باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
كاسه اي داغتر از آش
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: اميد - پارسانژاد

منبع: روزنامه - شرق

 
 

جنازه باسكرويل، جوان آمريكايى كه در جريان جنگ هاى آزاديخواهانه مردم تبريز عليه استبداد صغير كشته شده بود، روز سى ام فروردين ۱۲۸۸ به طرز باشكوهى تشييع شد. او معلم مدرسه آمريكايى (مموريال اسكول) در تبريز بود كه به مجاهدان پيوست و با هواداران استبداد محمدعلى شاهى جنگيد و كشته شد. اقدام جسورانه و عجيب اين معلم جوان كه به «حماسه باسكرويل» شهرت يافت، از جمله عوامل خوشنامى آمريكايى ها در دوره اى از تاريخ معاصر ايران است، به گونه اى كه بعدها هم از مورگان شوستر (مستشار مالى كه مجلس استخدام كرد) به عنوان «همشهرى باسكرويل» ياد مى شد.

پس از پايان جنگ داخلى و فتح تهران توسط مشروطه خواهان، نمايندگان مجلس دوم در نخستين جلسات خود به تجليل از كسانى پرداختند كه عليه استبداد جنگيده بودند. در همين جلسات بود كه ستارخان به «سردار ملى» و باقرخان به «سالار ملى» ملقب شدند و سپاسنامه دريافت كردند. همچنين تشكرنامه اى براى سپهدار اعظم، سردار اسعد، ايل بختيارى و مجاهدان گيلانى صادر شد. سيدحسن تقى زاده، نماينده آذربايجان، در اين جلسه به تجليل از كشته شدگان راه آزادى پرداخت و از جمله از باسكرويل ياد كرد.

 

روايت تقى زاده

تقى زاده در خاطرات خود نيز به ماجراى باسكرويل اشاره كرده است: «در [هنگام] محاصره تبريز من مخفيانه از راه روسيه به آنجا رفتم... ميسيونرها معلمى آورده بودند به نام باسكرويل. يك روز آمد پيش من گفت: «[اوضاع] چه مى شود؟ اصلاً مى خواهم بيايم مجاهد بشوم.» قبل از آن يك دفعه آمده بود با من آشنا شده بود. دكتر شفق و غيره پيش او درس مى خواندند. او روحش خيلى ناراحت شده بود، اينها كه مى رفتند درس بخوانند، سر درس كه حاضر مى شد، مرتب به آنها مى گفت: «چرا مى آييد درس مى خوانيد؟! نمى بينيد مردم گرسنه اند؟ برويد جنگ كنيد.» آخر خودش هم رفت و كشته شد.» («زندگى طوفانى» خاطرات تقى زاده)

 

روايت كسروى

احمد كسروى پژوهشگر تاريخ و نويسنده «تاريخ مشروطه ايران» نيز بخشى از كتاب خود را به «مستر باسكرويل» اختصاص داده است. به نوشته او: «باسكرويل جوان ۲۵ ساله اى مى بود كه اندكى پيش از جنگ هاى تبريز براى آموزگارى از آمريكا به اين شهر رسيد و چنانكه هم كشور او، مستر شت، نوشته است، آن جوان غيرتمند تازه دانشگاه پرنستون را به پايان رسانيده و گواهينامه B.A. گرفته بود و نخستين كارش همين بود كه به آموزگارى در اين مدرسه آمد. جوان پاكدل چون به تبريز رسيد و سراسر شهر را پر از جوش و جنبش يافت، خونش به جوش آمد و به آزادى ايران دلبستگى پيدا كرد.

به گفته مستر شت با شريف زاده (آموزگار ايرانى مدرسه) سخت گرمى داشته و كشته شدن او بوده كه دل جوان آمريكايى را تكان داده و شب و روز ناآرام گردانيده و چون با كسانى از آزاديخواهان كه زبان انگليسى مى فهميدند آشنايى مى داشت، با ايشان گفت وگو كرده كه ياورى به آزاديخواهان كند، كه چون در آمريكا دوره سپاهيگرى را به پايان رسانيده و در آن باره آگاهى مى داشت، جوانانى را زير دست خود گرفته سپاهيگرى ياد دهد. در اين هنگام دسته اى از جوانان و بازرگان زاده و توانگرزاده دست به دست هم داده گروهى پديد آورده بودند و پسين ها به ورزش و مشق مى پرداختند. گويا از ماه بهمن بود كه باسكرويل با اين جوانان آشنا گرديده و به آن شد كه ايشان را سپاهيگرى ياد دهد و از همان روزها به كار پرداخت و براى اينكه كنسول آمريكا و مدرسه آگاهى نيابد، حياط ارگ را براى اين كار خود برگزيد كه هر روز هنگام پسين جوانان در آنجا گرد مى آمدند و به مشق و ورزش مى پرداختند.

بدين سان كار باسكرويل پيش مى رفت. جوان ساده درون آرزوى بس بزرگى در دل مى پروريد. دسته خود را «فوج نجات» ناميده از يكايك آنان پيمان مى گرفت كه در هر جنگى پيشرو باشند و چون به دشمن نزديك شوند، در بند سنگر نبوده فدايى وار به ايشان تازند...»

باسكرويل سرانجام نيز در جنگى آنسان كه آرزو داشت جان باخت. مهدى علوى زاده كه عضو «فوج نجات» باسكرويل بود و در واپسين نبرد او شركت داشت، ماجرا را براى كسروى چنين نقل كرده است: «آن سوى كشتزار سنگر توپ قزاق بود كه پيرامون آن قزاق ها پاسدارى مى نمودند. ما از دور ايشان را مى ديديم... همين كه كوچه باغ را به پايان رسانيده به دهانه كشتزار نزديك شديم، باسكرويل فرمان دو داده خويشتن در جلو رو به سوى سنگر قزاقان دويدن گرفت. چند تنى از ما پى او را گرفتند (بقيه از ترس گلوله پنهان شدند) اما باسكرويل همين كه تيرى انداخت و چند گامى دويد، قزاقى آماج گلوله اش گردانيد و آن هنگام كه مى افتاد فرمان «درازكش» داد... آواز باسكرويل بلند شد: «حاجى آقا! من تير خوردم» (مخاطبش دكتر شفق بوده است) اين گفته ديگر خاموش شد.»

 

    99 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تاریخ معاصر ایران (239)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:30/01/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب