باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 29 اسفند 1388 كاربران برخط 58 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
يك جانبه گرايي نوين
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: روزنامه - همشهری - تاريخ شمسی نشر 21/03/1382

   ● نويسنده: جوزف اس. - ناي

مترجم: اكبر - حسيني كيا

 
 

پس از جنگ عراق چه كسي بر جهان حكومت خواهد كرد؟ نظم نوين جهاني بر كدام يك از مباني حقوقي و سياسي مبتني خواهد بود؟ آيا ايالات متحده آمريكا خود به تنهايي سياست جهاني را تعيين خواهد كرد؟ آيا قدرت در آينده به ويژه بر محور برتري هاي نظامي استوار خواهد بود؟ نقش حقوق بين الملل و سازمان ملل در اين ميان چيست؟ اين پرسش ها و سوالاتي مشابه از چندي قبل فكر انديشمندان و كارشناسان را كاملاً به خود مشغول ساخته است. جنگ در عراق نشان داد كه سياست خارجي ايالات متحده پس از يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ به طرز نگران كننده اي تغيير كرده است. برخي از نو محافظه كاران دولت جورج بوش با شروع به كار خود در ابتداي سال ۲۰۰۱ ميلادي فكر سرنگوني رژيم عراق را در سر مي پروراندند. آنها موفق شدند پس از گذشت تنها هشت ماه از حكومت خود مسئله عراق را به موضوع روز سياسي جهان مبدل سازند. حوادث يازدهم سپتامبر فرصتي طلايي براي اين گروه شد تا سياست هاي خود در قبال عراق را به مورد اجرا درآورند. اما متاسفانه فشارهاي آنها موجب شد تا استراتژي امنيتي جديد بوش به اشتباه در جايي كه نبايد آزموده شود به محك آزمون درآيد.


وقتي جورج بوش در ژانويه سال ۲۰۰۱ به قدرت رسيد در تبيين سياست خارجي خود آن را «واقع بينانه» ارزيابي كرد. او قصد داشت بر روي قدرت هاي بزرگي چون چين و روسيه متمركز شود تا انرژي خود را صرف كشورهايي كوچك و كمتر توسعه يافته كند، از اين پس چين «رقيب راهبردي» آمريكا و نه «شريك استراتژيك» اين كشور به شمار مي آمد و روسيه نيز كشوري بود كه بايد در مقابلش رفتاري انعطاف ناپذير اتخاذ نمود. اين سياست تا سپتامبر ۲۰۰۲ بر همين منوال بود تا اينكه در اين سال دولت بوش طرح «استراتژي جديد امنيت ملي» را ارائه داد كه بر اساس آن «آنچه تهديدي براي ايالات متحده به شمار مي آيد نه ارتش ها و ناوهاي جنگي كه تكنولوژي هاي مخرب در اختيار تعداد محدودي كشور است. پس امروز قدرت هاي بزرگ و به نوعي رقباي استراتژيك به طور مشترك از يك سو در خطر هستند: قدرت هاي تروريستي هرج و مرج طلب. » گرچه بدين ترتيب بخش بزرگي از كهنه سياست جهاني همچنان به حيات خويش ادامه داد اما انتقادهاي زيادي نيز بر اين طرح وارد شد. به واقع اين سند بيشتر از آنكه توصيه «هر كه بامش بيش، برفش بيشتر» تئودور روزولت را دنبال كند، موضع برتري جويانه آمريكا را به جهانيان نشان داد. هر چند ايالات متحده بدون ترديد همچنان قدرت اول جهان باقي خواهد ماند اما اين مسئله نبايد هيچگاه مستمسكي براي تحقير و سرزنش ديگران باشد. از نظر برخي افراد واقع بين وعده تحقق دموكراسي وآزادي در عراق و ديگر كشورها از سوي نو محافظه كاران آمريكايي اقدامي خطرناك و نامحدود قلمداد مي شود. به نظر مي رسد اين نقشه ها ريشه در سنت وودرو ويلسون داشته و با افكار و انديشه هاي طيف سياسي راستگرا همخوان باشند تا با ايده هاي چپگرايان. به علاوه اينكه بي توجهي نهادهاي بين المللي و سازمان ملل به استمدادطلبي آمريكا براي همكاري و ائتلاف در جنگ عراق در همين راستا قابل ارزيابي است. هر چند تز «دفاع پيشگيرانه از خويش» نيز در نوع خود بدعتي جديد و خطرناك در امر قضا به شمار مي آيد.


بايد گفت راهبرد جديد ايالات متحده واكنشي است به تغيير و تحولاتي كه حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در عرصه سياست جهاني پديد آورد. امروزه روز جهاني سازي ديگر يك پديده صرف اقتصادي نيست. در نتيجه اين پديده نوين مرزهاي آمريكا كه زماني به واسطه بُعد مسافت و قرار گرفتن بين دو اقيانوس بزرگ از تعرض قدرت هاي بزرگ و مطرح مصون بود، كاملاً درهم نورديده شده است و مسئله تروريسم ابعاد مختلف اين توسعه و پيشرفت را به شدت تحت تاثير خويش قرار داده است. در اين ميان بسياري از اروپاييان به حق بر اين نكته اشاره دارند كه تروريسم پديده جديدي نيست. آنها چند دهه با اين معضل دست به گريبان بوده اند بدون اينكه آسيبي جدي از اين محل متوجه نظام هاي دموكراتيك آنها شده باشد، بي ترديد با پيشرفت هاي تكنولوژيك، تروريست ها نيز در دهه هاي اخير توانسته اند تجديد سازمان كنند كه اين روند همچنان ادامه دارد. اگر در قرن بيستم افراد شروري چون هيتلر و استالين به مدد دستگاه حكومتي مقتدر خود ميليون ها انسان بي گناه را به كام مرگ كشاندند، تروريست هاي قرن بيست و يك سلاح هاي كشتارجمعي در اختيار دارند. البته اين نيروي ويرانگر و كشنده بيشتر در بين گروه هاي شورشي و افرادي مشخص پراكنده است. به واقع اين «خصوصي سازي جنگ ها» خود به مفهوم چرخش و تحولي عظيم در عرصه سياست جهاني است. بيم و نگراني از حمايت كشورهايي چون عراق و كره شمالي از اين دست گروه هاي تروريستي بوش پسر را به اين نتيجه رساند كه گريزي جز اعلام استراتژي جديد نيست. البته دولت آمريكا در اجراي استراتژي جديد خود به نوعي دچار سردرگمي شد و اختلاف و تنش ميان نومحافظه كاران و گروه هاي امپرياليستي يك جانبه نگر از يكسو و نيروهاي واقع گراي سنتي و چندجانبه نگر از ديگرسو به نهايت خود رسيد. تا اينكه وقايع يازدهم سپتامبر آغازي شد براي طرح همكاري هاي چندجانبه، كنگره آمريكا سرانجام با پرداخت بدهي هاي معوقه دولت به سازمان ملل موافقت كرد و پرزيدنت بوش با هيجاني مثال زدني ضرورت «ائتلاف بين المللي بر ضد تروريسم» را مطرح ساخت.


لشگركشي ايالات متحده به افغانستان و موفقيت سريع نظامي در اين جنگ برخي اعضاي دولت و تحليلگران را به اين نتيجه رساند كه سياست يك جانبه گرايي كارايي هاي خاص خود را دارد. براي مثال چارلز كراوت هامر ستون نويس معروف روزنامه آمريكايي واشنگتن پست موفقيت ارتش ايالات متحده در براندازي حكومت طالبان را به واقع موفقيت «يك جانبه گرايي نوين» توصيف كرد كه بر اساس آن آمريكا ديگر نقش ملتي سر به زير را ايفا نخواهد كرد بلكه جامعه اي خواهد بود كه آشكارا اهداف خاص خود را دنبال خواهد نمود. در قضيه عراق كشمكش ميان دو طيف پيش گفته در درون كابينه كاملاً آشكار شد. در اوت سال گذشته ميلادي ديك چني معاون رئيس جمهور و دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا ضمن تحقير سازمان ملل هشدار دادند كه بازگشت بازرسان تسليحاتي اين سازمان به عراق دردي را دوا نمي كند. در مقابل، واقع گرايان سنتي از حزب جمهوريخواه نظير «برنت اسكوكرافت» و «جيمز بيكر» با اعلام حمايت رسمي از سياست هاي راهبردي چند جانبه گرا عملاً دولتمردان آمريكا را به مناظره دعوت كردند. اين همه در حالي بود كه نطق جورج بوش در مقر سازمان ملل در روز ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۲ موفقيتي بود براي شخص كالين پاول. شوراي امنيت سازمان ملل با تصويب قطعنامه ۱۴۴۱ صدام حسين را موظف ساخت با بازرسان خلع سلاح اين سازمان همكاري كامل داشته باشد. در همين حال پاول در انديشه انعقاد قراردادي با فرانسويان و جلب حمايت آنها براي تصويب قطعنامه اي ديگر به منظور استفاده از زور بر ضد حكومت عراق در صورت عدم پايبندي كامل اين رژيم به تعهداتش بود. اما نقشه پاول از يكسو در نتيجه تعجيل رامسفلد و از ديگرسو با تغيير سياست شيراك نقش برآب شد. ناگهان فرانسه به مخالف جدي حمله نظامي آمريكا به عراق مبدل گشت. اين در حالي بود كه كاخ سفيد نيز خود نمي دانست چه مي كند. گاه از خلع سلاح عراق دم مي زد و گاه تغيير رژيم اين كشور را مطرح مي ساخت.


برپايه ماده ۵۱ منشور ملل متحد استفاده از زور تنها براي دفاع فردي و يا جمعي مجاز شناخته شده است. به ديگر سخن اگر ضربه پيشگيرانه در برابر حمله مستقيم قريب الوقوعي صورت گيرد در عرف بين الملل اقدامي مشروع است اما اگر جنگ پيشگيرانه با هدف رفع يك خطر پنهان باشد امري مذموم و فاقد وجاهت قانوني به شمار مي آيد. از آنجا كه بر پايه استنادات بوش پسر بيكار نشستن در قبال تهديد جديد تروريسم بين المللي و تسليحات كشتارجمعي مي توانست هزينه هاي گزافي را در پي داشته باشد، بايد كه تعريف «حمله پيشگيرانه مستقيم» ابعاد گسترده تري را شامل مي شد. اين همه در حالي بود كه بر اساس فصل هفتم از منشور ملل، جامعه جهاني تنها زماني با تبديل پيشدستي نظامي به پيشگيري جنگي موافقت مي نمايد كه صلح تهديد شود. پس اگر حمله پيشگيرانه يك جانبه منظور نباشد، جنگ پيشگيرانه جمعي كاملاً مشروع خواهد بود. اما اين همه به دست فراموشي سپرده شد و هر دولتي خود نقش قاضي و جلاد را بازي كرد. البته آغاز جنگ هاي پيشگيرانه مورد اجماع هم مستلزم پيش بيني معيارهاي دقيقي است تا بتوان از اين طريق مانع از گسترش نابجاي اقدامات مشابه در آينده شد. در مورد عراق اين شرايط محقق گرديد: از نظر شوراي امنيت سازمان ملل رژيم بعث عراق دولتي متجاوز بود كه به كرات از سلاح هاي كشتارجمعي استفاده و از تروريسم آشكارا حمايت كرده است. افزون بر اين همواره سياست هاي پلوراليستي را در درون مرزهاي خود سركوب نموده است. اما در اين ميان چند پرسش همچنان بي پاسخ مانده است. آيا تعلل ۶ ماهه بوش براي حمله به عراق صرفاً براي اين منظور بوده كه بازرسان تسليحاتي صدام حسين را متقاعد سازند كه خلع سلاح كامل او ادامه حياتش را تضمين خواهد كرد؟ يا اينكه قصد رئيس جمهوري آمريكا گسترش ائتلاف براي جنگ بوده است؟ آيا بوش مي كوشيده از رهگذر مخالفت صريح با افزايش زمان بازرسي اهداف خلع سلاح را شخصاً مشخص كرده و با گرفتن فرصتي ديگر از فرانسه و روسيه رويه بهتري را براي اجراي دكترين جديد خود به جاي تك روي فراهم آورد؟ نظرسنجي ها نشان مي دهند كه آمريكايي ها در اوج آمادگي براي يورش به عراق گمان مي بردند از حمايت گسترده جامعه جهاني بهره مند خواهند شد كه البته اين گونه نشد. از سوي ديگر به نظر نمي رسد ايالات متحده بتواند استراتژي جديد خود را به راحتي در مورد كره شمالي پياده كند. دولت پيونگ يانگ در پاييز سال گذشته ميلادي به تلاش هاي انجام گرفته در زمينه غني سازي اورانيوم جهت توليد بمب اتمي اعتراف كرد اما واشنگتن با احتياط بسيار نسبت به اين مسئله واكنش نشان داد. بسياري مي پرسند كه چرا عراق به استفاده از زور تهديد شد اما در مورد كره شمالي اين گونه نشد. شايد پاسخ اين باشد كه تهديد كره شمالي كارساز افتاده است. بايد گفت پيونگ يانگ از چنان توان نظامي بالايي برخوردار است كه ايالات متحده را از انجام هرگونه حمله نظامي وحشت زده مي سازد. اگر جنگي رخ دهد به طور قطع كره شمالي براي نشان دادن قدرت خود، پايتخت همسايه جنوبي خود و متحد استراتژيك آمريكا در آسياي جنوب شرقي را با خاك يكسان خواهد كرد. پيونگ يانگ با سوء استفاده از گرفتاري هاي كاخ سفيد در بحران عراق مي كوشد تا موقعيت بهتري براي خود در مذاكرات دست و پا كرده و قدرت چانه زني خويش را بالا ببرد. از اين رو از پيمان منع گسترش سلاح هاي كشتارجمعي خارج شده؛ بازرسان تسليحاتي آژانس بين المللي انرژي اتمي را اخراج و اعلام كرده كه برنامه هاي هسته اي خود را از سر مي گيرد. بي ترديد موضوع عراق و كره شمالي موقعيت برتر آمريكا را با چالش هاي جدي روبه رو ساخته است. اينها واقعيت هاي نوين عرصه بين المللي هستند. اما قدرت ايالات متحده در رويارويي با سياست جهاني روبه تغيير دچار نوعي پارادوكس شده است. چرا كه اين مقتدرترين حكومت از زمان امپراتوري روم باستان نتوانسته به برخي از اهداف بين المللي خود از طريق اقدامات تكروانه دست يابد. پرزيدنت بوش به درستي مبارزه طلبي هاي نوين پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را تشخيص داده است. اگر او ياد بگيرد با ساير كشورها همكاري هاي بهتري داشته باشد به طور قطع در برخورد با اين چالش ها موفق خواهد بود.
 

    286 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   نظام سلطه جهاني 
●   نظم نوين جهاني 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:21/03/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب