سپهر فرهنگی ايران در خلال سال هاي دهه سوم انقلاب اسلامي، واجد ويژگي هايي است كه منجر به تمايز اين دوره از ادوار فرهنگی پيشين مي شود. دقت در فهم و درك اين ويژگي ها و مؤلفه هاي مؤثر بر حيات فرهنگی جامعه ايراني، مي تواند موضوع مطالعات گسترده با زمينه تحليلي جامعه شناسي فرهنگی _ مذهبي مردم ايران باشد.
در فرهنگ عامه جامعه ايراني نيز اين دگرگوني فرهنگی (Cultural Change) مورد توجه عموم مردم واقع شده و بسياري از متدينينِ دغدغه مند، معتقدند در خلال اين سال ها، فرهنگ ديني جامعه ايراني در معرض آسيب ها و آفاتي قرار گرفته كه حاصل آن سست شدن پايه هاي ايمان ديني در جامعه است. افزايش سطح انتظارهاي فرهنگی جامعه، شرايط جهانيِ تبادل يا تهاجم فرهنگی، تغييرات سني و جنسي جامعه ايراني و بحران هاي ناشي از برنامه هاي توسعه نامتوازن اقتصادي، از جمله مواردي هستند كه زمينه هاي پديد آمدن روندي نو در فرهنگ پذيري اجتماعي ايران را شكل داده اند و به ويژه به صورت ملموس تري مورد توجه مردم و نخبگان قرار گرفته اند. بسياري از مؤلفه هاي مذكور هرچند مي توانند منجر به تحول رفتاري جامعه شوند، اما در صورت تركيب، اتحاد و اتخاذ رويه اي هم سو مي توانند به شكل يك هم بافت فرهنگی (Cultural Complex) نهايتاً به تغيير ساخت فرهنگی جامعه ايراني و ايجاد ساختار جديد فرهنگی (Cultural Configuration) نيز بيانجامند.
بررسي آفات و مشكلات فرهنگی موجود هرچند مي تواند با هدف تغيير ذائقه فرهنگی، جامعه را به سوي گزينش و تركيب روش هاي متعالي تر فرهنگی سوق دهد و حتي ممكن است در چارچوب واسعي چون آسيب شناسي فرهنگی (Culturalpathology) جاي گيرد، امّا همان گونه كه ذكر شد، موضوع بحث كنوني ناظر به مسائل نظري فرهنگ نيست. موضوع مورد توجه اين گفتار، كشف و دسته بندي آفات و ناراستي هايي است كه دامان فرهنگ ملي و به بياني ديگر ساحتِ هندسه فرهنگی اجتماعي جامعه ايراني را در بر گرفته و در صورت ادامه همين روند آن را از درون تهي و از برون نا متوازن خواهد ساخت. اين ناراستي ها در مقاله حاضر با بياني ساده و ذكر برخي از اين موارد به صورت گذرا مطرح شده است.
ضعف زبان شناختي
عدم رشد و تكامل ويژگي هاي مفهومي و زبان شناسانه معارف و علوم انساني و حوزه هاي مرتبط با آن ها در ايران، يكي از آفات اساسي مطالعات بومي است كه البته در عرصه فرهنگ نمود و ويژگي بيشتر و گسترده تري يافته است. مشكلات زبان شناختي حوزه هاي معرفتي و فرهنگ به اين معناست كه ويژگي هاي گوناگونِ مفاهيمِ حوزه فرهنگ و علوم و معارف مرتبط با آن (چون انسان شناسي، جامعه شناسي، روان شناسي، مديريت و ...) از حيث مفهوم سازي و مفهوم شناسي به گونه اي بسيار ناقص و ابتدايي و با اغماض فراوان مورد پذيرش و استفاده نخبگان ايراني قرار گرفته است. اين پذيرش زودهنگام و ابتدايي مانع درگرفتن بحث هاي معناشناسانه حولِ مفاهيم پايه اي و ريشه اي اين حوزه شده است و ماهيت فرهنگ و مفاهيم و معارف مرتبط با آن را از نگاه نخبگان ايراني مخفي داشته است.
اين ضعف معناشناسانه، موجب گنگ ماندن مفهوم و معناي زباني فرهنگ شده است. در جامعه ايراني فارغ از معناي لغوي _ كه در اين بحث جايگاه چنداني ندارد - فرهنگ داراي مفاهيم متعددي است كه درك و ترسيم يك ويژگي مشترك براي اين لفظ را با مشكل روبرو نموده است. هرچند بسياري از انديشمندان تاكنون درباره معنا يا مفهوم فرهنگ مطالب ارزنده اي بيان نموده اند، اما در اين بحث مناسب است تنها به تفاوت برداشت هاي جامعه، نگاهي گذرا و كوتاه داشته باشيم تا پريشاني اين طرز تلقي ها آشكارتر شود. در روزگار معاصر و در فرهنگ توده اي ما، مفاهيم زير به واژه فرهنگ منسوب شده است:
۱. فرهنگ به معناي اعتقادات مذهبي و انجام فرايض ديني كه البته در جامعه ما كاربردهاي متفاوت و متعددي دارد، مانند فرهنگ نماز به معني انجام و اقامه نماز، فرهنگ زكات به معني انجام و اقامه زكات يا فرهنگ قرآني به مفهوم روش هاي متعالي زندگي بر اساس معارف و دستورالعمل هاي قرآني.
۲. فرهنگ به معناي هويت، مانند فرهنگ ايراني _ اسلامي به معناي هويت ايراني _ اسلامي يا فرهنگ غربي به معناي هويت غربي و... .
۳. فرهنگ به عنوان روش پسنديده و مقبول، مانند فرهنگ رانندگي: روش درست و مقبول رانندگي، فرهنگ آپارتمان نشيني: روش درست و مقبول آپارتمان نشيني، فرهنگ مصرف: روش درست و پسنديده مصرف.
۴. فرهنگ به عنوان آداب صحيح معاشرت اجتماعي مانندِ آدم با فرهنگ به معناي انسان مبادي آداب كه روش صحيح معاشرت و برخوردهاي اجتماعي را مي داند و به آنها عمل مي كند.
و ...
بنابراين چنانچه ملاحضه مي شود برداشت هاي توده اي جامعه از فرهنگ، شامل دو نوع مفهوم حداقلي و حداكثري است كه در ميان عموم مردم _ و البته بسياري از متوليان فرهنگی جامعه - بدون توجه به تأثير اين طرز تلقي هاي ناصواب، مورد بهره برداي قرار مي گيرند.
اين طرز تلقي ها هرچند ممكن است در نگاه نخست مهم تلقي نشوند، اما از آن جا كه مبناي بسياري از تحليل ها ، برداشت ها و نظريه ها واقع مي شوند، جهت گيري هاي نظري و عملي فرهنگی مردم و نخبگان نسبت به فرهنگ را تحت تأثير قرار خواهند داد. به همين لحاظ چنانچه يك مفهوم درست، دقيق و شامل از فرهنگ به ويژه فرهنگ ملي ارائه نشود، تفاوت برداشت ها و نگاه ها همچنان باقي است.
توجه به ويژگي هاي زبان شناختي فرهنگ ايراني _ اسلامي و معارف مرتبط با آن توسط نخبگان فكري _ فرهنگی جامعه و مفهوم سازي متناسب با آن، ضمن مفهوم شناسي اصطلاحات رايج در حوزه مسائل فرهنگی در جهان، از پايه هاي اساسي ورود به مسائل نظري فرهنگ در جامعه امروزين ماست.
ساخت گذار فلسفي
حوزه مطالعات نظري فرهنگ مليِ كشور ما چندان نحيف است، كه مي توان علتِ مشكلات متعدد فرهنگی جامعه ايراني را به اين ضعف مفرط نسبت داد. پژوهشگران ايراني به خوبي به اين مسأله آگاهند كه در ميان چندين مركز پژوهشي و پژوهشكده كه عنوان فرهنگ را با خود همراه دارند، كمتر پژوهشي در اين عرصه صورت گرفته و يا اگر كاري عرضه شده، قابل ملاحظه و در حد نياز امروزين ما نبوده است. پاره اي از اصحاب دانشگاه نيز معتقدند، تأسيس رشته هايي چون مديريت امور فرهنگی نيز بر غناي علمي مباحث اين حوزه نيافزوده است و مشكلات و اشكالات همچنان باقي است.
در نگاه نخست، مطالعات فرهنگی را بايد حاصل ضعف مباحث مرتبط با حوزه فلسفه فرهنگ بدانيم. تصور مي شود، همان گونه كه هر علم فلسفه خاص خود را داراست، هر فرهنگ نيز به لحاظ گستردگي و تأثيرگذاري مفاهيم، معاني و چارچوب هاي نظري آن (Paradime) داراي فلسفه مختص خود مي باشد. فعلاً در مقام اثبات اين مدعا و بحث بر سر آن نخواهيم بود، اما روشن است كه تفاوت بسياري از فرهنگ ها به تفاوت ماهوي و فسلفي آنها باز مي گردد، بنابراين شايسته است فلسفه فرهنگ ها را از يكديگر جدا و قابل تمايز بدانيم. كاهلي فرهنگ شناسان و انديشمندان ما، در عدم ورود و چالش جدي به مباحث حوزه فلسفي فرهنگ را بايد مشكلي ريشه دار، درازمدت و اساسي دانست كه از گسترش مباحث نظري آن جلوگيري نموده است. بايد اذعان نمود كه جامعه ايراني همواره از خلأ فيلسوفان معنا رنج برده است كه نمود آن در عرصه فرهنگ بيشتر از ساير عرصه ها قابل درك مي باشد.
حضور فيلسوفان معنا در هر جامعه از ضرورت هاي بسط و گسترش دامنه مطالعات نظري هر علم است و در كشورهايي كه از لحاظ علمي پيشرفت كرده اند، پيش از اين آزموده شده است. پيش تر به حوزه معناشناسي و مفهوم سازي فرهنگی اشاره شد و در اينجا بايد به درستي به اين نكته اشاره نمود كه اين هر دو، بايد به كار فلسفه بيايد.با بياني دقيق تر، ضرورت فلسفه پردازي فرهنگی، ما را به سوي معناشناسي پيش خواهد برد. توجه به اين واقعيت ضروري است كه تفاوت نگاه فرهنگ شناسان به موضوع انسان، نتيجه تفاوت در معرفت شناسي فلسفي آنهاست و بنابراين بايد در يك نگاه كلي مباحث فلسفي _ معرفت شناختي را بر ساير مباحث كليدي مقدم داشت.
فلسفه فرهنگ را مي توان فلسفه اي ارتباطي در نظر گرفت؛ چنانچه كاستلز آن را از سنخ ارتباطات اجتماعي مي داند يا فلسفه آن را فلسفه اي سياسي دانست؛ چنان كه هانتينگتون معتقد است فرهنگ تابع نظام توزيع قدرت است. فلسفه فرهنگ را مي توان مانند امام خميني (ره)، فلسفه اي اعتقادي دانست؛ همان گونه كه ايشان معتقدند، فرهنگ ريشه همه بدبختي ها و خوشبختي هاست يا آن چنان كه بابي سعيد عقيده دارد آن را اجتماعي قلمداد نمود و ظهور پديده هاي اجتماعي-سياسي چون اسلام گرايي را به تحولات فرهنگی جهان اسلام نسبت داد.
فلسفه فرهنگ، در بررسي هايِ مورديِ تغييرات اجتماعي نيز، شالوده اساسي تحليل ها و نتيجه گيري هاي كاربردي است؛ آن گونه كه هانتينگتون فلسفه حضور و نقش فرهنگ در جوامعِ چپِ پس از فروپاشي سوسياليسم را جبران خلأ ناشي از شكست ايدئولوژي مي داند؛ يا در جوامع اسلامي و شرقي، عدم پذيرش فرهنگ غرب را به فلسفه پذيرش مدرنيسم از نوع غير غربي آن نسبت مي دهد و آن را با فلسفه اومانيستي غرب مدرن در تعارض نمي بيند.
فقدان دانش فرهنگی
در عرصه علم و دانايي، مطالعات فرهنگی عموماً در حوزه دانش جامعه شناسي تعريف مي شود. با تعاريف چندبعدي از فرهنگ كه آن را مجموعه اي فربه و پرشاخه مي داند، قطعاً محدود ساختن حوزه مطالعات فرهنگ در ساحت علم جامعه شناسي از اشتباهات بزرگ و مشكل آفرين است. جامعه شناسي، تنها مي تواند از فرهنگ به عنوان يك نهاد اجتماعي ياد كند و تحولات آن را در برابر ساير نهادهاي اجتماعي بررسي نمايد. در حوزه علم روان شناسي نيز بررسي رفتارهاي انسان تا حدي ارتباط اين دانش با فرهنگ را برقرار نموده است؛ اما فرهنگ شناسي را بايد دانشي مركب از حوزه هاي مطالعاتي انسان شناسي، جامعه شناسي، دين شناسي، روان شناسي و علم مديريت دانست كه مبتني بر دستگاه معرفتي ويژه اي شكل مي گيرد.
اشكال اساسي وارد بر جامعه شناسي غربي كه علوم اجتماعي را از سنخ دانشِ محض (Science) مي داند و با نگاهي كاملاً تجربه گرا و رياضي گونه به آن مي نگرد، نيز بر اين حوزه وارد است؛ بنابراين، فرهنگ شناسي را هرچه در حوزه مطالعاتي اين چند علم گسترش دهيم، باز هم به دليل گسستگي اين علوم از سنت و اسطوره هاي بومي هرگز نمي توانيم آن را مطالعه اي دقيق و مطمئن قلمداد كنيم. علاوه بر اين، مي دانيم حوزه مطالعات اين علوم در غرب ريشه اي سكولار دارد و فرهنگ را در گستره سكولاريسم غربي تعريف مي نمايد، حال آن كه فرهنگ ايراني _ اسلامي ريشه اي كاملاً دين بنياد دارد و بنابراين با اصول و قواعد علوم سكولار اصولاً قابل شناخت، توجيه و تطبيق نخواهد بود.
بنابراين به سه دليل سكولار بودن، بومي نبودن و عدم جامعيت علوم پيش گفته،با كمي درنگ مي توان ادعا نمود كه تقسيم و تحديد حوزه مباحث فرهنگ شناسي به ساحات اين علوم به اصالت اين حوزه مطالعاتي خدشه اساسي وارد نموده است. متأسفانه در پاره اي موارد مطالعات ميداني و بررسي هاي جامعه شناختي به عنوان مطالعات فرهنگی بومي در ايران در نظر گرفته شده كه فاقد توجيه و تعريف دقيق علمي مطالعات فرهنگی است و دامنه فرهنگ شناسي ايراني را محدود و كم ژرفا نموده است.
انسداد اجتهاد فقهي
تعاريف و مفاهيم گوناگوني كه از فرهنگ ملي ارائه شده را وا مي گذاريم و به اختصار به اين نكته بسنده مي نماييم كه فرهنگ ملي دستگاهي است مركب از گزاره هاي ارزشي و آموزه هاي فرهنگی كه در نهايت، توانمندي ساخت رفتار فرهنگی مطلوب را ايجاد خواهد نمود. در چارچوب اين سازواره پيچيده و گسترده ، رفتارسازي فرهنگی مبتني بر باورسازي فرهنگی است. از سوي ديگر تحقيقات گسترده حوزه دانش روان شناسي بر اين يافته دلالت دارد كه هرم رفتارها بر قاعده نيازها بنا شده است و علاوه بر آن با سطح ادراكي هر فرد در ارتباط است . يك نظام فرهنگی جامع علاوه بر تأسيس قاعده هست ها، لزوماً بايد نظام بايسته ها و شايسته ها را نيز ترسيم نمايد و به عبارت ديگر احكام مشخص براي تحقق مباني ارزشي خود ارائه نمايد. اين نظام يكپارچه و ساختارمند احكام ، مبتني بر فلسفه و جهان بيني اسلامي و با روش ويژه و اصول مشخص، فقه فرهنگی را شكل مي دهد. تعدد و گسترش موضوعات حوزه فرهنگ، محصولات فرهنگی، هنر و موضوعات مرتبط با آن و ... كه امروزه مورد پرسش جدي مخاطبان شريعت الاهي قرار گرفته وظايف سنگين تري را بر عهده اجتهاد ديني گذاشته است. ضرورت ساخت و تأسيس نظام هاي اجتماعي دين در حوزه هاي گوناگون موردنياز جامعه، به ويژه باتوجه به بحران هاي جدي جامعه غربي و ناكارآمدي غرب در هدايت و تعالي فرهنگی جامعه، توجه انديشمندان و نخبگان را به اجتهاد فقهي روزآمد معطوف نموده است. به تحقيق در روزگار معاصر، در كنار احكام طهارت جسم ، نياز انسان به مباحث و احكام روزآمد طهارت انديشه و تعالي روح به شكلي گسترده تر و فزون تر مطرح گشته است. فلسفه هنر و فرهنگ، تعالي روح است و فقه فرهنگ متناسب با اين فلسفه در پي كشف روش هاي نوين حصول به اين هدف متعالي خواهد بود.
امتناع بي دليل اجتهاد فقهي از ورود به حوزه مباحث اين عرصه روزآمد و سرنوشت ساز، سه آفت اساسي را در پي خواهد داشت:
۱. خطر تحجر فقهي مجتهدان؛ ۲. خطر التقاط رفتاري مقلدان؛ ۳. خطر مسئوليت گريزي مسئولان.
قطعاً اجتهاد پويا و عقلاني شيعه، سرشار از توان مندي هاي گوناگون نظام سازي فرهنگی است و اين واقعيت، وظايف امروزين فرهنگ سازان دين مدار و دين شناس را سنگين تر نموده است.
خود باختگي تجدد نوين
تقريباً اغلب فرهنگ شناسان به اين واقعيت اذعان نموده اند كه فرهنگ ريشه در سنت و اسطوره دارد. چنانچه به ارتباط پايدار ميان فرهنگ و تمدن نگاهي گذرا بيافكنيم و تعامل ميان اين دو را واكاوي نمائيم ، شايد به اين باور نزديك شويم كه فرهنگ نيز مانند تمدن حوزه اي سرزميني دارد و بنابراين مباحث نظري آن نيز بايد به شكل بومي ارائه شود.
بااين نگاه، سؤال مهمي قابل طرح است و آن اين كه راه هاي تعامل فرهنگ ها ،نو به نو شدن آنها و گريز آنها از تحجر در چيست؟ پاره اي از انديشمندان كه به بررسي روابط ميان فرهنگ ها پرداخته اند، پاسخ به اين سؤال را در تئوري تبادل فرهنگی و يا تراوش فرهنگی بيان نموده اند. بر اين اساس فرهنگ ها به شكلي كاملاً طبيعي با يكديگر داد و ستد دارند و اين داد و ستد زمينه تجديد حيات آنها را فراهم نموده است. در فرآيند تغييرات فرهنگی، پديده انتشار يا تراوش فرهنگی نيز داراي اهميت فروان است.اليوت اسميت و ويچپري معتقدند تراوش فرهنگی از آن جهت مهم است كه گاهي به شكل تهاجم فرهنگی، اجزاي فرهنگ ضعيفتر را در خود هضم و نابود مي كند. به بيان ديگر بايد توجه داشت كه برتري فن آوري ارتباطي يك فرهنگ مي تواند سايه استيلاي خود را بر فرهنگ متبادل بياندازد و امر داد و ستد را به رابطه اي يك سويه تبديل نمايد.
با اين وجود تاريخ حيات فرهنگ ها و تمدن ها به ما آموخته است كه فرهنگ ها نوشونده اند و نيازهاي اجتماعي انسان ها و تبادل فرهنگ ها با هم، زمينه هاي تجديد حيات آنها را فراهم مي آورند.اين تجديد حيات به مفهوم تهديد حيات يك فرهنگ نيست و در صورت ابتنا بر نظام ارزشي و دستگاه معرفتي آن، نه تنها به فرهنگ بومي آسيبي نخواهد رساند كه موجب تعالي و رشد آن خواهد شد.
متأسفانه در برخي از جوامع شرقي _ به معناي فرهنگی آن_ يكي از اشتباهات نخبگان و مسئولان فرهنگی، مترادف دانستن تجديد حيات با تجدد به معناي غرب زدگي و غربي شدن است. چه بپذيريم و چه نپذيريم در عرصه نظريه هاي فرهنگی، غرب پيش تازي مي كند. اين تقدّم نظري غرب را بايد حاصل دغدغه انديشمندان غربي دانست كه تلاش نموده اند مباني نظري هر پديده اجتماعي را واكاوي و ارائه نمايند. در غرب كمتر پژوهشكده اجتماعي يا مؤسسه فرهنگی را مي توان يافت كه درگير مباحث نظري فرهنگ نباشد و نسبت به آن دغدغه نداشته باشد.
با اين همه و با اين پيش رفت جدي غرب، مشاهده شگرف اين پيش رفت موجب شده تا تئوري هاي جامعه شناختي غربي ذهن متفكران ايراني را اشغال نمايد و آنها را از پرداختن به تئوري هاي بومي فرهنگ باز دارد. پيش از اين اشاره شد كه اغلب مباني نظري غرب مدرن به ويژه در حوزه علوم انساني مبتني بر خرد خودبنياد اومانيستي است و اين ويژگي به تنهايي محكم ترين دليل براي نپذيرفتن اين مباني و نظريه هاي برخاسته از آن است.
متأسفانه انديشه اي كه همزمان با ايجاد تجددزدگي مدرن در ايران شكل گرفت و از عهد قاجار بدون توجه به ريشه هاي حقيقي و تاريخي فرهنگ ايراني در صدد غرب زده نمودن فرهنگ ايراني _ اسلامي بود را بايد جرياني قوي دانست كه پس از انقلاب نيز به رشد و نمو خود- با سرعتي آهسته تر- ادامه داد. برخي از تحليل گران انقلاب نيز ظهور و رشد انقلاب اسلامي را پاسخي به اين غرب زدگي متجدد شبه بيمار مي دانند و معتقدند رمز اصلي پيروي انقلاب، فائق آمدن بر اين جريان فكري است.
دردناك تر آن كه تراژدي غم انگيز غرب زدگي شبه مدرن در ساحت انديشه ايرانيان به ويژه در عرصه نظري فرهنگ، ما را از توجه جدي به نظريه پردازي فرهنگی بر اساس مباني غني فرهنگ ايراني _ اسلامي باز داشته و درخشش بي نظير اين ميراث گرانقدر را از افق نگاه ما كاسته است. تحجر عقل ستيز در يك صورت بندي عام ،محمود روح الاميني گروه هاي اجتماعي را براساس سطح فرهنگ پذيري به چهار دسته تقسيم نموده است:
گروه بسته: حامل هاي فرهنگ را نخواهد پذيرفت.
گروه باز: حامل فرهنگ را مي پذيرد.
گروه مهاجر: كه به ناچار فرهنگ جامعه جديد خود را مي پذيرند.
گروه مهاجم: كه پس از يك تهاجم نظامي، موفق به تغيير فرهنگی جامعه مورد هجوم نخواهند شد.
متحجران فرهنگی جزء گروه هاي بسته فرهنگی اند كه نوآوري هاي ساير اقوام را به سختي مي پذيرند.
در سده گذشته، در كنار انديشه تجدد، تفكر ديگري در ميان نخبگان فرهنگی ايران بروز نمود كه باور به تجديد حياتِ مظاهر فرهنگ ايراني _ اسلامي نداشت و بر آن بود كه اين تجديد حيات، امري غيرواقعي و انتزاعي است.اين دسته از نيروهاي كنشگر اجتماعي، به نقش نهادهاي اجتماعي نوپديد و روش هاي نوين در حيات فرهنگی ايران اعتقادي نداشتند و به طور كلي نو شوندگي را موضوعي غير ضروري مي دانستند و با تصلب بر صورت هاي فرهنگی پيشين، سعي در پاسخ گويي ناممكن به نيازهاي روزافزون فرهنگی جامعه داشتند. معتقدان به اين نگاه، هرچند مي دانستند نظام ارزشي جامعه داراي ريشه هاي فرهنگی مستحكم و ديرينه اي است، اما تغيير صورت هاي ظاهري صنايع و فعاليت هاي فكري و فرهنگی را نمي پذيرفتند و آن را نوعي صورت پرستي مجددانه قلمداد مي كردند. عدم آشنايي اين دسته با نظريه هاي فرهنگی و تجربه هاي گران قيمت و پرهزينه ساير كشورها خصوصاً در پيوند با فن آوري بر عدم پويايي تفكر فرهنگی آنها مي افزود.
صاحبان اين انديشه كه البته جرياني مطرح در عرصه فرهنگی كشور به شمار مي روند، همواره از دغدغه هاي ديني مردم براي ايجاد توجيه انديشه هاي غيرمنطقي و پوسيده خويش بهره جسته اند و به تعبير محمدرضا حكيمي، به جاي آن كه اهداف دين را در نظر داشته باشند، تنها به احكام دين توجه دارند. - و اهداف و احكام دين را در كنار هم نقش آفرينند - حضور اين انديشه همواره به عنوان يك عامل بازدارنده به صور گوناگون از شكل گيري هندسه مناسبات دين و فرهنگ در ايران جلوگيري نموده و فرهنگ ملي را با مخاطرات فراوان كه حاصل كج فهمي بي منطق از معارف ديني است رو به رو نموده است.
التقاط خود بنياد
در يك دسته بندي كلان، ارتباط جامعه با نهاد فرهنگ، ما را به يك صورت بندي منطقي رهنمون مي شود. به طور كلي مي توان چهار صورت فرهنگی را براي يك جامعه در حال رشد _ از به كار بردن عبارت توسعه پرهيز مي كنيم _ در نظر گرفت:
۱. جامعه فرهنگ زده؛ ۲. جامعه فرهنگ پذير؛ ۳. جامعه فرهنگ باور؛ ۴. جامعه فرهنگ ساز.
اين دسته بندي ارتباط سطح توقع توده از تغييرات فرهنگی با نهاد فرهنگ را نمودار مي كند. در ارتباط با يك ساخت يا رفتار فرهنگی، جامعه همواره در حال گريز از رفتارهايي خاص و پيوستن به رفتارهاي ويژه ديگري است. فرهنگ پذيري، فرهنگ گريزي، فرهنگ زدگي و فرهنگ سازي در بطن جامعه جريان دارند و جريان هاي مستمر و سيالي هستند كه هم زمان ممكن است در طبقات گوناگون اجتماعي پديدار شوند.
فرهنگ زدگي هنگامي رخ مي دهد كه يك فرهنگ به دليل تفاوت رفتاري در بخش هايي از جامعه نوعي حالت دلزدگي ايجاد نمايد. جامعه ظرفيت پذيرش هر فرهنگی را ندارند و بنابراين ممكن است در آن نوعي فرهنگ زدگي پديدار شود. رورتي از اين واقعيت با عنوان عدم حضور سكوي فرافرهنگی (SupraCultural Platform) ياد مي كند. مهندسي فرهنگی اجتماعي يك جامعه، حامل اين ويژگي اصلي است كه جامعه فرهنگ زده را به جامعه فرهنگ پذير تبديل نمايد. در سال هاي اخير جامعه ايراني ميان اين دو قطب در حركت بوده است؛ از سوي فرهنگ زدگي به فرهنگ پذيري و از سوي فرهنگ پذيري به فرهنگ زدگي. اين جريان سيال در ميان برخي از گروه هاي اجتماعي منجر به شكل گيري چندگانگي نظام ارزشي و در نهايت بي چارچوبي اين نظام شده است. در روند پذيرش فرهنگی، همان گونه كه ذكر شد پيش نهاد طبقه بندي جامعه به چهار دسته: گروه بسته، گروه باز، گروه مهاجر و گروه مهاجم پيش از اين ارائه شده است.
بر اساس اين پيشنهاد، دگرگوني هاي فرهنگی در دل جامعه را بايد در چارچوب يك مدل روان شناسيِ اجتماعي بررسي نمود. بر اساس اين مدل، وقايعِ چهارگانه: نوجويي و نوآوري، پذيرش اجتماعي، طرد انتخابي و تلفيق و انتخاب، براي محقق شدن دگرگوني در نظر گرفته شده و ترتيب و توالي اين ۴ مرحله مد نظر قرار گرفته است . آنچه در قالب اين پيش نهاد و ساير نظريه هاي اجتماعي رخ مي نمايد، پاسخ اين پرسش است كه طبقات گوناگون اجتماعي چگونه با تأثر از عوامل گوناگون در يك بازه زماني مشخص به انتخاب يك مدل و روش فرهنگی و يا تركيب تعدادي از آنها دست مي زنند؟
مطالعات گسترده اي كه در اين زمينه در مركز مطالعات فرهنگی بيرمنگام انگلستان صورت گرفته، نشان از اين يافته دارد كه در برخي جوامع اين حالت به تركيب دو خرده فرهنگ و پديده دوگانگي فرهنگی منجر خواهد شد.
التقاط فرهنگی برخي از طبقات اجتماعي جامعه ايراني حاصل بي چارچوبي عرصه هاي انديشگي و حوزه هاي رفتاري فرهنگ است. عدم انسجام ساختاري مدل ذهني و عيني فرهنگ، شرايطي را پديد مي آورد كه جريان سيال ساير فرهنگ ها بي هيچ محدوديتي در ساحات فرهنگی نهادهاي اجتماعي وارد شده و نوعي ايدئولوژي بي مبنا و بي ريشه را ايجاد نمايد. تفاوت التقاط با چندگانگي فرهنگی در اتخاذ روش هاي فرهنگی نيست، بلكه به چارچوب كلي نظام ارزشي و مباني فرهنگی جامعه ارتباط پيدا مي كند. التقاط، يك معضل فكري است نه يك مشكل روشي و به همين جهت موجب پوسيدگي ساختار فرهنگ ملي از درون خواهد شد.
در جريان وقوع و تحقق انقلاب اسلامي و با فروكش كردن جريان پرشتاب راديكاليسم انقلابي، يكي از مهم ترين نقش هاي فكري و فرهنگی متفكران انقلابي را بايد ايجاد و گسترش عقلانيت ديني و انقلابي و بازگشت به جايگاه فرهنگ سازي فردي و اجتماعي دانست
تحول نقش نخبگان
در بررسي ويژگي هاي تحولات اجتماعي ، يكي از مهمترين آفت هاي هر انقلاب تحول نقش نخبگان جامعه، تغيير نقش پيشين به نقش جديد و به ويژه پذيرش نقش هاي سياسي در ساختارهاي نو پديد از سوي انديشمندان و متفكران انقلابي است. اين تحول نقش هرچند ممكن است اقتضاي هر تحول ساختاري و به خصوص پديده هاي مهمي چون انقلاب ها تلقي شود ، اما اگر به عنوان يك رويه مستمر و يا يك حركت غير قابل بازگشت به باور ذهنيِ نخبگان تبديل شود، و در درازمدت آنها را از علاقه مندي و دغدغه نسبت به مسائل فرهنگی به سوي مباحث سياسي سوق دهد، منشأ آسيب هاي فراوان فكري و فرهنگی جامعه نو پاي انقلابي خواهد بود. متفكران اجتماعي در بررسي پديده هاي اجتماعي و به ويژه در مباحث رفتارشناسي و آسيب شناسي انقلاب ها به اين نكته توجه نموده اند كه اين تغيير رفتار جامعه و پذيرش نقش هاي سياسي مي تواند موجب بروز دگرگوني در ارزش هاي عمومي و اجتماعي شود. اين تغيير نقش نيروهاي فكري در جريان هر انقلاب ايدئولوژيك مي تواند به يكي از نگراني هاي اساسي فراروي آن تبديل شود ؛ به ويژه در مورد انقلاب اسلامي كه منشأ پيدايش و شكل گيري آن را بايد در مطالبات فرهنگی و اعتقادي جست و جو كرد. در جريان وقوع و تحقق انقلاب اسلامي و با فروكش كردن جريان پرشتاب راديكاليسم انقلابي ، يكي از مهم ترين نقش هاي فكري و فرهنگی متفكران انقلابي را بايد ايجاد و گسترش عقلانيت ديني و انقلابي و بازگشت به جايگاه فرهنگ سازي فردي و اجتماعي دانست و لازم است يادآوري نمائيم، ايفاي اين نقش جز با جهاد فرهنگی نخبگان دين محور و انقلاب باور ميسر نيست.
سندرم «ذهن كور فرهنگ»
علاوه بر ضعف هاي نظري فرهنگ بومي، متأسفانه نظام مديريت فرهنگی كشور و برخي از نخبگان از نقش ويژه فرهنگ در تعامل با ساير نهادهاي اجتماعي غفلت نموده اند و عملاً فرهنگ را به عنوان مسأ له اي دست دوم و فاقد اولويت مي شناسند. توجه به اين نكته ضروري است كه ارتباط تنگاتنگ نهاد فرهنگ - به صورت يك نهاد اجتماعي - با نهادهاي سياست، امنيت و اقتصاد، امروزه به صورت جدي مورد توجه دانش جامعه شناسي قرار گرفته و آن را به صورت يكي از نيازهاي پايه هر جامعه مطرح نموده است، به گونه اي كه برخي از نظريه هاي قابل توجه در اين حوزه بر نقش اصلي و محوري فرهنگ در فرآيند جامعه سازي تأكيد نموده اند. فارغ از مباحث نظري در جريان ، به لحاظ ريشه هاي فرهنگی انقلاب اسلامي و ظرفيت هاي بالاي جامعه ايراني و بر اساس اهداف مندرج در قانون اساسي، گروهي از انديشمندان، برآيند كلي نظام جمهوري اسلامي را معطوف به اهداف فرهنگی مي دانند. با توجه به اين هدف كلان و تاكيد فراوان رهبران نظام - از ابتداي شكل گيري تا كنون - بر اهداف و روش هاي فرهنگی، اين پرسش جدي و مهم مطرح مي شود كه علت ناديده گرفتن اولويت امور فرهنگی در طراحي زيرساخت هاي اجتماعي و سرِّ برخوردهاي دست چندم با آن در چيست؟
غفلت از اين موضوع مهم ، متأثر از مشكلات اقتصادي و فضاي سياسي جامعه، منجر به پديد آمدن سندرم «ذهن كور فرهنگ» در ميان برنامه ريزان و مسئولان شده است. اين بيماري فرهنگی توانايي نخبگان فكري در ارائه روش هاي فرهنگی براي درمان مسائل سياسي، اقتصادي و اجتماعي را مختل كرده و جامعه را به تدريج به بحران بي توجهي به فرهنگ مبتلا خواهد نمود. عدم توجه جدي به موضوع فرهنگ در موضع گيري ها و جهت گيري هاي نخبگان جامعه و عدم تخصيص اعتبار مادي و معنوي كافي به اين عرصه، نشان ديگري از علائم اين بيماري مزمن و مرموز است. با ريشه دار شدن اين بيماري، جاي تعجب نيست كه با وجود سوابق و علائق فرهنگی اغلب مسئولان مهم كشوري، عظمت و اهميت فرهنگ فراموش شود و معضلات فرهنگی جامعه ايراني كمتر درنظر آيد. البته سخن از اين ناراستي، به معناي ناديده گرفتن تلاش هاي فكري و عملي متفكران و مسئولان نيست، بلكه بيان و تشريح نوعي ذهنيت نادرست و مصرفي به فرهنگ است. با اصلاح اين ذهنيت بيمار، قطعاً فرهنگ جايگاه رفيع خود را بازخواهد يافت و در آن صورت صرف هزينه هاي مادي و معنوي در اين بخش ما را به هراس نخواهد افكند و طبعاً به رشد و توسعه كشور كمك قابل توجهي خواهد نمود.
فقر الگوسازی اجتماعي
بسياري از فرهنگ شناسان ارائه الگوهاي زيست فرهنگی يا به تعبير ديگر روش زندگي (life Style)را در فرآيند فرهنگ سازي امري ضروري مي دانند؛ چراكه حفظ حيات اجتماعي يا فردي فرهنگی بدون بهره گيري از يك الگوي قابل دسترسي، امري ناممكن مي نمايد. در بيان اين ديدگاه، روان شناسان اعتقاد دارند كه از نظر رواني، همسان سازي عادتي در اغلب موارد با بهره گيري از الگوهاي عملي دست يافتني تر است. در عرصه فرهنگ ملي بيشترين توجه به الگوهاي عام فرهنگی معطوف شده است. بر اساس ديدگاه بابي سعيد، سه ديدگاه نسبت به اين الگوهاي عام وجود دارد:
ديدگاه اول بيان مي دارد كه الگوي فرهنگی برگرفته از ميراث مشترك بشر و چكيده ذات اوست و به همين لحاظ اين الگو را بايد كلاً موضوعي وحدت آفرين تلقي كرد.
ديدگاه دوم، الگوهاي فرهنگی را مجموعه اي از قراردادهاي قاعده اي مي داند كه براي برنامه ريزي فرهنگی ضروري است. به اعتقاد هابرمارس براي قاعده مند شدن اين الگو، خرد به عنوان داور نهايي در نظر گرفته مي شود.
ديدگاه سوم، بر اساس نظرات گرامشي الگوي فرهنگی را بازنماي منافع همه گروه هاي اجتماعي مي داند.
به عنوان يك بررسي موردي آن چه هم اكنون انديشه بسياري از متفكران غربي را به خود مشغول نموده است، الگوي فرهنگی «اسلام گرايي» و بازگشت به گفتمان سنت مدار آن است. به نظر اين گروه، اسلام در بطن خود الگويي فرا غربي از زيست فرهنگی انسان و جامعه ارائه نموده است كه انديشمندان مسلمان در پي كشف و بهره گيري از اين الگو هستند.به هر حال، در بررسي وضعيت جامعه ايراني، متناسب با اين موضوع، پرسش مهمي مطرح مي شود و آن اين كه: اكنون كه الگوي فرهنگی اسلام گرايي دنياي معاصر را دچار تحول اساسي نموده است، چرا به الگوپردازي هاي فرهنگی اين انديشه در جامعه ايران توجه نمي شود؟ و چرا با وجود نقش بي بديل امامت در الگو سازي فرهنگی و اجتماعي، فرهنگ ملي به شايستگي از آن بهره برداري نمي كند؟ چرا سرمايه هاي معنوي فرهنگ ايراني- اسلامي در چرخه جامعه سازي ايماني مورد استفاده قرار نمي گيرند؟ و دردناك تر ازهمه چرا الگوي زيستي و رفتاري بخش هايي از جامعه ما بايد الگوهاي بي اخلاق، هرز و پوچ غربي باشد؟
فقدان مهندسی كلان
طراحي و ترسيم سازواره فرهنگ ملي، تعيين جايگاه اجزاي خرد و كلان آن و تبيين نوع ارتباط و تعامل آن ها، هندسه مناسبات فرهنگی اجتماعي امروزين ما را شكل خواهد داد. متأسفانه فقدان يك طرح فرهنگی (Cultural Plan Total ) و عدم تبيين دقيق و تدبير مهندسي شده اين منشور چندوجهي با عنايت به ضرورت هاي گوناگون فرهنگی و اجتماعي، مهم ترين ضعف فرهنگ ملي ما محسوب مي شود. اين ضعف اساسي سبب شده تا در هندسه كلان مناسبات اجتماعي، تبيين درستي از جايگاه نهادها و سازمان هاي فرهنگی صورت نگيرد و نقش درست آن ها در فرآيند فرهنگ سازي ناديده گرفته شود. اين خلأ مي تواند سبب سردرگمي در مجموعه هاي فرهنگ ساز مردمي و دولتي شده و انجام كارهاي غير لازم در حوزه فرهنگ عمومي را تشديد نمايد.
در طرح واقع بينانه تدبير نظام فرهنگی، پاسخ به چند پرسش مي تواند در طراحي سازواره فرهنگ ملي نقش آفرين باشد:
۱. فلسفه فرهنگی حاكم بر طراحي اين نظام چيست و چه ابعاد و ويژگي هايي دارد؟
۲. مبتني بر فلسفه حاكم، اجزاي اصلي و بنيادين سازه واره كدام است؟
۳. اجزاي خرد اين دستگاه فرهنگی كدام ها هستند و نوع ارتباط آن ها با هم و با سازه هاي كلان چگونه است؟
۴. شيوه مديريت كارآمد اين مجموعه مبتني بر نظام تمركزگرا (Total Planing) طراحي خواهد شد يا مبتني بر نظام هسته سازي (Core Planing) فرهنگی؟
۵. نظام حاكم بر آن محصول محور است يا فرآيندمحور؟ متناسب با اين نظام، چه طرحي براي رشد و ارتقاي صنايع فرهنگی ارائه خواهد شد؟
۶. نقش و تعامل ساير ساخت هاي اجتماعي در اين طرح چگونه است؟
و سئوالات متعدد ديگر كه بايد براي آن ها پاسخ هاي متقن علمي داشت.
در پايان ذكر دو نكته ضروري است:
اول آن كه بحث ارائه شده با وجود همه كاستي هاي آن، تنها نگاهي است گذرا به آسيب هاي اصلي فرهنگ ملي و به همين جهت در آن از پرداختن به موضوعات مهمي چون مديريت فرهنگی و اقتصاد فرهنگ صرفه نظر شده است.
و دوم اين كه تا كشف آسيب ها و ناراستي هاي فرهنگ ملي و ارائه راه حل هاي درست و دقيق براي رفع آنها به گفتمان غالب انديشمندان و دغدغه فكري و ذهني آنها تبديل نشود، نمي توان وقوع اتفاق مهم و قابل توجهي را در اين عرصه انتظار داشت.
با ايمان به شايستگي هاي نخبگان ايران و ظرفيت هاي بالاي فرهنگ ايراني اسلامي، وقوع اين اتفاق مهم و تاريخ ساز را اميد مي بريم.