زياد و متفاوت، خاموش ميکنيم {رنه دکارت، قواعد جهت دادن ذهنRule for the Direction of the Mind، ترجمه لافلرL.J. Lafleur، متن انگليسي، ص 160}."
بنابراين، براي دستيابي به اصول اوليه جهت مطالعه جهان، ما نيازي به هيچ اتوريته اي نداريم، و بعوض مراجعه به کتاب ها، او از ما ميخواهد که مستقل بيانديشيم. او بروشني ادعا ميکند که اصول اوليه از طريق درک مستقيم intuition بدست ميايند ( گرچه تأکيد دارد که بر مبناي متد شايسته قابل حصولند)، و به اين طريق دکارت، در را به روي تأمل انديشمندانه هر فرد غير روحاني و غير متخصص، بر روي هر مسأله روشنفکرانه، باز ميکند. وي نظرش را اينگونه توضيح ميدهد: "اصول اوليه، خود از طريق درک مستقيمintuition شناخته ميشوند، در صورتيکه، از سوي ديگر، جمع بندي هاي نهائي، از طريق استنتاج بدست ميايند {همانچا، ص 155}". بنابراين هيچ مانعي براي لائيکات نيست که به حقيقت وجود دست يابد، و "منطق رسمي، کاملأ براي آنها که ميخواهند حقيقت چيزها را تفحص کنند، بي فايده است. و در نتيجه منطق رسمي بايستي از مبحث فلسفه به مبحث بيان منتقل شود {همانجا، ص 184}." مضافأ آنکه، براي دستيابي به نتايج نهائي، و آزمايش استنتاج ها، شخص بايستي علم را دنبال کند، و نه منطق رسمي را. لازم به تذکر است که منظور دکارت از منطق رسمي (فرمال)، منطق ارسطوئي آن زمان است، نه منطق سمبوليک، که امروز منطق فرمال ناميده ميشود، و ده ها سال بعد از دکارت، با کوششهاي لايبنيتس و ديگران بوجود آمد.
اين مهم است که تأکيد کنم که توصيه تفکر مستقل از طرف دکارت، و تحقير کتاب آموزي، مترادف بدور ريختن دانش و تحسين ناداني نيست، که متأسفانه بسياري از اگزيستانسياليست ها به دکارت نسبت ميدهند. برعکس، کوشش هاي او براي خلق صدها فيلسوف است، و نه يکي دو حکيم، وقتي که وي از مساوات حس خوب در ميان همه انسانها سخن ميگويد. من در اين باره در قسمت بعد بيشتر توضيح خواهم داد.
II.- نقد دکارت به فلسفه اسکولاستيک
دکارت از موضع خارج از سنت فلسفه اسکولاستيک، به آن نقد ميکند، بجاي آنکه روش نقدها ي قبل از خود را ادامه دهد، که سنت فلسفه اسکولاستيک را حفظ کرده، و در پي تعديل و اصلاح فلسفه اسکولاستيک بودند. مضافأ آنکه، شکل نقد دکارت از فلسفه سنتي آنزمان اروپا، به نظر دادن يک شخص لائيک بيشتر شباهت دارد، تا آنکه به نظر منورالفکران آنزمان اروپا شبيه باشد. او به سادگي، برداشت هاي خود را به شکل نظرات عوام لائيک، بيان ميکند، و از آرايش استادانه نقطه نظرات، و رد کردن فاضلانه آنها، پرهيز کرده است. جدلهايش، بيشتر با ايده هاي خودش است، تا با متني از فلاسفه قديم. مثلأ در کتاب بحث درباره متد ، او به يک قاعده کلي همه فلاسفه اسکولاستيک اشاره ميکند، که از نظر آنها، "هيچ چيزي در عقل intellect نيست، مگر آنکه قبلأ در حس بوده باشد {همانجا، ص 35}." اما دکارت ذکر نميکند که اين فلاسفه که هستند، و مشخصأ چه گفته اند، يا اينکه آيا آنها اين ايراد وي را، در جائي نظر گرفته اند، يا نه.
در اشتياقات روح Passions of the Soul مينويسد:
"هيچ جا باندازه آنچه ما درباره علائق واشتياقات نوشته ايم، آشکار نيست که چقدر علومي که ما از عهد باستان دريافت داشته ايم نقص و اشکال دارند...اين است که من در اين بخش، مجبورم نوعي بنويسم، که گوئي مبحث تازه اي را بررسي ميکنم و گوئي کسي قبل از من هرگز آن را توصيف نکرده است {رنه دکارت، اشتياقات روح Passions، ترجمه استفن واس، متن انگليسي، ص 1}."
وي ادامه داده وموضوع را با تئوري هاي علمي و آزمايش هاي زمان خود توضيح ميدهد، و حتي نظرات فلاسفه گذشته را در مورد موضوع ذکر نميکند، که رد کند.
از آنچه آمد، آشکار است که دکارت، انديشه مستقل فرد را، با مکمل نتايج علمي ارج مينهد. تشويق فرد لائيک به انديشيدن، براي نظم موجود کشنده بود، نظمي که تصوري را القأ ميکرد، که گوئي درک دانش، فقط از عهده عده اي معدود فلاسفه اسکولاستيک ( روحاني)، بر ميامد. معيار ضمني نقد دکارت از عهد باستان، براي فروريختن "ديوار چيني" بود که بر دور دانش کشيده شده بود. وي فلسفه خود را، بمثابه فلسفه عملي تلقي ميکرد، که در مقابل فلسفه گمانيspeculative قرون وسطي قرار ميگرفت. وقتي دکارت دليل نشر کتاب بحث درباره متد خود را توضيح ميدهد، مينويسد:
"...ممکن است شخص به قلسفه عملي اي بجاي فلسفه گماني اسکولاستيک ها برسد، فلسفه اي که بما انرژي و عمل آتش، هوا، و ستارگان، کائنات، و همه اجرام محيط مان را نشان دهد. طرح من اين بوده است که تما عمر خود را صرف جستجوي چنين علمي که آنقدر مورد نياز است بکنم؛ و از آنجا که من راهي را يافته ام، که از طريق آن شخص بايستي بدون افتادن، آن را کشف کند، مگر آنکه بخاطر کوتاهي عمر يا کمبود آزمايش کارش سد شود، و من قضاوت کرده ام که هيچ درماني در برابر اين دو مانع نيست، غير از آن که با وفاداري، اين کشفهاي کوچک خود را مرواده کنم...پيشرفت بيشتر از طريق کوشش همه، ميتواند حاصل آيد، تا آنچه که يک نفر به تنهائي ميتواند بکند {همانجا، ص 46-7}."
در نتيجه واضح است که نقد دکارت به فلسفه قرون وسطي، همزمان است با تقدير وي از انديشه مستقل، و اجتناب وي از صرف وقت براي ارائه جزئيات درباره نظرات آنها، و دستاوردهاي خود در زمينه متد را با ديگران در ميان ميگذارد، باين خاطرکه او ترجيح ميدهد هر فرد انديشناک از توانهاي خود براي آزمايشها و کشفيات ي جديد استفاده کند، تا آنکه بحث هاي کهنه را دوباره بحث و تکرار کند.
III.- شک با هدف دستيابي به يقين
در دوران دکارت، بزرگترين مانع در برابر مردم عادي براي فکر کردن، خرافات تحميل شده از طرف کليسا بود، که مگر آنکه کسي همه صفحات فلسفه هاي قرون وسطي را نياموخته باشد، نميتواند برروي سؤالات فلسفي بيانديشد. در نتيجه، مردم نياز داشتند که ياد بگيرند که درباره اين ستونهاي جهل شک کنند، قبل از آنکه تفکر فلسفي جديدي را برپا کنند. اين هدفي است که کتاب تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي Meditations of First Philosophy دکارت در برابر خود قرار داده است.
شکاکيون به شک و ترديد معروف بودند، و همه ميدانستند که تفکر و انديشه آنها، نميتوانست فلسفه مثبتي براي زندگي "مطئن" به بار آورد. از سوي ديگر، جستجو براي يقين، مترادف با قبول اصول منظم کليسا، و فلاسفه اش يعني فلاسفه اسکولاستيک بود. معهذا، دکارت، *شک براي يقين*، که براي عموم هم گيرا بود را، ترويج ميکرد، و در نتيجه آن، مباني تقسيم بندي روحاني متخصص و فرد عادي لائيک نيز به لرزه ميافتاد. او مينويسد:
"نه آنکه من شکاکيون را تقليد کنم، که شک را بخاطر خود شک انجام ميدهند، و هميشه ميخواهند که بي تصميم باقي بمانند، بالعکس، هدف من رسيدن به يقين بود، و کنار زدن زمين و شن روان، تا که به تخته سنگ يا خاک رس برسم {همانجا، ص 28}"
بنابراين، نوع شک دکارت، توان آنرا داشت که عمومي تر شود، در مقايسه با شک شکاکيون، که اساسأ براي عده اي روشنفکر ميتوانست جذابيت داشته باشد. دکارت بسيار محتاط است، تا که قواعد رفتاري و اخلاقي را قبل از تأمل انديشمندانهmediations معين کند. همه راهنما هاي لازم براي فرد لائيک، براي چنين راه پيمائي فلسفي مهم هستند، تا که از سرگرداني اجتناب شود. با پيش فرض اين شرايط اوليه در کتاب بحث درباره متد است که وي حرکت مورد نظرش را در کتاب تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي Meditations of First Philosophy توصيف ميکند.
در کتاب تأمل انديشمندانه، ابتدا وي درباره حواس شک ميکند. اما حرکت مهم وي، در Meditation دوم است، که شک کردن به خدا است، "آيا خدائي وجود دارد...؟{رنه دکارت، تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي، متن انگليسي، DPW، ص 66}،" و حتي شک ميکند که آيا خدا فريب دهنده است، وقتي مينويسد "...من بايستي آزمايش کنم که آيا خدا وجود دارد، و اگر هست، اينکه آيا ميتواند فريبکار باشد يا نه {همانجا، ص 78}."
در عصري که دکارت در آن زندگي ميکرد، اين بزرگترين گناه بود که به وجود خدا شک شود، تا چه رسد به آنکه درباره خدا بمثابه فريبکار فکر شود. فرانسيس بيکن، پدر امپريسيسم و هم دوره دکارت، کار را براي خود آسان کرده بود، با گفتن آنکه فلسفه بايستي فقط بر روي استدلال تکيه کند، در صورتيکه الهيات از طريق اعتقاد قابل شناخت است، و به اينصورت بيکن از رودرروئي با کليسا اجتناب کرده بود. در مقايسه، دکارت، از سوي ديگر، هدف خود را دقيقأ بر روي ممنوع ترين شک جامعه خود ميگذارد، يعني براي جامعه، انديشه مستقل را بروشني در برابر عموم به نمايش ميگذارد. بسياري از منقدان، به نتيجه گيري خدامنشانه دکارت درباره اعتقاد، و نيز به عملکرد و کوشش هاي وي براي سازش کليسا و علم اشاره ميکنند، و ن ها را بعنوان دليل بر نا صادق بودن دکارت در حرکت بالا در رابطه با شک در وجود خدا ميدانند. چه منقدين درست گويند و چه نه، و صرفنظر از نتيجه گيري خود دکارت از بحثي که طرح کرده است، و با اينکه درک خودش اساسأ محافظه کارانه بوده است،، اين واقعيت غير قابل انکار است که برخورد دکارت در شک و حتي مشاهده خدا بعنوان يک فريبکار، اعتقادات مذهبي زمان خود را بطور جدي تهديد و به لرزه درآورده است. وقتي عامه مردم چنين برخوردي با خدا را جائز بشمارند، عملأ اين حرکت ميتواند به کفر انجامد، صرفنظر از آنکه جواب هاي مقلبل بحث اوليه هر قدر هم قانع کننده باشند. در واقع اين طرح فکري، دقيقأ نطفه انقلاب دکارتي بود، گرچه اين تحول از طريق شايد يک محافظه کار آغاز شد، يعني خود شخص دکارت! جرئت به شک درباره اعتقادات غالب در جامعه، همانقدر براي تشويق انديشه مستقل لازم بود، که برسميت شناختن برابري ظرفيت استدلال در انسانها.
IV. اجتناب از نااميدي
بالاخره اينکه دکارت مواظب بود که شرط و قيد فيلسوفانه انديشيدن را تعيين کند، تا که از نا اميدي بسبب مستقل انديشي اجتناب شود. اين موضوع براي فرد لائيک خيلي مهم بود، يعني وقتي انجام کاري که سنتأ وظيفه بغرنجي بود (يعني فلسفه) را به عهده ميگرفت، مهم بود که دلشکستگي و نااميدي اين تحول را به سردي نکشد.
در بحث درباره متد، وقتي که قواعد رفتار، قبل از meditationتأمل انديشمندانه را، توضيح ميدهد، دکارت اشاره ميکند که:
"سومين قاعده کلي اينکه همواره بر خود چيره باشم و نه بر ثروت خود، تمايلات خود را عوض کنم و نه نظم جهان را؛ و بطور کلي عادت فکر کردني را در خود شکل دهيم که همه افکار ما کاملأ در حيطه قدرت ما باشند...{رنه دکارت، بحث درباره متد، متن انگليسي، DPW، ص 26}."
همين ايده را در اشتياقات روح چنين بيان ميکند:
"در ارتباط با آنچيزهائي که به هيچ وجه بما وابسته نيستند، هر قدر هم که خوب باشند، فرد نبايستي هرگز آنها را با اشتياق بخواهد، نه تنها به اين خاطر که آنها ممکن است به دست نيايند و در نتيجه ما بخاطرآرزو کردن زياد بيشتر ناراحت شويم، بلکه اساسأ بخاطر آنکه ذهن ما را اشغال ميکنند، و ما را از اينکه علاقه خود را بر چيزهاي ديگر حک کنيم باز ميدارند، چيزهائي که بدست آمدنشان وابسته به ما است {رنه دکارت، اشتياقات روح Passions، ترجمه استفن واس، متن انگليسي، ص 140}."
بنابراين آشکار است که دکارت راه با کمترين دلسردي را براي رسيدن به حقيقت پيشنهاد ميکند. هميشه خود را به آنچه که به شخص وابسته است محدود ميکند و نه سعي در تغيير جهان. در نگاه اول، اين اصل و قاعده کلي سيستم دکارتي بنظر خيلي محافظه کارانه ميايد. معهذا، اين اصل براي آنکه انقلاب دکارتي را يک تحول عمومي مبدل کند، اساسي بود. اين قاعده، افراد منفرد را، به بفکر اينکه *خود شان* چه کاري ميتوانند بکنند انداخت، که ميتوانست در عمل آنچه *همه افراد* ميتوانند بکنند را باعث شود.
بجاي فدا کردن خود براي "نفع" سيستم غللب جامعه، *افراد* در جستجوي آنچه عملي بود، در محدوده توان هاي خودشان، در هز عرصه زندگي، فعاليت ميکردند، و باين شکل عملأ، "جهان را تغيير دادند" (جامعه اروپا را)، بدون آنکه هيچکدام مشخصأ در پي چنين تغييري باشند. اين نگرش به اصل انديشه اروپائي در قرون بعد تبديل شد. يعني انديشه مستقل يکي از ستون هاي تمدن غرب شد، تا آنجا که بيش از يک قرن بعد، در زمان انقلاب فرانسه، احساسات مردم از خودشان، نظير آنچه دکارت بيش از يک قرن قبل در نوشتارش تحت عنوان افکار خصوصي توصيف کرده بود است، وقتي نوشته بود: "پروردگار سه چيز حيرت انگيز ساخته است: موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است {رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts، متن انگليسي، DPW، ص 4}."