باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 19 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
شير بى يال و دم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مژگان - ايلانلو

منبع: روزنامه - شرق

 
 

عيسى مسيح در جليل مبعوث شد و مردمان چشم انتظار ظهور را با معجزاتى كه انجام داد، مجذوب خود كرد. او حدود يك سال بعد در معبد اورشليم رودرروى كاهنان يهودى ايستاد. آنان را گمراه خواند و مردم را بر له آنان شوراند. كاهنان با نفوذ نيز او را كه همچنان خود را يهودى مى دانست، به جرم سخنان كفرآميز و ادعاهاى دروغين درباره منجى بودن به صليب كشيدند. عيساى ناصرى آخرين كلامى را كه بر صليب فرياد زد، گله مندى از پدرى بود كه او را تنها گذاشته و در سختى ها همراهى اش نكرده بود. اين جمله معروف عيسى بر بالاى صليب كه گفت: «ايلى ايلى لماً سبقتنى»، «خداى من چرا مرا تنها گذاشتى؟» حكايت از آن دارد كه وى در پايان رسالت يك سال و اندى خود به شدت احساس تنهايى و شكست مى كرده است. او كه از دنيا رفت، نزديكانش گردهم آمدند و در محافل خصوصى و پنهانى گفته ها و داستان هاى او را براى هم تشريح كردند. پطرس و پولس و يوحنا نخستين حواريونى بودند كه براى نشر افكار مسيح سفر كردند و مخفيانه تعاليم او را گسترش دادند. پطرس حوارى به رم رفت و نخستين كليسا را در آنجا بنياد نهاد و پولس حوارى نخستين معلم و روحانى آن كليسا شد. اگر چه هر دوى آنها به سرعت از سوى نيروهاى حاكم دستگير و كشته شدند اما ياد و خاطره آنها در كليساى رم چنان در حافظه تاريخى مسيحيت ماندگار شد كه اين مركز قلب مسيحيت گشت و روساى آن به عنوان عالى ترين مقام به رسميت شناخته شد. اگر چه اين كليسا در آغاز از قبول يك نفر به عنوان رئيس واحد خوددارى مى كرد اما در اواسط قرن دوم ميلادى تصميم گرفته شد كه يك نفر با لقب متواضعانه «پاپ» به معناى پدر رياست آن مركز را به عهده گيرد. در سال ۳۸۱ ميلادى زمانى كه اسقفان پنج مركز بزرگ مسيحيت در شرق و غرب يعنى قسطنطنيه، انطاكيه، اورشليم، اسكندريه و روم براى پاپ رم لقب پطرك را انتخاب كردند، پاپ آن را رد كرد و گفت كه مى خواهد همچون حواريون مسيح همان لقب پاپ را داشته باشد.

اين مركزيت به همراه قداست آميخته شده با بنيانگذارى از سوى حواريون اوليه باعث شد كه كليساى رم و در نتيجه رئيس آن كليسا مرجعى براى تعيين حدود و شريعت مسيح شود. اختلافات دينى به او رجوع داده مى شد و حتى در مواردى پاپ رم حق داشت كه با نوشتن نامه به كليساهاى ديگر آنها را هدايت كند و اشتباهات آنها را گوشزد كند. در ابتدا اطاعت امر او تنها به واسطه ايمان بيشتر و آگاهى از اعمال و رفتار رسولان اوليه بود و اعتقاد به قداستى كه كليساى رم داشت. در واقع رمز موفقيت كليساى رم كه به عظمت آن مى افزود، در آن بود كه در كشمكش ها و اختلافات اصولى كه از قرن دوم تا چهارم در عالم مسيحيت روى داد، مانند بحران ظهور فرقه هاى گنوسى و غيره كليساى رم مى توانست حكم قاطع صادر كند و اعتقادنامه رسولان را تدوين ساخت. همچنين آن كليسا بود كه فتوايى بر قانونى بودن و اصالت داشتن صحف عهد عتيق صادر كرد. اين اوضاع و احوال و نيز انتقال كاخ امپراتور از رم به قسطنطنيه باعث شد كه فرمانروايى مطلق در شهر رم به شخص روحانى آن شهر كه آن زمان پاپ لئو اول (۴۶۱-۴۴۰) بود، واگذار شد و او كه اكنون مالك مادى و معنوى كليساى رم شده بود، رسماً اعلام كرد كه چون قديس پطرس اولين رسول عيسى است كه از سوى او براى هدايت مردم برگزيده شد پس كليساى او نيز بر همه كليساهاى جهان برترى خواهد داشت و اين اصل اول اعتقاد دينى او شد. از آن پس تمامى كشيشان سراسر دنيا پذيرفتند كه دستان خود را به نشانه بيعت در دستان كسى بگذارند كه جانشين پطرس حوارى است و گويى اطاعت از او اطاعت از خود پطرس است هم او كه عيسى مسيح درباره اش گفت: «خوشا به حال تو اى شمعون بن يونا: من تو را مى گويم كه تويى پطرس و بر اين صخره كليساى خود را بنا مى كنم و ابواب جهنم بر آن استيلا نخواهد يافت و كليدهاى ملكوت آسمان را به تو مى سپارم.» (انجيل متى ۱۶/۱۸-۲۰)

با مسيحى شدن امپراتور روم در قرن پنجم اوج و اقتدار كليساى رم و در نتيجه اسقف اعظم آن كه همچنان لقب پاپ را داشت، به حدى رسيد كه حتى امپراتور نيز خود را موظف به اطاعت از دستورات دينى و ايمانى او مى دانست. در مراسم انتخاب امپراتور پاپ يكى از مهمترين افرادى بود كه مى توانست با نظر مخالف و يا موافق خود تاثيرى بسيار بر نحوه حكومت امپراتور بگذارد. اين اقتدار پاپى به جايى رسيد كه راهبان تارك دنيا كه در ديرها اقامت داشتند، توانستند خود را به قدرت نزديك كنند، چنان كه مشهورترين پاپ در تاريخ كليساى كاتوليك كه از او به نام پاپ كبير ياد مى شود يا همان گريگور ريوس (۶۰۴-۵۹۰) از ميان همين تاركان دنيا برخاست و ثروتمندترين فرد زمان خود شد. قدرت پاپ به اندازه اى رسيد كه در سال ۷۲۶ ميلادى امپراتور را تكفير كرد و مسيحيان جهان را بر عليه او شوراند. از نيروهاى همسايه مدد جست و جنگ هاى بسيارى در گرفت كه به پيروزى پاپ و كليساى رم انجاميد. كليسا نيز به واسطه قدردانى از سپاهيانى كه براى او جنگيده بودند در سال ۸۰۰ ميلادى تاج امپراتورى را بر سر شارلمانى پادشاه فرانسه نهاد و او را امپراتور مقدس خواند اين شكوه و قدرت به دستگاه پاپى اجازه داد تا زمينه هاى پذيرش اين اعتقاد را كه روح القدس از «اب» و «ابن» به شكل يكسان منبعث مى گردد، فراهم كرد. اصلى كه آگوستين قديس آن را در كليساى كاتوليك بنيان گذاشته بود و بر اساس اعتقاد نامه آتاناسيوسى كلمه «فيليوك» مشخص كننده اين اعتقاد شد. مومنان مسيحى نيز اين مسئله را باور كردند كه پاپ مورد عنايت ويژه خداوند است و كسى است كه پطرس رسول خود او را به جانشينى برگزيده و اطاعت از پاپ اطاعت از خداوند است. اين باور در زمانى چنان به اوج رسيد كه وقتى در سال ۱۰۷۳ در پى اختلاف ميان پاپ گريگور ريوس هفتم و هانرى چهارم پادشاه آلمان مسئله به تكفير امپراتور انجاميد. هانرى چهارم مجبور شد تا با پاى پياده به زيارت پاپ در قصر كانوسا برود و سه روز تمام در سرماى زمستان پشت درهاى كاخ بماند تا پاپ اذن دخول دهد.

اين شرايط تا زمان پايان قرون وسطى و آغاز رنسانس ادامه داشت تا آن كه با آغاز قرن شانزدهم روح انتقاد و اعتراض در كليسا دميده شد و شكوه و شوكت جانشينان پطرس از ياد رفت. در قرن هجدهم لويى چهاردهم با صدور فرمان هاى پياپى اقتدار پاپ ها را محدود كرد و كشيشان و روحانيون فرانسه را بر آن داشت كه علناً برخلاف مسئله اصل معصوميت پاپ برخيزند و از آزادى و استقلال خود كه به نام «آزادى گاليايى» معروف بود استفاده كنند. در واكنش به چنين رفتارهايى برخى از افراد در اروپاى قرن نوزدهم با طرح مسئله اى به نام وحدت كاتوليك عالم مسيحيان را به احترام و قداست كليساى كاتوليك ترغيب و تشويق كردند.

در سال ۱۸۵۴ پاپ پيوس نهم حكمى صادر كرد كه در آن اصل معصوم بودن پاپ را جزء اصول دين قرار داد و به عبارتى اعلام كردند كه هر چه پاپ ها در حدود دين و مذهب بگويند يا عمل كنند خالى از گناه و خطا است. در همان زمان ويكتور ايمانوئل شهر رم را به تصرف درآورد و با يك راى گيرى از مردم ايتاليا اجازه گرفت تا اختيارات سياسى و ارضى پاپ را از او پس بگيرد و تنها سه قصر «واتيكان، لاتران و كاخ تابستانى گوندولفور» را براى نماينده خداوند بر روى زمين باقى بگذارد. با ظهور انديشه هاى چپ و انقلابات كمونيستى و سوسياليستى در جهان حيطه اقتدارات معنوى پاپ ها بسيار بيش از آنچه تصور مى شد كوچك شد و مردمانى كه ديگر در اصل وجود دين و معنويت به ترديد رسيده بودند به مراتب بالاتر هيچ گونه قداستى براى نماينده خداوند بر روى زمين قائل نبودند. اين سيلى هاى پياپى و شوك هاى مداوم باعث شد تا جايگاه و موقعيت اسقف اعظم رم از اوج قدرت و اقتدار يك حاكم مطلق به شدت تغيير يافته و به يك پدر روحانى مهربان و صلح دوست كه مردمان را به آشتى و دوستى دعوت مى كند تنزل يابد چنان كه اكنون مى بينيم اسقف اعظم رم يا همان پاپ كاتوليك بعد از دعوت مردمان جهان به صلح و دوستى و مهربانى و انسانيت و معنويت وظيفه دارد تا پاسبان حدود شريعت كاتوليك باشد. امرى كه در سال هاى اخير به شدت دشوار و بحران آفرين شده است. پاپ را انسانى فرض كنيد كه وظيفه دارد به تنهايى درها و پنجره هاى كلبه اش را محكم چفت و بست كند و مانع از نفوذ آب به داخل كلبه شود، آبى كه به شكل سيلاب به در و ديوار اين كلبه هجوم آورده است؛ رهبر كليساى كاتوليك هنوز حق تكفير كردن دارد و اين كه اعلام كند چه كسى ديگر مسيحى نيست چنان كه پاپ ژان پل دوم سال گذشته درباره زنان مسيحى كه خود را كشيش ناميدند چنين عمل كرد و اين تنها ابزار باقى مانده براى عنوانى است كه روزى حاكم مطلق دين و دنياى جهانيان بود.

 

    94 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   كليساي كاتوليك (24)
●   مسيحيت (176)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:29/01/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب