امسال [۲۰۰۵] صدمين سالگرد مشهورترين رساله جامعه شناختى است كه تاكنون نگاشته شده: «اخلاق پروتستانى و روح سرمايه دارى» نوشته ماكس وبر. اين كتاب از چند نظر برابر نهاد كارل ماركس بود. دين به زعم وبر ايدئولوژى اى نبود كه برساخته منافع اقتصادى باشد (يعنى «افيون توده ها» چنان كه ماركس گفته بود)؛ بلكه در عوضهمان چيزى بود كه جهان سرمايه دارى مدرن را ممكن كرد. در دهه حاضر كه فرهنگ رو به فروپاشى مى نمايد و دين بار ها به سبب ناكامى هاى دموكراسى و مدرنيزاسيون در جهان اسلام ملامت شده است، كتاب و ايده وبر شايسته نگاهى تازه است.
استدلال وبر بر پروتستانتيسم رياضتكشانه متمركز بود. او مى گفت كه نظريه تقدير كالونيستى مومنان را به اين هدايت مى كرد كه با پرداختن به تجارت و اندوختن مال دنيا تقرب بجويند. به اين طريق پروتستانتيسم يك اخلاق كار [جديد] به وجود آورد _ يعنى ارزش گذارى كار به خاطر خودش و نه به خاطر نتايج اش _ و نظريه قديمى تر ارسطويى _ كاتوليكى را كه مى گفت هر كس بايد تنها تا آن حد ثروت كسب كند كه براى خوب زيستن اش كافى باشد، رد كرد.
به علاوه پروتستانتيسم پيروان خود را به شدت از اينكه اخلاقاً از حدود روابط خانوادگى تخطى كنند برحذر مى داشت، روابطى كه براى تاسيس نظام اعتماد اجتماعى حياتى بودند. نظريه وبر از همان آغاز انتشار جدل برانگيز شد. بسيارى از پژوهشگران مى گفتند كه اين نظر درباره كارايى اقتصادى بيشتر پروتستان ها بر كاتوليك ها، از نظر تجربى درست نيست؛ يعنى اينكه جوامع كاتوليك مدت ها پيش از جنبش اصلاح دينى ساختن جامعه سرمايه دارى را آغاز كرده بودند؛ و اين كه اين حركت ضد- اصلاح بود، و نه خود كاتوليسيسم، كه به عقب ماندگى اقتصادى انجاميد.
حقيقت اين است كه اكثر اقتصاددانان معاصر فرضيه وبر يا هر نظريه فرهنگ گرايانه ديگر در مورد رشد اقتصادى را جدى نمى گيرند. بسيارى بر اين اعتقادند كه فرهنگ مقوله اى فرعى است كه نظريه پردازان اجتماعى تنبلى به آن پناه مى برند كه نمى توانند نظريات محكمى تدوين كنند. در حقيقت دلايلى وجود دارد كه در مورد به كارگيرى فرهنگ در توضيح بازده اقتصادى و سياسى احتياط كنيم. فرهنگ تنها يكى از چندين مولفه اى است كه موفقيت يك جامعه را تعيين مى كند. اين همان تذكارى است كه وقتى مى شنويم دين اسلام توجيه كننده تروريسمرفتار غير دموكراتيك يا پديده هاى ديگر در خاورميانه است، بايد به ياد داشته باشيم.
در عين حال هيچ كس نمى تواند اهميت دين و فرهنگ را در توضيح اين كه چرا نهاد هاى بعضى كشور ها بهتر از بعضى ديگر كار مى كنند، انكار كند. بخش كاتوليكاروپا در مدرنيزاسيون اقتصادى از بخش پروتستان نشين عقب تر بود و زمان بيشترى هم طول كشيد كه توانست با دموكراسى كنار بيايد. از همين رو است كه بيشتر آن چيزى كه ساموئل هانتينگتون «موج سوم» دموكراسى مى خواند در دهه هاى ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰ در جا هايى چون اسپانيا، پرتغال و بسيارى از كشور هاى آمريكاى لاتين به وقوع پيوست.
«اخلاق پروتستانى» پرسش هاى به مراتب جدى ترى درباره نقش دين در زندگى مدرن برانگيخت تا بسيارى از مباحث ديگر. وبر استدلال مى كند كه در جهان جديد وظيفه اخلاق از احساسات مذهبى اى كه منشاء اوليه آن بودهاند جدا شده و هم اكنون بخشى از سرمايه دارى عقلانى مبتنى بر علم است. براى وبر ارزش ها نتايج عقلانى نيستند. بلكه از همان خلاقيت انسانى اى برمى آيند كه ابتدائاً الهام بخش اديان بزرگ جهان بوده است. وبر مى گويد كه جهان مدرن بر صورت هاى ديوانسالارانه اى راه گشوده است كه با وجود ساختن جهانى آرام تر و غنى تر، روح انسانى را خفه مى كنند (با ساختن آن چيزى كه او «قفس آهنين» مى نامد). مدرنيته هنوز از حضور «ارواح عقايد مرده آيينى»، پريشان است اما تا حد زيادى از معنويت اصيل [نيز] تهى شده. وبر معتقد بود كه اين موضوع به طور مشخص درباره ايالات متحده صدق مى كند، جايى كه در آن «خواست ثروت از معناى اخلاقى و دينى اش تهى شده و روز به روز بيشتر با خواهش هاى دنيوى پيوند مى خورد.»
خوب است با دقت بيشترى نگاه كنيم و ببينيم كه بينش وبر نسبت به جهان مدرن چگونه در يك قرن پس از انتشار «اخلاق پروتستانى» پيش رفته است. البته اين بينش در بسيارى از جهات به شدت درست از آب درآمده است: سرمايه دارى عقلانى و مبتنى بر علم در سراسر جهان گسترده شده و پيشرفت هاى مادى زيادى براى بخش هاى بزرگى از دنيا فراهم آورده است و هم زمان قفس آهنين آن را كه ما جهانى سازى اش مى ناميم محكم مى كند. اما وبر به ما توضيح نمى دهد كه چرا احساسات مذهبى هنوز زنده اند، نه تنها به دليل رزمجويى اسلامى بلكه به دليل خيزش پروتستان هاى انجيلى كه از لحاظ تعداد پيروان، با بنيادگرايى اسلامى به عنوان يك منبع اصالت دينى رقابت مى كند. احياى هندوييسم در ميان طبقه متوسط هندى يا ظهور جنبش فالون گونگ در چين يا باززايى مسيحيت ارتدوكس شرقى در روسيه و ساير كشور هاى كمونيستى سابق، يا ادامه حيات و سرزندگى دينى در آمريكا ما را بر اين مى دارد كه سكولاريزاسيون و عقلانيت گرايى به هيچ رو نديمه مدرنيزاسيون نيستند. جالب است كه ديدگاه وبرى در مورد شخصيت مدرن با اين صفت كه «متخصصى بى روح و شهوت پرستى بى عاطفه» است، بيشتر براى اروپاى مدرن صدق مى كند تا آمريكاى امروزى. اروپاى امروز قاره اى آرام و ثروتمند كه عقلانى اداره مى شود و در تمام اتحاديه اروپا سكولار است. اروپايى ها ممكن است هنوز هم از اصطلاحاتى چون «حقوق بشر» يا «شأن انسانى» استفاده كنند كه ريشه در ارزش هاى تمدن مسيحى شان دارد، اما اندكى از آنان مى توانند توضيح قابل قبولى براى ادامه باورشان به اين چيز ها بدهند.
«اخلاق پروتستانى» وبر از اين نظر موفقيت درخشانى به عنوان محرك براى انديشيدن به رابطه بين ارزش هاى فرهنگى و مدرنيته داشت. اما به عنوان يك شرح تاريخى براى پيشرفت سرمايه دارى مدرن يا به عنوان تجربه پيش بينى اجتماعى چندان درست نبوده است. قرن پرخشونتى كه از پس انتشار كتاب او گذشت خالى از اقتدار هاى كاريزماتيك نبود و قرن ديگرى كه پيش رو است هم از اين نظر كم تر مخاطره آميز به نظر نمى آيد.
به هر حال بايد به اين فكر كرد كه آيا حسرت وبر براى اصالت معنوى بود كه منجر به اين خطا در نظريه اش شد، يا زندگى در قفس آهنين عقلانيت مدرن واقعاً تا اين حد خطرناك بود كه به چنين نتيجه اى انجاميد.