مغزهايي در خمره
مورچه اي بروي سطحي پوشيده از شن در حال حركت است. همچنانكه به پيش ميرود، خطوطي را بروي شن ترسيم ميكند. به شكلي كاملاً اتفاقي خطوطي را كه مورچه با حركت خود به وجود آورده به صورتي خميده ميشود كه خود را قطع ميكند، بطوريكه در نهايت امر آنچه قابل تشخيص است كاريكاتوري است از وينستون چرچيل ! آيا مورچه تصويري از چرچيل را كشيده است، تصويري كه بازنمود چرچيل است؟
بسياري از افراد، پس از لختي تأمل خواهند گفت: خير. مورچه، هرگز پيش از اين نه تنها چرچيل را نديده بلكه حتي با تصويري از او هم برخورد نداشته، او حتي قصد كشيدن كاريكاتوري از چرچيل را هم نداشته است. مورچه در واقع (بدون قصد و نيت)، خطوطي را ترسيم كرده است كه به نظر ما تصويري از چهره چرچيل است.
ميتوانيم اين امر را اينگونه تبيين كنيم كه خطوط مورد بحث به خودي خود بازنمود چيزي كه نسبت به چيزي ديگر ارجحيت داشته باشد نيست. شباهت داشتن به خصيصه هاي وينستون چرچيل به تنهايي براي بازنمود و ارجاع به چرچيل كافي نيست. و نه البته ضروري: در جامعه اي كه در آن زندگي ميكنيم حروف چاپ شده “ وينستون چرچيل ”، آواي كلمات
“وينستون چرچيل ”، و بسياري چيزهاي ديگر از اين دست جهت بازنمود چرچيل (نه حتي به طريق تصويري) بكار ميروند، در حاليكه فاقد نوعي شباهت به چرچيل آنگونه كه يك تصوير داراست (حتي يك سري خطوط ترسيم شده) هستند. اگر شباهت جهت اينكه چيزي را بازنمود چيز ديگر بدانند، ضروري و كافي نيست، چگونه براي اين منظور، چيزي ميتواند ضروري و كافي باشد؟ در دنيا چگونه يك چيز ميتواند بازنمود چيزي ديگر باشد؟
پاسخ به اين سؤال ميتواند آسان باشد. فرض كنيد مورچه وينستون چرچيل را قبلاً ديده بوده، و باز فرض كنيد كه از شعور و مهارت كافي براي ترسيم چهره او نيز برخوردار بوده است. همينطور فرض كنيد كه كاريكاتور چرچيل را به طور عمدي (با قصد و نيت) كشيده است. حال با اين اوصاف ميتوان گفت، خطوط ترسيم شده بازنمود چرچيل بوده اند.
از طرف ديگر، فرض كنيد خطوط به شكل كلمات “ وينستون چرچيل ” بودند. و همينطور فرض كنيد كه اين امر تصادفي بيش نبوده است. با اين حساب، ميتوان نتيجه گرفت شكل حروف چاپي “ وينستون چرچيل ”بازنمود چرچيل نبوده است، اگر چه امروز در تقريباً تمامي كتابهاي چاپ شده از همين شكل حروف چاپي براي بازنمود چرچيل استفاده ميشود.
بنابراين اينگونه به نظر ميرسد كه آنچه براي بازنمودن ضروري است، يا بهتر بگوييم، بيش از همه ضروري است، قصد و نيت است.
اما براي داشتن قصد و نيت كه چيزي، ولو زبان خصوصي، مي بايست بازنمود چرچيل باشد در وهله اول بايد قادر به انديشيدن درباره چرچيل باشيم. اگر خطوط روي شن، اصوات و ديگر چيزها به خودي خود قادر به بازنمايي چيزي نباشند، آنگاه چگونه صورتهاي انديشه به خودي خود ميتوانند بازنمايي چيزي باشند؟ چطور انديشه ميتواند به آنچه در خارج وجود دارد
دست يازد؟
در گذشته، برخي از فلاسفه از اينگونه ملاحظات به سوي آنچه آنها برهاني ميدانند در اثبات اينكه ذهن ذاتاً چيزي غير فيزيكي در طبيعت است، جهش كرده اند. استدلال بسيار ساده است: آنچه در باره منحني ترسيم شده توسط مورچه گفتيم قابل اعمال بر تمام اشياء فيزيكي است. هيچ شيء فيزيكي نميتواند، به خودي خود، به چيزي ارجاع كند كه بر چيز ديگري رجحان داشته باشد. با وجود اين، انديشه هاي در ذهن، آشكارا در ارجاع و اشاره به چيزي كه بر چيزي ديگر رجحان و اولويت دارد، توفيق ميابند.بنابراين انديشه ها (و از اينرو ذهن) نسبت به اشياء فيزيكي از سرشتي ذاتاً متفاوت برخوردارند. انديشه ها داراي صفت مميزه “ قصديت ” اند -قادر اند به چيزي ديگر اشاره كنند. هيچ شيء فيزيكي داراي صفت قصديت نيست ؛ حفظ اين قصديت، ناشي از برخي بكارگيريهاي آن شيء فيزيكي بوسيله يك ذهن است. يا اينگونه ادعا ميشود. تنها، مسلم فرض كردن قواي اسرار آميز ذهن چيزي را حل نميكند. ليكن مسئله بسيار جدي است. چگونه قصديت، ارجاع، امكان پذير است؟
نظريه هاي شگفت انگيز ارجاع
ديديم كه تصوير رسم شده توسط مورچه هيچ رابطه ضروري اي با وينستون چرچيل نداشت. اين واقعيت محض كه ‘ تصوير ’ داراي يك ‘ همانندي ’ با چرچيل است نه باعث تبديل تصوير به يك تصوير واقعي ميشود و نه بازنمودي از چرچيل خواهد بود. جز اينكه مورچه، مورچه اي با هوش باشد (كه نيست) و نيز چرچيل را بشناسد (كه اينگونه نيست)، منحني رسم شده توسط او نه تصويري از چرچيل و نه حتي بازنمودي از اوست. بعضي از انسانهاي اوليه باور داشتند برخي بازنمودها (به ويژه، نام ها) داراي يك رابطه ضروري با دارنده خود هستند ؛ بطوريكه دانستن ‘ نام حقيقي ’ كسي يا چيزي، به انسان قدرت تسلط بر آن امر را ميدهد. اين قدرت از رابطه سحرآميز ميان نام و دارنده آن نام سرچشمه ميگيرد. وقتي انسان درمي يابد كه يك نام تنها رابطه اي فحوايي، ناضروري و قراردادي با دارنده آن نام دارد، درك اين مسئله كه چرا دانستن يك نام بايست اهميتي رازآلود داشته باشد را مشكل ميسازد.
آنچه داراي اهميت است درك اين امر است كه آنچه بر تصاوير فيزيكي رفته است بر تصورات ذهني نيز رفته است، و بطور كلي براي بازنمودهاي ذهني هم به همين شكل. بازنماييهاي ذهني داراي رابطه اي ضروري با آنچه را كه بازنمايي ميكنند، بيش از بازنمودهاي فيزيكي نيستند. فرض مقابل اين امر قائل شدن به بقائي براي انديشه سحرآميز است.
شايد در مورد تصورات ذهني، ساده تر بتوان به منظور نائل شد. (شايد اولين فيلسوفي كه موفق به درك اين موضوع شد، اگرچه حتي درواقع اولين كسي نبود كه آنرا مطرح كرد، ويتگنشتاين بود) فرض كنيد سياره اي در جايي موجود باشد كه نوع بشر در آن رشد و تكامل يافته اند (ميتوان موجودات فضايي بيگانه يا حتي خود را در اين مثال جايگزين كنيد). همچنين فرض بگيريد اين افراد انساني برخلاف ما، هرگز هيچ درختي نديده اند. فرض كنيد هرگز تصوري از درخت نداشته اند (احتمالاً زندگي گياهي در سياره آنها تنها به شكل قارچ وجود داشته است).
حال فرض كنيد يك روز بطوري كاملاًتصادفي تصويري از يك درخت توسط سفينه اي كه هيچ تماس ديگري با آن موجودات نداشته، بر سياره آنها مي افتد. تصور كنيد آنها مبهوت به دور اين تصوير گردآمده اند. اين چه چيزي است؟ همه گونه تفكرات و تعمقات بر آنها عارض ميشود: يك ساختمان، يك سايبان، حتي يك نوع حيوان. ولي اينگونه فرض بگيريد كه آنها هرگز به واقعيت امر نزديك نميشوند.
در نظر ما البته آن تصوير بازنمودي از يك درخت است. اما براي اين افراد، تصوير مزبور تنها بازنمود يك چيز غريب است، كه نقش و سرشت آن كاملاً ناشناخته است. فرض كنيد يكي از آنها تصوري ذهني دارد كه درست شبيه يكي از تصورات ذهني من از يك درخت است كه آن هم اتفاقاً حاصل ديدن همان تصوير است. تصور ذهني او بازنمودي از از يك درخت نيست. آن تنها بازنمودي از يك چيز غريب است (هر چيزي ميتواند باشد) كه آن تصوير رازآميز بازمينمايد.
البته هنوز ممكن است كسي ادعا كند كه آن تصور ذهني حقيقتاً بازنمودي از يك درخت است، فقط به اين دليل كه آن تصوير كه باعث اين تصور ذهني شده خود در وهله اول بازنمودي از يك درخت است. زنجيره اي علّي از درختان واقعي به سوي تصور ذهني وجود دارد، حتي اگر آن چيز بسيار غريب باشد.
اگرچه حتي ميتوان به وجود اين زنجيره علّي نيز قائل نبود. فرض كنيد آن ‘ تصوير درخت ’ كه توسط آن سفينه فضايي بروي سياره افتاد واقعاً تصويري از يك درخت نبوده، بلكه به شكلي كاملاً اتفاقي حاصل درهم آميزي رنگها بوده باشد. حتي اگر دقيقاً هم شبيه تصويري از يك درخت بود، در واقع امر، چيزي بيش از كاريكاتور مورچه از چرچيل كه تصويري از چرچيل بود، نبود. حتي ميتوانيم اينگونه تصور كنيم سفينه فضايي كه آن تصوير را به روي سياره انداخت، از سياره اي آمده بود كه در آن چيزي از درخت نميدانستند. با اين وصف، آن موجودات انساني همچنان داراي تصورات ذهني يكساني به لحاظ كيفي با تصور من از درخت ميباشند، اما آنها تصوراتي كه بازنمودي از يك درخت و نه چيزي بيش از چيز ديگري باشد، نيستند.
اين امر به طريق مشابه درباره كلمات نيز صادق است. يك گفتارنوشته شده بر روي صفحات كاغذ ميبايست توصيفي كامل از درختان باشد، اما اگر همين گفتار به طوري كاملاً تصادفي توسط يك ميمون كه دكمه هاي ماشين تحرير را در خلال ميليونها سال فشار داده ايجاد شده باشد، آنگاه ديگر نميتوان گفت كه اين كلمات به چيزي ارجاع داده ميشوند. اگر شخصي وجود داشت كه تمام آن كلمات را در حافظه خود ميداشت و آنگاه آنها را در ذهن خود بدون اينكه چيزي از آنها بفهمد بازگو ميكرد، آنگاه آن كلمات نيز، به هنگام انديشيدن در ذهن، ارجاعي به چيزي نمي بودند.
تصور كنيد شخصي كه در حال بيان آن كلمات در ذهن خود ميباشد، هيپنوتيزم شده است. فرض كنيد كلمات به زبان ژاپني است، و گفته شده شخص نامبرده زبان ژاپني را ميفهمد.
فرض كنيد همچنانكه به آن كلمات مي انديشد داراي يك ‘ احساس ادراك ’ است. (هرچند اگر كسي به ميان رشته افكار او وارد شود و از او بپرسد كه كلماتي را كه او در حال انديشه كردن است چه معنايي دارد، شخص دربيابد كه قادر به جواب دادن به اين پرسش نيست). شايد توهم آنقدر قوي است كه شخص ميتوانسته حتي تحت فريب يك تله پاتي (دور آگاهي) ژاپني بوده باشد. اما اگر او نتواند در پاسخ به پرسشهايي درباره آنچه او بدان مي انديشد، كلمات را در زمينه هاي درست بكار گيرد، آنگاه ميتوان گفت كه او آن كلمات را نمي فهمد.
از مجموع داستانهاي علمي – تخيلي اي كه تا كنون بيان كرده ام، ميتوانيم به طرح موقعيتي بپردازيم كه برخي افراد فكر ميكنند كلمات درواقع تعريفي از درختان در بعضي زبانها و بطور همزمان داراي تصور ذهني مناسبي است، اما نه كلمات را ميفهمند و نه ميدانند كه يك درخت چيست. ميتوانيم حتي اينگونه تصور كنيم كه تصورات ذهني توسط درهم آميزي رنگها پديد آمده اند. (هرچند شخص هيپنوتيزم شده فكر ميكند اين تصوراتي از چيزهاي متناسب با فكر او هستند – تنها اگر از او سؤال شود او قادر به پاسخگويي نيست). و همينطور ميتوانيم تصور كنيم كه زباني كه شخص با آن مي انديشد زباني است كه نه فرد هيپنوتيز كننده و نه فرد هيپنوتيزم شده، هيچكدام با آن آشنايي ندارند – شايد اين يك مقارنت تصادفي است كه اين
‘ جملات بي معني ’ كه هيپنوتيز گر آنها را فرض ميگيرد، واقعاً توصيفي از درخت به زبان ژاپني باشد. خلاصه اينكه، هر آنچه از ذهن شخص عبور ميكند بايد به لحاظ كيفي با آنچه كه از ذهن يك فرد ژاپني زبان كه واقعاً در حال انديشيدن به درخت است گذشته، يكسان باشد – اما هيچ يك از اين ها به درخت ارجاعي ندارد.
البته، همه اينها غير ممكن است، چراكه اين امري غيرممكن است كه ميموني بتواند به شكلي شانسي نسخه اي از نمايشنامه هملت را تحرير كند. بدين دليل كه احتمالاتي كه دربرابر اين امر وجود دارد بسيار بعيد است و اين بدان معني است كه هرگز اتفاق نخواهد افتاد (البته اين فكر ماست). اما به لحاظ منطقي غير ممكن نيست، يا حتي به لحاظ فيزيكي. اين امر ميتوانست اتفاق بيافتد (مطابق با قوانين فيزيك، و شايد، مطابق با شرايط واقعي در جهان، البته به شرط وجود موجودات باشعور در سيارات ديگر). و اگر اين امر اتفاق افتاد، برهاني قابل توجه بر اثبات يكي از مهمترين حقايق ادراكي خواهد بود ؛ بطوريكه حتي يك سيستم عظيم و پيچيده از بازنمودها، در هر دو مورد لفظي و بصري، همچنان داراي ارتباطي لاينفك، ذاتي و شگرف با آنچه كه بازنمود ميكند نيست. ارتباطي مستقل از اينكه چگونه ايجاد شده و شخص گوينده و شخص صاحب فكر داراي چه حالاتي هستند. و اين امري واقعي است كه خواه نظام بازنمودها (كلمات و تصورات، در مثالي كه بيان شد) بصورت فيزيكي قابل فهم باشد – كلمات نوشته شده و گفته شده اند، و تصاوير تصاوير فيزيكي هستند ؛ و خواه فقط در ذهن قابل فهم باشد. كلمات انديشيده شده و تصاوير ذهني بالذّات بازنمود آنچه كه درصدد بيان آن هستند، نيستند.
مسئله مغزهاي در يك خمره
اكنون به بحث در باب يك امكان علمي-تخيلي كه فلاسفه پيرامون آن بسيار سخن -گفته اند ميپردازيم: تصور كنيد كه انساني (ميتوانيد تصور كنيد كه اين شخص خود شما هستيد) تحت عمل يك دانشمند خبيث قرار گرفته است. مغز شخص (مغز شما) از بدن او خارج گشته و در خمره اي حاوي موادي مغذّي كه براي زنده نگهداشتن مغز لازم است جاي داده شده است. پايانه هاي عصبي به يك ابر كامپيوتر متصل شده كه باعث ميشود شخص اينگونه توهم كند كه همه چيز كاملاً عادي و طبيعي است. بنظر مي آيد كه مردم، اشياء، آسمان و ساير چيزها وجود دارند. امّا در حقيقت تمام آنچه كه شخص (شما) تجربه ميكند ماحصل تحريكاتي الكتريكي است كه از كامپيوتر به پايانه هاي عصبي مي آيند. كامپيوتر آنچنان هوشمند است كه اگر شخص بخواهد دستش را بالا بياورد، بازخوردي (فيدبك) از سوي كامپيوتر باعث ميگردد كه شخص اينگونه ببيند و احساس كند كه دستش بالا رفته است. بعلاوه، دانشمند خبيث ميتواند با تغييردادن برنامه موجب گردد تا قرباني اش همان شرايط و محيطي را كه او ميخواهد (يعني دانشمند شرور ميخواهد) توهّم كند. او همچنين ميتواند حافظه مغز را پاك كرده، بطوريكه براي قرباني اينگونه به نظر آيد كه همواره در اين محيط بوده است. حتي ميتواند اينگونه به نظر قرباني بيآورد كه او نشسته و مشغول خواندن اين مطالب جالب اما فرضيه اي پوچ و بي اساس است كه: دانشمند خبيثي وجود دارد كه مغزهاي مردم را از بدنهاي آنها بيرون آورده و آنها را در خمره اي حاوي مواد مغذّي لازم جهت زنده نگهداشتن مغز قرار داده. اينگونه فرض شده كه پايانه هاي عصبي به يك ابر كامپيوتر متصل است كه موجب ميگردد شخص صاحب مغز اينگونه توهم كند كه...
وقتي در كلاس معرفت شناسي (نظريه شناخت) به چنين امكاني اشاره ميشود، هدف، به ميان آوردن مشكل كلاسيك شكّ گرايي از حيث وجود جهان خارج به شيوه اي امروزين است. (چگونه ميدانيد كه در اين وضع ناگوار قرار نداريد؟). امّا اين وضع ناگوار وسيله اي مفيد براي طرح موضوعاتي درباره رابطه ذهن-جهان است.
برخلاف اينكه تنها يك مغز در خمره داريم، ميتوانستيم فرض كنيم كه تمام انسانها (شايد بهتر باشد بگوييم تمام موجودات ذي شعور) مغزهايي در خمره هستند. (يا سيستمهاي عصبي در يك خمره به شرطي كه موجوات داراي يك سيتم عصبي ساده نيز ذي شعور تلقي گردند). البته، دانشمند خبيث ميبايستي خارج از اين اوضاع مي بود. شايد هيچ دانشمند خبيثي وجود نداشته باشد، شايد (اگر چه ممكن است بي معني جلوه كند) جهان اتفاقاً سيستمي اتوماتيك شامل خمره اي مملو از مغزها و سيستمهاي عصبي باشد.
اكنون بگذاريد فرض كنيم كه اين سيستم اتوماتيك بگونه اي برنامه ريزي شده است تا به همه ما نوعي توهم مشترك و دسته جمعي را القاء نمايد. بر خلاف بيشمار توهم مستقل و جدا از هم. بنابراين وقتي به نظر من ميرسد كه در حال گفتگو با شما هستم، در نظر شما هم اينگونه است كه در حال شنيدن سخنان من هستيد. البته، نه اينگونه كه سخنان من (يعني كلماتي كه ادا ميكنم) واقعاً به گوش شما برسد – چرا كه شما فاقد گوش به معناي واقعي هستيد، همچنانكه من نيز فاقد دهان و زبان واقعي هستم. كمابيش، وقتي من به اداي كلمات ميپردازم، آنچه اتفاق مي افتد اينست كه تحريكات عصبي از سوي مغز من به كامپيوتر منتقل ميشوند، بطوريكه از طرفي در من موجب شنيدن صدايي كه خود توليد كرده ام و نيز احساس حركت زبانم در دهان و... ميشود و از طرف ديگر در شما باعث شنيدن كلمات من و ديدن من در حال اداي كلمات و... غيره. در اين صورت به تعبيري ما در حال ارتباط يافتن با يكديگريم. من در اينكه شما واقعاً وجود داريد دچار اشتباه نشده ام (تنها در مورد وجود بدن شما و جهان خارج، جدا از مغزها اشتباه -كرده ام). از نظرگاهي قطعي، حتي اينكه كل جهان توهمي دسته جمعي و فراگير باشد، اهميتي ندارد. چرا كه با همه اينها شما واقعاً هنگامي كه من با شما مشغول گفتگو هستم، كلمات مرا ميشنويد، حتي اگر مكانيزم شرح داده شده آنگونه هم كه بيان شد و ما فرض كرديم نباشد. (البته، اگر ما به جاي اينكه دو شخص در حال گفتگو باشيم، دو عاشق در حال عشق بازي مي بوديم، اين گزينه كه دو مغز در يك خمره ايم ممكن بود كمي آزار دهنده باشد !!!).اكنون مي خواهم به طرح سؤالي كه ممكن است كمي ابلهانه و بديهي به نظر برسد، بپردازم (حداقل براي آندسته از فلاسفه اي كه گرايشهاي سفسطه مآبانه اي دارند)، اما اين سؤال بسيار سريع ما را به فهم عميقي با صبغه اي كاملاً فلسفي ميرساند. فرض كنيد تمام داستاني كه تعريف شد في الواقع صحيح بود. آيا، اگر بدين شكل مغزهايي در خمره مي بوديم، قادر بوديم بگوييم يا بيانديشيم كه اينگونه هستيم؟
من در صدد اين هستم كه با ارائه دليلي نشان دهم كه پاسخ ‘ نه ’ است، ما قادر نبوديم ! در حقيقت ميخواهم استدلال كنم كه اين پندار كه ما بالفعل مغزهايي در خمره هستيم، اگر چه ناقض هيچ قانون فيزيكي نباشد، و كاملاً با هر آنچه تا به حال تجربه كرده ايم سازگار باشد، به هيچ وجه نميتواند پنداري صحيح باشد. به هيچ وجه نميتواند صحيح باشد، چرا كه به شكلي كاملاً آشكارا، امري است خود-ابطالگر !
استدلالي كه قصد دارم ارائه كنم، يكي از آن استدلالهاي غير معمولي است كه چندين سال طول كشيد تا خودم را قانع كنم كه استدلالي درست است. اما اين استدلال، استدلالي معتبر است. آنچه باعث عجيب جلوه گر شدن اين استدلال مي شود ارتباط آن با برخي از عميق ترين مسائل فلسفي است. (اين استدلال اولين بار هنگامي به ذهنم خطور كرد كه داشتم به قضيه اي در منطق جديد مي انديشيدم ‘ قضيه اسكلم – لوونهايم ’، و دفعتاً ديدم كه ارتباطي ميان اين قضيه و بعضي استدلالهاي مطرح شده در ‘ پژوهشهاي فلسفي ’ ويتگنشتاين وجود دارد.)
يك ‘ پندار خود – ابطالگر ’ پنداري است كه صدق آن بطور ضمني بر كذب آن دلالت ميكند. براي مثال، اين قضيه را در نظر بگيريد ‘ همه گزاره هاي عمومي كاذب هستند ’. اين يك گزاره كلي است. اگر صادق باشد، آنگاه لازم مي آيد كه كاذب باشد. بعضي اوقات يك قضيه ‘ خود – ابطالگر ’ گفته ميشود اگر پنداري باشد از قبيل قضايايي كه بطور مقبول و تصريح شده اي دلالت بر كذب خود دارند. به عنوان مثال، ‘ من وجود ندارم ’ اگر توسط من (يا هر من ديگري) انديشيده شود، گزاره اي خود-ابطالگر است. چرا كه فرد ميتواند با تفكر درباره آن يقين كند كه خود وجود دارد (آنچنانكه دكارت احتجاج ميكند).
آنچه نشان خواهم داد اين است كه اين پندار كه مغزهايي در خمره هستيم داراي همين وضعيت است. اگر ما بتوانيم لحاظ كنيم كه آيا اين پندار صادق يا كاذب است، آنگاه آن صادق است. (نشان خواهم داد). از اين رو صادق نيست.
پيش از ارائه استدلال، بگذاريد بررسي كنيم كه چرا ارائه چنين استدلالي به نظر عجيب مي آيد. پذيرفتيم كه اگر جهاني كه تمامي موجودات ذي شعور آن مغزهايي در خمره هستند موجود باشد با قوانين فيزيكي سازگار است. آنطور كه فلاسفه ميگويند، ‘ جهان ممكني ’ وجود دارد بطوريكه همه موجودات ذي شعور آن مغزهايي در خمره هستند. (بحث ‘ جهان ممكن ’ اينگونه به نظر مي آيد كه گويي مكاني هست كه در آن هر پندار نامعقولي صادق است، كه البته به همين جهت ميتواند در فلسفه بسيار گمراه كننده باشد.) انسانها در جهان ممكن دقيقاً داراي همان تجربياتي هستند كه ما در جهان واقعي داريم. آنها همانند ما فكر ميكنند. (دست كم، كلماتي مشابه، تصورات و صور فكري مشابه و غيره، از ذهن آنها ميگذرد). تابحال، ادعا ميكردم استدلالي وجود دارد كه ميتوان جهت نشان دادن اين امر كه ما مغزهايي در خمره نيستيم ارائه داد. چگونه؟ و چرا حتي افرادي كه در جهاني ممكن واقعاً مغزهايي در خمره هستند قادر به ارائه آن نيستند؟
پاسخ اساساً اينگونه خواهد بود: اگر چه افراد در آن جهان ممكن ميتوانند فكر كنند و هر ‘ حرفي ’ را بر زبان بيآورند هم چنانكه ما مي انديشيم و سخن ميگوييم، ليكن آنها نميتوانند (اين ادعاي من است) به آنچه ما ميتوانيم ارجاع (اشاره) كنيم، ارجاع كنند. بخصوص، آنها نميتوانند بيانديشند و بگويند كه مغزهايي در خمره هستند (حتي با انديشيدن به اين كه ‘ ما مغزهايي در خمره هستيم ’).
آزمون تورينگ
فرض كنيد شخصي موفق به اختراع كامپيوتري شده است كه ميتواند عملاً به محاوره اي هوشمندانه با انسان بپردازد (در بسياري از موضوعاتي كه در توان يك انسان باهوش است). چگونه ميتوان دريافت كه آيا كامپيوتر يك موجود باشعور است يا نه؟
منطقدان انگليسي ‘ آلن تورينگ ’ آزمون ذيل را پيشنهاد كرد: ميگذاريم شخصي به مكالمه اي با كامپيوتر و نيز مكالمه اي با شخصي كه او را نميشناسد بپردازد. اگر آن شخص نتوانست بگويد كدام يك كامپيوتر و كداميك انسان است، آنگاه (فرض كنيد كه آزمون به دفعات كافي با مخاطبان مختلف تكرار شده است) كامپيوتر هوشمند است. خلاصه اينكه، يك ماشين محاسبه در صورتي كه بتواند آزمون تورينگ را با موفقيت پشت سر بگذارد، هوشمند است. (البته بايد توجه داشت كه مكالمه ها به طريق رودررو انجام نميگيرد، براي اينكه مخاطب گفتگو قادر به شناسايي ظاهر طرف مكالمه نشود. همچيني از صدا هم استفاده نميشود، چراكه صداي مكانيكي ماشين براحتي از صداي انسان قابل تمييز است. اينگونه تصور كنيد كه، مكالمات همه از طريق ماشين تحرير الكتريكي