در باب فيزك دكارت و مفهوم حركت از ديدگاه او كمتر سخن گفته اند. گويي فيزيك دكارت با آنهمه اهميت و تاثيرش بر آراء انديشمندان بزرگي، همچون سر ايزاك نيوتن، در مقابل ديگر افكار او همچون تصورات فطري و دوگانه انگاري ذهن – بدن كمتر مورد توجه بوده است.
فيزيك و شالوده هاي آن نزد دكارت نقشي محوري داشتند. هر چند امروزه احتمالاً او را بيشتر با مابعدالطبيعه ذهن و بدن يا برنامه و روش معرفت شناسي اش ميشناسند، در قرن هفدهم ميلادي لااقل به يك اندازه، فيزيك مكانيكي و مكانيك جهان هندسي در حركت كه نقش بسياري در مقبوليت او نزد انديشمندان معاصرش داشت، شاخته شده بود.
نگاه جسورانه دكارت به جهان پيرامون وپروراندن انديشه اي جسورانه تر در باب بنيادي ترين مفاهيم فلسفي، آن هم در اوضاع وشرايط خاص آن روزگار يعني دوران استيلاي نظام مدرسي، چهره او را بيش از پيش درخشان تر مي سازد.
اين نوشتار در صدد ترسيم خطوط اصلي فلسفه مكانيكي دكارت در زمينه تاريخي آن است. پس از ملاحظاتي كوتاه و گذرا در اين زمينه تاريخي نزديك به برنامه فيزيك دكارت در باب مفاهيمي چون جسم، امتداد و حركت (با تكيه بر آخرين مفهوم: حركت) به بحث خواهيم پرداخت.
پيش زمينه هاي تاريخي
پيش از آنكه بتوانيم به درك جزئيات فيزيك دكارت برسيم، بايد تا حدودي به درك آن زمينه تاريخي كه فيزيك دكارت در آن به ظهور رسيد و رشيد و بالنده شد، نائل آييم. فلسفه طبيعي ارسطو آماج حمله هايي جدي قرار گرفته بود كه بعدها عصر تجديد حيات فرهنگي(رنسانس) نام گرفت. مهم است كه نيك بدانيم در خلال قرن هفدهم ميلادي و در سرتاسر دوران حيات دكارت، فلسفه طبيعي ارسطويي بسيار زنده و پويا و نسبتاً كارآمد بود، همه آنچه بود كه دكارت در مدرسه لافلش تحصيل كرده بود و همچنان نيز در آنجا تدريس ميشد (در بيشتر مدارس اروپا و بريتانيا) حتي تا هنگامي كه در 1650 در سوئد مرگ او را در ربود.
فلسفه طبيعي ارسطويي موضوع پيچيده و دشواري مينمود، اما آنچه دكارت را در فيزيك ارسطويي بسيار بخود مشغول داشته بود، نظريه صورتهاي جوهري بود. نزد اصحاب اهل مدرسه، اجسام تشكيل شده اند از ماده اولي (هيولاي اولي) و صورت جوهري. ماده، آنچيزي است كه همه اشياء در آن مشترك اند، حال آنكه صورت، وجه تمايز اجسام از يكديگر است و بدين سان اين صورت است كه چرايي اينگونه باورها كه: سنگها سقوط مي كنند، آتش بالا ميرود، اسبها شيهه مي كشند، انسان ناطق است و... را تبيين مي كند. البته تقريرهاي متفاوت و بسياري در اينكه صور نزد اهل مدرسه چه بوده است، موجود است. دكارت مايل بود اين صور را همچون اذهان كوچكي بيانگارد كه به اجسام و ابدان متصل اند و علت نهايي رفتارهاي مشخص انواع و اقسام جواهر هستند. بعنوان نمونه، ملاحظات ذيل را جهت تبيين مفهوم وزن از ديدگاه مدرسي آنگونه كه در دوران جواني فلسفه اش بدان معتقد بوده است، بكار ميگيرد:
"... اما آنچه بخصوص در روشن ساختن عقيده من در باب جاذبه كه عمدتاً از عقيده من در باب ذهن گرفته شده است اين حقيقت است كه من اينگونه مي انگاشتم كه جاذبه اجسام را به سمت مركز زمين ميكشاند چنان كه گويي قدري شناخت از مركز زمين همراه آن بوده است. و چون يقيناً اين امر بدون دانش شناخت نميتواند واقع گردد و شناخت نميتواند در جايي جز ذهن وجود داشته باشد. " اين فلسفه طبيعي يكي از مهمترين اهداف دكارت در نوشته هاي او در باب فلسفه طبيعي به حساب مي آيد.
دكارت در جريان مخالفت با فلسفه مدرسي به هيچ وجه تنها نبود. آنزمان كه دكارت در مدرسه فيزيك مي آموخت حملات متعددي از سوي انديشه هاي مختلف فلسفه طبيعي ارسطو را هدف قرار مي داد. اما مهمترين امر در فهم فيزيك دكارت مسئله احياء اتميسم سنتي بود. در برابر ديدگاه ارسطويي جهان، اتميستهاي سنتي از جمله، دموكريتوس، اپيكور، لوكرسيوس سعي مي كردند تا رفتار ويژه اجسام رانه بر حسب صورتهاي جوهري، بلكه بر حسب اندازه، شكل و حركت اجسام كوچكتري بنام اتم تبيين نمايند، اتمهايي كه در فضاي خالي به حركت واداشته شده اند. در قرن شانزدهم در باب انديشه اتميستي به طور گسترده اي بحث ميشد، بطوريكه در اوايل قرن هفدهم مي توان تعداد قابل توجهي از طرفداران آن من جمله نيكولاس هيل، سباستين باسو، فرانسيس بيكن، و گاليلو گاليله نام برد. پس از تمام اينها، فيزيك دكارت نقطه پاياني بر اين مباحث گذاشت كه كاملا با جهان اتميستها بيگانه بود. دكارت قول به وجود اتمهاي جدا از هم و فضاهاي خالي را كه مشخصه فيزيك اتميستي بود كنار گذاشت. اما اين مخالفت دكارت با ماده و صورت نظام مدرسي، و اختيار نمودن طرح و روش مكانيكي براي تبيين همه چيز در جهاني فيزيكي كه بر حسب اندازه، شكل و حركت ذراتي كه تشكيل دهنده اجسام اند بسختي بدون قبول اثر پذيري دكارت از انديشه هاي اتميستي قابل درك است.
جسم و امتداد
فلسفه طبيعي دكارت با مفهوم جسم آغاز مي شود. البته امتداد، ذاتي جسم يا جوهر جسماني است. يا آنگونه كه در " اصول " اصطلاح فني آنرا بكار ميگيرد، امتداد صفت اصلي جوهر جسماني است. از نگاه دكارت، همچون ديگر بزرگان، علم ما به جواهر نه بصورت مستقيم بلكه از طريق عوارض، صفات و كيفيات، و... آنها ست. اما در ميان اينها، يكي از صفات ويژه و ممتاز است. تلقي دكارت اينگونه است و به همين دليل در " اصول " مينويسد: " گرچه هر صفتي براي اينكه شناختي از جوهر به ما بدهد به تنهايي كافي است، اما همين يك صفت در جوهر هست كه طبيعت و ذات جوهر را تشكيل ميدهد و همه صفات ديگر تابع آن است. مقصود من امتداد در طول و عرض و عمق است كه تشكيل دهنده طبيعت جوهر جسماني است يا انديشه كه تشكيل دهنده طبيعت جوهر انديشنده است. زيرا همه صفات ديگري كه به جسم نسبت دارد منوط به امتداد و تابعي از آن است. و نيز... "
اين ويژگي خاص، امتداد براي جسم و انديشه براي نفس است. همه ديگر تصورات و مفاهيم به اين صفت خاص باز ميگردند.تا آنجا كه بواسطه تصور امتداد است كه ما اندازه، شكل و حركت و ديگر صفات جسم را درك ميكنيم. و همينطور به واسطه مفهوم انديشه يا فكر است كه قادر به درك انديشه هاي خاص خود هستيم. تصور امتداد بسيار نزديك به تصور جوهر جسماني است، بطوريكه دكارت اذعان ميدارد كه ما قادر به درك مفهوم اين جوهر فارغ از صفت اصلي آن نيستيم. دكارت در" اصول " اينگونه مينويسد: " تصور جوهر جسماني بصورتي متمايز از كميت خويش، تصوري مبهم از يك چيز غير جسماني است. گرچه بعضي اين موضوع را به نحو ديگري بيان ميكنند، اما من در هر حال فكر مي كنم كه نحوه تلقي آنها غير از آن چيزي باشد كه هم اكنون گفتم. زيرا وقتي جوهر را از امتداد و كميت انتزاع ميكنند، يا مقصودشان از جوهر لفظي است كه دلالت بر چيزي ندارد يا تقريباً تصور مبهمي از جوهري غيرجسماني در ذهن خود دارند كه آن را بغلط به جسم نسبت مي دهند و تصور حقيقي خود را از آن جوهر جسماني به امتداد معطوف مي كنند كه در عين حال از نظر آنان عرض ناميده ميشود. بنابراين مي توان بسهولت دريافت كه الفاظ آنها با افكارشان مطابقت ندارد. "
در جايي ديگر دكارت پيشنهاد ميكند كه تنها يك تمايز مفهومي و عقلي ميان جوهر جسماني و صفت اصلي آن وجود دارد. علاوه بر صفت اصلي جسم، امتداد، كه غير قابل انفكاك از جسم است ؛ دكارت به حركات، حالات و اشكال كه اجسام مي توانند داراي آنها باشند، قائل ميگردد. بدين ترتيب، رنگها، مزه ها، گرما و سرما در واقع در اجسام وجود ندارند بلكه آنها تنها در ذهني كه آنها را ادراك ميكند موجود اند. البته مهم است كه بدانيم آن هنگام كه دكارت ذات يا جوهر جسم را امتداد انگاشت، قائل به جوهر به آن دقتي كه مدرسيان معاصرش قائل بودند، نبود.
خلاصه اينكه تمايز ميان يك جوهر و عوارض آن در مابعدالطبيعه مدرسي يك اصل است. (مثلاً، انسان ذاتاً يك حيوان ناطق است كه با از دست دادن هركدام از صفات حيوان يا ناطق ديگر انسان نيست) ؛ اما عوارض غير ذاتي – نسبت كاملاً متفاوتي با جوهر دارند، بطوريكه با از بين رفتن آنها تغييري در طبيعت جوهر رخ نميدهد. حال، بعضي از آن عوارض مجموعه اي از آن چيزهايي هستند كه تنها در انسان يافت ميشود.
ضاحكه، اينگونه انگاشته ميشود كه تها براي اجسام ناطق امكان پذير باشد. اما بسياري از ديگر عوارض (رنگ، شكل،...) چنين نسبتي با جوهر ندارند اين امر كاملاً با روش تفكر دكارت بيگانه است. نزد او تمام عوارض يك جوهر جسماني بايد بوسيله ذاتشان كه همان امتداد است فهميده شوند. هيچ چيز در جسم وجود ندارد كه توسط ويژگي ذاتي امتداد قابل درك نباشد. بدين ترتيب اجسام دكارتي، اجسامي هندسي هستند كه در خارج از ذهني كه آنها را ادراك مي كند وجود دارند.
حركت
حركت در فيزيك دكارت امري كاملاً تعيين كننده است. همه آنچه درجسم وجود دارد امتداد است، و تنها طريق براي اينك جسمي از جسم دگر قابل تفكيك جلوه كند، حركت است. بدين ترتيب، آنچه باعث تعيّن اندازه و شكل اجسام منفرد مي گردد حركت است و بدينسان حركت، محوري ترين اصل تبييني در فيزيك دكارت است.
بايد توجه داشت كه نظريه هندسي جسم به عنوان امتداد، ذاتاً جهاني ايستا را بر ما عرضه مي دارد. اما واضح است كه حركت يك واقعيت است، و ماهيت آن را بايد بررسي كرد. با اين همه، ما بايد فقط حركت مكاني را بررسي كنيم. زيرا دكارت تصريح مي كند كه هيچ نوع ديگري از حركت براي او قابل تصور نيست.
در عرف عام، حركت " عملي است كه با آن جسمي ازمكاني به مكاني ديگر عبور ميكند " و در مورد يك جسم مفروض مي توانيم بگوييم كه اين جسم، بر حسب نقاط مرجعي كه اختيار ميكنيم، در عين حال هم متحرك است و هم غير متحرك. كسي كه كشتي متحركي سوار است نسبت به ساحلي كه آن را ترك گفته است متحرك است، ولي در عين حال نسبت به اجزاء كشتي در حالت سكون است."
حركت به معناي اخص عبارت است از " انتقال يك جزء ماده و يا يك جسم از مجاورت اجسامي كه در تماس مستقيم با آن اند. و ما آنها را در حال سكون تلقي ميكنيم، به مجاورت اجسام ديگر ". در اين تعريف تعبيرات " جزء ماده " و " جسم " را بايد به معناي چيزي گرفت كه در معرض حركت انتقالي واقع مي شود، ولو اينكه مركب از اجزاء كثيري باشد كه داراي حركات خاص خويش اند و كلمه " حركت انتقالي " را بايد مبين اين معني دانست كه حركت در جسم مادي است و نه در فاعلي كه آن را حركت مي دهد. حركت و سكون صرفاً حالات مختلف يك جسم اند. به علاوه تعريف حركت به عنوان حركت انتقالي جسمي از مجاورت اجسام ديگر متضمن اين معني است كه شيء متحرك فقط يك حركت مي تواند داشته باشد ؛ در حالي كه اگر از كلمه " مكان " استفاده مي شد، مي توانستيم به يك جسم واحد حركات متعددي نسبت دهيم، زيرا مكان را ميتوان نسبت به نقاط مرجع متفاوتي لحاظ كرد. بالاخره در تعريف، كلمات " و ما آنها را در حالت سكون تلقي ميكنيم " معناي كلمات " اجسامي كه در تماس مستقيم با آن اند " را محدود ميكند.
در پس اين ملاحظات، ميتوان حملات دكارت به سنت مدرسي را مشاهده نمود. نزد مدرسيان حركت امري است كه شامل همه انواع تغييرات ميشود. دكارت در " رساله جهان " به اين مسئله اشاره ميكند: " فلاسفه اينگونه مي انديشند كه بسياري از حركات بدون اينكه تغييري در مكان رخ بدهد، به وقوع ميپيوندند، حركت از حيث شكل، حركت از حيث حرارت، حركت از حيث كميت و... از اين قبيل اند ". دكارت با لحني تمسخر آميز از اين گونه تعبيرات ياد ميكند و آن را نتيجه بد فهمي تعبير حركت به معناي عمومي كلمه ميداند. تعبير مدرسيان از حركت عموماً فرايندي است كه در آن جسم از حالتي (بالقوه) به حلت ديگر ميرود (بالفعل) و اين حالت اخير درواقع حالتي است كه جسم در ابتدا بالقوه استعداد رسيدن به آن را داشته است، تبديل از رنگ سرخ به آبي، از گرم به سرد و....
اما اگر حق را به دكارت بدهيم حركت چيزي نخواهد بود جز انتقال يك جسم از مكاني به مكان ديگر. و به همين دليل دكارت جهت زدودن ابهام از چهره حركت مدرسي دست به تعريف دقيق خود از حركت ميزند. او با توجه به وضوح مفهوم عرفي حركت، آنرا هندسي لحاظ ميكند تا از گرفتار شدن در كلاف تعاريف گمراه كننده مدرسي بپرهيزد. بعدها دكارت در " اصول " با كوشش در نظام مند نمودن انديشه اش سعي ميكند به مفهوم حركت، با توجه به تعريفي كه نزد عوام بكار ميرود روشني ببخشد: " اما حركت (يعني حركت مكاني، زيرا من حركت ديگري نمي توانم تصور كنم و گمان نمي كنم بتوان حركت ديگري در طبيعت تصور كرد) به معني معمولي كلمه چيزي نيست جز عملي كه جسم با آن از مكان به مكان ديگر ميرود. " دكارت تعريف ديگري از حركت را جهت روشنايي بخشيدن به مفهوم مكان پيشنهاد ميكند. در " اصول " اصل 25 مينويسد: " اما اگر عادت عمومي را رها كنيم و به حقيقت ماده توجه كنيم اجازه دهيد ببينيم بر اساس حقيقت شيء از حركت چه ميتوان فهميد. براي اينكه طبيعت مشخص حركت را تعيين كنيم، ميتوان گفت حركت عبارت است از: انتقال جزئي از ماده يا از يك جسم از كنار اجسامي كه بدون فاصله با آن اتصال دارند و ما آنها را در سكون تلقي مي كنيم به كنار اجسام ديگر. مقصود من از " يك جسم " يا " جزئي از ماده " تمام آن چيزي است كه يكجا و بر روي هم تغيير مكان ميدهد ؛ گر چه ممكن است اين جسم خود مركب از اجزاء بسياري باشد كه في نفسه حركات ديگري داشته باشند. من اين عمل را انتقال مينامم نه نيرو يا فعلي كه انتقال مي دهد، تا نشان دهم كه حركت هميشه در شيء متحرك است نه در محرك. زيرا به نظر من اين دو دقيقاً از هم تفكيك نشده اند. علاوه بر اين، من چنين درك مي كنم كه حركت حالتي از شيء متحرك است و نه يك جوهر ؛ درست همانطور كه شكل حالتي از شيء متشكل و از اصل سكون حالتي از شيء ساكن است. "
مدت و زمان
تصور زمان با تصور حركت ارتباط دارد. ولي ما بايد تمايزي ميان زمان و مدت قائل شويم. مدت حالتي از شيء به لحاظ دوام وجود آن اعتبار ميشود. ولي زمان كه به عنوان مقدار حركت وصف ميشود از مدت به معناي عام متمايز است. " ولي براي اينكه مدت همه اشياء را تحت ضابطه و ملاك واحدي ادراك كنيم، معمولاً مدت آنها را با مدت بزرگترين و منظم ترين حركات، يعني حركاتي كه علت پيدايش سالها و روزهاست، مقايسه مي كنيم، و از اينها به زمان تعبير مي كنيم. بنابراين زمان چيزي را به مفهوم مدت، به معناي عام، اضافه نميكند، بلكه به نحوه اي از فكر يا اعتبار ذهن است ". بنابر اين دكارت ميتواند بگويد كه زمان فقط نحوه اي از فكر يا اعتبار ذهن است و يا، چنانكه در " اصول " مي آيد، " فقط نحوه اي از اعتبار اين مدت است. " اشياء مدت يا دوام دارند، ولي مي توانيم به وسيله مقايسه اي اين مدت ها را در ذهن اعتبار كنيم و در آن صورت ما تصور زمان را داريم، كه مقدار مشترك مدتهاي مختلف است.
پس در عالم مادي جوهر جسماني را داريم، كه آن را امتداد حركت مي دانيم، اما چنانكه قبلاً ملاحظه شد، اگر نظريه هندسي جوهر جسماني را في نفسه اعتبار كنيم، به تصور يك عالم ايستا ميرسيم. زيرا تصور امتداد في نفسه مستلزم تصور حركت نيست. بنابراين، حركت بالضروره به عنوان امري زائد بر جوهر جسم مينمايد. و در واقع حركت در نظر دكارت حالتي از جسم است. بنابراين، بايد درباره منشا حركت تحقيق كرد. و در اين مرحله، دكارت تصور خداوند و فاعليت الهي را به ميان ميكشد. زيرا خداوند اولين علت حركت در عالم است. به علاوه، او مقدار متساوي و ثابتي از حركت را در عالم حفظ مي كند، به نحوي كه هر چند نقل و انتقالي در حركت واقع مي شود، مقدار كلي آن ثابت باقي مي ماند. " به نظر من واضح است كه كسي غير از خداوند نيست كه با قدرت كامله خويش ماده را با حركت و سكون اجزاي آن خلق كرده باشد، و با مشيت بالغه خويش هم اكنون در عالم همان قدر حركت و سكوني را كه به هنگام خلق آن ايجاد كرده بود، حفظ كند. زيرا هر چند حركت فقط حالتي از احوال ماده متحرك است، با وجود اين ماده مقدار خاصي از حركت را كه هرگز قابل زيادت و نقصان نيست حفظ مي كند، ولو اينكه در برخي از اجزاء آن گاهي حركت بيشتر و گاهي حركت كمتري وجود دارد... ". ميتوان گفت كه خداوند عالم را با مقدار معيني از نيرو آفريده است، و كل مقدار نيرو در عالم، با آنكه مستمراً از جسمي به جسم ديگر منتقل مي شود، ثابت مي ماند. در نهايت نبايد از نظردور داشت كه دكارت در صدد است كه بقاي مقدار حركت را از مقدمات مابعدالطبيعي، يعني، از ملاحظه كمالات الهي، استنتاج كند.
فهرست منابع و مواخذ:
1. تاريخ فلسفه، از دكارت تا لايبنيتز جلد 4، فردريك كاپلستون، ترجمه: غلامرضا اعواني، 1380
2. فلسفه دكارت، منوچهر صانعي دره بيدي، 1376
3. تاملات در فلسفه اولي، رنه دكارت، ترجمه: دكتر احمد احمدي، 1381
4. THE CAMBRIDGE COMPANION OF DESCARTES، EDITED BY JOHN COTTINGHAM, 1999