1- اشتياق ملال آور برخى ايرانيان ساكن خارج به هر چيز سنتى و «ايرانى» كه «بوى وطن مى دهد» نمونه خاصى است براى گرايشى عام كه امروزه همه جا به چشم مى خورد: ميل به سنتى كه ديگر خودش نيست، سنت سترونى كه ديگر امر به راستى نو از دل آن برنمى خيزد. برخلاف تصور «آنارشيستى» و جوانانه رايج، امر نو و اصولاً خود خلاقيت فقط در متن يك سنت خاص يعنى از طريق «حفظ و نجات» برخى چيزها تحقق مى يابد. و اتفاقاً همين شرط است كه رخداد يا امر به راستى نو را از «معجزه» جدا مى سازد و آن را به تاريخ بشرى، يعنى تاريخ رنج هاى فردى و كار مادى ، پيوند مى زند. اين نوع تأكيد بر سنت و تاريخ نه به معناى سنت گرايى است و نه تاريخى گرى؛ از قضا اتهام نخبه گرايى به آدورنو در همين تصور خطا ريشه دارد. مسئله حفظ گذشته به قصد سلطه و انقياد حال نيست؛ دستاورد آدورنو، بر خلاف آه و ناله هاى مرتجعان فرهنگى بر سر از دسترفتن «ارزش هاى والاى كهن»، تشخيص پيوند عميق ميان سلطه اجتماعى و صنعت فرهنگ سازى به لطف گره خوردن آن با اقتصاد و قدرت است. مسئله همان آگاهى كاذبى است كه اتفاقاً محصول گسست از شرايط اجتماعى مشخص و لاجرم تهى شدن اشياء و امور از جوهر تاريخى شان است.
به همت پاسداران فرهنگ، چيزها فقط «نگه داشته مى شوند» ولى ادامه نمى يابند: آن ها درعين آن كه «زنده» جلوه داده مى شوند، فاقد حيات تاريخى اند. آن ها «به هر قيمتى» حفظ مى شوند، و البته كم ترين قيمت اين است كه چيزها تا آن جايى خودشان اند كه ديگر خودشان نباشند. در اين ميان، ازقضا سنت گرايان اند كه، در پيروى از همين منطق مبتنى بر سترون كردن و جوهرزدايى، قادر نيستند سنت را نجات دهند. فاتحان جسمِ بى جان سنت را بر دوش حمل مى كنند، سنتى فاقد هر نوع اميد و اشاره اى به كاميابى در آينده. اين سنت در منجلاب سازشگرى صرف فرو مى رود و نهايتاً به عنوان مشتى كيچ (يا هنر آشغال) در قالب چاپ نفيس ديوان حافظ و روميزى ترمه و گز اصفهان و چاى خانه سنتى و آواز ايرانى و كلاه نمدى، ترس ابلهانه و حقير از «گم كردن اصل خويش» را محو مى كند. اصلاً اين ميل به چيزهاى سنتى از كجا مى آيد؟ چرا بسيارى از خانه هاى طبقه متوسط روبه بالاى تهران يكى از اطاق ها يا گوشه اى از پذيرايى طراحى «سنتى» دارد، با قاليچه و قليان و سماور و كشكول و چيزهايى از اين دست، در صورتى كه در همين خانه توالت ها فرنگى است؟ قرينه اين فضاى داخلى، تكثير جنون آميز سفره خانه هاى سنتى در سراسر متروپل تهران است كه از قضا به لطف ميل ديوانه وار به «نوسازى» در دهه هاى اخير، هر نوع ردپاى تاريخ از آن محو گشته است. از برنامه هاى شبانه راديو و تلويزيون با مجر ى هايى كه كنار شمع و گل نشسته اند و غزل مى خوانند گرفته تا قليان هاى ميوه اى سفره خانه ها، مسئله چيزى جز سترون كردن سنت و بدل كردن آن به ابزارى براى تعميق آگاهى كاذب نيست. اقبال عجيب و غريب جوانان به قليان كشيدن آن هم از نوع «ميوه اى» نمونه ديگرى است. اصلاً چرا ميوه اى؟ مجبورم اين جمله مضحك را بنويسم: حتى قليان نيز از جوهر خويش تهى مى شود، آنها تنباكوى قوى كم دود نمى كشند، بلكه قليان هاى پردود ولى بى خاصيت با طعم موز و سيب را ترجيح مى دهند.
۲- گرايش به بى خطر كردن و گرفتن زهر چيزها گرايش غالب سرمايه دارى پسين است كه تصوير كج و معوج آن در جامعه حاشيه اى ما نيز منعكس مى شود. اكثر مقالات اخير اسلاوى ژيژك در نقد ليبراليسم به واقع وارياسيون هايى است روى يك تم واحد: گرايش سرمايه دارى ليبرال به جوهرزدايى از چيزها، از قهوه بدون كافئين و رابطه جنسى بدون خطر گرفته تا جنگ بدون تلفات و كاتوليسيسم بدون كاتوليسيسم. هفته پيش، چند روزى پس از مرگ پاپ، ژيژك در ژورنال اينترنتى In These Timesيادداشتى نوشت با عنوان «ناكامى هاى پاپ» كه به واقع دفاعى است از «دگماتيسمِ» پاپ و چسبيدن او به ارزش هاى كهن در تقابل با گرايش عام به سترونكردن چيزها و زدودن جوهر و جديت، آن هم درمقام نوعى ايدئولوژى و آگاهى كاذب كه با كلبى مشربى و سلطه پذيرشدن پيوند دارد. به زعم ژيژك، عظمت پاپ ژان پل دوم در اين بود كه راه ليبرال ساده تر، يعنى همه چيز در كنار همه چيز (يا «هم خدا و هم خرما»)، را انتخاب نكرد. او معتقد بود كاتوليك بودن بهايى دارد: ساز گارساختن تام و تمامِ همه اصول با «فوريت هاى زمانه» به معنى سترون كردن آن ها است. كليساى كاتوليك تا كجا مى تواند خود را اصلاح و روز آمد كند ولى همچنان به خود وفادار بماند؟ گرايش ايدئولوژيك به حذف هر گونه تناقض و پوشاندن تمام حفره ها و شكاف ها طالبآن است كه فرد همه چيز را با هم داشته باشد. چرا كه نه؟ حقوق بشر مؤيد آن است. ولى نمى توان هم همجنس خواه بود و هم كشيش، براى كاتوليك بودن بايد كاتوليك بود. اصرار ليبرال منشانه بر جمع اين دو ماهيتى سراسر فريب كارانه دارد و عارى از صداقت فكرى و سياسى است. ولى معنويت گرايى سترون جديد اين اجازه را به فرد مى دهد: همه چيز در كنار همهچيز البته طورى كه ديگر هيچ چيز خودش نيست. از اين حيث، به زعم ژيژك، كسى مثل دالاى لاما براى جامعه پست مدرن و مجاز شمار ما مناسب تر و «مدرن تر» است تا پاپ. دالاى لاما مبشر معنويتى است مبتنى بر «حس خوب» بدون هيچ الزام و وظيفه اى. اما از نظر ژيژك ناكامى پاپ آن جا بود كه او نتوانست اين منطق را تا انتها ادامه دهد، زيرا در مورد رسوايى هاى اخير كليساى كاتوليك همين جديت را پيش نگرفت و اخلاقاً شكست خورد.
۳- اغلب در دگم بودن و پافشارى بر يك باور هرچند منسوخ حقيقت بيشترى نهفته است تا در رهيافت هاى تماميت گرايانه كه معجونى اند از ديدگاه ها و گفتارهاى رنگارنگ. بنابراين گفتار يك فقيه متعصب و سرسخت، در قياس با سخنان ظاهراً جامع و روشن بينانه كسانى مثل پائولو كوئيلو يا الهى قمشه اى، بيشتر واجد رگه اى از حقيقت است. حقيقت امر كلى ريشه در نوعى يكسو نگرى و وسواس و پافشارى دارد. اين نكته پيوند ميان حقيقت و گونه اى زهد را نشان مى دهد. خارج از تاريخ و سنت خاص، حقيقت نقد از دست مى رود. نقد نوعى مقاومت است. مقاومت چيزى ضرورى است و از ضرورت بر مى خيزد. مقاومت در متن يك سنت خاص معنا مى شود. مسئله نجات دادن اميدهاى گذشته است و نه حفظ آن به منزله روكشى ايدئولوژيك و مشروعيتبخش به سلطه. فقط داخل يك سنت خاص است كه مى توان فكر كرد و به تفكر وفادار ماند. ما سفره خانه سنتى زياد داريم ولى سنت فكرىاى كه بتوان در متن آن نفس كشيد و مقاومت كرد، نداريم.